‹‹دلشـدگـان››
219 subscribers
52 photos
7 videos
211 links
Download Telegram
- فیض کاشانی
1
یه غزل هم از حافظ عزیزم بخونیم.
2
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگین‌دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کله‌دار
ظریفی مه‌وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش
به‌سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش!

دل و دینم، دل و دینم ببرده‌ست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو، دوای توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش

‌‌
3
شب ز غم چون گذرانم من تنها مانده؟
ای خوش آن کس که شبش تکیه به پهلوی کسی‌ست...

- امیرخسرو دهلوی
2
مستم کن آن چنان که ندانم ز بی‌خودی
در عرصه‌ی خیال که آمد؟ کدام رفت؟

- حافظ
2
ز دوزخش چه غم آن دل که سوخت داغ تواش؟
کسی نسوخت در آتش دوباره سوخته را...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌
11
ایهاالناس این جهان را نیم‌جو مقدار نیست
جز متاع درد و محنت اندر این بازار نیست...

- صغیر اصفهانی
4
گویند علی میزده صد وصله به کفشش
ای کاش دلِ خسته‌ی ما کفشِ علی بود..

- محسن کاویانی
4
بله جناب شاعر؛
من از لجاجت این روزگار می‌ترسم،
به لب نمی‌برم آن را که آرزو دارم...
‌‌‌
4
دیروز استاد اینجوری کلاس رو تموم کرد:

با یک بیت سخن را به پایان می‌رسانم؛
دردم زیاد و حرف فراوان و وقت ضیق
دیگر بس است شرک عزیزان، تمام شد...


مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ایام به کام و توفیق رفیق.

#از_دانشگاه
3
این دعوت فیضانی است که علی‌الدوام،
زمینیان را به سوی آسمان کشد
و بدان که سینه‌ی تو نیز آسمانی لایتناهی است
با قلبی که در آن،
چشمه‌ی خورشید می‌جوشد
و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن؛
حسین، حسین، حسین، حسین.
نمی تپد، حسین حسین می کند.
..
یاران! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن،
که گذرگاه است؛
گذر از نفس به سوی رضوان حق.
هیچ شنیده‌ای که کسی در گذرگاه،
رحل اقامت بیفکند؟
و مرگ نیز در اینجا
همان همه با تو نزدیک است که در کربلا،
و کدام انیسی از مرگ شایسته تر؟
که اگر دهر بخواهد با کسی وفا کند
و او را از مرگ معاف دارد،
حسین که از من و تو شایسته‌تر است.
الرحيل، الرحيل! یاران شتاب کنید.

فتح خون - مرتضی آوینی
5
يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً

شیطان به آنان وعده‌ی دروغ می‌دهد،
و در آرزوها‌ی سراب‌وار می‌اندازد،
و جز وعده‌ی فریبنده به آنان نمی‌دهد...

- نساء آیه‌ی ۱۲۰
4
دلبر هنوز ما را از خود نمی‌شمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد...

- انوری
3
اماما، مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن می‌دهی بگویم، من در صحرای کربلا نبوده‌ام و اکنون هزار وسیصد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگر نه اینکه آن صحرا بادیه‌ی هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند از دنیا نخواهند برد؟
آنان را که این لیاقت نیست رها کرده‌ام  مرادم آن کسانند که "یا لیتنا کنا معکم" گفته‌اند. پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم :))

فتح خون - مرتضی آوینی
7
یا رب شب مصیبت آرام‌سوز کیست
امشب که برق آه رَهِ هوش می‌زند؟

روشن نشد که روز سیاه عزای کیست
صبحی که دم ز شام سیه‌پوش می‌زند؟

بسی نوشداروی دل غمدیدگان بود
آبی که اشک بر رخ مدهوش می‌زند

ساکن نمی‌شود نفس ناتوان من
زین دشنه‌ها که بر لب خاموش می‌زند

تنها نه من، که بر لب جبریل نوحه‌هاست
گویا عزای شاه شهیدان کربلاست...

- حزین لاهیجی
6
عالم همه در طواف عشق است
و دایره‌دار این طواف حسین است...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌
6
[‌ زین درد پایِ عشرت دنیا به خواب رفت ]
‌‌‌
5
بی‌دردیَم کُشت از عشق خواهم
جان شرحه‌ شرحه دل پاره‌ پاره...

- مشتاق اصفهانی
3
نماهنگ در پناه تو
مهدی رسولی
ای ابر بی‌امان قدمت روی چشم ما
طومار نوحه‌های دمادم خوش آمدی...

sstiNote
2
من حسين بن على را قهرمان قصه‌ای می‌دانم که هنوز تعریف نشده، هرچند نام او به بلندای تاریخ بر زبان‌ها جاری است اما همچنان سردار بی‌ یار و یاور صحرای جهل انسان‌هایی است که از نام حسین و یارانش دکان ساخته‌اند.

حسین تنهاترین سردار جنگی است که مهیای آن نبود او اهل زندگی بود و بی‌تمایل به مرگ، اما مرگ با عزت را به زندگانی توام با ذلت ترجیح می‌داد.

در تاریخ آمده است که عمر سعد در حالی که حلقه‌های اشک کاسه‌ی چشمش را سرخ کرده بود، گفت یا حسين من ميان شمشیر زدن در رکاب تو و حکومت ری مستاصلم و پاسخ شنید تو از گندم ری بهره‌ای نخواهی برد و نبرد. حتی يزيد مشروط بر بیعت، پیشنهاد حکمرانی مناطقی را به نواده‌ی پیامبر داد و با در بسته مواجه شد، مانند آب که حر بر حسین و خاندانش بست، آری حر، همان سردار سپاه عبیدالله که در عاشورا سرباز خیمه‌ی بنی‌ هاشم شد.

تاریخ حقیقت را به حسين بن على بدهکار است حقیقتی که پشت حصار بدفهمی‌ها، تزویر و ريا مدفون شده...

- پوریا بهرادکیان
7
گفتم کجا؟ گفتا به خون
گفتم چه وقت؟ گفتا کنون
گفتم سبب؟ گفتا جنون!
گفتم مرو... خندید و رفت
‌‌‌
4