روایت‌های یک مترجم
187 subscribers
4 photos
12 videos
2 files
ترجمه‌های پراکنده‌ی من

سینا کمال‌آبادی

ارتباط با من:

@sinaakaaf
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به یاد ناصر رستگار نژاد که بیست و دوم آذرماه در غربت درگذشت.
هجران دل را می‌سازد. همین است:
هجران دل را می‌سازد


اینجا جایی‌ست که عنکبوت‌ها شب‌ها
بساط می‌کنند، اینجا جایی‌ست که کلاغی
تصمیم گرفت بنشیند. بعد پرید. پرید و جایی نشست
که هفته‌ی پیش کلاغ دیگری نشسته بود.
بادبان بودن چه آرامشی دارد

جز در توفان.
در مدت توفان، دلم می‌خواهد توفان باشم.
اگر توفان باشی
دیگر وحشتناک نیست
مگر زمانی که بایستد
و این یعنی مرده‌ای و نقشه‌ها
نقشِ بر آب شده است. درون قلب من

قلب دیگری است، درون آن قلب
مردی در جنگ به خانواده‌اش می‌نویسد:
شبیه چاله کندن زیر باران.

#باب_هیکاک



@ravayathayeyekmotarjem
هوا بارانی‌ست


خدا خمیازه‌ای کشید و نگاهی به آسمان انداخت
حتی یک تکه ابر هم در آسمان دیده نمی‌شد
با خودش گفت:
هوا بارانی‌ست.
این چهل شبانه‌روز
روماتیسم جانم را به لبم رسانده است.
بله، باران تندی در راه است.

نوح! با تو هستم، نوح!
بیا کنارِ پرچین،
باید یک چیزی بهت بگم.

#مارین_سورسکو
#سینا_کمال_آبادی




@ravayathayeyekmotarjem
آن سکستون در اتاق مطالعه‌اش، در حال استراحت پس از شکستگی ران، 1966
نامه‌ای که هنگام طوفان شمال شرقی ژانویه نوشته شد


دوشنبه

عزیزترینم
برف می‌آید،
به شکل غریبی برف می‌آید
روی صورت استخوانی مرده‌ها می‌ریزد.
آن وراج‌های عزیز
که هر دو در یک سال رفتند،
و شانه‌به‌شانه‌ی هم خاک شدند.
مثل دو الیکایی کوچک.
اما چرا باید اعتراض کنم؟
مرده‌ها گاهی پهلوبه‌پهلو می‌شوند
و فکر می‌کنند ...
خوب شد! امروز هم مهمانی نیامد.
پنجره‌ی من که گور نیست،
تاریک شده است
از خیره شدن‌های وحشیِ من
و برف بسیار
و سکوت بسیار.
برف آرامش دارد،
نه آوازی، نه بویی، نه فریادی
نه ازدحامی.
حرف که می‌زنم
از صدای خودم تکان می‌خورم.

سه شنبه

دروغی را ابداع کرده‌ام
همه‌ی روزها دوشنبه‌اند.
شاید منطقی بود
که وانمود کنم می‌توانم روزها را عوض کنم
مثل یک جفت جوراب.
راستش را بخواهی
همه‌ی روزها یک اندازه‌اند
و کلمات یاری نمی‌کنند.
اگر بیمار بودم
مثل کودکی زیر لباس‌های بافتنی مخفی می‌شدم
و سوپم را جرعه‌جرعه سر می‌کشیدم.
روزها ارزش ندارند که دروغ بگویی یا آن‌ها را بدزدی.
به‌هرحال تو تنها کسی هستی
که می‌توانم با این حرف‌ها آزارش بدهم.

دوشنبه

چه لذتی دارد مستی:
بی‌‌وفایی به زبان و به دست‌ها،
رها کردن مرزها.
مست لایعقل،
من به این کلمه فکر می‌کنم،
بی‌هیچ حسی
نه گرم و نه سرد،
بدون سر، بدون پا.
مستی یعنی رفاقت با احمق‌ها.
به‌زودی به سراغش می‌روم.

