خواهرم یهوقتا از یه چیزای خودساختهای استفاده میکنه که هربار با تعجب میگم چطور به فکرش میرسه؟
مثلا یکبار مامانم بهش گفت بفرما شیرینی و در جواب گفت فرماییدم. یا مثلا یهبار گفت کاش دماغ نداشتم، گفتم چجوری میخواستی عطرارو حس کنی؟ گفت خب نمیحسیدم و در تازهترین حرکت پنج دقیقه پیش وقتی داشت بازیشو توضیح میداد گفت من الان باید این موجوداتو بِنِجاتم.
مثلا یکبار مامانم بهش گفت بفرما شیرینی و در جواب گفت فرماییدم. یا مثلا یهبار گفت کاش دماغ نداشتم، گفتم چجوری میخواستی عطرارو حس کنی؟ گفت خب نمیحسیدم و در تازهترین حرکت پنج دقیقه پیش وقتی داشت بازیشو توضیح میداد گفت من الان باید این موجوداتو بِنِجاتم.
❤5
فکر میکرد آوازش از روی آبها میگذرد و به دریاهای دور میرسد. جایی که جز صیادان پیر کسی نیست. خیال میکرد اگر همیشه کنار ساحل بنشیند و آواز بخواند صدایش از دریا میگذرد و به گوش پدرش میرسد. آنوقت پدر برمیگردد.
ماهیگیر و دریا - عظیم خلیلی
ماهیگیر و دریا - عظیم خلیلی
❤4
ماهیهای دریا به اندازهی دانههای باراناند. پسرک ماهیگیر آواز که میخواند اشکهایش مثل باران به گونهاش میریخت. او آنقدر گریه کرد که دریا به اندازهی تمام اشکهایش پر از ماهی شد، ماهیهای رنگارنگ.
ماهیگیر و دریا - عظیم خلیلی
ماهیگیر و دریا - عظیم خلیلی
❤4
وقتی کتابی هدیه میگیرم بیشتر از ذوق برای کتاب، شوق یادداشت صفحهی اول را دارم. برای خیلیها قابل درک نیست که اصلا چرا باید چیزی نوشت؟ مهم خود کتاب است. اما برای من این جملات هم عالمی دارند.
دیروز اتفاقی این کتاب را پیدا کردم. سال نود بخاطر کار پدر شش ماهی را در مدرسهی روستا درس خواندم. احساس غربت، خجالت، ناآشنایی و هزاران احساس ضد و نقیض دیگر به سراغم آمده بود تا اینکه با معلم کلاس آشنا شدم، آقای صادقی. او نیز مانند من تازه وارد بود. یک روز تصمیم گرفت کتابخانهی کوچکی برای کلاس تدارک ببینیم و گفت هر کتابی که میتوانیم بیاوریم تا بقیه نیز استفاده کنند و خودش نیز تعدادی کتاب اضافه کرد. یک روز کتاب ماهیگیر و دریا را به طرفم گرفت که یادگاری باشد از این دوران و از این کلاس برای وقتی که میخواهی بروی...
تا دیروز که دوباره این یادداشت را خواندم به یاد نداشتم که چنین اتفاقی در زندگیام ثبت شده، اما به محض دیدن نام خودم در صفحهی اول، تصاویر سال دوم ابتدایی مقابل چشمانم جان گرفت. برای همین همیشه این یادداشتها از خود کتاب برایم ارزشمندتر هستند...
#یادداشت
دیروز اتفاقی این کتاب را پیدا کردم. سال نود بخاطر کار پدر شش ماهی را در مدرسهی روستا درس خواندم. احساس غربت، خجالت، ناآشنایی و هزاران احساس ضد و نقیض دیگر به سراغم آمده بود تا اینکه با معلم کلاس آشنا شدم، آقای صادقی. او نیز مانند من تازه وارد بود. یک روز تصمیم گرفت کتابخانهی کوچکی برای کلاس تدارک ببینیم و گفت هر کتابی که میتوانیم بیاوریم تا بقیه نیز استفاده کنند و خودش نیز تعدادی کتاب اضافه کرد. یک روز کتاب ماهیگیر و دریا را به طرفم گرفت که یادگاری باشد از این دوران و از این کلاس برای وقتی که میخواهی بروی...
تا دیروز که دوباره این یادداشت را خواندم به یاد نداشتم که چنین اتفاقی در زندگیام ثبت شده، اما به محض دیدن نام خودم در صفحهی اول، تصاویر سال دوم ابتدایی مقابل چشمانم جان گرفت. برای همین همیشه این یادداشتها از خود کتاب برایم ارزشمندتر هستند...
