𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
شرکتکنندگان 1-خانوم مهندس 2-کیو 3-بوچر 4-زیزی 5-مستر سایفر 6-گوژپشت 7-گیو 8-ویکیپدیا 9-سورن 10-آیدن 11-آماندا 12-سحر 13-چای 14-میکیموس 15-سنا 16-سلم قرگردان 17-کوثر 18-نیمروز 19-روانت 20-نانا 21-بابونه 22-قرمزی 23-دلیل 24-حلیل 25-محنا 26-توتفرنگی 27…
38 تا شیرینی یافتم
12 تا دیگه مونده.
12 تا دیگه مونده.
و چقدر که تنوع شیرینی داشتیم(فکر کردم همهی شیرینی هارو میشناسم چند تا شیرینی جدید هم یافتم)
🌚3
Forwarded from آقاؠڦاضے🖤. (آقای قاضﯼ.)
آخرین نامهای که هیچوقت فرستاده نشد...
ساعت نزدیک سه صبح است،اتاق تاریک است و فقط چراغ کوچک روی میز روشن مانده.
کاغذی روبهرویم افتاده که گوشههایش چند بار تا خورده و دوباره باز شده،بالایش نوشتهام؛«برای تو.»اما هنوز نمیدانم این«تو»دقیقاً چه کسیست.
شاید برای همهی آدمهایی که یک روز دوستشان داشتم و بعد،به شکلی از زندگیام رفتند..شاید برای خودم؛برای همان آدمی که مدتهاست میان این همه اتفاق،جایی گمش کردهام.
قلم را برمیدارم..مینویسم؛
«سلام..نمیدانم این نامه را هیچوقت خواهی خواند یا نه،راستش قرار هم نیست بخوانی،چون هنوز نمیدانم اصلاً قرار است آن را بفرستم یا نه،فقط امشب دلم خواست یک بار،بدون فکر کردن به غرور،بدون فکر کردن به اینکه چه کسی حق داشت و چه کسی اشتباه کرد،با تو حرف بزنم..من از خیلی چیزها گذشتم،از حرفهایی که شنیدم،از سکوتهایی که دیدم،از آدمهایی که یک روز بودند و روز دیگر نبودند..اما از بعضی خاطرهها نتوانستم بگذرم،عجیب است..آدم میتواند از یک نفر ناراحت باشد و همزمان دلتنگش شود..میتواند بداند برگشتن بعضی آدمها دیگر درست نیست اما هنوز دلش بخواهد یک بار دیگر صدایشان را بشنود،من هم همینطورم...گاهی دلم میخواهد برگردم به قبل از همهچیز،به روزهایی که هنوز نمیدانستم بعضی آدمها قرار است تبدیل به گذشته شوند..نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهم؛فقط برای اینکه چند دقیقه بیشتر همان آدم بیخبر بمانم..همان آدمی که فکر میکرد بعضی چیزها قرار است همیشه بمانند،تو شاید هیچوقت نفهمیدی چند بار خواستم برایت بنویسم..چند بار گوشی را برداشتم،چند خط نوشتم،بعد پاک کردم.
چند بار اسم تو را دیدم و از خودم پرسیدم؛«اگر پیام بدهم چه؟»
بعد یادم افتاد بعضی فاصلهها با یک پیام کوتاه از بین نمیروند.
بعضی چیزها آنقدر گذشتهاند که حتی اگر هزار بار دربارهشان حرف بزنی،باز هم همان گذشته باقی میمانند.
برای همین این نامه را نوشتم..نه برای برگشتنت..نه برای اینکه چیزی را درست کنم.
فقط برای اینکه یک بار بگویم؛من تو را دوست داشتم..آنقدر که رفتنت،مدتها برایم قابل فهم نبود..آنقدر که بعد از رفتنت،هر بار کسی را دیدم که شبیه تو حرف میزد یا شبیه تو میخندید،برای چند ثانیه دلم میخواست باور کنم اشتباه کردهام،اما نکرده بودم..تو رفته بودی..و من مانده بودم با تمام چیزهایی که قرار بود یک روز با هم تجربه کنیم.
حالا دیگر نمیدانم کجایی،چه میکنی،چه کسی کنارت است،اصلاً هنوز یادت هست من چه شکلی بودم یا نه.
و راستش...دیگر نمیخواهم بدانم.
فقط میخواستم بدانی اگر یک روز جایی،در گوشهای از دنیا،ناگهان یادت افتاد یک نفر بود که خیلی دوستت داشت،بدانی آن آدم من بودم..همین،نه بیشتر،نه کمتر.»
قلم را زمین میگذارم،چند دقیقه به نامه نگاه میکنم..پاکت را برمیدارم،نامه را داخلش میگذارم،اسمش را روی پاکت مینویسم.
حتی آدرس را هم بلدم،اما دستم برای بستن پاکت جلو نمیرود..چون ناگهان میفهمم این نامه را برای رسیدن ننوشتهام.
برای خداحافظی هم ننوشتهام،فقط نوشتهام تا یک بار تمام حرفهایی را که سالها در خودم نگه داشته بودم،روی کاغذ بگذارم.
پاکت را میبندم،اما تمبر نمیزنم..میگذارمش داخل کشوی میز؛کنار تمام پروندههایی که هیچوقت برایشان حکم صادر نکردم.
شاید این هم یکی از همان پروندهها باشد.
پروندهای که نه مقصری دارد،نه حکمی،نه حتی پایانی که بتوانم با خیال راحت اسمش را«پایان»بگذارم..چراغ را خاموش میکنم،قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم،برمیگردم و یک بار دیگر به کشو نگاه میکنم.