دوشنبه

همین دیروز
بیست‌وهشت مرد روی برج رادار از کار افتاده‌ای
هفتاد مایل دور از ساحل غرق شدند.
قلبشان در جا بسته شد.
طوفان آن‌ها را با سرفه‌ای پس نمی‌دهد.
حالا روی ردیاب صوتی زمزمه می‌کنند.
چه می‌گویی
صدای کوچک؟
گذشته از فرورفتن، از جا کنده شدن،
قرقره‌ها، قلاب‌ها و زبان سیاه... .
فرمانده‌هانتان که هستند؟
مهربان‌اند؟

دوشنبه

امروز باید جمعه باشد.
می‌پذیرم که دروغ می‌گفتم.
روزها نمی‌ایستند
و این که بگوییم برف آرامش دارد
انکار توانایی‌های کلمه است.
تنها درخت است که آرامش دارد:
آرام مثل یک مصلوب،
که مدت‌ها پیش میخ‌کوب شده است
شبیه کفشی دست‌دوز.
زمانی کسی
به فیلی گفت آرام بایستد.
این است که درخت‌ها همه‌ی زمستان آرام می‌مانند.
هیچ‌جا نمی‌روند.

دوشنبه

عزیزترینم،
نامه‌هایت کجاست؟
نامه‌‌رسان حقه‌باز است.
تردید ندارم پدربزرگم است.
میان طوفان شناور می‌شود
با سبیل‌های نیکوتینی و کیسه‌ای پر از سکه.
روی کیسه‌های پر از مژه تلوتلو می‌خورد.
مثل همه‌ی مرده‌ها
نقابش را برمی‌دارد،
تکان می‌دهد و سایه را پایین می‌کشد،
و شبیه فیلم‌های قدیمی محو می‌شود.
حالا مثل تو که رفته‌ای
او هم رفته است.
اما مانند چمدان گم شده‌ای به من تعلق دارد.

#آن_سکستون
#سینا_کمال_آبادی


@ravayathayeyekmotarjem
پنجم آوریل

روز روشنایی

در آفریقا اتفاق افتاد؛ در شهر مقدس ایفی واقع در پادشاهی یوروبا. شاید روزی مانند امروز یا شاید هم یک‌روز دیگر. کسی چه می‌داند.
یک پیرمرد مریض‌احوال، هر سه پسرش را مقابل خودش جمع کرد و گفت: "عزیزترین دارایی من به کسی می‌رسد که این اتاق را کاملا پر کند."
خودش هم بیرون نشست و منتظر شد، تا این‌که شب از راه رسید.
یکی از پسرهایش تا جایی که می‌توانست کاه آورد و ریخت داخل اتاق، اما تنها نیمی از اتاق پر شد.
پسر دیگر تا جایی که می­‌توانست شن با خودش آورد و ریخت داخل اتاق، اما نیمی از اتاق هنوز خالی بود.
پسر سوم یک شمع روشن کرد.
و همه‌ی اتاق پر شد.

#ادواردو_گالئانو
#سینا_کمال_آبادی


@ssinkaaf
ششم آوریل

عبور از شب

در برخی شهرها که در دل کوه‌های گواتمالا گم شده‌اند، دست‌های ناشناسی عروسک‌‌های کوچک غصه را می‌دوزند.
این عروسک‌ها درمان قطعی دلواپسی هستند، افکار توفانی را آرام می‌کنند و وقتی بی‌خوابی خط‌ونشان می‌کشد، به کمک می‌آیند.
این عروسک‌های کوچولوی غصه، چیزی نمی‌گویند. با گوش دادن درمان می‌کنند.
آن‌ها زیر بالش جمع می‌شوند، غصه‌ها و ناراحتی‌ها و تردیدها و قرض‌ها، و همه‌ی فکروخیال‌هایی را که خواب را به‌هم می‌ریزد، برمی‌دارند و می‌برند، به جاهای جادویی بسیار دور، به آن‌جای مخفی که شب اصلا دشمن نیست.

