𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
122 subscribers
2.36K photos
265 videos
14 files
691 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot
✨ ✨ ✨
Challenges Channel=
@SquirrelChallenge
Archive channel=
@SquirrelArchives
Download Telegram
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
صبح فقط سه ساعت توراه بودیم تا برسیم. به محض رسیدن... اول رفتیم خوابگاه، اتاقو جمع و جور کنیم. یکی از هم اتاقی هام اونجا بود. بعد از چندین ماه دیدنش، حس خوبی داشت... خلاصه که، یه سر هم امور دانشگاه رفتیم و بعدش زدیم بیرون. #happenings
سارینا یاسوج بود. زنگش زدم گفتم بیام ببینمت؟
گفت بیا.
دیگه یه سر هم رفتیم سارینا و آبجیشو ببینیم... که در نهایت هر دو دختر مردمو دزدیدیم رفتیم یه پارکی نشستیم گپ و گفت، به صذف ناهار.
(جای شما خالی)

#happenings
❤1🍓1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب... پارکی که رفته بودیم.. یه پارک کوچیکی بود دیگه. حالا این بحث مواد درواقع اینجا باز میشه... #happenings
بنده یه توک پا رفتم دستشویی عمومی اونجا...
بعد فهمیدم ای دل غافل، ساعتمم رو دستم اومدم اینجا.
دیگه درش آوردم گذاشتمش رو سر فلاش‌تانک...

بعد... نکته اینجاست همینجوری که نشسته بودیم...
چشمتون روز بد نبینه...
صدای دو تا مرد رو شنیدم که اومدن داخل...
حالا نمیدونم واقعا اومدن این دستشویی.. حواسشون نبود.. یا هر چی...
ولی... واقعا اومدن داخل و یکیشون از دستشوییا استفاده کرد
و به قدری عادی بودن که من یه لحظه شک کردم که واقعا این دستشویی بانوان بود اومدم.........


خلاصه... دیگه به محض اینکه از رفتنشون مطمئن شدم، پریدم بیرون، دستمو شستم و از اونجا جهیدم در رفتم.

#happenings
😨1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
احتمالا بپرسید خب این چه ربطی به مواد داره. آیا اشاره کردم ساعتمن برداشتم؟ خیر بله دوستان بنده جهیدم بیرون از دستشویی و ساعتمو جا گذاشتم. :))))) #happenings
هیچی... سوار ماشین شدیم همگی که برگردیم سارینا و آجیشو برسونیم.... بنده یهو یادم افتاد که ای واییی ساعتمو جا گذاشتم
گفتم مامان برگرد ساعتمممم
ساعت قشنگممم
واایایایا(البته اینجوری الم شنگه به پا نکردم)

#happenings
😭1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
هیچی... سوار ماشین شدیم همگی که برگردیم سارینا و آجیشو برسونیم.... بنده یهو یادم افتاد که ای واییی ساعتمو جا گذاشتم گفتم مامان برگرد ساعتمممم ساعت قشنگممم واایایایا(البته اینجوری الم شنگه به پا نکردم) #happenings
آقا ما برگشتیم...
و... وقتی پرواز کردم سمت دستشویی عمومی چون استرس ساعتمو داشتم(واقعا پرواز کردم)
... دیدم یکی تو همون اتاقکیه که من استفاده کرده بودم....
چند دیقه وایسادم، فقط صدای فین فین میومد
والا که فکر کردم یه زنیه نشسته داره فین فین میکنه
یا شایدم داره گریه میکنه(نمیدانم چرا اینجوری فکر کردم ولی خب.)

بعد... مامان اومد گفت پیداش کردی؟
گفتم یکی دستشوییه هی داره فِق فِق میکنه...
یه چند دیقه وایسادیم... صدای آب اومد، بعدشم یه مرد سبیل کلفتی از اون اتاقک اومد بیرون. 😦😦😦

#happenings
😨3
(احترام به همه پارکبان های گرامی)
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
حالا جالب میشه براتون بگم اون همون مردی بود که دفعه اول وارد شده بود، و اینکه این مرد فکر میکنم که پارکبان اون پارک بود کلا... حالا پارک که نمیشه گفت فضای سبز. #happenings
خلاصه که... من فقط در یک حرکت نزدیک اتاقک شدم، که ساعتمو بردارم...
نمیدونید با چه بویی مواجه شدم...
بله دوستان... این آقای ناجالب اونجا نشسته بودن مواد میکشیدن...

و خب من که نمیدونستم... اول فقط یه لحظه این بوی ناخوشایند که به مشام بنده رسید، فقط نفسمو حبس کردم، ساعتو برداشتم و پریدم بیرون

#happenings
😭2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خلاصه که... من فقط در یک حرکت نزدیک اتاقک شدم، که ساعتمو بردارم... نمیدونید با چه بویی مواجه شدم... بله دوستان... این آقای ناجالب اونجا نشسته بودن مواد میکشیدن... و خب من که نمیدونستم... اول فقط یه لحظه این بوی ناخوشایند که به مشام بنده رسید، فقط نفسمو حبس…
والله که نمیدونم این جنسش مرغوب بوده، یا حجم زیادیو کشیده بود
که با همین یه نفس منم به عوارضش دچار شدم.. و برای اولین بار در عمرم به صورت اول شخص تجربه کردم وقتی گل و شیشه میکشن چه حسی بهسون دست میده

