𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
New night; #one_pic_one_tale #pic
داستانِ امشب؛
تازه از خواب بیدار شده بود؛ یا که بهتر است اگر بگویم از کابوس بیرون کشیده شده بود. دستی در میان موهای پریشان و خیس از عرقش کشید. نفس های سریع و سنگینش را با دمی عمیق آرام، و سرش را بلند کرد تا ساعت روی دیوار را نگاه کند.
ساعت، سه و چهل دقیقهی بامداد بود.
عاقبت دوباره همانجا دراز کشید و به سمت دیوار چرخید. نگاهش روی لیوانی که بر پاتختیِ میانِ دیوار و تخت بود، افتاد. چشمان آبیرنگش در آبِ لیوان منعکس شدند و آبیِ آن را غلیظ تر.
برای چند ثانیه، همانطور به لیوان زل زد. در این نیمهتاریکِ اتاق، همه چیز وهمانگیز تر بود.
چیزی درون لیوان تکان خورد. او اخم کرد، چشمانش را مالید و دوباره به لیوان نگاه کرد. پری آبی کوچکی در آب میچرخید و میچرخید و در دنیای خود سیر میکرد.
خوابآلود، نشست و لیوان را آرام و بااحتیاط برداشت. با دقت بیشتری به درون آن زل زد. خبری از پری نبود، خبری از آن آبیِ غلیظِ اقیانوسی هم نبود. فقط یک لیوان آبِ ساده که در دستانِ لرزانش جا خوش کرده بود.
شانهای بالا انداخت و لیوان را بر سر جایش گذاشت. روی تخت جابهجا شد و دوباره سعی کرد بخوابد؛ غافل از اینکه خواب هایش دگر کابوس نخواهند داشت.
زیرا که پريِ رویا ها اورا مورد موهبت قرار داده بود و از هیولاهای بیرحم کابوس، نجاتش داده بود.
-Matilda
#one_pic_one_tale
#mystory
🔥4
کتابو باز کردم یادم اومد آقای تودی رو از دست دادیم نشستم دارم غصه میخورم
😢2