زیر لب میگویم؛«بعضی نامهها قرار نیست به مقصد برسند..همین که یک شب،بار یک حرف را از روی قلبت بردارند،کافیست.»
و برای اولین بار،از اینکه آن نامه هیچوقت فرستاده نشد،پشیمان نیستم.
چون شاید مخاطب واقعی آن نامه،از اول تو نبودی..خود من بودم.
ساعت نزدیک سه صبح است،اتاق تاریک است و فقط چراغ کوچک روی میز روشن مانده.
کاغذی روبهرویم افتاده که گوشههایش چند بار تا خورده و دوباره باز شده،بالایش نوشتهام؛«برای تو.»اما هنوز نمیدانم این«تو»دقیقاً چه کسیست.
شاید برای همهی آدمهایی که یک روز دوستشان داشتم و بعد،به شکلی از زندگیام رفتند..شاید برای خودم؛برای همان آدمی که مدتهاست میان این همه اتفاق،جایی گمش کردهام.
قلم را برمیدارم..مینویسم؛
«سلام..نمیدانم این نامه را هیچوقت خواهی خواند یا نه،راستش قرار هم نیست بخوانی،چون هنوز نمیدانم اصلاً قرار است آن را بفرستم یا نه،فقط امشب دلم خواست یک بار،بدون فکر کردن به غرور،بدون فکر کردن به اینکه چه کسی حق داشت و چه کسی اشتباه کرد،با تو حرف بزنم..من از خیلی چیزها گذشتم،از حرفهایی که شنیدم،از سکوتهایی که دیدم،از آدمهایی که یک روز بودند و روز دیگر نبودند..اما از بعضی خاطرهها نتوانستم بگذرم،عجیب است..آدم میتواند از یک نفر ناراحت باشد و همزمان دلتنگش شود..میتواند بداند برگشتن بعضی آدمها دیگر درست نیست اما هنوز دلش بخواهد یک بار دیگر صدایشان را بشنود،من هم همینطورم...گاهی دلم میخواهد برگردم به قبل از همهچیز،به روزهایی که هنوز نمیدانستم بعضی آدمها قرار است تبدیل به گذشته شوند..نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهم؛فقط برای اینکه چند دقیقه بیشتر همان آدم بیخبر بمانم..همان آدمی که فکر میکرد بعضی چیزها قرار است همیشه بمانند،تو شاید هیچوقت نفهمیدی چند بار خواستم برایت بنویسم..چند بار گوشی را برداشتم،چند خط نوشتم،بعد پاک کردم.
چند بار اسم تو را دیدم و از خودم پرسیدم؛«اگر پیام بدهم چه؟»
بعد یادم افتاد بعضی فاصلهها با یک پیام کوتاه از بین نمیروند.
بعضی چیزها آنقدر گذشتهاند که حتی اگر هزار بار دربارهشان حرف بزنی،باز هم همان گذشته باقی میمانند.
برای همین این نامه را نوشتم..نه برای برگشتنت..نه برای اینکه چیزی را درست کنم.
فقط برای اینکه یک بار بگویم؛من تو را دوست داشتم..آنقدر که رفتنت،مدتها برایم قابل فهم نبود..آنقدر که بعد از رفتنت،هر بار کسی را دیدم که شبیه تو حرف میزد یا شبیه تو میخندید،برای چند ثانیه دلم میخواست باور کنم اشتباه کردهام،اما نکرده بودم..تو رفته بودی..و من مانده بودم با تمام چیزهایی که قرار بود یک روز با هم تجربه کنیم.
حالا دیگر نمیدانم کجایی،چه میکنی،چه کسی کنارت است،اصلاً هنوز یادت هست من چه شکلی بودم یا نه.
و راستش...دیگر نمیخواهم بدانم.
فقط میخواستم بدانی اگر یک روز جایی،در گوشهای از دنیا،ناگهان یادت افتاد یک نفر بود که خیلی دوستت داشت،بدانی آن آدم من بودم..همین،نه بیشتر،نه کمتر.»
قلم را زمین میگذارم،چند دقیقه به نامه نگاه میکنم..پاکت را برمیدارم،نامه را داخلش میگذارم،اسمش را روی پاکت مینویسم.
حتی آدرس را هم بلدم،اما دستم برای بستن پاکت جلو نمیرود..چون ناگهان میفهمم این نامه را برای رسیدن ننوشتهام.
برای خداحافظی هم ننوشتهام،فقط نوشتهام تا یک بار تمام حرفهایی را که سالها در خودم نگه داشته بودم،روی کاغذ بگذارم.
پاکت را میبندم،اما تمبر نمیزنم..میگذارمش داخل کشوی میز؛کنار تمام پروندههایی که هیچوقت برایشان حکم صادر نکردم.
شاید این هم یکی از همان پروندهها باشد.
پروندهای که نه مقصری دارد،نه حکمی،نه حتی پایانی که بتوانم با خیال راحت اسمش را«پایان»بگذارم..چراغ را خاموش میکنم،قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم،برمیگردم و یک بار دیگر به کشو نگاه میکنم.
زیر لب میگویم؛«بعضی نامهها قرار نیست به مقصد برسند..همین که یک شب،بار یک حرف را از روی قلبت بردارند،کافیست.»
و برای اولین بار،از اینکه آن نامه هیچوقت فرستاده نشد،پشیمان نیستم.
چون شاید مخاطب واقعی آن نامه،از اول تو نبودی..خود من بودم.
🌚1