نه بک استوریشو میدونم نه چیز دیگه ای فقط میدونم خیلی آدم خفنیه تیر کیخوره شنگوله حواسش به دوستاش هست
از اون دلقکاییه که بقیه از حضورش عذاب میکشن
از اون دلقکاییه که بقیه از حضورش عذاب میکشن
این نامه را در پاکتی کوچک و سیاهرنگ میگذارم و به شاهینی قدرتمند میسپارم، تا آرام و در سکوتِ نیمهشب آنرا به دفترِ قاتلی قهار برساند.
سلام دووم، در چه حالی؟ هنوز هم گوشهی دفترت نشستهای و از تنهاییت لذت میبری، یا که قهوهات در حالی که یک موش کثیف که به صد دستبرد زدن آمده بود را خفه میکردی، سرد شده و قهوهای دیگر درست میکنی؟ هنوز هم شب را تا دیدار با اولین تلألو خورشید بیدار میمانی، یا که با خواب دوست گشتهای؟
آغاز پاییزت چگونه بود؟ در خون، یا که در مشکلات بغرنج زندگی؟ در دفاع از خود در مقابل سازمانهای دگر، یا که تنها، گوشهای از این جهان پهناور و غرق در دنیای خودت؟ نکند دوباره اینقدر خود را تنها کردهای که یادت رفته حتی در تنهایی هم نیاز است از خودت مراقبت کنی؟ نکند فراموش کنی که تو هم عزیزانی داری که دوستت دارند و همانهگونه که هستی تورا میپذیرند؟
دووم عزیزم، حالا که این نامه به دستت رسیده، میخواهم بدانی که اگر هم هرچقدر خودت را سرزنش کنی، من اینجا هستم تا به تو یادآوری کنم که کافی هستی، خوب هستی و نیاز به نگرانی برای هر فکری که در سرت میچرخد، نداری.
اگر این مدت را خوب گذراندی، که چه عالی! همیشه شیرین باشد برایت و همیشه به کامت. وگر سخت گذشت، بد گذشت، نادرست گذشت، اشکالی ندارد. مهم این است که گذشت، گذشت و تورا راحت گذاشت تا نفسی تازه کنی، چایی تازه دم کنی و در کنار دوستت نوش جان کنی.
پس آگاه باش که هر چه فکر در سرت میگذرد، از کمالگرایی هایت بگیری تا افکار نادرست خوب نبودنت، همه و همه اشتباه هستند. به آنها بها نده، همانگونه که هیچوقت نمیدادی. از کنازشان بگذر و لبخندی ملیح میهمانشان کن، چرا که درستش همین است. ذهنت، دوست دارد با تو بازی کند، پس با او بازی کن و در این بازیِ زندگی او را شکست بده؛ و اگر نشد، من آنجا خواهم بود تا کمر ذهنت را طوری بر زمین بکوبم که دگر توانایی بلند شدن نداشته باشد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاتلی که بیعدالتی برای حکم یک گناه کبیره را دارد، و بدذاتها را با عدل و داد به سزای عملشان میرساند.
سلام دووم، در چه حالی؟ هنوز هم گوشهی دفترت نشستهای و از تنهاییت لذت میبری، یا که قهوهات در حالی که یک موش کثیف که به صد دستبرد زدن آمده بود را خفه میکردی، سرد شده و قهوهای دیگر درست میکنی؟ هنوز هم شب را تا دیدار با اولین تلألو خورشید بیدار میمانی، یا که با خواب دوست گشتهای؟
آغاز پاییزت چگونه بود؟ در خون، یا که در مشکلات بغرنج زندگی؟ در دفاع از خود در مقابل سازمانهای دگر، یا که تنها، گوشهای از این جهان پهناور و غرق در دنیای خودت؟ نکند دوباره اینقدر خود را تنها کردهای که یادت رفته حتی در تنهایی هم نیاز است از خودت مراقبت کنی؟ نکند فراموش کنی که تو هم عزیزانی داری که دوستت دارند و همانهگونه که هستی تورا میپذیرند؟
دووم عزیزم، حالا که این نامه به دستت رسیده، میخواهم بدانی که اگر هم هرچقدر خودت را سرزنش کنی، من اینجا هستم تا به تو یادآوری کنم که کافی هستی، خوب هستی و نیاز به نگرانی برای هر فکری که در سرت میچرخد، نداری.
اگر این مدت را خوب گذراندی، که چه عالی! همیشه شیرین باشد برایت و همیشه به کامت. وگر سخت گذشت، بد گذشت، نادرست گذشت، اشکالی ندارد. مهم این است که گذشت، گذشت و تورا راحت گذاشت تا نفسی تازه کنی، چایی تازه دم کنی و در کنار دوستت نوش جان کنی.
پس آگاه باش که هر چه فکر در سرت میگذرد، از کمالگرایی هایت بگیری تا افکار نادرست خوب نبودنت، همه و همه اشتباه هستند. به آنها بها نده، همانگونه که هیچوقت نمیدادی. از کنازشان بگذر و لبخندی ملیح میهمانشان کن، چرا که درستش همین است. ذهنت، دوست دارد با تو بازی کند، پس با او بازی کن و در این بازیِ زندگی او را شکست بده؛ و اگر نشد، من آنجا خواهم بود تا کمر ذهنت را طوری بر زمین بکوبم که دگر توانایی بلند شدن نداشته باشد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای قاتلی که بیعدالتی برای حکم یک گناه کبیره را دارد، و بدذاتها را با عدل و داد به سزای عملشان میرساند.
🔥2