مگر امید چیزی جز رشتهای نامرئی است که به گردنِ ما بسته شده و در کورهراهِ زندگی به جلومان میکشد؟ و اگر ما به دنبالِ آن میرویم برای آن است که در هر لحظه و در هر قدم چشمداشتِ وضعِ بهتری داریم.
- محمدعلی اسلامی ندوشن
- محمدعلی اسلامی ندوشن
❤4
ساعت چهار بعد از ظهرِ روز یکشنبهای در دومین ماه تابستان است. از شدت گرما حتی توان قدم از قدم برداشتن را نیز نداشتم، چه برسد به گشت و گذار برای رفع بیحوصلگی. برای همین، مثل تمام روزهای این تابستان کذایی، کتاب روی طاقچه را برداشتم و از نقطهی نشانهگذاری شده شروع کردم:
«آفتاب روز پنجاه هزار سال قیامت هم درست و حسابی به شکل میرغضب خونآشامی بالای سرمان مانند دم طاووس چتر انداخته، تتق میزد و آتشفشانی میکرد.»
به محض خواندن جمله، یاد گرمای بیرون افتادم و زیر لب زمزمه کردم: «جناب جمالزاده، الحق که سخن از زبان ما میگویی.»
از همان کودکی، زمانی که تمام دوستانم دل در گرو تابستان و روزهای طولانی و تعطیلات داشتند، من دلبستهی زرد و نارنجیهای پاییز بودم. نوشتن مشقهای طولانی و حل مسائل ریاضی برایم عذابآور بود، اما نه به اندازهی آفتاب و گرمای تابستان. برای همین، تا جایی که بتوانم از بیرون رفتن پرهیز میکنم و همین، غبار ملال را بیش از همیشه بر روزهایم مینشاند.
از فکر پاییزی که هنوز راه زیادی تا رسیدنش باقی مانده، پرهیز میکنم و نگاهم را به صفحات کتاب بازمیگردانم. هنوز چند خطی جلو نرفتهام که صدای گامهای خواهرم به گوش میرسد و کمی بعد، چهرهاش مقابلم ظاهر میشود؛ اما با دستانی که گویا از دل سرسبزی جنگلها سربرآوردهاند و برق شیطنتی که در چشمانش میدرخشد.
با عجله صدایم میزند:
«بیا برویم بیرون، به این منظره نگاه کن!»
کتاب را رها کردم و پشت سرش راه افتادم، اما با توجه به سابقهای که از کارهایش داشتم، فریاد زدم:
«اگر باز هم حیوانی چیزی میخواهی نشانم بدهی، خونت پای خودت است!»
اما همین که به ایوان گام گذاشتم، در گوشهی حیاط با هنرنمایی او روبهرو شدم. زمین را با آبرنگ سبز، به نام کوچکش، منقش کرده و در گوشهای رد دستانش را نیز مانند امضای یک هنرمند جا گذاشته بود و حالا با ذوق، واکنش مرا انتظار میکشید.
ناگهان نگاهم را از حیاط برداشتم و پرسیدم:
«باز هم رنگ در بساطت پیدا میشود؟»
با تعجب پرسید:
«برای چه میخواهی؟»
پاسخی ندادم و با قوطی رنگ در دست، پابرهنه به حیاط دویدم. چهارزانو روی زمین نشستم و با انگشتانم، کنار نام او، نام خودم را هم نوشتم. بعد تمام رنگ را در کف دستانم پخش کردم تا کاملاً به رنگ سبز درآمد و سپس محکم بر کف حیاط نهادم.
بعد، گویی تازه به یادش افتاده باشم، پرسیدم:
«این رنگها پاک میشود؟ پنجشنبه مراسم داریم. اگر پاک نشود، توی این گرما باید دستکش هم بپوشیم!»
و بعد، با هم زدیم زیر خنده.
پاسخ داد:
«راستش نمیدانم، ولی باید پاک شود.»