#ادواردو_گالئانو
#سینا_کمال_آبادی


@ssinkaaf
هفتم آوریل


دستمزد پزشک


سه‌هزاروهفتصد سال پیش، حموربی، پادشاه بابِل، نرخ قانونی خدمات پزشکی را که خدایان مقرر کرده بودند، اعلام کرد:
اگر طبیب با نیشتر مفرغی‌اش، زخم خطرناک یک مرد یا آبسه‌ی چشم او را درمان کند، ده شِکِل نقره بگیرد.
اگر بیمار فقیر باشد، پنج شِکِل نقره بگیرد.
اگر بیمار برده‌ی کسی باشد، صاحب برده دو شِکِل نقره بدهد به طبیب.
اگر طبیب سبب شود مردی آزاد بمیرد یا چشمش را از دست بدهد، دست‌های طبیب بریده شود.
اگر طبیب باعث مرگ برده‌ی مردی فقیر بشود، طبیب یکی از برده‌های خودش را به آن مرد بدهد.
اگر طبیب سبب بشود برده‌ای چشمش را از دست بدهد، طبیب نیمی از بهای برده را بپردازد.


#ادواردو_گالئانو
#سینا_کمال_آبادی



@ssinkaaf
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی شادم نمی‌کند



مسافری در اتوبوس می‌گوید: چیزی شادم نمی‌کند
نه رادیو، نه روزنامه‌های صبح
و نه نهال‌های روی تپه‌ها
می‌خواهم گریه کنم...
راننده می‌گوید: بگذار به ایستگاه که رسیدیم
تا می‌توانی به‌تنهایی گریه کن...
زنی می‌گوید: من هم،
من هم چیزی شادم نمی‌کند.
گورم را به پسرم نشان دادم
شاد شد و خوابید و خداحافظی نکرد...
دانشجویی می‌گوید: من هم،
من هم چیزی شادم نمی‌کند.
باستان‌شناسی خواندم
بی‌آن‌که هویت را در سنگ بیابم.
من واقعا من هستم؟...
و سربازی می‌گوید: من هم،
من هم چیزی شادم نمی‌کند.
مدام شبحی را محاصره می‌کنم
که مرا محاصره می‌کند...
راننده‌ی کج‌خلق می‌گوید: بفرمایید
به ایستگاه آخر نزدیک شدیم
آماده‌ی پیاده‌شدن باشید...
فریاد می‌زنند:
می‌خواهیم به آن‌سوی ایستگاه برویم
پس همچنان برو!
من اما می‌گویم: مرا همینجا پیاده کن
من هم مانند آن‌ها از چیزی شاد نمی‌شوم
اما
از سفر خسته شدم.

#محمود_درویش
#سینا_کمال_آبادی

@ssinkaaf
nizar.qabbani
<unknown>
یادداشت‌های بیماری که نوشتن برایش ممنوع است

شعری از نزار قبانی
ترجمه و صدای سینا کمال‌آبادی


@ssinkaaf
فرانتس کافکا روزهای آخر عمرش را در آسایشگاه مسلولین سپری کرد و همانجا هم درگذشت. می‌گویند روزهای آخر دیگر نمی‌توانست صحبت بکند. به همین دلیل روی پاره‌های کاغذ یادداشت‌های کوچکی می‌نوشت برای دوستان و همراهانش. یکی از این یادداشت‌ها این است:

جایی در روزنامه‌های امروز، مطلب کوتاه فوق‌العاده‌ای بود درباره‌ی رسیدگی به گل‌های چیده‌شده. می‌گفت این گل‌ها به شدت تشنه‌اند. یکی دیگر از این روزنامه‌ها لطفا!

