Forwarded from Mentropolis ◈ (Nsh-)
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
کوششی کوتاه؟ هر کسی نامه میخواد، بگه براش بنویسم. هر کسی که امشب غمگین است، بگوید تا برایش نامهای بنویسم هر کسی که احساس تنهایی میکند، بگوید تا از تنهاییش بکاهم. نامه مینویسم،از برای شما. نامههای رایگان، از زبان این سنجاب کوچک. نامعلومان؛ @Apandicsishere_bot…
هیچ کدوم از این احساسات رو ندارم امشب خداروشکر،ولی منم نامه؟👀
اول شهردار گفت... اومد تو ناشناسم گفت قبل از اینکه متن چالشو بنویسم
🌚1
نامهای مینویسم، ولی نه نامهای از نوع اداری. نامهای تا صبحتی کرده باشم به شهرداری که حتی بیکسان را گردن میگیرد.
سلام خاله جان، احوالت چگونه است؟ زندگی را از سر میگذرانی، یا مثل همیشه از لحظه لحظهی آن لذت میبری؟ هنوز هم با باد های خنک عصرانه چشمانت را میبندی و نفسی چاق میکنی، یا از کنار درختان بید مجنون میگذری و حتی نگاهی به آنها هم نمیاندازی؟
تابستانت چطور بود؟ گرم و خسته کننده، یا آنکه گرم و صمیمی؟ از دوستان جدیدی که پیدا کردهای چه خبر؟ از درس های جدیدی که در پیشرو داری، چه خبر؟
شهردار جان، این نامهای که دریافت میکنی، از برای تشکر از توست. بابت تمام مهربانی و خونگرمی هایی که پناه شد برای بیپناهان، و برای مهمان پذیراییت برای تنهایان.
همنشینی با تو ببه من یادآوری کرد مهربانی هنوز در این دنیای بیرحم ارزشمند است. اینکه خانهای باشی برای دیگران، کاریست که فکر میکردم فراموش کردم، اما تو آنرا به من یادآوری کردی.
راستی، حواسم هست زیاد در کانالت پرسه نمیزنی ولی همیشه به دیگران توجه میکنی. حواسم هست چگونه زندگیت را میان این همه مشکل و گرفتاری به تعادل میرسانی.
حواسم به توست، که گر حواست به خودت نباشد، با چوبی بر بالای سرت ظاهر شوم. لیوان آی خنکی دستت دهم و زیر باد خنک کولر تورا بنشانم
همنشینی با تورا، هر چند در این زمان کم، دوست دارم. یخواهم که بیشتر با تو باشم، و زمان بیشتر با تو سپری کنم، لیکن درک میکنم اگر زندگی میان من و تورا گرفته باشد...
دوستت دارم، و از پشت کرکره های مغازه ام نگاهت میکنم.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای شهرداری که یک خانه که هیچ، شهری ساخت برای بیخانمان ها.
سلام خاله جان، احوالت چگونه است؟ زندگی را از سر میگذرانی، یا مثل همیشه از لحظه لحظهی آن لذت میبری؟ هنوز هم با باد های خنک عصرانه چشمانت را میبندی و نفسی چاق میکنی، یا از کنار درختان بید مجنون میگذری و حتی نگاهی به آنها هم نمیاندازی؟
تابستانت چطور بود؟ گرم و خسته کننده، یا آنکه گرم و صمیمی؟ از دوستان جدیدی که پیدا کردهای چه خبر؟ از درس های جدیدی که در پیشرو داری، چه خبر؟
شهردار جان، این نامهای که دریافت میکنی، از برای تشکر از توست. بابت تمام مهربانی و خونگرمی هایی که پناه شد برای بیپناهان، و برای مهمان پذیراییت برای تنهایان.
همنشینی با تو ببه من یادآوری کرد مهربانی هنوز در این دنیای بیرحم ارزشمند است. اینکه خانهای باشی برای دیگران، کاریست که فکر میکردم فراموش کردم، اما تو آنرا به من یادآوری کردی.
راستی، حواسم هست زیاد در کانالت پرسه نمیزنی ولی همیشه به دیگران توجه میکنی. حواسم هست چگونه زندگیت را میان این همه مشکل و گرفتاری به تعادل میرسانی.
حواسم به توست، که گر حواست به خودت نباشد، با چوبی بر بالای سرت ظاهر شوم. لیوان آی خنکی دستت دهم و زیر باد خنک کولر تورا بنشانم
همنشینی با تورا، هر چند در این زمان کم، دوست دارم. یخواهم که بیشتر با تو باشم، و زمان بیشتر با تو سپری کنم، لیکن درک میکنم اگر زندگی میان من و تورا گرفته باشد...
دوستت دارم، و از پشت کرکره های مغازه ام نگاهت میکنم.
دوست دارت،
ماتیلدا.
