‹‹دلشـدگـان››
218 subscribers
52 photos
7 videos
211 links
Download Telegram
آمدی، دست تو می‌گیردم
بر دستت بوسه می‌زنم.
با عشق، با هراس، بر دستت بوسه می‌زنم.
آمدی که نابودم کنی، عشق، خوب می‌دانم.
زانوانم می‌لرزد، بیا! نابودم کن!
بر دستت بوسه می‌زنم.


دندان در میوه فرو می‌بری و به دورش می‌اندازی:
در قلبم دندان فرو کن که از آن توست!
خوشا زخمی که از دندان تو برجا ماند!
بر دستت بوسه می‌زنم.
همگی‌ام را می‌خواهی
و چون همه را گرفتی، به هیچ کارش نمی‌زنی.
جز ویرانی به جا نمی‌گذاری.
بر دستت بوسه می‌زنم.

دستت که نوازشم می‌دهد،
فردا خواهدم کشت.
به انتظار ضربت کشنده‌ی دست تو،
بر آن بوسه می‌زنم.
مرا بکش! بزن! هربار که دردم می‌دهی،
راحتی است که می‌رسانی،
نجاتم می‌بخشی، ای ویرانگر.
بر دستت بوسه می‌زنم.


هر یک از ضربات تو که خونینم می‌کند،
رشته‌ی پیوندی را می‌گسلد.
تو زنجیر را همراه گوشت تن پر می‌کنی.
بر دستت بوسه می‌زنم.
زندان تنم را، ای کشنده‌ی من، در هم می‌شکنی،
و از رخنه‌ی آن زندگی من به در می‌رود.
بر دستت بوسه می‌زنم.

من زمین زخم دیده‌ام که دانه در آن خواهد رست.
دانه‌ی دردی که تو افشانده‌ای.
بر دستت بوسه می‌زنم.
بیفشان درد مقدس را
تا درون سینه‌ام رسیده شود سراسر دردهای جهان!
بر دستت بوسه می‌زنم.
بر دستت بوسه می‌زنم.

- رومن رولان
3
آن که بوسید لب نوش تو شکر نچشید
وان که خسبید در آغوش تو بیدار نشد...

- فروغی بسطامی
3
منم همینطور جناب نظیری؛

از بس که می شدیم به حسرت جدا ازو
خون می‌چکید روز وداع از نگاه ما...
4
همانند آسمان این روزها، ابرهای بارانی دلم را پوشانده‌اند، اما دریغ از قطره‌ای که سبک‌باری را به ارمغان آورد.

روی تخت دراز می‌کشم و کتابی را که روی طاقچه جا خوش کرده است، برمی‌دارم. انگشتانم را روی جلدش می‌کشم؛ جان شیفته، اثر رومن رولان. از جایی که نشانه‌گذاری شده، شروع می‌کنم به خواندن:

«زندگی سرآمد همه‌ی کتاب‌هاست. کتابی که هرکس به صرف خواستن قادر به خواندن آن نیست. برای گشودن رمز آن می‌باید زبانش را نزد استاد درشت‌خوی محنت آموخت.»

نگاهم را به حیاط می‌دوزم و این بیت از شاعری ناشناس در ذهنم مرور می‌شود:

غم چو استاد است، او را خوش شناس
زان که سازد مرد را صاحب‌قیاس

فکر می‌کنم که شاید به‌راستی درد و اندوه، انسانی‌ترین تجربه‌ی این جهان باشد. به قول هلالی، کسی که غم نداشته باشد، یا از آدمیت دور است یا از این جهان.

در حالی که ذهنم درگیر این اندیشه است، صدای عمه‌خانم به گوش می‌رسد که می‌گوید: «هر وقت کارت تمام شد، آهنگ‌های مرضیه و پوران را برایم دانلود کن.»

