‹‹دلشـدگـان››
219 subscribers
52 photos
7 videos
211 links
Download Telegram
‹‹دلشـدگـان››
Mohsen Chavoshi – Roode Sookhte
‌‌‌
اون روز که میگم؛
به‌جز باغی پریشون نیستم
اونقدر دیوونه‌ام که اون روزم پشیمون نیستم...
2
مکن به خاک تیمم که آب دیده‌ی من
تمام عمر کفایت دهد وضوی تو را...

- ناشناس
2
نخفته‌ایم که شب بگذرد، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس، بال و پر بزند

نخفته‌ایم که تا صبح شاعرانه‌ی ما
ز ره رسیده و همراه عشق در بزند

نسیم، بوی تو را می‌برد به همره خود
که با غرور، به گل‌های باغ سر بزند

شب از تب تو و من سوخت، وصلمان آبی
مگر بر آتشِ تن‌های شعله‌ور بزند

تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد
هوای بستر و بالینم ار به سر بزند؟

چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست
دو دیده‌ام مژه بر هم، دمی اگر بزند!


بپوش پنجره را، ای برهنه! می‌ترسم
که چشم شور ستاره، تو را نظر بزند!

غزل برای لبت عاشقانه‌تر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانه‌تر بزند

- حسین منزوی
3
Forwarded from ‹‹دلشـدگـان›› (هستی)
بگذر تابستان، بگذر
حال من با تو خوب نمی شود
پاییز حال مرا بهتر می‌شناسد...

– محمود دولت‌آبادی
5
شده‌ای شبیه خدا؛ خیلی دوری،
شانه‌هایت دور است،
هُرم نَفَست دور است،

بادی که موهایت را می‌برد، دور است،
چشم‌هایت دور است

و خیلی نزدیکی!
سایه‌ات... سایه‌ات همه جا هست؛

کنار موسیقی و باران و جاده و نور و کلمه
و سکوتت، شبیه‌ترینت کرده به خدا...

- بیژن الهی
5
کیست آن لعبت خندان که پری‌وار برفت
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آبِ گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم
چون بدیدیم، زبانِ سخن از کار برفت


بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت


آخر این مور میان بسته‌ی افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت

به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت

به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت

تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت

- سعدی
4
به گفته‌ی برحق زرین‌کوب در این دنیای سعدی که اکنون هفتصد سالی است که خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همه‌چیز زنده و جبنبده است. هم سکوت بیابان و حرکت آرام شتر را در آن می‌توان دید، و هم صدای تپش قلب عاشقی را که جز خود سعدی نیست و از دهلیز خانه از دست محبوبی شربت گوارا می‌گیرد.
4
Kashti 3
Sina Parsian
برگرد ثابت کن تموم
این اتفاقا خواب بوده...
‌‌‌
4
به تنگنای جهانم ملال و عیش یکی‌ست
که مرغ بیضه بهار و خزان نمی‌داند

- سلیم تهرانی
5
چگونه دل ز غم روزگار برداریم؟
همین رسیده به میراث از پدر ما را...

- سلیم تهرانی
5
ز پاره های دل از بس پر است، پنداری
که آبگینه شکسته‌ست در کنار مرا

- سلیم تهرانی
5
Forwarded from توییتر فارسی
مسخره‌ترین حرفی که شنیدم اینه که رمان خوندن کتاب خوندن حساب نمی‌شه. بهترین آثار ادبیات کلاسیک جهان رمان هستن. رمان‌ها به شما فرصت زیستن دنیاهایی که هرگز تجربه‌اشون نکردید رو می‌دن و همدلی شما رو افزایش می‌دن و هزاران تجربه جالب دیگه که با رمان خوندن بهش دست پیدا می‌کنید.

》Sara ୧ ‧₊˚ 🍎 ⋅ ☆《

@OfficialPersiaTwiter
6
در زیرِ فلک نشاطِ ما چیست؟
رقصِ بَره و دُکانِ قصّاب!

- ناشناس
3
جناب سعدی هم میگه:

تا در این گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی!
3
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست
داغ جگرم سیاهی لشکر اوست

قالب نِی و جان ناشکیباست نوا
نالیدن ما از لب چون شکر اوست

- حزین لاهیجی
3
چاره‌ی درد جدایی تویی ای مرگ چه باشد
اگر از کار فرو بسته‌ی من عقده گشایی...

- هاتف اصفهانی
3
دلم جدا ز تو دل نیست؛ قطره‌ی خون است!
‌‌‌‌
3
چه باشد جا دهی ای سرو سرکش در پناه خود
تذرو بی‌پناهی، قمری بی‌آشیانی را...

- هاتف اصفهانی
3
آفرین بر خلیج فارس که از شش‌ هزار سال پیش به این سو، هرگز از در مرکز توجه‌ بودن و در سرنوشت تمدن دنیا مؤثر واقع‌ شدن بازنایستاده!

- محمدعلی اسلامی ندوشن
6
اگر ایران قدر خود را نداند، دیگران هم قدر او را نخواهند دانست. آنگاه کار به جایی می‌کشد که نو رسیدگانِ سیاست به خود اجازه بدهند که مثلاً بر سر نام چند هزارساله‌ی خلیج فارس با او به مشاجره بپردازند!

منظور آن است که نسبت به شناختِ آنچه مورد احترام و اعترافِ تاریخ و دنیای متمدّن است، غفلت ورزیده نشود...

- محمدعلی اسلامی ندوشن
7
ما و رقیب را دل ناشاد و شاد داد
گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد

آن کس که کرد قسمت رنج جهان مرا
چندان که بود حوصله کم، غم زیاد داد

زخمت نشد نصیب دل نامراد من
تا اختر خجسته که را این مراد داد

هر کس نبود معتقد عفو ایزدی
گوشی به پند زاهد سست اعتقاد داد

الفت دل تو را نتوان داد با وفا
اضداد را به هم نتوان اتحاد داد

نه داد من نداد همین پادشاه من
شاهی به ملک حسن نیاید که داد، داد

آگه نی‌ام که بی تو چه بگذشت بر سرم
خاکی غم فراق تو دانم به باد داد

کوتاه کردی از در میخانه پای من
آی آسمان ز دست جفای تو، داد، داد

آن روز راحت دو جهانم ز یاد برد
گردون که مهر روی بتانم به یاد داد

یک دم گدائی در دیر مغان سحاب
کی میتوان به مملکت کیقباد داد


- سحاب اصفهانی
4