برای شهرداری که یک خانه که هیچ، شهری ساخت برای بیخانمان ها.
Forwarded from 𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 (𝐽𝑖𝑛𝑔海洋𝑌𝑢𝑎𝑛)
غمگین یا تنها نیستم اما اگه دلم نامتو بخواد عیب نداره؟
نامهای مینویسم برای خانوم زیبایم، سمندری که جفت من شد و عجیب دوست داشتنی است.
سلام بوچر، سلام سمند قصاب، بهتری؟ از آن حرف هایی که گفتی، کدامشان به خیر تمام شدند تا هماکنون خیال آسودهای داشته باشی؟ هنوز هم سیستم را روشن میکنی و در دنیای بازی خودت را غرق میکنی، یا میگذاری دنیای واقعی تورا از دنیاهایی که دوست داری جدا کند؟
این هفتهای که نبودم، چطور گذشت؟ حواست به خورد و خوراکت بود؟ به ساعت خوابت چطور؟ سکوت های شبانه اذیتت نکردند؟ کسی بود که تو را در هنگام تنهایی در آغوش بگیرد یا در دریای عظیم تنهایی غرق شدی؟
بوچی جانم به فدایت، برایت مینویسم زیرا که تورا مانند خود میبینم. دختری پر خنده که فم هایش را پشت صدای های بلند خندهاش پنهان میکند. جوری میخندن که سنگینی لپ هایش هم فراموشش شود.
دوستیم با تو دیرینه شده است، دیرینهای دوست داشتنی. در این زمانی که دوست بودیم، به من یادآوری میکردی که خودم را فراموش نکنم، من هم برای توی آغوش گرمی میشدم که بتوانی در گوشهی آن پنهان شوی. حس عجیبیست، این آشنایی دیرینه.
آه، داشت فراموشم میشد. از پشت پنجرهی اتافم که به تو مینگرم،حواسم هست چه روز های سختی را میگذرانی، چه دوران جانگدازی را پشت سر میگذاری، و همچنان به جلو حرکت میکنی. حواسم هست، و هر موقع بخواهی آغوشم برای تو باز است.
دوستی با تورا دوست دارم، دختری که از آنسوی این دنیا مانند همزاد منی، و همیشه میتوانی با انرژیام هماهنگ شوی. همیشه و تا هر کجا که بخواهی کنارت خواهم بود و تورا ترک نخواهم کرد، تا روزی که مرگ مارا جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای سمندری که لپ هایش برایش سنگین است، پس آنهارا برایش نگه میدارم.
سلام بوچر، سلام سمند قصاب، بهتری؟ از آن حرف هایی که گفتی، کدامشان به خیر تمام شدند تا هماکنون خیال آسودهای داشته باشی؟ هنوز هم سیستم را روشن میکنی و در دنیای بازی خودت را غرق میکنی، یا میگذاری دنیای واقعی تورا از دنیاهایی که دوست داری جدا کند؟
این هفتهای که نبودم، چطور گذشت؟ حواست به خورد و خوراکت بود؟ به ساعت خوابت چطور؟ سکوت های شبانه اذیتت نکردند؟ کسی بود که تو را در هنگام تنهایی در آغوش بگیرد یا در دریای عظیم تنهایی غرق شدی؟
بوچی جانم به فدایت، برایت مینویسم زیرا که تورا مانند خود میبینم. دختری پر خنده که فم هایش را پشت صدای های بلند خندهاش پنهان میکند. جوری میخندن که سنگینی لپ هایش هم فراموشش شود.
دوستیم با تو دیرینه شده است، دیرینهای دوست داشتنی. در این زمانی که دوست بودیم، به من یادآوری میکردی که خودم را فراموش نکنم، من هم برای توی آغوش گرمی میشدم که بتوانی در گوشهی آن پنهان شوی. حس عجیبیست، این آشنایی دیرینه.
آه، داشت فراموشم میشد. از پشت پنجرهی اتافم که به تو مینگرم،حواسم هست چه روز های سختی را میگذرانی، چه دوران جانگدازی را پشت سر میگذاری، و همچنان به جلو حرکت میکنی. حواسم هست، و هر موقع بخواهی آغوشم برای تو باز است.
دوستی با تورا دوست دارم، دختری که از آنسوی این دنیا مانند همزاد منی، و همیشه میتوانی با انرژیام هماهنگ شوی. همیشه و تا هر کجا که بخواهی کنارت خواهم بود و تورا ترک نخواهم کرد، تا روزی که مرگ مارا جدا کند.
دوست دارت،
ماتیلدا
برای سمندری که لپ هایش برایش سنگین است، پس آنهارا برایش نگه میدارم.
اگر وسطش غیب شدم و برای نیم ساعت نیومدم بدونید خوابم برده، خب؟
پس... اگر خوابم برد بقیش میماند برای فردا...
پس... اگر خوابم برد بقیش میماند برای فردا...