‹‹دلشـدگـان››
218 subscribers
52 photos
7 videos
211 links
Download Telegram
شب که سروِ قامت او شمع این کاشانه بود
تا سحرگه برگریزانِ پر پروانه بود

- صائب
3
چند روز پیش روز عاشقان کتاب بود.
جا داره بگیم با این افزایش قیمت‌ کتاب‌ها،
کتاب‌خون روز نمی‌خواد؛ پول می‌خواد👩‍🦯
3
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند؟
‌‌‌
4
فکرشو می‌کردین سعدی مرتکب قتل شده باشه؟ اونم قتل عمد؟ داشتم بوستان رو مرور می‌کردم که به حکایت جالبی برخوردم.

‌سعدی در سفرهای مختلفش به هندوستان میرسه و اونجا بت شگفت‌انگیزی رو می‌بینه که از همه جا برای دیدن و پرستیدنش میان، سعدی با حالت نکوهش به یکی از برهمن‌ها میگه چطور بتی رو می‌پرستید که هیچ اراده‌ای از خودش نداره؟

نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفگنی بر نخیرد ز جای


‌برهمن عصبانی میشه و افرادش رو خبر میکنه تا سعدی رو تنبیه کنن، سعدی که می‌بینه هوا پسه برمیگرده میگه منم شیفتهٔ این بت شدم اما پرستیدن از روی تقلید اشتباهه شما به من دلیل بدین اونوقت من اولین چاکرش میشم.

مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است


بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر


چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است


‌برهمن‌ بهش میگه این بت هر صبح دستش رو بالا می‌بره بمون و ببین. سعدی هم با هزار ترس شب رو اونجا میمونه و صبح می‌بینه دست بت واقعا حرکت میکنه.

وگر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر


من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست


اما سعدی ادم دنیا دیده‌‌ای بود پس سعی میکنه با اظهار دروغین چاکری نظر برهمن‌هارو جلب کنه تا راز رو بفهمه. 

بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند


بعد از کلی کنجکاوی برهمنی رو می‌بینه که زیر بت پنهان شده و ریسمانی هم در دستش داره که وقتی اون رو میکشه دست بت بالا میره.

پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست

که ناچار چون در کشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریادخوان


مرد با دیدن سعدی فرار میکنه و سعدی هم به دنبالش. اگه مرد به بقیه می‌گفت راز برملا شده، سعدی کشته میشد. پس استاد سخن برهمن رو درون چاهی میندازه و با پرتاب چند سنگ اون رو به قتل می‌رسونه و فرار میکنه :))

بتازید و من در پی‌اش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
4
قربون کبوترای حرمت امام حسن
حسین طاهری
تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم
این هم جزای آن همه آقایی و کرم...

‌‌‌
7
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد

خاتم اگر ز دست سلیمان به‌ باد رفت
اندر شکنجه‌ی ستم اهرمن نشد

نوح نجی‌گر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجه‌ی غم بنیاد کن نشد

یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد

شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابه‌ی دل و جگرش در لگن نشد

پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد

آن دم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت...

- غروی اصفهانی
5
می‌برم جای دگر جنس محبت، چه کنم؟
این متاعی‌ست که در کوی تو با خاک، یکی‌ست‌

- ‌شفایی اصفهانی‌
4
ای صفای قلب زارم...
‌‌
6
Velayate Eshgh
Mohammad Esfahani & Babak Bayat
تو آفتاب هشتمی سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد...
‌‌‌
بنگر که از هفت آسمان
جایی فراسوی زمان
نوری هبوت می‌کند
در غربت این لامکان
بنگر که دریا خون شده
فواره‌ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده...
3
یه داستانی شنیدم خیلی وقت پیش راجع‌به این موسیقی:

بابک بیات یه ملودی ساخته بود به اسم آسیمه‌سر و دنبال یه صدای خاص می‌گشت برای این ملودی بکر حتی حامی و نیما مسیحا هم به صورت تمرینی کار رو اجرا کرده بودن ولی باز بیات دنبال چیز دیگه‌ای بود. از طرفی برای موسیقی سریال ولایت عشق محمد اصفهانی رو در نظر داشت. که جناب اصفهانی میگه ولایت عشق رو می‌خونم اما آسیمه‌سر رو هم اجازه بدین بخونم و اینجاست که دوتا شاهکار در موسیقی ایران خلق میشه، موسیقی سریال ولایت عشق و آسیمه‌سر...
5
رَفت از برِ من گرچه، رهش با مژه رُفتَم
ره رَفتَن او بنگر و ره رُفتَن ما را

- فرخی یزدی
5
به وقت مرداد ۱۴۰۵

می‌گویند انسان پس از مدتی به همه‌چیز، حتی بدترین رخدادهای زندگی، عادت می‌کند. سال‌ها پیش اعتقاد عجیبی به این جمله داشتم و خیال می‌کردم سازگاری با هر چیزی در ذات انسان است و فرار از آن غیرممکن.