#یادداشت
❤6
درد دل پیش که گویم که به جز باد صبا
کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد...
- سعدی
کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد...
- سعدی
❤4
من آن سردابِ تاریکم که در من،
آتشِ همهی ایمانهاست...
آتشِ همهی ایمانهاست...
❤4
گر نجات دل این خسته ز غم میطلبی
نظری کن که اشارات تو قانون شفاست...
- ابن یمین
نظری کن که اشارات تو قانون شفاست...
- ابن یمین
❤3
پاسخ یکی از سوالای امتحانم واقعا زیبا بود:
قدرت عشق در هدایت انسان پس از لغزشهای شدید نمایان میشود و نشان میدهد که عشق میتواند با دلها کیمیا کند.
#از_دانشگاه
#عشق
امتحان عطار
قدرت عشق در هدایت انسان پس از لغزشهای شدید نمایان میشود و نشان میدهد که عشق میتواند با دلها کیمیا کند.
#از_دانشگاه
#عشق
امتحان عطار
❤4
دریده شد گَلوی نِیزنان عشقنواز
به نیزهها که بریدندشان ز نِیزاران
- حسین منزوی
به نیزهها که بریدندشان ز نِیزاران
- حسین منزوی
❤3
شما فراموش کردید که شادی از توهمها، رویاها و امیدها پدید میآید، واقعیت آدمها را شاد نمیکند.
داستان همیشگی - گانچاروف
داستان همیشگی - گانچاروف
❤3
بعد از مدتها امروز بالاخره یه رمان ایرانی دیگه رو شروع کردم، بیچهرگان از علیرضا محمودی ایرانمهر.
داستان دربارهی یه پدر و پسر دورهگرد و قصهگو در عصر اشکانیه، اون هم زمانی که کراسوس در اوج قدرت روم به امپراطوری اشکانی حمله میکنه. این پدر و پسر برای کسب تجارب تازه برای قصهگویی همراه سربازا به راه میفتن تا به پایتخت برسن و به سپاه اشکانی ملحق بشن.
داستان از یک بازگشت شروع میشود. بازگشت به زادگاهم مرو، برای دیدار زنی که آخرین دیدارش به سی سال قبل بازمیگردد. در میدان شهر جوانی خنیاگر افسانه میگفت و مردم با اشتیاق گوش میدادند. سرک که کشیدم دیدم داستان زندگی مرا روایت میکند. داستان جوانی به نام ماهان بیچهره.
#کتاب
داستان دربارهی یه پدر و پسر دورهگرد و قصهگو در عصر اشکانیه، اون هم زمانی که کراسوس در اوج قدرت روم به امپراطوری اشکانی حمله میکنه. این پدر و پسر برای کسب تجارب تازه برای قصهگویی همراه سربازا به راه میفتن تا به پایتخت برسن و به سپاه اشکانی ملحق بشن.
داستان از یک بازگشت شروع میشود. بازگشت به زادگاهم مرو، برای دیدار زنی که آخرین دیدارش به سی سال قبل بازمیگردد. در میدان شهر جوانی خنیاگر افسانه میگفت و مردم با اشتیاق گوش میدادند. سرک که کشیدم دیدم داستان زندگی مرا روایت میکند. داستان جوانی به نام ماهان بیچهره.
#کتاب
❤3
وقتی دلی از سر سودایی و باغ سبز عشق عبور میکند آنجا دیگر نباید فکر بایستهها و شایستهها بود، نباید در فکر بهره گرفتن از باغ میوهی معشوق بود. باید در آثار صنع الهی به تماشا نشست.
تو بر سیمای زیبارویان نظر میکنی و دل میبازی ما در آثار صنع حیرانیم، به صنع پروردگار توجه میکنیم،
آفرین بر قلم صنع خطاپوشش باد!
آفرین باید بگوییم
احسنت و مرحبا بر زبان جاری بکنیم
چارهای جز این نداریم ما که در آثار صنع حیرانیم...
تنگچشمان نظر به میوه کنند
آنان که از عشق بهرهای ندارند و نبردهاند دنبال چیدن و برخوردار شدن از میوهی باغ معشوقند ما در آثار صنع حیرانیم. ما در مقابل خلقت حضرت پروردگار، ارزشهایی که پروردگار میفرماید.
