نامهای مینویسم برای بانویی که بوی زندگی میدهد. نامهای که به او بگویم همیشه هستم کنارش، و سنگ صبورش خواهم بود.
سلام ژینو جانم، چه میکنی با خود؟ هنوز در سیر غم هایت گریه میکنی، یا که دوباره آن قلب شیرینت مچاله شده؟ اشک هایت تمام نشدند، بانوی زندگی؟
این چند روزی که زندگی بر تو گذشت... نه، بر تو نگذشت. با غلتکی ده تنی از رویت رد شد، زندگی را چگونه دیدی؟ سنگدل، بیرحم، قضاوتگر؟ یا که هنوز امیدواری، امیدوار به روز های بهتری که قطعا خواهند آمد؟
ژینوی عزیزم، قربن آن فر های زیبایت شوم. این نامهی هرچند کوچک را برایت مینویسم، تا به تو یادآوری کنم فرشته ها هم گاهی اشتباه میکنند. گاهی کلامتی به زبان میآورند که از ته دلشان نبوده، گاهی به بال های زخمی خود آسیب میزنند تا بلکه از پر های سفید آغشته به خون، به آنها یادآوری کند محتاط تر باشند.
میخواهم بگویم که غصه مخور. اگر حرفی زدی، از سر شور ذهنیت بوده، پدرت درک خواهد کرد، او خواهد دانست که چه شد که اینگونه شد. خود را برای حرفی که فقط بر زبان آوری و حتی در قلبت به آن فکر هم نکرده بودی، عذاب مده.
همنشینیم با تورا میتوانم با عنکبوت های کوچکی که سرپناهشان شدی تقسیم کنم، اما این حس حسادت مرا برخواهد انگیخت. پس،درک کن اگر که خواستم تو را مایل ها دورتر در میان کلبهی خودم نگاه دارم، تا همیشه مراقبت باشم و کسی نتواند گزندی به تو رساند.
فراموش نکن، شانهی من همیشه هست،آغوش من همیشه هست، گوش های من همیشه هست، برای تویی که خود را با فکر هایی که مدام و مدام تکرار میکنی، قلب مهربانت را خنج میزنی. حواسم هست، حواسم هست و همیشه نگرانت خواهم بود، چرا که تو دوست خوب منی.
گفت و گو با تورا دوست دارم، ببری که از میان شاخه های بلند درختان بلند قامت نگاه این سنجاب کوچک میکنی. ساعت ها حرف زدن با تو مرا خسته نخواهد کرد، زیرا که تو، تو هستی. و همین کافیست. پس کراقب خودت باش، یا من با کیک شکلاتی مراقبت خواهم بود.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بانویی که بهار را با نفسی گرم زندگی میبخشد.
سلام ژینو جانم، چه میکنی با خود؟ هنوز در سیر غم هایت گریه میکنی، یا که دوباره آن قلب شیرینت مچاله شده؟ اشک هایت تمام نشدند، بانوی زندگی؟
این چند روزی که زندگی بر تو گذشت... نه، بر تو نگذشت. با غلتکی ده تنی از رویت رد شد، زندگی را چگونه دیدی؟ سنگدل، بیرحم، قضاوتگر؟ یا که هنوز امیدواری، امیدوار به روز های بهتری که قطعا خواهند آمد؟
ژینوی عزیزم، قربن آن فر های زیبایت شوم. این نامهی هرچند کوچک را برایت مینویسم، تا به تو یادآوری کنم فرشته ها هم گاهی اشتباه میکنند. گاهی کلامتی به زبان میآورند که از ته دلشان نبوده، گاهی به بال های زخمی خود آسیب میزنند تا بلکه از پر های سفید آغشته به خون، به آنها یادآوری کند محتاط تر باشند.
میخواهم بگویم که غصه مخور. اگر حرفی زدی، از سر شور ذهنیت بوده، پدرت درک خواهد کرد، او خواهد دانست که چه شد که اینگونه شد. خود را برای حرفی که فقط بر زبان آوری و حتی در قلبت به آن فکر هم نکرده بودی، عذاب مده.
همنشینیم با تورا میتوانم با عنکبوت های کوچکی که سرپناهشان شدی تقسیم کنم، اما این حس حسادت مرا برخواهد انگیخت. پس،درک کن اگر که خواستم تو را مایل ها دورتر در میان کلبهی خودم نگاه دارم، تا همیشه مراقبت باشم و کسی نتواند گزندی به تو رساند.
فراموش نکن، شانهی من همیشه هست،آغوش من همیشه هست، گوش های من همیشه هست، برای تویی که خود را با فکر هایی که مدام و مدام تکرار میکنی، قلب مهربانت را خنج میزنی. حواسم هست، حواسم هست و همیشه نگرانت خواهم بود، چرا که تو دوست خوب منی.
گفت و گو با تورا دوست دارم، ببری که از میان شاخه های بلند درختان بلند قامت نگاه این سنجاب کوچک میکنی. ساعت ها حرف زدن با تو مرا خسته نخواهد کرد، زیرا که تو، تو هستی. و همین کافیست. پس کراقب خودت باش، یا من با کیک شکلاتی مراقبت خواهم بود.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای بانویی که بهار را با نفسی گرم زندگی میبخشد.
1⚡1
Forwarded from Withdrawal syndrome
از غم و تنهاییم کاسته نمیشه خانم نویسنده ، اما ممکنه برای چند لحظه فراموش کنم .