اما امروز که به خود نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که بعضی جای‌های خالی قرار نیست تا ابد تن به عادت بدهند و همواره چونان زخمی که پس از خشک شدن، از عمد خراشش می‌دهی و مجال خوب شدن نمی‌یابد، بر وجودت باقی می‌مانند.

دردِ نبودنِ تو همان زخمی است که مدام چاقوی خاطرات را درونش می‌چرخانم و خون تازه‌اش را به تماشا می‌نشینم. درد شدیدی دارد؛ آن‌قدر که گاه تابِ مقابله از دست می‌رود، اما به‌قدری برایم ارزشمند است که نمی‌خواهم دل کندن از این زخم را به وجودم تحمیل سازم.

بعضی از شب‌ها خاطرات جوری زمین‌گیرم می‌کنند که خیال می‌کنم همچون بیژن، در چاهی تاریک، اسیر غل‌ و زنجیری فولادین مانده‌ام؛ با این تفاوت که برای من هیچ امیدی به بازوی رستم و رخساره‌ی یار زیبارو نیست. این چاه به روشنایی ختم نمی‌شود؛ سنگ‌ به‌ سنگش از جملات و خاطرات تو ساخته‌ شده است که هر لحظه عرصه را بر وجودم تنگ‌تر می‌کنند، و همزمان اسارتش برایم ستودنی است.

آری، این چاه، هم‌زمان که نفسم را بند می‌آورد، جان دوباره‌ام می‌بخشد؛ چرا که حضور تو هم تاریکی چاه است و هم مهتابی که بر بالای سرم نورش را می‌پراکند و من این پرتوهای نقره‌ای را، اگر به بهای اسارتی ابدی هم باشد، می‌پذیرم...

برای پدرم...

#یادداشت
7
می‌دانم خیلی‌هایتان می‌ترسید، در فضای مجازی از مقدسات مذهبی خود بنویسید، باشد که زامبی‌ها شما را حکومتی یا عزرشی خطاب نکنند.

اما امروز سالروز شهادت امام رضا است، مردی که ایرانی‌ها او را صاحبخانه می‌دانند نه مسافر و مقیم...

باری، از علی بن موسی رضا می‌نویسم، مردی که پناه ایران شد، وجودش برکت و نعمتی پایان‌ناپذیر است، اثرش جاودان و حضورش ماندگار است، تو در پناه حرمش گمان نمی‌بری به مرده‌ای اقتدا کرده‌ای که او فرا‌تر از بُعد زمان و مکان حی و حاضر است و سایه‌ای است در برهوت برای گمگشته‌گانی که یله در بیابان حاجت و نیاز به نام او پناه می‌برند.

از من به شما یک یادگاری کوچک، از بیان عقاید خود نهراسید، حقیقت در زمان و کلام روشن خواهد شد و جهل در تاریکی و سکوت.

- پوریا بهرادکیان
10
به روز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است...

- آذر بیگدلی
4
من عمله‌ی مرگِ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست می‌داشتم!

‌‌
4
menat khoday ra- iraj
@ostadiraj
دیباچه‌ی گلستان سعدی؛
از شاهکارهای ادب فارسی.
بشنویم با صدای استاد ایرج🖤
‌‌
3
گر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ‌پی
به یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش را...

- فروغی بسطامی
4
دل من آرزوی وصل می‌کند چه کنم
که آرزوی من این است و آرزوی تو نه

- فروغی بسطامی
4
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
شجریان
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
‌‌‌
حافظ و شجریان‌...
3
این بیت از وحشی بافقی رو می‌خوندم:

چو مه با خور بود نقصان پذیر است
مِی از تنها نشستن شیرگیر است


و برام سوال شد ربط شراب و شیرگیر چیه؟
تا اینکه توی خسرو و شیرین نظامی رسیدم به جایی که مشغول می‌گساری و عیش و نوش بودن که شیر خشمگینی بهشون حمله‌ور میشه، خسرو از شدت مستی بدون زره و سلاح به شیر حمله می‌کنه و با یک مشت از پا درش میاره و از اون به‌ بعد به همین خاطر مستی رو شیرگیری خطاب می‌کنن.

شه از مستی شتاب آورد بر شیر
یه یکتا پیرهن، بی‌ درع* و شمشیر

کمان‌کش کرد* مشتی تا بناگوش
چنان بر شیر زد کز شیر شد هوش*

ز مستی کرد با شیر آن دلیری
که نام مستی آمد شیرگیری


- زره
- وقتی کمان رو می‌کشیم دست تا بناگوش کشیده میشه و اینجا هم میگه مشتش رو تا بناگوش بالا برد و با قدرت شیر رو زد
- جون از تنش رفت و مُرد

البته حکایتی منسوب به بهرام گور هم در رابطه با شیرگیری داریم.
3
بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتی
چون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم

- قدسی مشهدی
4