@ssinkaaf
"ساعت پنج صبح است عزیزم."
با شیطنت پرسید: "و مرد عرب خوابش گرفته است؟ من اما نمی‌خواهم بخوابم."
بله تلاش می‌کنم بخوابم."
بخواب و من نگهبان خوابت می‌شوم."
گل یاس چشم‌های زلال تو بیدارم می‌کند. می‌دانی چشم‌هایت می‌توانند پسربچه‌ی شروری را به ستایش آرامش وادار کند؟
چشم‌هایم با یک مرد چه می‌کنند؟
کار او را به سوارکاری می‌کشانند.
بخواب.
پلیس نشانی این خانه را می‌داند؟
گمان نمی‌کنم اما پلیس نظامی می‌داند. از یهودی‌ها نفرت داری؟
الان تو را دوست دارم.
جوابت روشن نیست.
سوال تو هم روشن نبود، انگار کن من بپرسم ‘عرب‌ها را دوست داری؟’"
این که سوال نیست.
پس چرا سوال تو سوال است؟
چون ما عقده داریم. ما بیشتر از شما، به جواب‌ها نیاز داریم.
دیوانه‌ای؟
کمی. اما نگفتی یهودی‌ها را دوست داری یا از آن‌ها متنفری؟
نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم. اما می‌دانم که نمایشنامه‌های اوریپید و شکسپیر را دوست دارم. ماهی سرخ‌شده، سیب‌زمینی آب‌پز، موسیقی موتزارت و شهر حیفا را دوست دارم. انگور، گفتگوهای هوشمندانه، پاییز و دوره‌ی آبی پیکاسو را دوست دارم. شراب و پیچیدگی‌های شعر جاافتاده را دوست دارم. اما یهودی‌ها محل پرسش عشق و نفرت نیستند.
دیوانه‌ای؟
کمی.
قهوه دوست داری؟
عاشق قهوه و عطر قهوه‌ام.
بلند شد. برهنه، حتی برهنه از من؛ و من درد کسانی را که قطع عوض شده‌اند، حس کردم.
سکوت
زود برگرد! از عطر قهوه برگرد! چیزی از من کم شده است. نمی‌توانم.
نمی‌توانم ...
چه اتفاقی افتاده؟
همه چیز تمام شد؟
چه اتفاقی افتاده؟
نمی‌توانم به خودم برگردم.
(آن‌طرف پنجره هرکسی دیگری را می‌کشد)
مرا به استرالیا ببر.
مرا به قدس ببر.
نمی‌توانم.
و نمی‌توانم به حیفا برگردم.
معمولا چه خوابی می‌بینی؟
معمولا خواب نمی‌بینم؟ تو چه؟ تو معمولا چه خوابی می‌بینی؟
خواب می‌بینم دیگر دوستت ندارم.
دوستم داری؟
نه. دوستت ندارم. می‌دانستی مادرت ساره، مادر من هاجر را به بیابان فرستاد؟
من باید تقاصش را پس بدهم؟ برای همین است که دوستم نداری؟

#محمود_درویش
#سینا_کمال_آبادی


@ssinkaaf
saadi.mp3
4.6 MB
هرکس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخــــرالــــزمــــانم

فردا یکم اردیبهشت است و روز بزرگداشت استاد سخن، شیخ اجل سعدی شیرازی

@ssinkaaf
nosrat.mp3
7.3 MB
من آبروی عشقم!

شعرِ نصرت رحمانی
صدای سینا کمال‌آبادی

@ssinkaaf
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختر: چرا بزرگ شدی و‌ منتظرم نموندی؟
درویش: چرا بزرگ نشدی مثل من؟

ترجمه‌ی سعید هلیچی
الشمس قد قُسمَت نصفين لي ولها
النور في وجهها والنار في كبـــدي
...

خورشید دوقسمت شد برای او و من
نور در صورت او و آتش در جـگر من

قيس بن المُلَوَّح


@ssinkaaf