وقتی دلی از سر سودایی و باغ سبز عشق عبور میکند آنجا دیگر نباید فکر بایستهها و شایستهها بود، نباید در فکر بهره گرفتن از باغ میوهی معشوق بود. باید در آثار صنع الهی به تماشا نشست.
تو بر سیمای زیبارویان نظر میکنی و دل میبازی ما در آثار صنع حیرانیم، به صنع پروردگار توجه میکنیم،
آفرین بر قلم صنع خطاپوشش باد!
آفرین باید بگوییم
احسنت و مرحبا بر زبان جاری بکنیم
چارهای جز این نداریم ما که در آثار صنع حیرانیم...
تنگچشمان نظر به میوه کنند
آنان که از عشق بهرهای ندارند و نبردهاند دنبال چیدن و برخوردار شدن از میوهی باغ معشوقند ما در آثار صنع حیرانیم. ما در مقابل خلقت حضرت پروردگار، ارزشهایی که پروردگار میفرماید.
در نعمتهایی که پروردگار در آدمی قرار داده در باغ سبز عشق قرار داده و یا در طبیعت و کائنات برای برخورداری از اون در اختیارت قرار داده به همونها فکر کن، ببین خدا چه داده چه کم گذاشته که انقدر گله و شکایت بخوای سر بکنی، لذتت رو ببر.
#از_دانشگاه
کلاس سنایی
تو بر سیمای زیبارویان نظر میکنی و دل میبازی ما در آثار صنع حیرانیم، به صنع پروردگار توجه میکنیم،
آفرین بر قلم صنع خطاپوشش باد!
آفرین باید بگوییم
احسنت و مرحبا بر زبان جاری بکنیم
چارهای جز این نداریم ما که در آثار صنع حیرانیم...
تنگچشمان نظر به میوه کنند
آنان که از عشق بهرهای ندارند و نبردهاند دنبال چیدن و برخوردار شدن از میوهی باغ معشوقند ما در آثار صنع حیرانیم. ما در مقابل خلقت حضرت پروردگار، ارزشهایی که پروردگار میفرماید.
در نعمتهایی که پروردگار در آدمی قرار داده در باغ سبز عشق قرار داده و یا در طبیعت و کائنات برای برخورداری از اون در اختیارت قرار داده به همونها فکر کن، ببین خدا چه داده چه کم گذاشته که انقدر گله و شکایت بخوای سر بکنی، لذتت رو ببر.
#از_دانشگاه
کلاس سنایی
❤4
با دل مجروح رفتم دی به دکان طبیب
حُقّه را چون باز کرد، از بخت من مرهم نبود...
- امیرخسرو دهلوی
حُقّه را چون باز کرد، از بخت من مرهم نبود...
- امیرخسرو دهلوی
❤4
در نماز عاشقی با خون وضو باید گرفت
چون اباالفضل ای خوشا «الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُون»
- محمدمهدی سیار
چون اباالفضل ای خوشا «الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُون»
- محمدمهدی سیار
❤4
‹‹دلشـدگـان››
پیام استاد قبل امتحان :))) هیچکس انقدر دقیق احوالاتمونو توصیف نکرده بود... #از_دانشگاه
میخوام جواب بدم استاد انشاءالله ترم بعد باشد که بازبینیم دیدار آشنا را.
❤5
تمام این مسأله برایم معمایی بزرگ بود. چه اتفاقی درون کسی رخ میدهد که پدر خود را میکشد و برای تاختن به سرزمین خود دست به دامن بیگانگان میشود؟ آن هم شاهزادهای که زمانی در کشور خود گرامی و عزیزکردهی پدر بوده است.
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
❤3
میدانی مرد جوان، برای ما هنوز باورهای سنتی نشانهی شرافت است. شکستن پیمانی که به آن سوگند خوردهایم هنوز برای ما ترسناک و شرمآور است. ولی دروغگویی و پیمانشکنی برای رومیان ابزاری روزمره است که با آن سیاستهای خود را پیش میبرند.
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
❤2
‹‹دلشـدگـان››
پیام استاد قبل امتحان :))) هیچکس انقدر دقیق احوالاتمونو توصیف نکرده بود... #از_دانشگاه
کشتی نشستگان بیلنگر، حال که در این تعبیر درنگ میکنم، معنای رساتری به گوش جانم میرسد. بهراستی که روزگار به مثابهی یک کشتی عظیم میان دریاهای شگرف شناور است، کشتی بدون لنگری که بیپروا پیش میرود و ما نیز مسافران ناگزیر این کشتی هستیم. ناخواسته و با رویاهای شگفت همراهش شدیم و دریغا که باد در چنگ است. نمیدانیم به کجا میرویم و بسیاری حتی نمیدانیم که چرا میرویم. اما راه دیگری نداریم، گریزگاهی وجود ندارد، بدون لنگری برای توقف چطور میتوان این کشتی را از حرکت بازداشت؟ باید دل را با کیمیای صبر زراندود سازیم تا ببینیم این کشتی بیلنگر سرانجام در جوار کدام جزیرهی وهمآلود به گِل مینشیند. البته هستند کسانی که بهجای صبر، دل به امواج دریا میزنند و درد غرقشدگی را به عمری رویاپردازی در این کشتی ترجیح میدهند و باز هم دریغا که به تلاشی بیهوده چنگ می اندازند چرا که مطمئنم روحشان همچنان اسیر این کشتی خروشان باقی میماند...
