... دلم میخواد ناشناسمو شناس کنم بدونم با کی حرف میزنم
ولی اونجوری میزنم زیر قولم
ولی اونجوری میزنم زیر قولم
Forwarded from ʿʿ˖۫ 𝑨𝘱𝘰𝘭𝘭𝘰 ׅ ᮫ ⑅☀️˖ʾʾ (─ ‧ ִ ۫ 𝕽𝗮𝘃𝗶𝗼𝗻🎻ʾʾ)
من دیشب داشتم میمردم
به معنای واقعی کلمه
به معنای واقعی کلمه
Forwarded from ʿʿ˖۫ 𝑨𝘱𝘰𝘭𝘭𝘰 ׅ ᮫ ⑅☀️˖ʾʾ (─ ‧ ִ ۫ 𝕽𝗮𝘃𝗶𝗼𝗻🎻ʾʾ)
یجوری ضربان قلبم بالا بود به دلیلی که نمیدونم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
چرا همتون اینقدر با خودتون نامهربونید؟
👍2
نامهای که هماکنون از پاکت درآوردی را، فقط خودت بخوان. گوشهای نگه دار، و مراقب باش تا دیگران آنرا نبینند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
سلام کارآگاه بانو، در چه حالی؟ باز هم پروندهای دیگر در چنگال تیز و دقیقت گیر افتاده، یا که در گوشهای از اتاق لم دادهای و به این فکر میکنی که زندگی چقدر کسلکننده است؟
مهسا بانو، در هنگامی که این نامه را بلرایت مینویسم، در خیال خود گوشه ای از این دنیای بیرحم در سیاهچالهی مخروبه ای گیر افتادهام، زیرا که خیال میکردم میتوانم مانند کارآگاهان دیگر حرکات خفن زده و دست آدم بد هارا رو کنم. اما چه کنم که این روزگار با من یار نبود و ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم.
خواستم بگویم، حال و هوایت را دوست دارم. این حس خونسردی که میدهی،با آن لبخندِ ملیح تر از ملیحت را دوست دارم. اینکه به نکات ریزی توجه میکنی که خیلی ها به راحتی از کنارشان عبور میکنند، و اینکه چه چیز هایی را تحلیل میکنی آنقدر که حتی قهوه هم مغز خستهات را تسکین نمیدهد. حواست هست که دوباره در ووشه، ی خانهی خود رفتهای؟ با تنهایی چه چیزی عایدت میشود؟بیا، بیا اینجا، در جمع ما. در آغوش خودم، و در میان بازوانم، تا تورا همانهگونه که هستی دوست بدارم.
زمان زیادیست که میشناسمت، اما دوستیمان کوچکتر از شناخت من است. ولی همین کوچکی را نباید دست کم گرفت، میدانی؟ چون همین دوستی کم مدت، باعث شد بفهمم که تو چقدر آدم با نمک و خوش خندهای هستی، و از حضورت در کنارم لذت میبرم.
حواست به خودت باشد، و از آن مغز زیبایی که در درون سرت جا خوش کرده مراقبت کن. دور قلبت حصار نکش که من را دور نگاه داری، که من از چسب دوقلو هم چسبناک ترم. پس حواست باشد، که حواسم به توست...
دوست دارت،
ماتیلدا
برای کارآگاهی که شب هارا در فکر گیر انداخت کابوس های دوستانش، صبح میکند.
❤1