و بلافاصله به سمت شیر آب دوید. اما ثانیهای بعد، درحالیکه هنوز اثرات رنگ بر دستانش بود، بازگشت و گفت:
«پاک میشود، اما نصفه و نیمه.»
با خنده از جا بلند شدم و گفتم:
«همین هم خوب است؛ بقیهاش را یک کاری میکنیم. هنوز اول هفته است.»
بعد از شستن دستها گفتم:
«ولی بد جایی را انتخاب کردی. یک بار که باران ببارد، تمام اینها پاک میشود.»
قوطی رنگ را بالا آورد و گفت:
«اشکال ندارد، باز هم رنگ داریم. وقتی رنگ از دستهایمان کاملاً پاک شد، دوباره زیر سایبان نقاشیاش میکنیم.»
بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم.
دو نام سبز در سایهسار گرم تابستان.
#یادداشت
«آفتاب روز پنجاه هزار سال قیامت هم درست و حسابی به شکل میرغضب خونآشامی بالای سرمان مانند دم طاووس چتر انداخته، تتق میزد و آتشفشانی میکرد.»
به محض خواندن جمله، یاد گرمای بیرون افتادم و زیر لب زمزمه کردم: «جناب جمالزاده، الحق که سخن از زبان ما میگویی.»
از همان کودکی، زمانی که تمام دوستانم دل در گرو تابستان و روزهای طولانی و تعطیلات داشتند، من دلبستهی زرد و نارنجیهای پاییز بودم. نوشتن مشقهای طولانی و حل مسائل ریاضی برایم عذابآور بود، اما نه به اندازهی آفتاب و گرمای تابستان. برای همین، تا جایی که بتوانم از بیرون رفتن پرهیز میکنم و همین، غبار ملال را بیش از همیشه بر روزهایم مینشاند.
از فکر پاییزی که هنوز راه زیادی تا رسیدنش باقی مانده، پرهیز میکنم و نگاهم را به صفحات کتاب بازمیگردانم. هنوز چند خطی جلو نرفتهام که صدای گامهای خواهرم به گوش میرسد و کمی بعد، چهرهاش مقابلم ظاهر میشود؛ اما با دستانی که گویا از دل سرسبزی جنگلها سربرآوردهاند و برق شیطنتی که در چشمانش میدرخشد.
با عجله صدایم میزند:
«بیا برویم بیرون، به این منظره نگاه کن!»
کتاب را رها کردم و پشت سرش راه افتادم، اما با توجه به سابقهای که از کارهایش داشتم، فریاد زدم:
«اگر باز هم حیوانی چیزی میخواهی نشانم بدهی، خونت پای خودت است!»
اما همین که به ایوان گام گذاشتم، در گوشهی حیاط با هنرنمایی او روبهرو شدم. زمین را با آبرنگ سبز، به نام کوچکش، منقش کرده و در گوشهای رد دستانش را نیز مانند امضای یک هنرمند جا گذاشته بود و حالا با ذوق، واکنش مرا انتظار میکشید.
ناگهان نگاهم را از حیاط برداشتم و پرسیدم:
«باز هم رنگ در بساطت پیدا میشود؟»
با تعجب پرسید:
«برای چه میخواهی؟»
پاسخی ندادم و با قوطی رنگ در دست، پابرهنه به حیاط دویدم. چهارزانو روی زمین نشستم و با انگشتانم، کنار نام او، نام خودم را هم نوشتم. بعد تمام رنگ را در کف دستانم پخش کردم تا کاملاً به رنگ سبز درآمد و سپس محکم بر کف حیاط نهادم.
بعد، گویی تازه به یادش افتاده باشم، پرسیدم:
«این رنگها پاک میشود؟ پنجشنبه مراسم داریم. اگر پاک نشود، توی این گرما باید دستکش هم بپوشیم!»
و بعد، با هم زدیم زیر خنده.
پاسخ داد:
«راستش نمیدانم، ولی باید پاک شود.»
و بلافاصله به سمت شیر آب دوید. اما ثانیهای بعد، درحالیکه هنوز اثرات رنگ بر دستانش بود، بازگشت و گفت:
«پاک میشود، اما نصفه و نیمه.»
