پدر همیشه باران را دوست داشت. میگفت روحش را جلا میدهد و زلال میسازد؛ احساس میکند در این هوا، وجودش از تمام تلخیها پاک میشود. ابتدا سخنانش را درک نمیکردم. آری، باران برای من هم زیبا بود، اما جلای روح و رهایی کمی زیادهروی به نظر میرسید. روزگار گذشت و گذشت تا معنای سخنانش را فهمیدم؛ در آن دم که بر پشتبام خانهی پدربزرگ، درگیرِ داغی بودم که هنوز هم گاهبهگاه گر میگیرد و نشانهای میطلبیدم و ناگهان، در دل تابستان، هنگامی که قرآنی کوچک در دست داشتم، قطراتی دلانگیز بر دستانم باریدن گرفت. بعدها دانستم که باران پیمان میان من و اوست؛ او که لحظهای غافل نمیشود و نگاهش را از تو جدا نمیکند. امکان ندارد دلگیر باشم و ابرهایش را به آسمان بالای سرم نفرستد. ظهر تابستان یا نیمهشب زمستان برایش فرقی ندارد؛ او هر قطرهی اشک را با هزاران مروارید درخشان برابر میکند. از همان زمان، چتر دیگر محافظ نه؛ که مانعی بود میان من و آرامشِ حضور او. آرامشی که حتی نگاه خیرهی اطرافیان نیز خدشهدارش نمیکند. هر قطرهای که بر سر و رویم مینشیند، حتی اگر تمام وجودم را از سرما بلرزاند، بیدریغترین آغوشی است که میتوان در پناهش آرام گرفت. و در چنین مأمنی، چه پروا از سوز و سرما؟!آری، باران پیمان میان من و اوست؛ پیمانی که هرگز گسسته نخواهد شد؛ همانند زنجیری بودنِ ماهی به دریا، گل سرخ به آفتاب و ستاره به آسمان...
#یادداشت
#یادداشت
❤6
چون چشم ناتوان تو، خوش خفت بخت من
چون زلف دلستان تو، آشفت کار من...
- محمود بکرانی
چون زلف دلستان تو، آشفت کار من...
- محمود بکرانی
❤3
‹‹دلشـدگـان››
Mohsen Chavoshi – Roode Sookhte
میخندی و من نخ به نخ فکرامو دود میکنم
تو واقعا بیخبری؛ من وانمود میکنم...
میخندی و من نخ به نخ فکرامو دود میکنم
تو واقعا بیخبری؛ من وانمود میکنم...
❤2
‹‹دلشـدگـان››
Mohsen Chavoshi – Roode Sookhte
اون روز که میگم؛
بهجز باغی پریشون نیستم
اونقدر دیوونهام که اون روزم پشیمون نیستم...
اون روز که میگم؛
بهجز باغی پریشون نیستم
اونقدر دیوونهام که اون روزم پشیمون نیستم...
❤2
مکن به خاک تیمم که آب دیدهی من
تمام عمر کفایت دهد وضوی تو را...
- ناشناس
تمام عمر کفایت دهد وضوی تو را...
- ناشناس
❤2
نخفتهایم که شب بگذرد، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس، بال و پر بزند
نخفتهایم که تا صبح شاعرانهی ما
ز ره رسیده و همراه عشق در بزند
نسیم، بوی تو را میبرد به همره خود
که با غرور، به گلهای باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت، وصلمان آبی
مگر بر آتشِ تنهای شعلهور بزند
تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد
هوای بستر و بالینم ار به سر بزند؟
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست
دو دیدهام مژه بر هم، دمی اگر بزند!
بپوش پنجره را، ای برهنه! میترسم
که چشم شور ستاره، تو را نظر بزند!
غزل برای لبت عاشقانهتر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانهتر بزند
- حسین منزوی
که آفتاب چو ققنوس، بال و پر بزند
نخفتهایم که تا صبح شاعرانهی ما
ز ره رسیده و همراه عشق در بزند
نسیم، بوی تو را میبرد به همره خود
که با غرور، به گلهای باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت، وصلمان آبی
مگر بر آتشِ تنهای شعلهور بزند
تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد
هوای بستر و بالینم ار به سر بزند؟
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست
دو دیدهام مژه بر هم، دمی اگر بزند!
