𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خلاصه... جونم براتون بگه سارینا و آبجیشو پیاده کردیم... و دوباره نشستیم تو ماشین، این دفعه به مقصد شیراز. که برگردیم دیگه... #happenings
خب...
منم که ناخودآگاه زیاد لبخند میزدم...
گفتم مامان، یه چیز جالب دیگه اینکه کلا عصب های خنده و لبخند رو تحریک میکنه دلت میخواد بخندی همش
مامان:... 😦
واهااایی میترسم ازتتت
موعتاد شودیییی
#happenings
منم که ناخودآگاه زیاد لبخند میزدم...
گفتم مامان، یه چیز جالب دیگه اینکه کلا عصب های خنده و لبخند رو تحریک میکنه دلت میخواد بخندی همش
مامان:... 😦
واهااایی میترسم ازتتت
موعتاد شودیییی
#happenings
😭2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب... منم که ناخودآگاه زیاد لبخند میزدم... گفتم مامان، یه چیز جالب دیگه اینکه کلا عصب های خنده و لبخند رو تحریک میکنه دلت میخواد بخندی همش مامان:... 😦 واهااایی میترسم ازتتت موعتاد شودیییی #happenings
آره خلاصه که.... خیلی سرخوش میزدم و عذاب وجدان داشتم
چون یه لحظه از ذهن بنده خطور کرد بدم نیست معتاد باشی مواد بکشی....
این سردرد و افکار حداقل برای یه مدت ولت میکنن
که صد البته فکر اشتباهی بود
کاملا اشتباه... و نادرست. و غلط!
#happenings
چون یه لحظه از ذهن بنده خطور کرد بدم نیست معتاد باشی مواد بکشی....
این سردرد و افکار حداقل برای یه مدت ولت میکنن
که صد البته فکر اشتباهی بود
کاملا اشتباه... و نادرست. و غلط!
#happenings
👍1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
آره خلاصه که.... خیلی سرخوش میزدم و عذاب وجدان داشتم چون یه لحظه از ذهن بنده خطور کرد بدم نیست معتاد باشی مواد بکشی.... این سردرد و افکار حداقل برای یه مدت ولت میکنن که صد البته فکر اشتباهی بود کاملا اشتباه... و نادرست. و غلط! #happenings
و... آره دیگه.
مامان گفت یکم سرکه بخور
گفتم هااا برای عادی شدن؟
گفت کلا اوناییم که میکشن برای اینکه زودبرگردن حالت عادی آبلیمو یا سرکه میخورن
گفتم آره آره آب و آبلیمو و این حرفا...
سرکه خوردم... یواش یواش برگشتم حالت عادی
تنها چیزی که عادی نشده بود مردمک چشمام بود که هنوز همه جا نورانی و درخشان بود به حدی که بدون عینک آفتاب مینشستم کور میشدم... و... خلاصه آره...
#happenings
مامان گفت یکم سرکه بخور
گفتم هااا برای عادی شدن؟
گفت کلا اوناییم که میکشن برای اینکه زودبرگردن حالت عادی آبلیمو یا سرکه میخورن
گفتم آره آره آب و آبلیمو و این حرفا...
سرکه خوردم... یواش یواش برگشتم حالت عادی
تنها چیزی که عادی نشده بود مردمک چشمام بود که هنوز همه جا نورانی و درخشان بود به حدی که بدون عینک آفتاب مینشستم کور میشدم... و... خلاصه آره...
#happenings
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
الانم افتادم به آب ریزش بینی و سردرد و حالم بد.... #happenings
خلاصه خواستم بگم تریاک و شیشه و کلا مگاد مخدر جالب نیست دوستان هیچوقت مصرف نکنید
به حال منگ و نزار و مفنگی میوفتید که مرغان آسمان هم ازتون فراری میشن...
#happenings
به حال منگ و نزار و مفنگی میوفتید که مرغان آسمان هم ازتون فراری میشن...
#happenings
❤1
یه دو سه تا نکته دیگه بگم... بعد میرم دوش بگیرم با اجازتون شاید از این حال دراومدم
❤1
خب... ما تو راه که برگشتیم...
وقتی رسیدیم شیراز و تو خیابونا بودیم... من یهو رفتم.
یعنی... خوابم برد
همینجوری که سیخ رو صندلی نشسته بودم
به فصله یکی دو دیقه بعدش بیدار شدم... و اینجوری بودم که...
