🍓5😭1
به آخر خط رسیده بود.
از صبح، از قبل از طلوع، در هوای گرگ و میش زمستانه به راه افتاده بود. نه ژاکتی با خود برده بود، نه کتی، و نه حتی لباس گرمی پوشیده بود. از خانه بیرون زده بود و به سمت مقصدی بینهایت قدم برداشته بود.
حال که دم دمای عصر بود و خورشید در حال غروب، او بود؛ایستاده در میان برهوتی که تا چشم کار میکرد دشت های پوشیده از برف برق میزدند.
نای برگشتن نداشت. انگشتانش از فرط سرما کرخت شده بودند و جوراب هایش خیسِ خیسِ خیس. نفسش را بیرون داد و به بخاری که در هوای سرد پیچید و گم شد، خیره ماند. دوباره قدمی به جلو برداشت. تمام زمان را، از طلوع تا غروب را، صرف آمدن کرده بود و نیازی به بازگشت نمیدید.
چند قدم دیگر برداشت و سپس دوباره ایستاد تا به آخرین سوسوی آفتابی که پشت کوه ها ناپدید میشد، نگاه کند؛ گویی که خورشید هم به او میگفت که برگرد، ولی او نمیخواست. خسته بود. خسته از انسان ها. خسته از آدم هایی که درکی نداشتند. خسته از این زندگی که همیشه اورا در منگنه قرار داده بود و لحظهای آرامش به او نداده بود.
دستان لرزان و سرمازدهاش را بالا آورد و نفسی گرم به آنها دمید. پوستش سوخت، بندبندِ انگشتانش گز گز میکرد و مفصل هایش به مانند لولای زنگزدهی دری ميماندند.
بالاخره بازگشت. فقط کمی چرخش، تا از روی شانههای کوچکش بتواند راهی که آمده بود را ببیند. عجیب بود. هنوز قدم هایش معلوم بودند. به دوردست تر نگاه کرد. کسی بدنبالش نیامده بود. سایهای دیده نمیشد و همه چیز عادی بود، گویی که او اصلا این مسیر را طی نکرده باشد.
دوباره برگشت به سمت خورشیدی که حال غروب کرده بود تا راهنمای فرد دیگری شود. شفق قطبی در آسمان میرقصید، و آرام اورا صدا میزد. پس به ندای شفق، به جلو راه افتاد.
کمی جلوتر، زانو هایش شکستند و اورا بر زمین انداختند. در میانهی برف در خود پیچید و خودش را بغل کرد. نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش تار شده بودند. سعی کرد به یاد نیاورد. تلاش کرد که فکر نکند. تا حداقل در این زمانی که شاید ساعت های پایانیاش باشد، خود را برای لحظهای هم که شده، آزار ندهد.
همانجا ماند. جمع شده در خود در میان صحرای پهناوری از برف. هوای سوزناک شب بر او چیره شد و پلکانش را سنگین کرد. دوست داشت بخوابد؛ همانجا و در این آرامش و سکوتی که مُهیا شده بود. باری دیگر نفس را بیرون داد و لبخندی زد. ماه از آسمان داشت به او چشمک میزد و ستاره هارا در اطرافش جمع کرده بود تا اورا در آغوش بگیرند.
در آخر، او همانجا ماند. گمشده در وسط ناکجا آباد، و به این خستگی اجازه داد تا دست اورا گرفته و به تاریکی برد.
و خوابید.
-Matilda
#philics
#mystory
❤6
نامه ای مینویسم، نامهای برای تو، فرماندهای که همه چیز را تنهایی به دوش میکشی.
سلام ژنرال، در چه حالی؟ هنوز هم در حال آنالیز بیش از حد نقشه های روی دیواری، یا که پشت میز نشسته ای و زیر بار های سنگینی که برای خودت نیست غرق شدهای؟ هنوز هم مسئولیت های خود را تنهایی انجام میدهی، یا که یاد گرفتهای آنرا با دیگران تقسیم کرده و کمی به خود کمتر سخت بگیری؟
این روز هارا چطور میگذرانی؟ در سفر، در خانه، یا در اتاق جنگ؟ شاید هم گوشه ای از حیاط خانهات را انتخاب کرده ای و ساعت های آنجا مینشینی تا کمی از واقعیت سخت این دنیا رها باشی؟ نقشه هارا دور ریختی، یا که معاون اولت،که همان ذهن نجیبت باشد، دوباره تورا وادار به نگه داشتن نقشه های بیشتر کرد؟
ژنرال عزیز، زمان کوتاهیست که تورا میشناسم. اما زمان نمیتواند بازگوی این باشد که چقدر با تو احساس دوستی دارم. گشت زدن در عمارت کوچکت را دوست دارم، دیدن افکارت و دیدگاهت به این جهان را دوست دارم، و سلیقهی موسیقی زیبایت عجیب به دلم نشست.
خواستم بگویم که تو تنها نیستی. قرار نیست تنها باشی. دوستانی داری که همیشه در کنار تو خواهند بود. عزیزانی داری که همیشه از پشت تورا حمایت خواهند کرد. اگر روزی خسته شدی و بر زانو هایت افتادی، افرادی خواهند بود که کمی از بار روی دوشت بردارند تا بلکه کمتر زیر سنگینی منگنهای که درونش قرار گرفتی خم بشوی.
