𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
105 subscribers
2.3K photos
259 videos
13 files
641 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot

Challenges Channel=
@SquirrelChallenge
Archive channel=
@SquirrelArchives
Download Telegram
مطمئنم اگر روزی کوچولو بخواد کنکور بده، هر چقدر که اون استرس داشته باشه من چهاربرابر اون استرس خواهم داشت.
برای امتحان تیزهوشان هم همین شد... هر چی استرس داشت من چندین برابر بیشتر از اون استرس داشتم
ولی سعی کردم آرومش کنم و بخندونمش تا استرسش کم بشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیلی وقته سوار اتوبوس نشدم...
دلم برای اتوبوس سواری تنگ شد
واکنش سرویس دانشگاه:
...
خب.
تا نشستم اینجا ببینم چقدر از نامه هارو میتونم پیش ببرم
پنج تا شروع نوشتم پس تا شب پنج تا نامه تحویل میدم🙏
سعی می‌کنم
Forwarded from رُگآ. (فرشته بانو.)
تو در این خانه هم نباشی، یادت فراوان است.
برایت خانه ای را آرزو میکنم،
روشن از نور امید؛
و مکانش وسط قلب همان که باید.
#میم‌الف
غریبه‌ها با ما و اعتمادمان کاری کردند،
که حتی با دوستان
و آشنایانِ چندین‌وچند ساله هم،
احساس غریبگی می‌کنیم.

-Matilda
#philics
در این دنیایی که با جفا و نامردی اداره می‌شود،
جوانمردي بهای سنگینی دارد؛
روحی پاک و قلبی لطیف.

-Matilda
#philics
Forwarded from fuck off
🕯Forward this message and I'll tell you what time of the day your channel would be

e.g., 3:42 AM, twilight, a rainy sunset

Don't need to be join just check the answers

I'll put the answer on this message

no limit


@spnDSW @spnDSW @spnDSW
Forwarded from Wandering Pen
گوش دادن یه اهنگ ترسناک برای داستام
گوش دادن یه اهنگ ارامبخش برا داستانام
👾2
از اونجایی که مغزم داره روانیم میکنه... پس...
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
دو دست در میان اتاق ایستاد و تا مدتی در آینه به چهره‌ی پریشان خود نگاه کرد. چهره‌اش پریشان نبود، اما رنگ‌پریده و نا‌مرتب دیده می‌شد. شانه را برداشت و برای بار چهارم، موهایش را در تنهایی و سکوت شانه زد. در آخر، زمانی که شانه را بر زمین گذاشت، دوباره به آینه…
مغز


روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره مانده بود. بدون آنکه بداند، فشار فکش لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، تا جایی که صدای سابیده شدن دندان های آسیابش روی هم شنیده شد. فکش را شل کرد و نشست و به دیوار روبه‌رو خیره شد.

برای چند لحظه، بی حرکت مانده بود. تا آنکه به یک‌باره دستش به سمت سرش رفت و شروع به کشیدن موهایش کرد. آنقدر کشید و کشید تا حس کرد که پوست سرش در حال کش آمدن است. وقتی دید این‌کار افاقه نمی‌کند، در فرق سرش چنگ زد. پوست سرش را آرام و با زحمت بسیار از جمجمعه‌اش جدا کرد و سپس چندین بار استخوان جمجمه‌ی بی‌پوست را به دیوار کوبید.

کوب! کوب! کوب!

آنقدر کوبید که دیوار ترک خورد و جمجمعه خرد شد. آب و خون به دیوار پاشید و با گردوخاک یکی شد.

مانند دیوانه ها خندید، و برای آخرین بار با تمام توانی که برایش مانده بود، سرش را به دیوار کوبید.

دیوار شکست و فرو ریخت. آجر ها روی سرش فرود آمدند، و اورا آزاد کردند.

بالاخره از آن صداهای لعنتی درون سرش نجات یافت.

-Matilda
#useless_body
🌚2