دیسایی که بهم میدن خیلی خوبه😭🤣🤣🤣
مشتی یکم یواش تر شاید طرف قلبش ضعیفه😔😔😔😂
مشتی یکم یواش تر شاید طرف قلبش ضعیفه😔😔😔😂
🤣1
نامهای مینویسم، تا اینبار سر از آشوبِ روی میز یک رئیس مافیا دربیاورد و برای لحظهای اورا از کار و زندگی بیاندازد.
سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکردهای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشهای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رساندهای؟
در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بیانگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غمزده و بیرمق؟ بیرون از خانه به قدمزنی میگذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ میدانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی میبارد، بیشتر دوست میدارند؟
زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت میرسد، لحظهای از درگیری و آشوب زندگیات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلیات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقهی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.
اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بیهوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شدهایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شدهای که میتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.
پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی میتوانی به هر چه میخواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت میکنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمیشناسد.
سلام زیزی، چطوری؟ خودت را که فراموش نکردهای؟ هنوز حواست هست که در میان این وضعیت آشوبناک گوشهای برای خودت وقت بگذاری، یا که دوباره یادت رفته است که همیشه فقط دیگران در اولویت نیستند و خودت هم ارزشمندی؟ یادت نرفته که چه کار های برایشان کردی و ته مرام و معرفت را رساندهای؟
در این مدت در چه حالی بودی؟ خسته، بیانگیزه و ناامید، یا که امیدوار ولی غمزده و بیرمق؟ بیرون از خانه به قدمزنی میگذرانی؟ یا که در خانه سکنا گزیده و در حال کپک زدنی؟ میدانستی دوستانی داری که تو را از بارانی که پس از سالیان درازی بر خاک خشک صحرایی میبارد، بیشتر دوست میدارند؟
زیزی قشنگم، امیدوارم زمانی که این نامه به دستت میرسد، لحظهای از درگیری و آشوب زندگیات جدا بشوی و دغدغه هایت را کنار بگذاری، روی صندلیات به عقب تکیه داده و برای چند دقیقهی کوتاه، حواس خود را با این نامه سرگرم کنی تا بلکه ذهنت بتواند استراحتی کوتاه داشته باشد.
اگر در این حوالی به تو سخت گذشت، بدان که من دیدم. همه را دیدم، شنیدم، و تا جای امکان سعی کردم در کنارت باشم. تلاشم را کردم که اگر هم بیهوا ناراحتت کرده باشم، جبران کنم. بدان که در این زمان کمی که آشنا شدهایم، تبدیل به یکی از مکان های امنی شدهای که میتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم و هراسی از قضاوت شدن نداشته باشم.
پس لطفا بدان، و به یادت بسپار که برای من بسیار گرانقدر و ارزشمندی، و هر چه تلاش کنی میتوانی به هر چه میخواهی برسی. من از اینجا، حتی از فرسنگ ها دورتر، از تو حمایت میکنم و حواسم به توست. پس خودت را فراموش نکن که اگر ببینم دوباره خود را فراموش کنی، با کامیون بزرگی از پاستیل به تو حمله خواهم کرد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای دون مافیایی که دخترش را دوست دارد، ولی قدر و ارزشمندی خودش را به خوبی نمیشناسد.
❤🔥1
نامهای را در پاکتِ نقرهای رنگی میگذارم، تا شاید به دهانهی غار کوچکی از یک اژدهای سفید برسد.
سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟
این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشهی اعمال جاهلانهی این انسان های بیخرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ میدانستی که همهی آدمیان اینگونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟
فائزه جان، اکنون که این نامه را میخوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که میتوانستی در آن لحظه انجام دهی.
اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار میآورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.
پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچوقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای اژدهابانویی که با مهربانی همه را راهنمایی میکند و دست یاری میرساند.
سلام فائزه، خوبی؟ داروهایت را به خوبی به فروش رساندی، یا که انسان ها باز هم تورا آزار دادند؟ یادت ماند که اگر اذیتت کردند آنها را جزغاله کنی، یا که گذاشتی دوباره به شمشیر های کندشان به تو زخم بزنند و باز هم بخشیدی و به حال خودشان رهایشان کردی؟
این اواخر را چگونه گذراندی؟ اصلا از غارت بیرون آمدی، یا که فکر و اندیشهی اعمال جاهلانهی این انسان های بیخرد تورا به حدت رساند و تصمیم گرفتی تنها بمانی؟ میدانستی که همهی آدمیان اینگونه نیستند و کسی را میابی که دوست خود بدانی؟
فائزه جان، اکنون که این نامه را میخوانی، امیدوارم تصمیم گرفته باشی با نفس آتشینت کمی آن آدم های نادرست و ناجالب را "نوازش" کنی و دیگر خودت را در غارت حبس نکنی. بیرون بیا، آفتاب را روی پوستت احساس کن، و نترس. هر کاری کنی، همان بهترین کاریست که میتوانستی در آن لحظه انجام دهی.
اگر در آنجایی که هستی، بر تو تلخ گذشت، اشکالی ندارد. زندگیست و تلخ و شیرین دارد. پس تلخی را به کام بگیر و بعد از آن از شیرینی ها تا جایی که میَتوانی لذت ببر. اگر از بیرون به تو فشار میآورند، حداقل تو از درونت به خودت سخت نگیر و با خودت مهربان باش.
پس قرارمان این باشد که حواست به خودت باشد، به تصمیم هایت اعتماد کن، و بدان که در جای درستی هستی. هیچوقت به خودت و ارزشت شک مکن، که اگر شک کنی با تهدیدی به آبداری گلک های هندوانه به سراغت خواهم آمد.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای اژدهابانویی که با مهربانی همه را راهنمایی میکند و دست یاری میرساند.
نامههاتونو جای من دوست داشته باشید(چون حس میکنم نامه ها خوب نشدن... و نگرانم که دوستشون نداشته باشید)
🍓3⚡1