با خنده از جا بلند شدم و گفتم:
«همین هم خوب است؛ بقیهاش را یک کاری میکنیم. هنوز اول هفته است.»
بعد از شستن دستها گفتم:
«ولی بد جایی را انتخاب کردی. یک بار که باران ببارد، تمام اینها پاک میشود.»
قوطی رنگ را بالا آورد و گفت:
«اشکال ندارد، باز هم رنگ داریم. وقتی رنگ از دستهایمان کاملاً پاک شد، دوباره زیر سایبان نقاشیاش میکنیم.»
بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم.
دو نام سبز در سایهسار گرم تابستان.
#یادداشت
❤6
تا به سر شوری از آن زلف پریشان دارم
نه سر کفر و نه اندیشهی ایمان دارم
پرده بردار که تا بر همه روشن گردد
کز چه رو مذهب خورشیدپرستان دارم
پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار
یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم
با خیال رخت آسودهام از محنت هجر
همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم
ای رضی روزی کافر نشود امنی کو
این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم
- رضیالدین آرتیمانی
نه سر کفر و نه اندیشهی ایمان دارم
پرده بردار که تا بر همه روشن گردد
کز چه رو مذهب خورشیدپرستان دارم
پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار
یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم
با خیال رخت آسودهام از محنت هجر
همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم
ای رضی روزی کافر نشود امنی کو
این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم
- رضیالدین آرتیمانی
❤3
گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک؟
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
- بیدل دهلوی
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
- بیدل دهلوی
❤3
هنگامی که جنازهی مردگان را همی آورند،
همی ترسیم و زمانی که میگذرد، فراموش میکنیم.
حال ما چونان حال گلهای است که پس از رفتن گرگ دوباره به چرا همی پردازد.
- کشکول شیخ بهایی
همی ترسیم و زمانی که میگذرد، فراموش میکنیم.
حال ما چونان حال گلهای است که پس از رفتن گرگ دوباره به چرا همی پردازد.
- کشکول شیخ بهایی
❤3
نوزدهم مرداد، سالگرد درگذشت هوشنگ ابتهاج...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیالهی دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنهی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنهی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانهی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و توایم دو تنهای بینصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیالهی دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنهی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنهی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانهی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و توایم دو تنهای بینصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش...
❤3
شب که سروِ قامت او شمع این کاشانه بود
تا سحرگه برگریزانِ پر پروانه بود
- صائب
تا سحرگه برگریزانِ پر پروانه بود
- صائب
❤3
چند روز پیش روز عاشقان کتاب بود.
جا داره بگیم با این افزایش قیمت کتابها،
کتابخون روز نمیخواد؛ پول میخواد👩🦯
جا داره بگیم با این افزایش قیمت کتابها،
کتابخون روز نمیخواد؛ پول میخواد👩🦯
❤3
فکرشو میکردین سعدی مرتکب قتل شده باشه؟ اونم قتل عمد؟ داشتم بوستان رو مرور میکردم که به حکایت جالبی برخوردم.
سعدی در سفرهای مختلفش به هندوستان میرسه و اونجا بت شگفتانگیزی رو میبینه که از همه جا برای دیدن و پرستیدنش میان، سعدی با حالت نکوهش به یکی از برهمنها میگه چطور بتی رو میپرستید که هیچ ارادهای از خودش نداره؟
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
برهمن عصبانی میشه و افرادش رو خبر میکنه تا سعدی رو تنبیه کنن، سعدی که میبینه هوا پسه برمیگرده میگه منم شیفتهٔ این بت شدم اما پرستیدن از روی تقلید اشتباهه شما به من دلیل بدین اونوقت من اولین چاکرش میشم.
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن بهش میگه این بت هر صبح دستش رو بالا میبره بمون و ببین. سعدی هم با هزار ترس شب رو اونجا میمونه و صبح میبینه دست بت واقعا حرکت میکنه.
