به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر،
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من!
میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند...
- شمس لنگرودی
نان را تو ببر،
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من!
میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند...
- شمس لنگرودی
❤3
داره بارون میباره،
سیاوش قمیشی میخونه و
تن بارانی تو
ابتدای امید من است
و انتهای اندوه من
تن بارانی تو که چون آب
مرا تشنه میکند
و چون خاک
مرا میپوشاند...
سیاوش قمیشی میخونه و
تن بارانی تو
ابتدای امید من است
و انتهای اندوه من
تن بارانی تو که چون آب
مرا تشنه میکند
و چون خاک
مرا میپوشاند...
❤2
صداهای شهید آوینی
www.Aviny.com
00:57
بگذار اغیار هرگز درنیابند
که این قلب های ما،
از چه اشتیاق و شور و نشاطی
مالامال است.
و روح ما در چه ملکوتی شادمانه سر میکند.
و سر ما در هوای کدامین یار
خود را از پا نمیشناسد.
بگذار اغیار هرگز درنیابند...
پ.ن: صداهای زمینه بینظیره :))
بگذار اغیار هرگز درنیابند
که این قلب های ما،
از چه اشتیاق و شور و نشاطی
مالامال است.
و روح ما در چه ملکوتی شادمانه سر میکند.
و سر ما در هوای کدامین یار
خود را از پا نمیشناسد.
بگذار اغیار هرگز درنیابند...
پ.ن: صداهای زمینه بینظیره :))
❤2
‹‹دلشـدگـان››
www.Aviny.com – صداهای شهید آوینی
آری این مقتضای انتظار است.
زمان بر امتحان من و تو میگردد تا ببينند كه چون صدای «هل من ناصر» امام عشق برخيزد چه میكنيم...
زمان بر امتحان من و تو میگردد تا ببينند كه چون صدای «هل من ناصر» امام عشق برخيزد چه میكنيم...
❤2
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه...
- حافظ
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه...
- حافظ
❤4
در بر ما گذشت نیک و بد، امّا تو روزگار
فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست ترین حالت ممکن هستیم...
فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست ترین حالت ممکن هستیم...
❤4
معیار🎒
ولی آقای پزشکیان کاش این لاتی و جدیتی که جلوی مردم ایران داری رو، جلو دشمنِ مردم ایران هم داشته باشی
بهقول جناب نریمانی؛
منبر شکسته باد اگر اشعری بر اوست!
منبر شکسته باد اگر اشعری بر اوست!
❤3
Forwarded from منتظرنویس | شادروان (ᴍᴏɴᴛᴀᴢᴇʀ)
آره حرومزاده، بگو اون عروسی سپاهیا بود.
آره حرومزادگیتو بیشتر نشون بده.
آره حرومزادگیتو بیشتر نشون بده.
❤6
منتظرنویس | شادروان
آره حرومزاده، بگو اون عروسی سپاهیا بود. آره حرومزادگیتو بیشتر نشون بده.
بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟!
❤8
تویی که میان شهدای جنگ و بچههای دیماه تفاوت میگذاری؛ تویی که از ۹ اسفند تا همین امروز شادی کردی؛ تویی که تنها چند روز، به ظاهر، برای جنوب اشک ریختی و اکنون سکوت کردهای؛ تویی که بهجای محکوم کردن این جنایت، از تصادف مشهد شادمانی میکنی؛ همان کسی هستی که خدا دربارهاش میگوید:
«وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی، و چشمانشان را پوشاندیم؛ پس نمیبینند.
نه آنکه نخواهی؛ نه. شرافت نداشتهات اجازه نمیدهد که ببینی. و وای بر آنکس که کارش به جایی برسد که دیگر حتی خداوند نیز توفیق دیدن راه حق را از او بگیرد!
«وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
و در پیش روی آنان سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی، و چشمانشان را پوشاندیم؛ پس نمیبینند.