اگر زندگی بر تو سخت میگذرد، اگر وجدانت بسیار بیدار است و هشیار، اگر خستهای از این همه فشار، من اینجا هستم، و حواسم به توست. من اینجا خواهم بود تا هرآنچه که تو نمیتوانی دگر حمل کنی،برایت حمل کنم. اینجا خواهم بود تا از غم روی قلبت کم کنم، تورا در آغوش بگیرم و برایت بشقابی لازانیا کشیده تا که بار سنگینی که بر زمین گذاشتی را دزدیده و تورا از این همه فلاکت، رهایی دهم. آنجا خواهم بود تا حواست را پرت کنم و کار هایت را انجام دهم تا کمی خلوت تر شوی، و خودت را فراموش نکنی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای فرماندهای که بار دوستانش را هم به دوش میکشد تا گرچه خودش زخمی و خسته است، آنها اینگونه نباشند.
سلام ژنرال، در چه حالی؟ هنوز هم در حال آنالیز بیش از حد نقشه های روی دیواری، یا که پشت میز نشسته ای و زیر بار های سنگینی که برای خودت نیست غرق شدهای؟ هنوز هم مسئولیت های خود را تنهایی انجام میدهی، یا که یاد گرفتهای آنرا با دیگران تقسیم کرده و کمی به خود کمتر سخت بگیری؟
این روز هارا چطور میگذرانی؟ در سفر، در خانه، یا در اتاق جنگ؟ شاید هم گوشه ای از حیاط خانهات را انتخاب کرده ای و ساعت های آنجا مینشینی تا کمی از واقعیت سخت این دنیا رها باشی؟ نقشه هارا دور ریختی، یا که معاون اولت،که همان ذهن نجیبت باشد، دوباره تورا وادار به نگه داشتن نقشه های بیشتر کرد؟
ژنرال عزیز، زمان کوتاهیست که تورا میشناسم. اما زمان نمیتواند بازگوی این باشد که چقدر با تو احساس دوستی دارم. گشت زدن در عمارت کوچکت را دوست دارم، دیدن افکارت و دیدگاهت به این جهان را دوست دارم، و سلیقهی موسیقی زیبایت عجیب به دلم نشست.
خواستم بگویم که تو تنها نیستی. قرار نیست تنها باشی. دوستانی داری که همیشه در کنار تو خواهند بود. عزیزانی داری که همیشه از پشت تورا حمایت خواهند کرد. اگر روزی خسته شدی و بر زانو هایت افتادی، افرادی خواهند بود که کمی از بار روی دوشت بردارند تا بلکه کمتر زیر سنگینی منگنهای که درونش قرار گرفتی خم بشوی.
اگر زندگی بر تو سخت میگذرد، اگر وجدانت بسیار بیدار است و هشیار، اگر خستهای از این همه فشار، من اینجا هستم، و حواسم به توست. من اینجا خواهم بود تا هرآنچه که تو نمیتوانی دگر حمل کنی،برایت حمل کنم. اینجا خواهم بود تا از غم روی قلبت کم کنم، تورا در آغوش بگیرم و برایت بشقابی لازانیا کشیده تا که بار سنگینی که بر زمین گذاشتی را دزدیده و تورا از این همه فلاکت، رهایی دهم. آنجا خواهم بود تا حواست را پرت کنم و کار هایت را انجام دهم تا کمی خلوت تر شوی، و خودت را فراموش نکنی.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای فرماندهای که بار دوستانش را هم به دوش میکشد تا گرچه خودش زخمی و خسته است، آنها اینگونه نباشند.
Forwarded from نجوای قلم|احمدی
فور کنید
بر اساس نوشتههاتون اهنگ بیکلام بفرستم🫠
بر اساس نوشتههاتون اهنگ بیکلام بفرستم🫠
Forwarded from H i r a e t h (roz,)
این پیام رو فوروارد کن،
تا باتوجه به وایبِ چنلت بگم
شبیه کدوم نویسنده هستی و بیشتر وایب کدوم اثرش رو میدی…🥀✍🏻
توی چنل جوین باشید
چنل های پرایویت تو بات لینک بدن:
@rozzmindbot
تا باتوجه به وایبِ چنلت بگم
شبیه کدوم نویسنده هستی و بیشتر وایب کدوم اثرش رو میدی…🥀✍🏻
ظرفیت : تا زمانی که خط بخوره💫
توی چنل جوین باشید
چنل های پرایویت تو بات لینک بدن:
@rozzmindbot
Forwarded from قصهگویِ ویندریا.
یه چالش کوچولو🌟
این پیامو فور کن تا من، بر اساس وایبی که از چنلت میگیرم، بهت بگم اگه توی دنیای داستان من زندگی میکردی، اهل کدوم سرزمین بودی و چه شخصیتی داشتی.🧚✨
این پیامو فور کن تا من، بر اساس وایبی که از چنلت میگیرم، بهت بگم اگه توی دنیای داستان من زندگی میکردی، اهل کدوم سرزمین بودی و چه شخصیتی داشتی.🧚✨
دوست داشتی با این قصهگو همراه شو꩜