در نعمتهایی که پروردگار در آدمی قرار داده در باغ سبز عشق قرار داده و یا در طبیعت و کائنات برای برخورداری از اون در اختیارت قرار داده به همونها فکر کن، ببین خدا چه داده چه کم گذاشته که انقدر گله و شکایت بخوای سر بکنی، لذتت رو ببر.
#از_دانشگاه
کلاس سنایی
تو بر سیمای زیبارویان نظر میکنی و دل میبازی ما در آثار صنع حیرانیم، به صنع پروردگار توجه میکنیم،
آفرین بر قلم صنع خطاپوشش باد!
آفرین باید بگوییم
احسنت و مرحبا بر زبان جاری بکنیم
چارهای جز این نداریم ما که در آثار صنع حیرانیم...
تنگچشمان نظر به میوه کنند
آنان که از عشق بهرهای ندارند و نبردهاند دنبال چیدن و برخوردار شدن از میوهی باغ معشوقند ما در آثار صنع حیرانیم. ما در مقابل خلقت حضرت پروردگار، ارزشهایی که پروردگار میفرماید.
در نعمتهایی که پروردگار در آدمی قرار داده در باغ سبز عشق قرار داده و یا در طبیعت و کائنات برای برخورداری از اون در اختیارت قرار داده به همونها فکر کن، ببین خدا چه داده چه کم گذاشته که انقدر گله و شکایت بخوای سر بکنی، لذتت رو ببر.
#از_دانشگاه
کلاس سنایی
❤4
با دل مجروح رفتم دی به دکان طبیب
حُقّه را چون باز کرد، از بخت من مرهم نبود...
- امیرخسرو دهلوی
حُقّه را چون باز کرد، از بخت من مرهم نبود...
- امیرخسرو دهلوی
❤4
در نماز عاشقی با خون وضو باید گرفت
چون اباالفضل ای خوشا «الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُون»
- محمدمهدی سیار
چون اباالفضل ای خوشا «الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُون»
- محمدمهدی سیار
❤4
‹‹دلشـدگـان››
پیام استاد قبل امتحان :))) هیچکس انقدر دقیق احوالاتمونو توصیف نکرده بود... #از_دانشگاه
میخوام جواب بدم استاد انشاءالله ترم بعد باشد که بازبینیم دیدار آشنا را.
❤5
تمام این مسأله برایم معمایی بزرگ بود. چه اتفاقی درون کسی رخ میدهد که پدر خود را میکشد و برای تاختن به سرزمین خود دست به دامن بیگانگان میشود؟ آن هم شاهزادهای که زمانی در کشور خود گرامی و عزیزکردهی پدر بوده است.
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
❤3
میدانی مرد جوان، برای ما هنوز باورهای سنتی نشانهی شرافت است. شکستن پیمانی که به آن سوگند خوردهایم هنوز برای ما ترسناک و شرمآور است. ولی دروغگویی و پیمانشکنی برای رومیان ابزاری روزمره است که با آن سیاستهای خود را پیش میبرند.
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
بیچهرگان - محمودی ایرانمهر
❤2
‹‹دلشـدگـان››
پیام استاد قبل امتحان :))) هیچکس انقدر دقیق احوالاتمونو توصیف نکرده بود... #از_دانشگاه
کشتی نشستگان بیلنگر، حال که در این تعبیر درنگ میکنم، معنای رساتری به گوش جانم میرسد. بهراستی که روزگار به مثابهی یک کشتی عظیم میان دریاهای شگرف شناور است، کشتی بدون لنگری که بیپروا پیش میرود و ما نیز مسافران ناگزیر این کشتی هستیم. ناخواسته و با رویاهای شگفت همراهش شدیم و دریغا که باد در چنگ است. نمیدانیم به کجا میرویم و بسیاری حتی نمیدانیم که چرا میرویم. اما راه دیگری نداریم، گریزگاهی وجود ندارد، بدون لنگری برای توقف چطور میتوان این کشتی را از حرکت بازداشت؟ باید دل را با کیمیای صبر زراندود سازیم تا ببینیم این کشتی بیلنگر سرانجام در جوار کدام جزیرهی وهمآلود به گِل مینشیند. البته هستند کسانی که بهجای صبر، دل به امواج دریا میزنند و درد غرقشدگی را به عمری رویاپردازی در این کشتی ترجیح میدهند و باز هم دریغا که به تلاشی بیهوده چنگ می اندازند چرا که مطمئنم روحشان همچنان اسیر این کشتی خروشان باقی میماند...
#یادداشت
#یادداشت
❤3