نه آنکه نخواهی؛ نه. شرافت نداشتهات اجازه نمیدهد که ببینی. و وای بر آنکس که کارش به جایی برسد که دیگر حتی خداوند نیز توفیق دیدن راه حق را از او بگیرد!
❤9
اندوهِ بلندِ جاودانی ایران!
آه و غم و گریه و فَغانی ایران!
بینِ من و تو رازِ شگرفیست، که من
میمیرم تا زنده بمانی ایران...
- جویا معروفی
آه و غم و گریه و فَغانی ایران!
بینِ من و تو رازِ شگرفیست، که من
میمیرم تا زنده بمانی ایران...
- جویا معروفی
❤4
روزی که با شادی گفتیم یه کانال بزنیم میخواستیم شعرای قشنگی که در طول روز میخونیم، ولی دور و برمون مخاطب خاصی نیست تا براش بگیم رو به اشتراک بذاریم؛ یا مطالب جالبی که سر کلاسا رد و بدل میشه در باب ادبیات و کتاب. اصلاً تعداد هم برامون مهم نبود؛ اینشکلی که حتی اگه تنها یک نفر هم لذت ببره ارزشمنده.
ولی همواره معتقدم:
خاک بر سر اون ادبیات و قلمی که از مهر به میهن نگه؛ ادبیات و شعر، سفارش جامعه است و محصول روزگار.
منم سرم درد گرفته از بس درگیر اخبار و اتفاقات متعدد بودم، اما باید گفت و باید پرداخت! با مشغول کردن خیال و ذهن به چیزای خوب و قشنگ و تلاش برای اینکه بگیم «وقتی کاری ازم برنمیاد، بهتره فکر نکنم تا ناراحت نشم»، نمیشه این زخم رو از وجودت پنهان کنی و البته نباید هم پنهانش کرد. زندگی باید جریان داشته باشه اما حقیقت زندگی با تمام تلخیها و شیرینیها...
ولی همواره معتقدم:
خاک بر سر اون ادبیات و قلمی که از مهر به میهن نگه؛ ادبیات و شعر، سفارش جامعه است و محصول روزگار.
منم سرم درد گرفته از بس درگیر اخبار و اتفاقات متعدد بودم، اما باید گفت و باید پرداخت! با مشغول کردن خیال و ذهن به چیزای خوب و قشنگ و تلاش برای اینکه بگیم «وقتی کاری ازم برنمیاد، بهتره فکر نکنم تا ناراحت نشم»، نمیشه این زخم رو از وجودت پنهان کنی و البته نباید هم پنهانش کرد. زندگی باید جریان داشته باشه اما حقیقت زندگی با تمام تلخیها و شیرینیها...
❤7
هر چهارتا دندون عقلمو جراحی کردم ولی هیچکدوم اندازهی آخری اذیت نکرد. سری پیش یک ساعت بعدش یه جعبه شیرینی تر رو تموم کردم بعد الان از قرص و دارو رو آوردم به میخک و زردچوبه و دارچین ولی همچنان:
دندان مرا چو درد پنهان بگرفت
آن درد نهان در دل و در جان بگرفت
- کمال خجندی
پ.ن: شاعرا حتی به سوژهی دندون درد هم پرداختن. بیت دومش مناسب احوالات عاشقاست، بهکار آدم مریض نمیاد خودتون برین بخونین😔😂
دندان مرا چو درد پنهان بگرفت
آن درد نهان در دل و در جان بگرفت
- کمال خجندی
پ.ن: شاعرا حتی به سوژهی دندون درد هم پرداختن. بیت دومش مناسب احوالات عاشقاست، بهکار آدم مریض نمیاد خودتون برین بخونین😔😂
❤6
‹‹دلشـدگـان››
بیت دومش مناسب احوالات عاشقاست، بهکار آدم مریض نمیاد
چون مرهم دردها همه در لب تست
آن لب باید به زیر دندان بگرفت...
پ.ن: شاید هم به کار بیاد.
آن لب باید به زیر دندان بگرفت...
پ.ن: شاید هم به کار بیاد.
❤5
با ناصح بیدرد نگویم غم هجران
بیهودهسخن محرم این راز نباشد...