بپوش پنجره را، ای برهنه! میترسم
که چشم شور ستاره، تو را نظر بزند!
غزل برای لبت عاشقانهتر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانهتر بزند
- حسین منزوی
❤3
Forwarded from ‹‹دلشـدگـان›› (هستی)
بگذر تابستان، بگذر
حال من با تو خوب نمی شود
پاییز حال مرا بهتر میشناسد...
– محمود دولتآبادی
حال من با تو خوب نمی شود
پاییز حال مرا بهتر میشناسد...
– محمود دولتآبادی
❤5
شدهای شبیه خدا؛ خیلی دوری،
شانههایت دور است،
هُرم نَفَست دور است،
بادی که موهایت را میبرد، دور است،
چشمهایت دور است
و خیلی نزدیکی!
سایهات... سایهات همه جا هست؛
کنار موسیقی و باران و جاده و نور و کلمه
و سکوتت، شبیهترینت کرده به خدا...
- بیژن الهی
شانههایت دور است،
هُرم نَفَست دور است،
بادی که موهایت را میبرد، دور است،
چشمهایت دور است
و خیلی نزدیکی!
سایهات... سایهات همه جا هست؛
کنار موسیقی و باران و جاده و نور و کلمه
و سکوتت، شبیهترینت کرده به خدا...
- بیژن الهی
❤5
کیست آن لعبت خندان که پریوار برفت
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آبِ گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم، زبانِ سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
آخر این مور میان بستهی افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
- سعدی
که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آبِ گلزار بشد رونق عطار برفت
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم، زبانِ سخن از کار برفت
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
آخر این مور میان بستهی افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت
- سعدی
❤4
به گفتهی برحق زرینکوب در این دنیای سعدی که اکنون هفتصد سالی است که خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همهچیز زنده و جبنبده است. هم سکوت بیابان و حرکت آرام شتر را در آن میتوان دید، و هم صدای تپش قلب عاشقی را که جز خود سعدی نیست و از دهلیز خانه از دست محبوبی شربت گوارا میگیرد.
❤4
به تنگنای جهانم ملال و عیش یکیست
که مرغ بیضه بهار و خزان نمیداند
- سلیم تهرانی
که مرغ بیضه بهار و خزان نمیداند
- سلیم تهرانی
❤5
چگونه دل ز غم روزگار برداریم؟
همین رسیده به میراث از پدر ما را...
- سلیم تهرانی
همین رسیده به میراث از پدر ما را...
- سلیم تهرانی
❤5
ز پاره های دل از بس پر است، پنداری
که آبگینه شکستهست در کنار مرا
- سلیم تهرانی
که آبگینه شکستهست در کنار مرا
- سلیم تهرانی
❤5
Forwarded from توییتر فارسی
مسخرهترین حرفی که شنیدم اینه که رمان خوندن کتاب خوندن حساب نمیشه. بهترین آثار ادبیات کلاسیک جهان رمان هستن. رمانها به شما فرصت زیستن دنیاهایی که هرگز تجربهاشون نکردید رو میدن و همدلی شما رو افزایش میدن و هزاران تجربه جالب دیگه که با رمان خوندن بهش دست پیدا میکنید.
》Sara ୧ ‧₊˚ 🍎 ⋅ ☆《
@OfficialPersiaTwiter
》Sara ୧ ‧₊˚ 🍎 ⋅ ☆《
@OfficialPersiaTwiter
❤6
در زیرِ فلک نشاطِ ما چیست؟
رقصِ بَره و دُکانِ قصّاب!
- ناشناس
رقصِ بَره و دُکانِ قصّاب!
- ناشناس
❤3
جناب سعدی هم میگه:
تا در این گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی!
تا در این گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی!
❤3
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست
داغ جگرم سیاهی لشکر اوست
قالب نِی و جان ناشکیباست نوا
نالیدن ما از لب چون شکر اوست
- حزین لاهیجی
داغ جگرم سیاهی لشکر اوست
قالب نِی و جان ناشکیباست نوا
نالیدن ما از لب چون شکر اوست
- حزین لاهیجی
❤3
چارهی درد جدایی تویی ای مرگ چه باشد
اگر از کار فرو بستهی من عقده گشایی...
- هاتف اصفهانی
اگر از کار فرو بستهی من عقده گشایی...
- هاتف اصفهانی
❤3