هر اندازه که بیگانهوار به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست؛
سنگباری آشناست غم...
سنگباری آشناست؛
سنگباری آشناست غم...
❤4
قلبت، آن خونیِ دلمهبسته، آن جدا شده از تن را
در دستانت بگیر
به حسین (ع) نشان بده
و بگو: روا نبود سلول سلول پیکرِ ما
به هم بند شده باشد،
ولی سر تو روی نیزه، بلند...
حمیدرضا رجبزاده...
shima_shizu
در دستانت بگیر
به حسین (ع) نشان بده
و بگو: روا نبود سلول سلول پیکرِ ما
به هم بند شده باشد،
ولی سر تو روی نیزه، بلند...
حمیدرضا رجبزاده...
shima_shizu
❤7
کمرم تا شده ولی
کربلایی حمیدرضا رجب زاده
مرتضی آوینی:
و اینجا آیینهی تجلی همهی تاریخ است،
چه میجویی؟ عشق؟
همینجاست
همهی تاریخ اینجا حاضر است
بدر و حنین و عاشورا اینجاست...
00:43
3:45
5:44
و اینجا آیینهی تجلی همهی تاریخ است،
چه میجویی؟ عشق؟
همینجاست
همهی تاریخ اینجا حاضر است
بدر و حنین و عاشورا اینجاست...
00:43
3:45
5:44
❤5
خطاب آمد که:
من کان قتیل سیف جلالنا فدیته لقیا جمالنا.
هرکه کشتهی تیغ جلال ما باشد؛
دیت او دیدار جمال ما باشد...
کشفالاسرار - میبدی
من کان قتیل سیف جلالنا فدیته لقیا جمالنا.
هرکه کشتهی تیغ جلال ما باشد؛
دیت او دیدار جمال ما باشد...
کشفالاسرار - میبدی
❤3
سوختهی وصلتاند و کشتهی محبّت، خونشان هدر، و مالشان تلف، امّا دلشان در قبضه، و جانشان در کنف. این چنانست که گویند: دلبرى دارى به از جان، غم مخور گو جان مباش. من کان فى اللَّه تلفه، کان اللَّه خلفه.
کشفالاسرار - میبدی
کشفالاسرار - میبدی
❤3
بله جناب ناصرخسرو؛
بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی
فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدایی...
حتی خود روزگار هم از بازیهای غریب خودش سرگردون و حیرتزده است...
بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی
فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدایی...
حتی خود روزگار هم از بازیهای غریب خودش سرگردون و حیرتزده است...
❤4
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستارهای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک
و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا از روشنی نمیترسد...
- فروغ فرخزاد
با من به آن ستاره بیا
به آن ستارهای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک
و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا از روشنی نمیترسد...
- فروغ فرخزاد
❤5
مگر امید چیزی جز رشتهای نامرئی است که به گردنِ ما بسته شده و در کورهراهِ زندگی به جلومان میکشد؟ و اگر ما به دنبالِ آن میرویم برای آن است که در هر لحظه و در هر قدم چشمداشتِ وضعِ بهتری داریم.
- محمدعلی اسلامی ندوشن
- محمدعلی اسلامی ندوشن
❤4
ساعت چهار بعد از ظهرِ روز یکشنبهای در دومین ماه تابستان است. از شدت گرما حتی توان قدم از قدم برداشتن را نیز نداشتم، چه برسد به گشت و گذار برای رفع بیحوصلگی. برای همین، مثل تمام روزهای این تابستان کذایی، کتاب روی طاقچه را برداشتم و از نقطهی نشانهگذاری شده شروع کردم:
«آفتاب روز پنجاه هزار سال قیامت هم درست و حسابی به شکل میرغضب خونآشامی بالای سرمان مانند دم طاووس چتر انداخته، تتق میزد و آتشفشانی میکرد.»
به محض خواندن جمله، یاد گرمای بیرون افتادم و زیر لب زمزمه کردم: «جناب جمالزاده، الحق که سخن از زبان ما میگویی.»
از همان کودکی، زمانی که تمام دوستانم دل در گرو تابستان و روزهای طولانی و تعطیلات داشتند، من دلبستهی زرد و نارنجیهای پاییز بودم. نوشتن مشقهای طولانی و حل مسائل ریاضی برایم عذابآور بود، اما نه به اندازهی آفتاب و گرمای تابستان. برای همین، تا جایی که بتوانم از بیرون رفتن پرهیز میکنم و همین، غبار ملال را بیش از همیشه بر روزهایم مینشاند.