- کمال خجندی
بیهودهسخن محرم این راز نباشد...
- کمال خجندی
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کار مرا حواله به دیگر کسی مکن
کاندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی :))
کاندر جهان به جز تو ندارم دگر کسی :))
❤3
دیروز رفته بودیم یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد که سخنرانش سردار اهوازیان بود. وسط تمام حرفهای بینظیرش، این بخش رو خیلی دوست داشتم:
یهسری از مسئولین ما، همین که چشمشونو باز کردن، مادرشونو آمریکا دیدن؛ برای همین، همش دنبال سرش راه میافتن و صداش میزنن!
یهسری از مسئولین ما، همین که چشمشونو باز کردن، مادرشونو آمریکا دیدن؛ برای همین، همش دنبال سرش راه میافتن و صداش میزنن!
❤3
#یادداشت
در همسایگی خانهی پدربزرگ، خیلی سال است که تابلوی نام شهیدی را نصب کردهاند؛ شهید یوسف فدایینژاد.
بهجز مراسم تشییع، هیچوقت فرصتی برای حضور در یادوارههایش پیش نیامده بود و در تمام این سالها، تنها اطلاعاتم از او، آشنایی دورش با زنداییام بود و تابلوی همسایه. حتی یک بار هم نامش را به زبان نیاورده بودم تا دو روز پیش، هنگامی که از دندانپزشکی بازمیگشتم، تابلوی یادوارهای برای پانزدهمین سالگرد شهادتش را دیدم و نمیدانم چرا ناگهان قلبم به تپش افتاد که کاش هرجوری که شده بتوانم خود را به این مراسم برسانم.
از مادرم پرسیدم و گفت: یوسف همیشه همراه دیگر کودکان به خانهی ما میآمد و در حیاط با هم بازی میکردیم. اما فکر نکنم بتوانیم به مراسمش برویم. دیگر حرفی نزدم، اما تمام ذهنم درگیر شهیدی بود که بهطرز عجیبی دلم را بیتاب کرده بود.
شبهنگام، وقتی به تجمع رفته بودیم، مجری برنامه اعلام کرد: فردا ساعت ۵ در مسجد سراوان، یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد برگزار میشود. بار دیگر موضوع را با مادر مطرح کردم، اما پاسخ مشخصی به دست نیاوردم و بهقدری اندوه وجودم را فرا گرفت که برای خودم هم عجیب بود. آخر منی که حتی یک بار هم به این شهید فکر نکرده بودم و حتی ندیده بودمش، چرا اینگونه بیتابی میکردم؟
فردای آن روز به روستا رفتیم و من، با این خیال که قرار نیست جایی برویم، چادرم را با خود همراه نکردم. تا اینکه بعدازظهر، مادر یکباره گفت: میخواهم مراسم را هم بروم. ناگهان با استیصال گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ الان که چادر و لباس مناسب به همراه ندارم، چطور بیایم؟ پاسخ داد: اگر نیایی هم چیزی نمیشود. حق با او بود، اما تمام وجودم به تلاطم درآمده بود که حالا موقعیت پیش آمده اما مدام مشکلات سر راهم سبز میشوند. کم مانده بود همانجا وسط خانه، اشکهایم سرازیر شود.
تا اینکه در لحظهی آخر، در ته کمد یک چادر مشکی طرحدار پیدا شد که همه فراموشش کرده بودیم. من گویی معجزهای رخ داده باشد، فوری روسری رنگ و رو رفتهی مشکی را که به سختی پیدا کرده بودم به سر کردم و با چادر قدیمی راه افتادم.
وقتی وارد مزارش شدیم، نمیخواستم قدمی به جلو یا عقب بردارم. تمام وجودم طالب متوقف شدن زمان در همان لحظه بود، بدون اینکه دلیلش را بدانم. بالاخره وارد مسجد شدیم و ناخودآگاه تسبیح دور دستم را درآوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن دانههایش با انگشتان.
