‹‹دلشـدگـان››
219 subscribers
52 photos
7 videos
211 links
Download Telegram
در عزاداری او رسم چهل روز کم است
یاد چشمش همه‌ی عمر سیه‌پوشم کرد...

- کاظم بهمنی
7
مثل یک دیوانه‌ی لال بریده از همه
هم‌کلامی‌های من با خویش طولانی‌تر است

- کاظم بهمنی
5
کنارت ای گل زیبا شکسته شد کمرم
کسی که محو تو می‌شد مرا لگد می‌کرد...

- کاظم بهمنی
5
تو ماه بودی و بوسیدنت نمی‌دانی
چه ساده داشت مرا هم قد بلند می‌کرد :))

- کاظم بهمنی
4
‹‹دلشـدگـان›› pinned «تو ماه بودی و بوسیدنت نمی‌دانی چه ساده داشت مرا هم قد بلند می‌کرد :)) - کاظم بهمنی»
چشمان من ابرند و دلم مرتع رنج است
ابرند و شبی نیست نبارند، شبی نیست

- کاظم بهمنی
3
انداخت مرا دور و کسی نیست بگوید
این جام عتیقه است شکستی، حلبی نیست!

- کاظم بهمنی
3
این شورشی از سلطه‌ی او خسته شد اما
یک ذره به دنبال جدایی‌طلبی نیست...

- کاظم بهمنی
3
زیر بار غم تو داشت کسی له میشد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

- کاظم بهمنی
4
تو بالای سرم راهی به سمت خلسه وا کردی
که گویی زل به من می‌زد خدا از آن در مخفی

- کاظم بهمنی
5
پرچم صلح برافراشته‌ام بر سر خویش
نه یکی؛ بلکه به اندازه‌ی موهای سرم

- کاظم بهمنی
5
گاه و بی گاه خود مرگ و
هرازگاه نمردن سخت است...

- کاظم بهمنی
5
مقصد آن‌گونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان نیمه‌ی راهید اگر، برگردید!

- کاظم بهمنی
4
بعد من چند نفر کشته، خدا می‌داند
آن قدر هست که دیگر همه را یادش نیست

- کاظم بهمنی
4
اگه دلت گرفته
طاهری
4
به بالا کشیده شدی، جریحه‌ برداشت خرخره‌ات، به صخره‌ات کوبیدند، پائین آمدی، به قعر دریا رفتی، دریا شدی، پر از مزار شدی.
خندیدی، گریه کردی، شادمان شدی، سوگوار شدی.
استخوان‌هایت نردبان شد، بال بسته‌ات آسمان شد، پاره شد گلویت، دیوانه خطاب شدی، عابر خیابان‌های سرگردان شدی.
آخر نداشت رنجت، خشکیده‌تر شدی، راهی به سرپناه نداشتی، بی‌برادر شدی، تهِ چاه افتادی، چاه شدی.
ماهیِ دریا شدی، طعمه‌ قلاب شدی، درشکه‌‌‌ای از اشک شدی، شیهه‌ای کوتاه شدی، دو سه نخ کام شدی، چرخیده شدی، بوسیده شدی، شکار شدی.
جهانت را کمین گرفتی، کاشته شدی، گل شدی، شکوفا شدی، زبانِ خودت شدی، چیده شدی.
از شانه بریده شدی، کم رو شدی، نظرکرده شدی، بغل گرفتی جنگل را، شکیبا شدی، محکم شدی، زیبا شدی، متولد شدی.

*تولدت مبارک جناب چاوشی

- ندانستم
4
زاهد نداشت تابِ جمالِ پری‌‌رُخان
کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کرد!


- قتیل لاهوری
3
درس نمی‌گیرم از روزگار
کمال اجتماعی: از روزگار سیلیِ بسیار می‌خورم
گویی هنوز سیلیِ استادم آرزوست
3
بایزید بسطامی در مناجات بود که آوازی شنید که بایزید آنچه از تو بدانم به خلق بگویم که سنگسارت کنند. گفت الهی آنچه از کرم و عفو تو میدانم بگویم تا هیچکس تورا سجده نکند. ندا رسید که نه از تو و نه از ما...
‌‌‌‌‌
3
منم همینطور جناب صائب؛

بی‌نیازیم از وضو چون زاهدان در هر نماز
ما که یکجا دست خود از آرزوها شسته‌ایم
3
در دل هیچ‌کس ندارم جای
آرزوی هلاک را مانم...

- طالب آملی
4