زندگان را نه عجب گر به تو مِیلی باشد
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
- سعدی
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
- سعدی
❤3
زندگیم بهقدری کسلکننده و ملالانگیز شده این روزا که:
ای ساکن عدمزار، کشتی مران در آبش
طوفانی ملال است، دریای زندگانی...
ای ساکن عدمزار، کشتی مران در آبش
طوفانی ملال است، دریای زندگانی...
❤6
از دل دیوانهام دیوانهتر دانی که کیست؟
من که دائم در علاج این دل دیوانهام...
- سحاب اصفهانی
من که دائم در علاج این دل دیوانهام...
- سحاب اصفهانی
❤2
البته الان دیگه راهم از سحاب جدا شده دنبال علاج نیستم، بهقول یه شاعر دیگه:
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم...
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم...
❤2
سعدی عزیزم هم اشاره میکنه که:
خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانهایم
خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانهایم
❤2
من از جام می عشقت اگر مستم عجب نَبْوَد
عجب ز آنکس همی دارم که در دور تو هشیارست
- ابن یمین
عجب ز آنکس همی دارم که در دور تو هشیارست
- ابن یمین
❤2
بعد عمری از حماسههای دیگهمون تو دانشگاه بگم.
چندوقت پیش با شادی رفته بودیم کتابخونه و خیلی خلوت بود. یهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون بشینیم، به شادی گفتم مُهر و خودکارو بردار هرکسی رو روی پلهها دیدیم واسه امضا و غیره یقهشو می گیریم. خلاصه رفتیم نشستیم رو سکوی بغل کتابخونه با یه استکان چایی. حالت نشستن اینجوری بود که شادی یکی از پاهاش آویزون بود از سکو اون یکی رو بالا نگه داشته بود دستشم گذاشته بود روش، منم چهار زانو نشسته بودم😂🤦♀ حرف میزدیم چایی میخوردیم که یهو یه پسره و دختره رد شدن. دختره داشت میگفت رنگ قاب گوشیم با لباسم هماهنگ نیست اذیتم میکنه که من و شادی یه نگاه به همدیگه کردیم یهو زدیم زیر خنده که دخترای دیگه فکر رنگ لباسن ما انگار وسط قهوهخونه نشستیم :))
#از_دانشگاه
چندوقت پیش با شادی رفته بودیم کتابخونه و خیلی خلوت بود. یهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون بشینیم، به شادی گفتم مُهر و خودکارو بردار هرکسی رو روی پلهها دیدیم واسه امضا و غیره یقهشو می گیریم. خلاصه رفتیم نشستیم رو سکوی بغل کتابخونه با یه استکان چایی. حالت نشستن اینجوری بود که شادی یکی از پاهاش آویزون بود از سکو اون یکی رو بالا نگه داشته بود دستشم گذاشته بود روش، منم چهار زانو نشسته بودم😂🤦♀ حرف میزدیم چایی میخوردیم که یهو یه پسره و دختره رد شدن. دختره داشت میگفت رنگ قاب گوشیم با لباسم هماهنگ نیست اذیتم میکنه که من و شادی یه نگاه به همدیگه کردیم یهو زدیم زیر خنده که دخترای دیگه فکر رنگ لباسن ما انگار وسط قهوهخونه نشستیم :))
#از_دانشگاه
❤4
یه ده دقیقه گذشت یهو گفتم این چاییشم بدرد نمیخوره اومدم لیوانو خالی کنم که خالی کردن لیوان من همزمان شد با عبور یه بنده خدایی از همون مسیر و قشنگ یک بند انگشت فاصله داشت تا کتونی بزرگوار به چایی آلوده بشه
باز یکم گذشت یه بندهخدای دیگه با برگه داشت میرفت داخل که یهو همزمان داد زدیم امضا میخوای؟ بدبخت دومتر پرید هوا از ترس گفت آره گفتم بیار همینجا میزنیم واست برو😔😂
#از_دانشگاه
باز یکم گذشت یه بندهخدای دیگه با برگه داشت میرفت داخل که یهو همزمان داد زدیم امضا میخوای؟ بدبخت دومتر پرید هوا از ترس گفت آره گفتم بیار همینجا میزنیم واست برو😔😂
#از_دانشگاه
❤3
شمع جانم را بکشت آن بیوفا
جای دیگر روشنایی میکند...
- سعدی
جای دیگر روشنایی میکند...
- سعدی
❤2
یهجوری داره بارون میباره و هوا خنکه که کاش میشد برم زیر پتو بخوابم، ولی امتحان عزیز از دور صدا میزنه:
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست...
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست...
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤2
باشد سفرم گِردِ سر کوی تو گشتن
شغلی که ز دل محو کند حبِّ وطن را...
- حاجی گیلانی
شغلی که ز دل محو کند حبِّ وطن را...
- حاجی گیلانی
❤1
زنهای دیگر ممکن است اهل عشوهگری باشند، به مجامع، سر و صدا و شلوغی علاقه داشته باشند. من به این چیزها عادت ندارم، طبیعت من جور دیگری است. من آرامش، تنهایی، کتاب، موسیقی و بیشتر از همهچیز در این دنیا تو را دوست دارم.
داستان همیشگی - گانچاروف
داستان همیشگی - گانچاروف
❤3
چو اشک خویشتن غلطم میان خاک و خون شبها
ز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
شدی مشهور شهر آنسان که همچون سورهی یوسف
همی خوانند طفلان قصهی حسنت به مکتبها
به خواب ار بر درت یابند جا، جانهای مشتاقان
به بیداری کجا آیند دیگر سوی قالبها
ز تو هر شب ز بس یارب رود بر آسمان، افتد
ملایک را غلط در سبحه از غوغای یاربها
تنم را ز آتش دل هر دم افزاید تبی دیگر
خدا را ای اجل رحمی که جانم سوخت زین تبها
شدم بدبخت ز اشک خود نشد آری مرا هرگز
سعادتمندیی روزی ازین سیاره کوکبها
ز هفتاد و دو ملت کرد جامی رو به عشق تو
بلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهبها
- جامی
ز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
شدی مشهور شهر آنسان که همچون سورهی یوسف
همی خوانند طفلان قصهی حسنت به مکتبها
به خواب ار بر درت یابند جا، جانهای مشتاقان
به بیداری کجا آیند دیگر سوی قالبها
ز تو هر شب ز بس یارب رود بر آسمان، افتد
ملایک را غلط در سبحه از غوغای یاربها
تنم را ز آتش دل هر دم افزاید تبی دیگر
خدا را ای اجل رحمی که جانم سوخت زین تبها
شدم بدبخت ز اشک خود نشد آری مرا هرگز
سعادتمندیی روزی ازین سیاره کوکبها
ز هفتاد و دو ملت کرد جامی رو به عشق تو
بلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهبها
- جامی
❤2
كجا رسد به تو مكتوب گریهآلودم؟
كه باد هم نبَرَد كاغذى كه نم دارد...
- صائب
كه باد هم نبَرَد كاغذى كه نم دارد...
- صائب
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤3
ای صبا با آن نگار شوخِ سنگیندل بگو
این چنین پرسند آخر دوستان از دوستان؟!
- جهان ملک خاتون
این چنین پرسند آخر دوستان از دوستان؟!
- جهان ملک خاتون
❤2