غرشی در راهرو شنیده شد و سپس کوبشی رعدآسا و در پی آن، درهای چوبی سنگین بلند شدند و به صورت فورانی از تراشه های چوب از هم پاشیده شدند.
آقای تودی گفت:«ممنون برای درزدن.»
-سوفی کوآیر و کتابهای شگفتانگیزش
#books
Forwarded from "بانوی قرن 19ام"
شاید صدا شویم چنلنویس!..
گمان میکردند یک چنل ساده است، یا به قول معروف کانال. اما اسمش مهم نبود. اینجا برای کسانی بود که گوشهایی برای شنیدن دردشان نداشتند. کسی نبود به عمیق ترین رنجشان گوش بدهد یا اینکه باید مراقب کج فهمی دیگران میبودند و بعدش توضیح و توضیح و توضیح!
از ما هیچ نمانده بود، جز یک ریسمان که حالا برای خودش طنابی شده بود در محکم، حالا کنار این طناب دیگران هم همسوی ما پرواز میکنند از دل چاه تنهایی به فراز آسمان یکدیگر. ما؟ کسانی که نگران کج فهمی دیگران نیستیم و حرف یکدیگر را میفهمیم.
برای لبخند شدن یکدیگر بهانه میآوریم و با نگاه های پر مهر گوشه گوشهی کشور ادامه میدهیم.
کسی به ما گوش نداد اما حالا کسانی هستند که با ما دردی را تجربه کردند. ما غریبههایی از جنس محبت در کنار هم جمع شدهایم.
هیچکس نمیداند این مکان برای ما چه مقدس مکانیست. جایی است برای کلمات، برای عکس و خاطره. جایی که شاید برای ساختنش در دنیا مجالی نداشتیم.
این یک دلخوشی کوچک بود که ما ساختیم، شاید صدا شویم چنلنویس! اما در تمام سلولهای این مکان ریشه دواندیم و ماندیم.
چه کسی مارا میفهمد جز این کلمات خاک خورده و همسایههایی که با رنج و محبت به همدیگر عشقمان را وصله زدیم؟
اینجا دنیای ماست، دنیایی که کلمه به کلمه باهم ساختیم، من نوشتم و او نگاهش را آورد و دیگری ذوقش را! حتی وقتی سر سفره جز غم چیزی برای پذیرایی نداشتیم.
پس شاید گمان کنی این یک مکان غیر واقعی و مجازی باشد، اما اینجا خانهای ست که من ساختم، او ساخته و ما ساخته ایم.
در دنیایی که نمیشود در آن چیزی را بنا کرد، ما جهانی ساختیم که از جنس خودمان باشد.
- بانوی قرن19ام.