از فکر پاییزی که هنوز راه زیادی تا رسیدنش باقی مانده، پرهیز میکنم و نگاهم را به صفحات کتاب بازمیگردانم. هنوز چند خطی جلو نرفتهام که صدای گامهای خواهرم به گوش میرسد و کمی بعد، چهرهاش مقابلم ظاهر میشود؛ اما با دستانی که گویا از دل سرسبزی جنگلها سربرآوردهاند و برق شیطنتی که در چشمانش میدرخشد.
با عجله صدایم میزند:
«بیا برویم بیرون، به این منظره نگاه کن!»
کتاب را رها کردم و پشت سرش راه افتادم، اما با توجه به سابقهای که از کارهایش داشتم، فریاد زدم:
«اگر باز هم حیوانی چیزی میخواهی نشانم بدهی، خونت پای خودت است!»
اما همین که به ایوان گام گذاشتم، در گوشهی حیاط با هنرنمایی او روبهرو شدم. زمین را با آبرنگ سبز، به نام کوچکش، منقش کرده و در گوشهای رد دستانش را نیز مانند امضای یک هنرمند جا گذاشته بود و حالا با ذوق، واکنش مرا انتظار میکشید.
ناگهان نگاهم را از حیاط برداشتم و پرسیدم:
«باز هم رنگ در بساطت پیدا میشود؟»
با تعجب پرسید:
«برای چه میخواهی؟»
پاسخی ندادم و با قوطی رنگ در دست، پابرهنه به حیاط دویدم. چهارزانو روی زمین نشستم و با انگشتانم، کنار نام او، نام خودم را هم نوشتم. بعد تمام رنگ را در کف دستانم پخش کردم تا کاملاً به رنگ سبز درآمد و سپس محکم بر کف حیاط نهادم.
بعد، گویی تازه به یادش افتاده باشم، پرسیدم:
«این رنگها پاک میشود؟ پنجشنبه مراسم داریم. اگر پاک نشود، توی این گرما باید دستکش هم بپوشیم!»
و بعد، با هم زدیم زیر خنده.
پاسخ داد:
«راستش نمیدانم، ولی باید پاک شود.»
و بلافاصله به سمت شیر آب دوید. اما ثانیهای بعد، درحالیکه هنوز اثرات رنگ بر دستانش بود، بازگشت و گفت:
«پاک میشود، اما نصفه و نیمه.»
با خنده از جا بلند شدم و گفتم:
«همین هم خوب است؛ بقیهاش را یک کاری میکنیم. هنوز اول هفته است.»
بعد از شستن دستها گفتم:
«ولی بد جایی را انتخاب کردی. یک بار که باران ببارد، تمام اینها پاک میشود.»
قوطی رنگ را بالا آورد و گفت:
«اشکال ندارد، باز هم رنگ داریم. وقتی رنگ از دستهایمان کاملاً پاک شد، دوباره زیر سایبان نقاشیاش میکنیم.»
بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم.
دو نام سبز در سایهسار گرم تابستان.
#یادداشت
«آفتاب روز پنجاه هزار سال قیامت هم درست و حسابی به شکل میرغضب خونآشامی بالای سرمان مانند دم طاووس چتر انداخته، تتق میزد و آتشفشانی میکرد.»
به محض خواندن جمله، یاد گرمای بیرون افتادم و زیر لب زمزمه کردم: «جناب جمالزاده، الحق که سخن از زبان ما میگویی.»
از همان کودکی، زمانی که تمام دوستانم دل در گرو تابستان و روزهای طولانی و تعطیلات داشتند، من دلبستهی زرد و نارنجیهای پاییز بودم. نوشتن مشقهای طولانی و حل مسائل ریاضی برایم عذابآور بود، اما نه به اندازهی آفتاب و گرمای تابستان. برای همین، تا جایی که بتوانم از بیرون رفتن پرهیز میکنم و همین، غبار ملال را بیش از همیشه بر روزهایم مینشاند.
از فکر پاییزی که هنوز راه زیادی تا رسیدنش باقی مانده، پرهیز میکنم و نگاهم را به صفحات کتاب بازمیگردانم. هنوز چند خطی جلو نرفتهام که صدای گامهای خواهرم به گوش میرسد و کمی بعد، چهرهاش مقابلم ظاهر میشود؛ اما با دستانی که گویا از دل سرسبزی جنگلها سربرآوردهاند و برق شیطنتی که در چشمانش میدرخشد.
با عجله صدایم میزند:
«بیا برویم بیرون، به این منظره نگاه کن!»
