منم همینطور جناب نظیری؛
از بس که می شدیم به حسرت جدا ازو
خون میچکید روز وداع از نگاه ما...
از بس که می شدیم به حسرت جدا ازو
خون میچکید روز وداع از نگاه ما...
❤4
همانند آسمان این روزها، ابرهای بارانی دلم را پوشاندهاند، اما دریغ از قطرهای که سبکباری را به ارمغان آورد.
روی تخت دراز میکشم و کتابی را که روی طاقچه جا خوش کرده است، برمیدارم. انگشتانم را روی جلدش میکشم؛ جان شیفته، اثر رومن رولان. از جایی که نشانهگذاری شده، شروع میکنم به خواندن:
«زندگی سرآمد همهی کتابهاست. کتابی که هرکس به صرف خواستن قادر به خواندن آن نیست. برای گشودن رمز آن میباید زبانش را نزد استاد درشتخوی محنت آموخت.»
نگاهم را به حیاط میدوزم و این بیت از شاعری ناشناس در ذهنم مرور میشود:
غم چو استاد است، او را خوش شناس
زان که سازد مرد را صاحبقیاس
فکر میکنم که شاید بهراستی درد و اندوه، انسانیترین تجربهی این جهان باشد. به قول هلالی، کسی که غم نداشته باشد، یا از آدمیت دور است یا از این جهان.
در حالی که ذهنم درگیر این اندیشه است، صدای عمهخانم به گوش میرسد که میگوید: «هر وقت کارت تمام شد، آهنگهای مرضیه و پوران را برایم دانلود کن.»
عمهخانم در واقع عمهی مادرم است که سالها پیش از شوهرش جدا شده و حالا وارسته از همهچیز، به تنهایی زندگیاش را میکند. ناخنهایش مزین به لاکهای نقرهای و آبی است و لباسهای رنگارنگ میپوشد. یک گوشی بنفش دارد که با قابی مملو از اکلیلهای قرمز تزیین شده و لبخند، جزئی جدانشدنی از لبهایش است. به هرکس که دستش برسد کمک میکند و میگوید: «نماز و روزه حق خداوند است و در این دنیا باید تا میتوانی از آزار مردم بپرهیزی، چرا که احوال مردم دیگر دست خداوند نیست.» میگوید: «مدام از فشار قبر و تاریکی حرف میزنند، اما به نظر من اگر دیگران از تو راضی باشند، به راحتی از تمام اینها گذر میکنی.»
پاسخ میدهم: «چشم، این بخش کتاب را تمام کنم، میآیم.»
جوابی نمیدهد و بار دیگر چشم میدوزم به صفحات کتاب:
«رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است. شخص با نیرویی دردناکتر حس میکند که ناگزیر از دوست داشتن است.»
صدای قدمهای عمهخانم را میشنوم که به سمت ایوان میرود و همزمان از گوشیاش صدای هایده به گوش میرسد:
«اگر از آشیونه دور دورم
غمِ عشقت تو قلبم مونده با من...»
کتاب را میبندم و خیره به آسمان، گوش میسپارم به نوای موسیقی. هنوز چند ثانیه نگذشته است که ابرهای بارانی، بالاخره راضی به باریدن میشوند تا بار خویش را بر دوش خاک گردآلود بگذارند.
#یادداشت
روی تخت دراز میکشم و کتابی را که روی طاقچه جا خوش کرده است، برمیدارم. انگشتانم را روی جلدش میکشم؛ جان شیفته، اثر رومن رولان. از جایی که نشانهگذاری شده، شروع میکنم به خواندن:
«زندگی سرآمد همهی کتابهاست. کتابی که هرکس به صرف خواستن قادر به خواندن آن نیست. برای گشودن رمز آن میباید زبانش را نزد استاد درشتخوی محنت آموخت.»
نگاهم را به حیاط میدوزم و این بیت از شاعری ناشناس در ذهنم مرور میشود:
غم چو استاد است، او را خوش شناس
زان که سازد مرد را صاحبقیاس
فکر میکنم که شاید بهراستی درد و اندوه، انسانیترین تجربهی این جهان باشد. به قول هلالی، کسی که غم نداشته باشد، یا از آدمیت دور است یا از این جهان.
در حالی که ذهنم درگیر این اندیشه است، صدای عمهخانم به گوش میرسد که میگوید: «هر وقت کارت تمام شد، آهنگهای مرضیه و پوران را برایم دانلود کن.»