ساعت ۵ بود که مجری کلام را آغاز کرد:
من به مراسمهای زیادی دعوت میشوم که گاهی اوقات فرصت رسیدن به برخی را ندارم. اما یک بار یکی از دوستانم گفت: هر مراسمی را نتوانستی حضور پیدا کنی، اشکالی ندارد؛ اما خودت را از حضور در یادوارهی شهیدان محروم نساز. چرا که این تو نیستی که برای شرکت تصمیم میگیری، بلکه آن شهید است که برایت دعوتنامه میفرستد و قدمهایت را به سوی خودش میکشد.
گویی تمام این حرفها خطاب به من بود که زده میشد.
بعد از پانزده سال، بدون اینکه حتی ثانیهای به او فکر کرده باشم، یکباره به دلم افتاد که حتماً باید اینجا حاضر باشم و با تمام مشکلات کوچک و بزرگ، بالاخره اینجا نشسته بودم. درحالیکه بهسختی کنترل اشکهایم را به دست گرفته بودم، زیر لب زمزمه کردم:
حالا که تا اینجا دعوتم کردهای، بقیهاش را هم به خودت میسپارم تا وساطتم را پیش اربابت بکنی، یوسف. من تو را خوب نمیشناسم، اما میدانم که بیدلیل به اینجا نیامدهام و احساس میکنم در این لحظه بسیار نزدیکی. التماست میکنم، همان لحظه که کنارش نشستهای و پای روضهاش اشک میریزی، مرا هم به یاد داشته باش...
و بعد با دلی آرام اما اندوهگین گوش سپردم به روضهی شهیدی که مانند مادرش زهرا، با پهلوی شکسته و چنان علیاصغرِ اربابش، با گلوی پارهپاره به شهادت رسید. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که مادر عزم رفتن کرد و من نیز با بیمیلی از جا بلند شدم. هنگام خداحافظی، مادر شهید به مادرم گفت: محمدت را در خواب دیدم که کنار یوسف من نشسته بود و خوشحال بودند...
در همسایگی خانهی پدربزرگ، خیلی سال است که تابلوی نام شهیدی را نصب کردهاند؛ شهید یوسف فدایینژاد.
بهجز مراسم تشییع، هیچوقت فرصتی برای حضور در یادوارههایش پیش نیامده بود و در تمام این سالها، تنها اطلاعاتم از او، آشنایی دورش با زنداییام بود و تابلوی همسایه. حتی یک بار هم نامش را به زبان نیاورده بودم تا دو روز پیش، هنگامی که از دندانپزشکی بازمیگشتم، تابلوی یادوارهای برای پانزدهمین سالگرد شهادتش را دیدم و نمیدانم چرا ناگهان قلبم به تپش افتاد که کاش هرجوری که شده بتوانم خود را به این مراسم برسانم.
از مادرم پرسیدم و گفت: یوسف همیشه همراه دیگر کودکان به خانهی ما میآمد و در حیاط با هم بازی میکردیم. اما فکر نکنم بتوانیم به مراسمش برویم. دیگر حرفی نزدم، اما تمام ذهنم درگیر شهیدی بود که بهطرز عجیبی دلم را بیتاب کرده بود.
شبهنگام، وقتی به تجمع رفته بودیم، مجری برنامه اعلام کرد: فردا ساعت ۵ در مسجد سراوان، یادوارهی شهید یوسف فدایینژاد برگزار میشود. بار دیگر موضوع را با مادر مطرح کردم، اما پاسخ مشخصی به دست نیاوردم و بهقدری اندوه وجودم را فرا گرفت که برای خودم هم عجیب بود. آخر منی که حتی یک بار هم به این شهید فکر نکرده بودم و حتی ندیده بودمش، چرا اینگونه بیتابی میکردم؟
فردای آن روز به روستا رفتیم و من، با این خیال که قرار نیست جایی برویم، چادرم را با خود همراه نکردم. تا اینکه بعدازظهر، مادر یکباره گفت: میخواهم مراسم را هم بروم. ناگهان با استیصال گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ الان که چادر و لباس مناسب به همراه ندارم، چطور بیایم؟ پاسخ داد: اگر نیایی هم چیزی نمیشود. حق با او بود، اما تمام وجودم به تلاطم درآمده بود که حالا موقعیت پیش آمده اما مدام مشکلات سر راهم سبز میشوند. کم مانده بود همانجا وسط خانه، اشکهایم سرازیر شود.