#happenings
😭2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
والله که نمیدونم این جنسش مرغوب بوده، یا حجم زیادیو کشیده بود که با همین یه نفس منم به عوارضش دچار شدم.. و برای اولین بار در عمرم به صورت اول شخص تجربه کردم وقتی گل و شیشه میکشن چه حسی بهسون دست میده #happenings
... خب... من تو ماشین که نشستم و دوباره راه افتادیم... یواش یواش متوجه حالت عجیب خودم شدم
سرم سبک تر شده بود، سردرد و بدن دردم رفته بود، و... خب...
یه جورایی حتی ناخودآگاه میخواستم بخندم؟ یا لبخند بزنم
و... چیزی که هست اینه که همه جا نورانی تر، درخشان تر و رنگین تر شده بود که... یکمی عجیب بود...
(حالم بد)

#happenings
😭2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
معتاد و نعشه نشده بودیم که اونم به لطف این موادی که این آقای ناجالب داشتن میکشیدن تجربه کردیم‌ #happenings
خبر بد اینکه نشستم تحلیل کردن این حالت
اینجوری بودم که... جالبه
حالا میفهمم چرا مردم میرن مواد میکشن
(قابل توجهتون سارینا و آبجیش هنوز تو ماشین بودن و به وضعیت بنده خندیدن😔😂)
البته که مادر گرامی هم کم نگذاشت
گفت شدی شبیه آ تقی(شخصیت فیلم آئینه عبرت)

#happenings
🤣2🌚1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خبر بد اینکه نشستم تحلیل کردن این حالت اینجوری بودم که... جالبه حالا میفهمم چرا مردم میرن مواد میکشن (قابل توجهتون سارینا و آبجیش هنوز تو ماشین بودن و به وضعیت بنده خندیدن😔😂) البته که مادر گرامی هم کم نگذاشت گفت شدی شبیه آ تقی(شخصیت فیلم آئینه عبرت) #happenings
بعدش... نشستم تحلیل کردن که.. حالا میفهمم چرا میشینن مواد کشیدن
خب... دردو که از بین میبره
یه حال سر خوشی هم بهت میده
غم و افسردگی هاتم از یادت میره
چی بهتر از این؟

ولیییی نکته بدش اینه که
این حال خوب خیلی خیلی زودگذره
و این باعث میشه بعد از یه مدت اعتیاد، اگر نخوای دیگه مصرف کنی، بدن درد بگیری و بد اخلاق بشی

#happenings
👍1😭1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
سارینا گفت خواهرم، مواد گرون هست گفتم درسته. نمیصرفد بیخیال. اون همه عوارض و دردسر نمیصرفد والا #happenings
خلاصه... جونم براتون بگه سارینا و آبجیشو پیاده کردیم... و دوباره نشستیم تو ماشین، این دفعه به مقصد شیراز. که برگردیم دیگه...

#happenings
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خلاصه... جونم براتون بگه سارینا و آبجیشو پیاده کردیم... و دوباره نشستیم تو ماشین، این دفعه به مقصد شیراز. که برگردیم دیگه... #happenings
خب...
منم که ناخودآگاه زیاد لبخند میزدم...
گفتم مامان، یه چیز جالب دیگه اینکه کلا عصب های خنده و لبخند رو تحریک میکنه دلت میخواد بخندی همش
مامان:... 😦
واهااایی میترسم ازتتت
موعتاد شودیییی

#happenings
😭2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب... منم که ناخودآگاه زیاد لبخند میزدم... گفتم مامان، یه چیز جالب دیگه اینکه کلا عصب های خنده و لبخند رو تحریک میکنه دلت میخواد بخندی همش مامان:... 😦 واهااایی میترسم ازتتت موعتاد شودیییی #happenings
آره خلاصه که.... خیلی سرخوش میزدم و عذاب وجدان داشتم

چون یه لحظه از ذهن بنده خطور کرد بدم نیست معتاد باشی مواد بکشی....
این سردرد و افکار حداقل برای یه مدت ولت میکنن
که صد البته فکر اشتباهی بود
کاملا اشتباه... و نادرست. و غلط!

#happenings
👍1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
آره خلاصه که.... خیلی سرخوش میزدم و عذاب وجدان داشتم چون یه لحظه از ذهن بنده خطور کرد بدم نیست معتاد باشی مواد بکشی.... این سردرد و افکار حداقل برای یه مدت ولت میکنن که صد البته فکر اشتباهی بود کاملا اشتباه... و نادرست. و غلط! #happenings
و... آره دیگه.
مامان گفت یکم سرکه بخور
گفتم هااا برای عادی شدن؟
گفت کلا اوناییم که میکشن برای اینکه زودبرگردن حالت عادی آبلیمو یا سرکه میخورن
گفتم آره آره آب و آبلیمو و این حرفا...
سرکه خوردم... یواش یواش برگشتم حالت عادی
تنها چیزی که عادی نشده بود مردمک چشمام بود که هنوز همه جا نورانی و درخشان بود به حدی که بدون عینک آفتاب مینشستم کور میشدم... و... خلاصه آره...

#happenings
❤1
کومک...
❤1