عمهخانم در واقع عمهی مادرم است که سالها پیش از شوهرش جدا شده و حالا وارسته از همهچیز، به تنهایی زندگیاش را میکند. ناخنهایش مزین به لاکهای نقرهای و آبی است و لباسهای رنگارنگ میپوشد. یک گوشی بنفش دارد که با قابی مملو از اکلیلهای قرمز تزیین شده و لبخند، جزئی جدانشدنی از لبهایش است. به هرکس که دستش برسد کمک میکند و میگوید: «نماز و روزه حق خداوند است و در این دنیا باید تا میتوانی از آزار مردم بپرهیزی، چرا که احوال مردم دیگر دست خداوند نیست.» میگوید: «مدام از فشار قبر و تاریکی حرف میزنند، اما به نظر من اگر دیگران از تو راضی باشند، به راحتی از تمام اینها گذر میکنی.»
پاسخ میدهم: «چشم، این بخش کتاب را تمام کنم، میآیم.»
جوابی نمیدهد و بار دیگر چشم میدوزم به صفحات کتاب:
«رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است. شخص با نیرویی دردناکتر حس میکند که ناگزیر از دوست داشتن است.»
صدای قدمهای عمهخانم را میشنوم که به سمت ایوان میرود و همزمان از گوشیاش صدای هایده به گوش میرسد:
«اگر از آشیونه دور دورم
غمِ عشقت تو قلبم مونده با من...»
کتاب را میبندم و خیره به آسمان، گوش میسپارم به نوای موسیقی. هنوز چند ثانیه نگذشته است که ابرهای بارانی، بالاخره راضی به باریدن میشوند تا بار خویش را بر دوش خاک گردآلود بگذارند.
#یادداشت
❤4
روضهخون مراسم ختم داره میخونه:
نفس چون سرکش شود کارش به طغیان میکشد
درد گر درمان نگردد قاتل جان میشود...
نفس چون سرکش شود کارش به طغیان میکشد
درد گر درمان نگردد قاتل جان میشود...
❤5
سراسر نامها را گشتهام
و نام تو را پنهان کردهام
میدانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم...
- شمس لنگرودی
و نام تو را پنهان کردهام
میدانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم...
- شمس لنگرودی
❤4
آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت.
نخستین نمازی که آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی که وارث آدم گزارد نیز و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این، هزارها چه ها که بر انسان نرفته بود.
فتح خون - مرتضی آوینی
نخستین نمازی که آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی که وارث آدم گزارد نیز و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این، هزارها چه ها که بر انسان نرفته بود.
فتح خون - مرتضی آوینی
❤4
رشک مانع بود، ورنه تیشهی من نیز داشت
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین
- صائب
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین
- صائب
❤4
اگر چه دورم از آن آستان، نیام دلگیر
که از خیال تو دل در بهشت روحانیست...
- صائب
که از خیال تو دل در بهشت روحانیست...
- صائب
❤4
چه کسی می دانست
ما بعد از خداحافظی
به چه چیز مبتلا میشویم؟
- احمدرضا احمدی
ما بعد از خداحافظی
به چه چیز مبتلا میشویم؟
- احمدرضا احمدی
❤4
از این فزون نتوانی جفا به من، ورنه
تو آن نِهای که جفایی توانی و نکنی!
- عبدالمجید طالقانی
تو آن نِهای که جفایی توانی و نکنی!
- عبدالمجید طالقانی
❤3
نصیحتی از صغیر اصفهانی:
چنان بایدت زیستن در جهان
که بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
چنان بایدت زیستن در جهان
که بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
❤4
من از جسدی مغروق سرگردانترم
اگر راستمیگویی دریا را برای من بیاور
و لذتِ پوسیدگی را به من ببخش...
اگر راستمیگویی دریا را برای من بیاور
و لذتِ پوسیدگی را به من ببخش...
❤5
‹‹دلشـدگـان›› pinned «من از جسدی مغروق سرگردانترم اگر راستمیگویی دریا را برای من بیاور و لذتِ پوسیدگی را به من ببخش... »
دریاب مرا ای دوست؛ ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطهی توفانها
- حسین منزوی
تا تخته برم بیرون از ورطهی توفانها
- حسین منزوی
❤3
چنان نزیستهام در جهان که گر ز میان
برون روم، نخورَد روزگار افسوسم...
- طالب آملی
برون روم، نخورَد روزگار افسوسم...
- طالب آملی
❤3
پلک بر پلک میفشاری،
و میدانی آنچه تَمام میشود
تویی و نَه اَندوه...
و میدانی آنچه تَمام میشود
تویی و نَه اَندوه...
❤3
گفتی چو جان دهی، به عوض بوسهای دهم
این خونبهاست، مزد وفا را چه میکنی؟
- ندیم مازندرانی
این خونبهاست، مزد وفا را چه میکنی؟
- ندیم مازندرانی
❤4
هر اندازه که بیگانهوار به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست؛
سنگباری آشناست غم...
سنگباری آشناست؛
سنگباری آشناست غم...
❤4