وگر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
اما سعدی ادم دنیا دیدهای بود پس سعی میکنه با اظهار دروغین چاکری نظر برهمنهارو جلب کنه تا راز رو بفهمه.
بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
بعد از کلی کنجکاوی برهمنی رو میبینه که زیر بت پنهان شده و ریسمانی هم در دستش داره که وقتی اون رو میکشه دست بت بالا میره.
پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست
که ناچار چون در کشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریادخوان
مرد با دیدن سعدی فرار میکنه و سعدی هم به دنبالش. اگه مرد به بقیه میگفت راز برملا شده، سعدی کشته میشد. پس استاد سخن برهمن رو درون چاهی میندازه و با پرتاب چند سنگ اون رو به قتل میرسونه و فرار میکنه :))
بتازید و من در پیاش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
سعدی در سفرهای مختلفش به هندوستان میرسه و اونجا بت شگفتانگیزی رو میبینه که از همه جا برای دیدن و پرستیدنش میان، سعدی با حالت نکوهش به یکی از برهمنها میگه چطور بتی رو میپرستید که هیچ ارادهای از خودش نداره؟
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
برهمن عصبانی میشه و افرادش رو خبر میکنه تا سعدی رو تنبیه کنن، سعدی که میبینه هوا پسه برمیگرده میگه منم شیفتهٔ این بت شدم اما پرستیدن از روی تقلید اشتباهه شما به من دلیل بدین اونوقت من اولین چاکرش میشم.
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظر
ولیکن ز معنی ندارم خبر
چه معنی است در صورت این صنم
که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن بهش میگه این بت هر صبح دستش رو بالا میبره بمون و ببین. سعدی هم با هزار ترس شب رو اونجا میمونه و صبح میبینه دست بت واقعا حرکت میکنه.
وگر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
اما سعدی ادم دنیا دیدهای بود پس سعی میکنه با اظهار دروغین چاکری نظر برهمنهارو جلب کنه تا راز رو بفهمه.
بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
بعد از کلی کنجکاوی برهمنی رو میبینه که زیر بت پنهان شده و ریسمانی هم در دستش داره که وقتی اون رو میکشه دست بت بالا میره.
پس پرده مطرانی آذرپرست
مجاور سر ریسمانی به دست
که ناچار چون در کشد ریسمان
بر آرد صنم دست، فریادخوان
مرد با دیدن سعدی فرار میکنه و سعدی هم به دنبالش. اگه مرد به بقیه میگفت راز برملا شده، سعدی کشته میشد. پس استاد سخن برهمن رو درون چاهی میندازه و با پرتاب چند سنگ اون رو به قتل میرسونه و فرار میکنه :))
بتازید و من در پیاش تاختم
نگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن
بماند، کند سعی در خون من
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
❤4
قربون کبوترای حرمت امام حسن
حسین طاهری
تابوت تیر خورده و یک قبر بی حرم
این هم جزای آن همه آقایی و کرم...
این هم جزای آن همه آقایی و کرم...
❤7
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشد
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
خاتم اگر ز دست سلیمان به باد رفت
اندر شکنجهی ستم اهرمن نشد
نوح نجیگر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجهی غم بنیاد کن نشد
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابهی دل و جگرش در لگن نشد
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
آن دم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت...
- غروی اصفهانی
ور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
خاتم اگر ز دست سلیمان به باد رفت
اندر شکنجهی ستم اهرمن نشد
نوح نجیگر از خطر موج رنجه شد
غرقاب لجهی غم بنیاد کن نشد
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماند
لیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولی
خونابهی دل و جگرش در لگن نشد
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر او
پروانه را ز شمع دل انجمن نشد
آن دم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهر
در حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت...
- غروی اصفهانی
❤5
میبرم جای دگر جنس محبت، چه کنم؟
این متاعیست که در کوی تو با خاک، یکیست
- شفایی اصفهانی
این متاعیست که در کوی تو با خاک، یکیست
- شفایی اصفهانی
❤4
Velayate Eshgh
Mohammad Esfahani & Babak Bayat
تو آفتاب هشتمی سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد...