عا-
مامان گفت بخواب تا برسیم
گفتم نه بهت قول دادم با هم خواستیم بریم... تو ماشین نخوابم کنارت
گفت قولت برای تو جاده بود دیگه الان تو شهریم. بخواب تا برسیم
گفتم نه ممنون...
یه لحظه چشمم خورد یه جایی.. برگشتم بهش گفتم بنده الان با کابوس مواجه شدم دیگه خوابم نمیاد
کابوسی که بهش اشاره کردم چی بود؟
برج مطالعاتی نیکمنش.
.... اصلا وحشتناک بود. وحشتناک! از تو پنجره ها میشد داخل اتاقارو دید... البته که اکثرا پرده کشیده بودن... ولی خیلی وحشتناک بود
یاد اون... آپارتمان هاذوشرکت های سیارهی بزرگسالی توی انيميشن شازده کوچولو افتادم...
خیلی ناراحت کننده بود
انگار قفس بود...
البته... کسی که میاد اینجا دیگه میخونه... رتبهای که میخواد میگیره
ولی من تو پانسیون عادی هم احساس خفگی میکردم
اگر اون موقع که بهم گفتن بیا(البته 1.5 میلیارد پول میگرفتن) میرفتم، قطعا افسردگی گرفته بودم.
#happenings
وقتی رسیدیم شیراز و تو خیابونا بودیم... من یهو رفتم.
یعنی... خوابم برد
همینجوری که سیخ رو صندلی نشسته بودم
به فصله یکی دو دیقه بعدش بیدار شدم... و اینجوری بودم که...
عا-
مامان گفت بخواب تا برسیم
گفتم نه بهت قول دادم با هم خواستیم بریم... تو ماشین نخوابم کنارت
گفت قولت برای تو جاده بود دیگه الان تو شهریم. بخواب تا برسیم
گفتم نه ممنون...
یه لحظه چشمم خورد یه جایی.. برگشتم بهش گفتم بنده الان با کابوس مواجه شدم دیگه خوابم نمیاد
کابوسی که بهش اشاره کردم چی بود؟
برج مطالعاتی نیکمنش.
.... اصلا وحشتناک بود. وحشتناک! از تو پنجره ها میشد داخل اتاقارو دید... البته که اکثرا پرده کشیده بودن... ولی خیلی وحشتناک بود
یاد اون... آپارتمان هاذوشرکت های سیارهی بزرگسالی توی انيميشن شازده کوچولو افتادم...
خیلی ناراحت کننده بود
انگار قفس بود...
البته... کسی که میاد اینجا دیگه میخونه... رتبهای که میخواد میگیره
ولی من تو پانسیون عادی هم احساس خفگی میکردم
اگر اون موقع که بهم گفتن بیا(البته 1.5 میلیارد پول میگرفتن) میرفتم، قطعا افسردگی گرفته بودم.
#happenings
🍓1
از خوابگاه هم چند تا عکس گرفتم... چون اولین خوابگاهم بود :)
میشه گفت یه جور خداحافظی؟
#happenings
میشه گفت یه جور خداحافظی؟
#happenings
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
-خاطره؟ #pic
یه چیزی راجع به این بگم...
شاید برای خیلی ها این فقط یه پلهی ساده باشه
ولی باید بهتون بگم که... هر وقت میخواستم با خانواده و کلا با مامان حرف بزنم، اینجا مینشستم...
چون تو اتاقم بچه ها میگفتن چقدر حرف میزنی
یا چقدر با مامانت حرف میزنی و کلا رو مخم میرفتن...
منم اینجا مینشستم
درست همین گوشه،
در آرامش، در آسایش...
البته که محل عبور و مرور بود..
ولی خب... من گوشه مینشستم
و... اینجا برای خاص بود
-پله های طبقهی سوم
#happenings
#pic
شاید برای خیلی ها این فقط یه پلهی ساده باشه
ولی باید بهتون بگم که... هر وقت میخواستم با خانواده و کلا با مامان حرف بزنم، اینجا مینشستم...
چون تو اتاقم بچه ها میگفتن چقدر حرف میزنی
یا چقدر با مامانت حرف میزنی و کلا رو مخم میرفتن...
منم اینجا مینشستم
درست همین گوشه،
در آرامش، در آسایش...
البته که محل عبور و مرور بود..
ولی خب... من گوشه مینشستم
و... اینجا برای خاص بود
-پله های طبقهی سوم
#happenings
#pic
❤2