کتاب را رها کردم و پشت سرش راه افتادم، اما با توجه به سابقهای که از کارهایش داشتم، فریاد زدم:
«اگر باز هم حیوانی چیزی میخواهی نشانم بدهی، خونت پای خودت است!»
اما همین که به ایوان گام گذاشتم، در گوشهی حیاط با هنرنمایی او روبهرو شدم. زمین را با آبرنگ سبز، به نام کوچکش، منقش کرده و در گوشهای رد دستانش را نیز مانند امضای یک هنرمند جا گذاشته بود و حالا با ذوق، واکنش مرا انتظار میکشید.
ناگهان نگاهم را از حیاط برداشتم و پرسیدم:
«باز هم رنگ در بساطت پیدا میشود؟»
با تعجب پرسید:
«برای چه میخواهی؟»
پاسخی ندادم و با قوطی رنگ در دست، پابرهنه به حیاط دویدم. چهارزانو روی زمین نشستم و با انگشتانم، کنار نام او، نام خودم را هم نوشتم. بعد تمام رنگ را در کف دستانم پخش کردم تا کاملاً به رنگ سبز درآمد و سپس محکم بر کف حیاط نهادم.
بعد، گویی تازه به یادش افتاده باشم، پرسیدم:
«این رنگها پاک میشود؟ پنجشنبه مراسم داریم. اگر پاک نشود، توی این گرما باید دستکش هم بپوشیم!»
و بعد، با هم زدیم زیر خنده.
پاسخ داد:
«راستش نمیدانم، ولی باید پاک شود.»
و بلافاصله به سمت شیر آب دوید. اما ثانیهای بعد، درحالیکه هنوز اثرات رنگ بر دستانش بود، بازگشت و گفت:
«پاک میشود، اما نصفه و نیمه.»
با خنده از جا بلند شدم و گفتم:
«همین هم خوب است؛ بقیهاش را یک کاری میکنیم. هنوز اول هفته است.»
بعد از شستن دستها گفتم:
«ولی بد جایی را انتخاب کردی. یک بار که باران ببارد، تمام اینها پاک میشود.»
قوطی رنگ را بالا آورد و گفت:
«اشکال ندارد، باز هم رنگ داریم. وقتی رنگ از دستهایمان کاملاً پاک شد، دوباره زیر سایبان نقاشیاش میکنیم.»
بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم.
دو نام سبز در سایهسار گرم تابستان.
#یادداشت
❤6
تا به سر شوری از آن زلف پریشان دارم
نه سر کفر و نه اندیشهی ایمان دارم
پرده بردار که تا بر همه روشن گردد
کز چه رو مذهب خورشیدپرستان دارم
پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار
یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم
با خیال رخت آسودهام از محنت هجر
همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم
ای رضی روزی کافر نشود امنی کو
این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم
- رضیالدین آرتیمانی
نه سر کفر و نه اندیشهی ایمان دارم
پرده بردار که تا بر همه روشن گردد
کز چه رو مذهب خورشیدپرستان دارم
پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار
یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم
با خیال رخت آسودهام از محنت هجر
همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم
ای رضی روزی کافر نشود امنی کو
این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم
- رضیالدین آرتیمانی
❤3
گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک؟
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
- بیدل دهلوی
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را...
- بیدل دهلوی
❤3
هنگامی که جنازهی مردگان را همی آورند،
همی ترسیم و زمانی که میگذرد، فراموش میکنیم.
حال ما چونان حال گلهای است که پس از رفتن گرگ دوباره به چرا همی پردازد.
- کشکول شیخ بهایی
همی ترسیم و زمانی که میگذرد، فراموش میکنیم.
حال ما چونان حال گلهای است که پس از رفتن گرگ دوباره به چرا همی پردازد.
- کشکول شیخ بهایی
❤3
نوزدهم مرداد، سالگرد درگذشت هوشنگ ابتهاج...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیالهی دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنهی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنهی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانهی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و توایم دو تنهای بینصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیالهی دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنهی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنهی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانهی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و توایم دو تنهای بینصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش...
❤3
شب که سروِ قامت او شمع این کاشانه بود
تا سحرگه برگریزانِ پر پروانه بود
- صائب
تا سحرگه برگریزانِ پر پروانه بود
- صائب
❤3
چند روز پیش روز عاشقان کتاب بود.
جا داره بگیم با این افزایش قیمت کتابها،
کتابخون روز نمیخواد؛ پول میخواد👩🦯
جا داره بگیم با این افزایش قیمت کتابها،
کتابخون روز نمیخواد؛ پول میخواد👩🦯
❤3