آقاؠڦاضے.
آخرین نامهای که هیچوقت فرستاده نشد... ساعت نزدیک سه صبح است،اتاق تاریک است و فقط چراغ کوچک روی میز روشن مانده. کاغذی روبهرویم افتاده که گوشههایش چند بار تا خورده و دوباره باز شده،بالایش نوشتهام؛«برای تو.»اما هنوز نمیدانم این«تو»دقیقاً چه کسیست. شاید…
آخرین نامه را در کشوی میز قرار دادی، تا شاید از این درد عمیقی که در قلبت احساس میکردی کمی کاسته شود؛ ولی زمانی که دفتر را ترک کردی، هنوز در خیال آن کلمات و میان جملهبهجملهی آن قدم میزدی.
در راهرو گام برمیداشتی، به جلو میرفتی تا ساختمان را ترک کنی، اما در ذهنت هنوط میان آن کلماتی که نوشتی و ننوشتی غرق بود؛ آنقدر عمیق که برای لحظهای خیال کردی در میان اقیانوسی ژرف فتاده و بیشتر به زیر آب کشیده میشوی، لیکن اینبار با فشار کمتری از بیرون.
زمانی که از در خروج عبور کرده و پا به هوای سردِ شب گذاشتی، به خود آمدی. نسیم سردی که خبر از نشستن پاییز در اطراف میآورد، پوستت را لمس کرد و به تو یادآوری کرد که چه نوشتهای.
حال زمان آن رسیده بود که فکر کنی، تامل کنی بر آنچه نوشته بودی. آیا کافی بود؟ اگر کافی بود، چرا هنوز این حس سنگینی بر قلبت رهایت نمیکرد؟ آیا درست بود؟ اگر درست بود، چرا هنوز فکرت درگیر آن نامه و کلماتش بود؟ آیا واقعا آنرا برای دیگری نوشته بودی؟ اگر آری، پس چرا بغض گلویت را میفشارد و راه نفست را تنگ کرده بود؟
نفسی عمیق کشیده و هوای سرد را باری دیگر میهمان ریههایت کردی. بی آنکه متومه شوی، قطره اشکی از روی گونهات سر خورد و در میان ریشهایت گم شد. نیمنگاهی به ماه کردی، تا مطمئن شوی مانند همیشه آنجاست و نگاهت میکند، و اینبار گام برداشتی تا خود را در سیاهی شب گم کنی؛ و نه در سیاهیِ افکارت...
در راهرو گام برمیداشتی، به جلو میرفتی تا ساختمان را ترک کنی، اما در ذهنت هنوط میان آن کلماتی که نوشتی و ننوشتی غرق بود؛ آنقدر عمیق که برای لحظهای خیال کردی در میان اقیانوسی ژرف فتاده و بیشتر به زیر آب کشیده میشوی، لیکن اینبار با فشار کمتری از بیرون.
زمانی که از در خروج عبور کرده و پا به هوای سردِ شب گذاشتی، به خود آمدی. نسیم سردی که خبر از نشستن پاییز در اطراف میآورد، پوستت را لمس کرد و به تو یادآوری کرد که چه نوشتهای.
حال زمان آن رسیده بود که فکر کنی، تامل کنی بر آنچه نوشته بودی. آیا کافی بود؟ اگر کافی بود، چرا هنوز این حس سنگینی بر قلبت رهایت نمیکرد؟ آیا درست بود؟ اگر درست بود، چرا هنوز فکرت درگیر آن نامه و کلماتش بود؟ آیا واقعا آنرا برای دیگری نوشته بودی؟ اگر آری، پس چرا بغض گلویت را میفشارد و راه نفست را تنگ کرده بود؟
نفسی عمیق کشیده و هوای سرد را باری دیگر میهمان ریههایت کردی. بی آنکه متومه شوی، قطره اشکی از روی گونهات سر خورد و در میان ریشهایت گم شد. نیمنگاهی به ماه کردی، تا مطمئن شوی مانند همیشه آنجاست و نگاهت میکند، و اینبار گام برداشتی تا خود را در سیاهی شب گم کنی؛ و نه در سیاهیِ افکارت...
🌚2
Forwarded from آقاؠڦاضے. (آقای قاضﯼ.)
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
.... به به برای چی... 🫠
برای قلم زیباتون.
فکر میکنم اینکه چجوری شب های آقای قاضی میگذره رو همه تون متوجه شدید.
فکر میکنم اینکه چجوری شب های آقای قاضی میگذره رو همه تون متوجه شدید.
آقاؠڦاضے.
برای قلم زیباتون. فکر میکنم اینکه چجوری شب های آقای قاضی میگذره رو همه تون متوجه شدید.
بله...
شبهای خودمان هم دستکمی از شبهای شما ندارد، شاید با تفاوتهای کوچک و محسوس، ولی دردهایمان از یکجا نشأت میگیرد.
شبهای خودمان هم دستکمی از شبهای شما ندارد، شاید با تفاوتهای کوچک و محسوس، ولی دردهایمان از یکجا نشأت میگیرد.
Forwarded from آقاؠڦاضے. (آقای قاضﯼ.)
پاکسازی؛کسانی که چنل رو چک میکنن پیام رو فوروارد کنن تا از بقیه چنل ها لفت بدم،چنل جدید باشه چه بهتر.
جوین باشید.
میخواستم بگم دیگه چالش خوراکی نباید بزارم... ولی هر چی چالش به ذهنم میاد به خوراکی مربوط میشه