#یادداشت
#یادداشت
❤3
زندگان را نه عجب گر به تو مِیلی باشد
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
- سعدی
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
- سعدی
❤3
زندگیم بهقدری کسلکننده و ملالانگیز شده این روزا که:
ای ساکن عدمزار، کشتی مران در آبش
طوفانی ملال است، دریای زندگانی...
ای ساکن عدمزار، کشتی مران در آبش
طوفانی ملال است، دریای زندگانی...
❤6
از دل دیوانهام دیوانهتر دانی که کیست؟
من که دائم در علاج این دل دیوانهام...
- سحاب اصفهانی
من که دائم در علاج این دل دیوانهام...
- سحاب اصفهانی
❤2
البته الان دیگه راهم از سحاب جدا شده دنبال علاج نیستم، بهقول یه شاعر دیگه:
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم...
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم...
❤2
سعدی عزیزم هم اشاره میکنه که:
خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانهایم
خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگیست
گو مباش اینها که ما رندان نافرزانهایم
❤2
من از جام می عشقت اگر مستم عجب نَبْوَد
عجب ز آنکس همی دارم که در دور تو هشیارست
- ابن یمین
عجب ز آنکس همی دارم که در دور تو هشیارست
- ابن یمین
❤2
بعد عمری از حماسههای دیگهمون تو دانشگاه بگم.
چندوقت پیش با شادی رفته بودیم کتابخونه و خیلی خلوت بود. یهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون بشینیم، به شادی گفتم مُهر و خودکارو بردار هرکسی رو روی پلهها دیدیم واسه امضا و غیره یقهشو می گیریم. خلاصه رفتیم نشستیم رو سکوی بغل کتابخونه با یه استکان چایی. حالت نشستن اینجوری بود که شادی یکی از پاهاش آویزون بود از سکو اون یکی رو بالا نگه داشته بود دستشم گذاشته بود روش، منم چهار زانو نشسته بودم😂🤦♀ حرف میزدیم چایی میخوردیم که یهو یه پسره و دختره رد شدن. دختره داشت میگفت رنگ قاب گوشیم با لباسم هماهنگ نیست اذیتم میکنه که من و شادی یه نگاه به همدیگه کردیم یهو زدیم زیر خنده که دخترای دیگه فکر رنگ لباسن ما انگار وسط قهوهخونه نشستیم :))
#از_دانشگاه
چندوقت پیش با شادی رفته بودیم کتابخونه و خیلی خلوت بود. یهو تصمیم گرفتیم بریم بیرون بشینیم، به شادی گفتم مُهر و خودکارو بردار هرکسی رو روی پلهها دیدیم واسه امضا و غیره یقهشو می گیریم. خلاصه رفتیم نشستیم رو سکوی بغل کتابخونه با یه استکان چایی. حالت نشستن اینجوری بود که شادی یکی از پاهاش آویزون بود از سکو اون یکی رو بالا نگه داشته بود دستشم گذاشته بود روش، منم چهار زانو نشسته بودم😂🤦♀ حرف میزدیم چایی میخوردیم که یهو یه پسره و دختره رد شدن. دختره داشت میگفت رنگ قاب گوشیم با لباسم هماهنگ نیست اذیتم میکنه که من و شادی یه نگاه به همدیگه کردیم یهو زدیم زیر خنده که دخترای دیگه فکر رنگ لباسن ما انگار وسط قهوهخونه نشستیم :))
#از_دانشگاه
❤4
یه ده دقیقه گذشت یهو گفتم این چاییشم بدرد نمیخوره اومدم لیوانو خالی کنم که خالی کردن لیوان من همزمان شد با عبور یه بنده خدایی از همون مسیر و قشنگ یک بند انگشت فاصله داشت تا کتونی بزرگوار به چایی آلوده بشه
باز یکم گذشت یه بندهخدای دیگه با برگه داشت میرفت داخل که یهو همزمان داد زدیم امضا میخوای؟ بدبخت دومتر پرید هوا از ترس گفت آره گفتم بیار همینجا میزنیم واست برو😔😂
#از_دانشگاه
باز یکم گذشت یه بندهخدای دیگه با برگه داشت میرفت داخل که یهو همزمان داد زدیم امضا میخوای؟ بدبخت دومتر پرید هوا از ترس گفت آره گفتم بیار همینجا میزنیم واست برو😔😂
#از_دانشگاه
❤3
شمع جانم را بکشت آن بیوفا
جای دیگر روشنایی میکند...
- سعدی
جای دیگر روشنایی میکند...
- سعدی
❤2