𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
104 subscribers
2.3K photos
259 videos
13 files
639 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot

Challenges Channel=
@SquirrelChallenge
Archive channel=
@SquirrelArchives
Download Telegram
ولی خب...
1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
بقیشو مینویسم... بعدشم اینجا میشه سکوت تا زمانی که تک تک نامه هاتونو نوشتم.
هنوز سر حرفم هستم.
از امشب که شب بخیر بگم دیگه پیام نمیزارم تا وقتی هر بیست تا نامه‌ی باقی مونده رو بنویسم.
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
وای نه
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
چرا هندونه
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
فقط قدیمی های اینجا میدونن چقد از هندونه بدم میاد
AAAAAA
عاشقان عمو اسلیم
فقط قدیمی های اینجا میدونن چقد از هندونه بدم میاد
... چون از هندونه بدت میاد یه میوه‌ی دیگه بهت میدم...
🍓1
کدو حلواییِ سبزآبی
@SlimLovers
🍓1
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
مرسی
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
حالا بختر شد
Forwarded from عاشقان عمو اسلیم (🕷️🕸️Амир🕸️🕷️)
خیلی بختر
خب خداروشکر...
🍓1
لطفا میوه هاتونو دوقت داصته باشید دیگه...
🍓1
دوستتون دارم
1🍓1
غیب میشوم تا پایان چالش نامه.
1🍓1
شبتون بخیر🌱
1🍓1
(اگر به این نتیجه رسیدید که دیگه دوستم ندارید، اشکالی نداره. درک میکنم.)
🍓5😭1
شب بخیر...
5🍓1
به آخر خط رسیده بود.


از صبح، از قبل از طلوع، در هوای گرگ و میش زمستانه به راه افتاده بود. نه ژاکتی با خود برده بود، نه کتی، و نه حتی لباس گرمی پوشیده بود. از خانه بیرون زده بود و به سمت مقصدی بی‌نهایت قدم برداشته بود.

حال که دم دمای عصر بود و خورشید در حال غروب، او بود؛ایستاده در میان برهوتی که تا چشم کار می‌کرد دشت های پوشیده از برف برق می‌زدند.

نای برگشتن نداشت. انگشتانش از فرط سرما کرخت شده بودند و جوراب هایش خیسِ خیسِ خیس. نفسش را بیرون داد و به بخاری که در هوای سرد پیچید و گم شد، خیره ماند. دوباره قدمی به جلو برداشت. تمام زمان را، از طلوع تا غروب را، صرف آمدن کرده بود و نیازی به بازگشت نمی‌دید.

چند قدم دیگر برداشت و سپس دوباره ایستاد تا به آخرین سوسوی آفتابی که پشت کوه ها ناپدید می‌شد، نگاه کند؛ گویی که خورشید هم به او می‌گفت که برگرد، ولی او نمی‌خواست. خسته بود. خسته از انسان ها. خسته از آدم هایی که درکی نداشتند. خسته از این زندگی که همیشه اورا در منگنه قرار داده بود و لحظه‌ای آرامش به او نداده بود.

دستان لرزان و سرما‌زده‌اش را بالا آورد و نفسی گرم به آنها دمید. پوستش سوخت، بندبندِ انگشتانش گز گز می‌کرد و مفصل هایش به مانند لولای زنگ‌زده‌ی دری مي‌ماندند.

بالاخره بازگشت. فقط کمی چرخش، تا از روی شانه‌های کوچکش بتواند راهی که آمده بود را ببیند. عجیب بود. هنوز قدم هایش معلوم بودند. به دوردست تر نگاه کرد. کسی بدنبالش نیامده بود. سایه‌ای دیده نمی‌شد و همه چیز عادی بود، گویی که او اصلا این مسیر را طی نکرده باشد.

دوباره برگشت به سمت خورشیدی که حال غروب کرده بود تا راهنمای فرد دیگری شود. شفق قطبی در آسمان می‌رقصید، و آرام اورا صدا می‌زد. پس به ندای شفق، به جلو راه افتاد.

کمی جلوتر، زانو هایش شکستند و اورا بر زمین انداختند. در میانه‌ی برف در خود پیچید و خودش را بغل کرد. نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش تار شده بودند. سعی کرد به یاد نیاورد. تلاش کرد که فکر نکند. تا حداقل در این زمانی که شاید ساعت های پایانی‌اش باشد، خود را برای لحظه‌ای هم که شده، آزار ندهد.

همانجا ماند. جمع شده در خود در میان صحرای پهناوری از برف. هوای سوزناک شب بر او چیره شد و پلکانش را سنگین کرد. دوست داشت بخوابد؛ همانجا و در این آرامش و سکوتی که مُهیا شده بود. باری دیگر نفس را بیرون داد و لبخندی زد. ماه از آسمان داشت به او چشمک می‌زد و ستاره هارا در اطرافش جمع کرده بود تا اورا در آغوش بگیرند.

در آخر، او همانجا ماند. گمشده در وسط ناکجا آباد، و به این خستگی اجازه داد تا دست اورا گرفته و به تاریکی برد.

و خوابید.


-Matilda
#philics
#mystory
6