بنگر که از هفت آسمان
جایی فراسوی زمان
نوری هبوت میکند
در غربت این لامکان
بنگر که دریا خون شده
فوارهها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده...
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد...
بنگر که از هفت آسمان
جایی فراسوی زمان
نوری هبوت میکند
در غربت این لامکان
بنگر که دریا خون شده
فوارهها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده...
❤3
یه داستانی شنیدم خیلی وقت پیش راجعبه این موسیقی:
بابک بیات یه ملودی ساخته بود به اسم آسیمهسر و دنبال یه صدای خاص میگشت برای این ملودی بکر حتی حامی و نیما مسیحا هم به صورت تمرینی کار رو اجرا کرده بودن ولی باز بیات دنبال چیز دیگهای بود. از طرفی برای موسیقی سریال ولایت عشق محمد اصفهانی رو در نظر داشت. که جناب اصفهانی میگه ولایت عشق رو میخونم اما آسیمهسر رو هم اجازه بدین بخونم و اینجاست که دوتا شاهکار در موسیقی ایران خلق میشه، موسیقی سریال ولایت عشق و آسیمهسر...
بابک بیات یه ملودی ساخته بود به اسم آسیمهسر و دنبال یه صدای خاص میگشت برای این ملودی بکر حتی حامی و نیما مسیحا هم به صورت تمرینی کار رو اجرا کرده بودن ولی باز بیات دنبال چیز دیگهای بود. از طرفی برای موسیقی سریال ولایت عشق محمد اصفهانی رو در نظر داشت. که جناب اصفهانی میگه ولایت عشق رو میخونم اما آسیمهسر رو هم اجازه بدین بخونم و اینجاست که دوتا شاهکار در موسیقی ایران خلق میشه، موسیقی سریال ولایت عشق و آسیمهسر...
❤5
رَفت از برِ من گرچه، رهش با مژه رُفتَم
ره رَفتَن او بنگر و ره رُفتَن ما را
- فرخی یزدی
ره رَفتَن او بنگر و ره رُفتَن ما را
- فرخی یزدی
❤5
به وقت مرداد ۱۴۰۵
میگویند انسان پس از مدتی به همهچیز، حتی بدترین رخدادهای زندگی، عادت میکند. سالها پیش اعتقاد عجیبی به این جمله داشتم و خیال میکردم سازگاری با هر چیزی در ذات انسان است و فرار از آن غیرممکن.
اما امروز که به خود نگاه میکنم، متوجه میشوم که بعضی جایهای خالی قرار نیست تا ابد تن به عادت بدهند و همواره چونان زخمی که پس از خشک شدن، از عمد خراشش میدهی و مجال خوب شدن نمییابد، بر وجودت باقی میمانند.
دردِ نبودنِ تو همان زخمی است که مدام چاقوی خاطرات را درونش میچرخانم و خون تازهاش را به تماشا مینشینم. درد شدیدی دارد؛ آنقدر که گاه تابِ مقابله از دست میرود، اما بهقدری برایم ارزشمند است که نمیخواهم دل کندن از این زخم را به وجودم تحمیل سازم.
بعضی از شبها خاطرات جوری زمینگیرم میکنند که خیال میکنم همچون بیژن، در چاهی تاریک، اسیر غل و زنجیری فولادین ماندهام؛ با این تفاوت که برای من هیچ امیدی به بازوی رستم و رخسارهی یار زیبارو نیست. این چاه به روشنایی ختم نمیشود؛ سنگ به سنگش از جملات و خاطرات تو ساخته شده است که هر لحظه عرصه را بر وجودم تنگتر میکنند، و همزمان اسارتش برایم ستودنی است.
آری، این چاه، همزمان که نفسم را بند میآورد، جان دوبارهام میبخشد؛ چرا که حضور تو هم تاریکی چاه است و هم مهتابی که بر بالای سرم نورش را میپراکند و من این پرتوهای نقرهای را، اگر به بهای اسارتی ابدی هم باشد، میپذیرم...