عمه‌خانم در واقع عمه‌ی مادرم است که سال‌ها پیش از شوهرش جدا شده و حالا وارسته از همه‌چیز، به تنهایی زندگی‌اش را می‌کند. ناخن‌هایش مزین به لاک‌های نقره‌ای و آبی است و لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد. یک گوشی بنفش دارد که با قابی مملو از اکلیل‌های قرمز تزیین شده و لبخند، جزئی جدانشدنی از لب‌هایش است. به هرکس که دستش برسد کمک می‌کند و می‌گوید: «نماز و روزه حق خداوند است و در این دنیا باید تا می‌توانی از آزار مردم بپرهیزی، چرا که احوال مردم دیگر دست خداوند نیست.» می‌گوید: «مدام از فشار قبر و تاریکی حرف می‌زنند، اما به نظر من اگر دیگران از تو راضی باشند، به راحتی از تمام این‌ها گذر می‌کنی.»

پاسخ می‌دهم: «چشم، این بخش کتاب را تمام کنم، می‌آیم.»

جوابی نمی‌دهد و بار دیگر چشم می‌دوزم به صفحات کتاب:

«رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است. شخص با نیرویی دردناک‌تر حس می‌کند که ناگزیر از دوست داشتن است.»

صدای قدم‌های عمه‌خانم را می‌شنوم که به سمت ایوان می‌رود و هم‌زمان از گوشی‌اش صدای هایده به گوش می‌رسد:

«اگر از آشیونه دور دورم
غمِ عشقت تو قلبم مونده با من...»

کتاب را می‌بندم و خیره به آسمان، گوش می‌سپارم به نوای موسیقی. هنوز چند ثانیه نگذشته است که ابرهای بارانی، بالاخره راضی به باریدن می‌شوند تا بار خویش را بر دوش خاک گردآلود بگذارند.

#یادداشت
4
روضه‌خون مراسم ختم داره می‌خونه:

نفس چون سرکش شود کارش به طغیان می‌کشد
درد گر درمان نگردد قاتل جان می‌شود...
5
سراسر نام‌ها را گشته‌ام
و نام تو را پنهان کرده‌ام
می‌دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم...

- شمس لنگرودی
4
آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت.
نخستین نمازی که آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی که وارث آدم گزارد نیز و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این، هزارها چه ها که بر انسان نرفته بود.

فتح خون - مرتضی آوینی
4
رشک مانع بود، ورنه تیشه‌ی من نیز داشت
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین

- صائب
4
اگر چه دورم از آن آستان، نی‌ام دلگیر
که از خیال تو دل در بهشت روحانی‌ست...

- صائب
4
چه کسی می دانست
ما بعد از خداحافظی
به چه چیز مبتلا می‌شویم؟

- احمدرضا احمدی
4
از این فزون نتوانی جفا به من، ورنه
تو آن نِه‌ای که جفایی توانی و نکنی!

- عبدالمجید طالقانی
3
نصیحتی از صغیر اصفهانی:

چنان بایدت زیستن در جهان
که بعد از تو گویند حیف از فلان

نه چون مدت عمرت آید به سر
بگویند ای کاش از این زودتر
4
من از جسدی مغروق سرگردان‌ترم
اگر راست‌می‌گویی دریا را برای من بیاور
و لذتِ پوسیدگی را به من ببخش...
‌‌‌
5
‹‹دلشـدگـان›› pinned «من از جسدی مغروق سرگردان‌ترم اگر راست‌می‌گویی دریا را برای من بیاور و لذتِ پوسیدگی را به من ببخش... ‌‌‌»
Ki Fekresho Mikard
Morteza Pashaei
3
دریاب مرا ای دوست؛ ای دست رهاننده
تا تخته برم بیرون از ورطه‌ی توفان‌ها

- حسین منزوی
3
چنان نزیسته‌ام در جهان که گر ز میان
برون روم، نخورَد روزگار افسوسم...

- طالب آملی
3
پلک بر پلک می‌فشاری،
و می‌دانی آنچه تَمام می‌شود
تویی و نَه اَندوه...
‌‌‌
3
گفتی چو جان دهی، به عوض بوسه‌ای دهم
این خونبهاست، مزد وفا را چه می‌کنی؟

- ندیم مازندرانی
4
در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم...
‌‌‌
4
هر اندازه که بیگانه‌وار به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست؛
سنگ‌باری آشناست غم...
‌‌‌
4