تا اینکه در لحظهی آخر، در ته کمد یک چادر مشکی طرحدار پیدا شد که همه فراموشش کرده بودیم. من گویی معجزهای رخ داده باشد، فوری روسری رنگ و رو رفتهی مشکی را که به سختی پیدا کرده بودم به سر کردم و با چادر قدیمی راه افتادم.
وقتی وارد مزارش شدیم، نمیخواستم قدمی به جلو یا عقب بردارم. تمام وجودم طالب متوقف شدن زمان در همان لحظه بود، بدون اینکه دلیلش را بدانم. بالاخره وارد مسجد شدیم و ناخودآگاه تسبیح دور دستم را درآوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن دانههایش با انگشتان.
ساعت ۵ بود که مجری کلام را آغاز کرد:
من به مراسمهای زیادی دعوت میشوم که گاهی اوقات فرصت رسیدن به برخی را ندارم. اما یک بار یکی از دوستانم گفت: هر مراسمی را نتوانستی حضور پیدا کنی، اشکالی ندارد؛ اما خودت را از حضور در یادوارهی شهیدان محروم نساز. چرا که این تو نیستی که برای شرکت تصمیم میگیری، بلکه آن شهید است که برایت دعوتنامه میفرستد و قدمهایت را به سوی خودش میکشد.
گویی تمام این حرفها خطاب به من بود که زده میشد.
بعد از پانزده سال، بدون اینکه حتی ثانیهای به او فکر کرده باشم، یکباره به دلم افتاد که حتماً باید اینجا حاضر باشم و با تمام مشکلات کوچک و بزرگ، بالاخره اینجا نشسته بودم. درحالیکه بهسختی کنترل اشکهایم را به دست گرفته بودم، زیر لب زمزمه کردم:
حالا که تا اینجا دعوتم کردهای، بقیهاش را هم به خودت میسپارم تا وساطتم را پیش اربابت بکنی، یوسف. من تو را خوب نمیشناسم، اما میدانم که بیدلیل به اینجا نیامدهام و احساس میکنم در این لحظه بسیار نزدیکی. التماست میکنم، همان لحظه که کنارش نشستهای و پای روضهاش اشک میریزی، مرا هم به یاد داشته باش...
و بعد با دلی آرام اما اندوهگین گوش سپردم به روضهی شهیدی که مانند مادرش زهرا، با پهلوی شکسته و چنان علیاصغرِ اربابش، با گلوی پارهپاره به شهادت رسید. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که مادر عزم رفتن کرد و من نیز با بیمیلی از جا بلند شدم. هنگام خداحافظی، مادر شهید به مادرم گفت: محمدت را در خواب دیدم که کنار یوسف من نشسته بود و خوشحال بودند...
❤7
جهان، فریب دهد آدمی به نقش و نگار
مرا چه نقش فریبنده؟ چون نگارم نیست!
این نگاری که شهریار میگه برای من شیرینی تره. مثلا درحالیکه از دندون درد دارم میمیرم دیروز نون خامهای و نصف یه کیک تولد رو نوش جان کردم و الان دیگه نوافن و ژلوفن فایده نداره باید برم سراغ:
تریاکی و شرنگ و شرابی و حنظلی...
مرا چه نقش فریبنده؟ چون نگارم نیست!
این نگاری که شهریار میگه برای من شیرینی تره. مثلا درحالیکه از دندون درد دارم میمیرم دیروز نون خامهای و نصف یه کیک تولد رو نوش جان کردم و الان دیگه نوافن و ژلوفن فایده نداره باید برم سراغ:
تریاکی و شرنگ و شرابی و حنظلی...
❤3