برای پدرم...
#یادداشت
میگویند انسان پس از مدتی به همهچیز، حتی بدترین رخدادهای زندگی، عادت میکند. سالها پیش اعتقاد عجیبی به این جمله داشتم و خیال میکردم سازگاری با هر چیزی در ذات انسان است و فرار از آن غیرممکن.
اما امروز که به خود نگاه میکنم، متوجه میشوم که بعضی جایهای خالی قرار نیست تا ابد تن به عادت بدهند و همواره چونان زخمی که پس از خشک شدن، از عمد خراشش میدهی و مجال خوب شدن نمییابد، بر وجودت باقی میمانند.
دردِ نبودنِ تو همان زخمی است که مدام چاقوی خاطرات را درونش میچرخانم و خون تازهاش را به تماشا مینشینم. درد شدیدی دارد؛ آنقدر که گاه تابِ مقابله از دست میرود، اما بهقدری برایم ارزشمند است که نمیخواهم دل کندن از این زخم را به وجودم تحمیل سازم.
بعضی از شبها خاطرات جوری زمینگیرم میکنند که خیال میکنم همچون بیژن، در چاهی تاریک، اسیر غل و زنجیری فولادین ماندهام؛ با این تفاوت که برای من هیچ امیدی به بازوی رستم و رخسارهی یار زیبارو نیست. این چاه به روشنایی ختم نمیشود؛ سنگ به سنگش از جملات و خاطرات تو ساخته شده است که هر لحظه عرصه را بر وجودم تنگتر میکنند، و همزمان اسارتش برایم ستودنی است.
آری، این چاه، همزمان که نفسم را بند میآورد، جان دوبارهام میبخشد؛ چرا که حضور تو هم تاریکی چاه است و هم مهتابی که بر بالای سرم نورش را میپراکند و من این پرتوهای نقرهای را، اگر به بهای اسارتی ابدی هم باشد، میپذیرم...
برای پدرم...
#یادداشت
❤7
میدانم خیلیهایتان میترسید، در فضای مجازی از مقدسات مذهبی خود بنویسید، باشد که زامبیها شما را حکومتی یا عزرشی خطاب نکنند.
اما امروز سالروز شهادت امام رضا است، مردی که ایرانیها او را صاحبخانه میدانند نه مسافر و مقیم...
باری، از علی بن موسی رضا مینویسم، مردی که پناه ایران شد، وجودش برکت و نعمتی پایانناپذیر است، اثرش جاودان و حضورش ماندگار است، تو در پناه حرمش گمان نمیبری به مردهای اقتدا کردهای که او فراتر از بُعد زمان و مکان حی و حاضر است و سایهای است در برهوت برای گمگشتهگانی که یله در بیابان حاجت و نیاز به نام او پناه میبرند.
از من به شما یک یادگاری کوچک، از بیان عقاید خود نهراسید، حقیقت در زمان و کلام روشن خواهد شد و جهل در تاریکی و سکوت.
- پوریا بهرادکیان
اما امروز سالروز شهادت امام رضا است، مردی که ایرانیها او را صاحبخانه میدانند نه مسافر و مقیم...
باری، از علی بن موسی رضا مینویسم، مردی که پناه ایران شد، وجودش برکت و نعمتی پایانناپذیر است، اثرش جاودان و حضورش ماندگار است، تو در پناه حرمش گمان نمیبری به مردهای اقتدا کردهای که او فراتر از بُعد زمان و مکان حی و حاضر است و سایهای است در برهوت برای گمگشتهگانی که یله در بیابان حاجت و نیاز به نام او پناه میبرند.
از من به شما یک یادگاری کوچک، از بیان عقاید خود نهراسید، حقیقت در زمان و کلام روشن خواهد شد و جهل در تاریکی و سکوت.
- پوریا بهرادکیان
❤10
به روز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است...
- آذر بیگدلی
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است...
- آذر بیگدلی
❤4