𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
122 subscribers
2.36K photos
265 videos
14 files
691 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot
✨ ✨ ✨
Challenges Channel=
@SquirrelChallenge
Archive channel=
@SquirrelArchives
Download Telegram
آح... خب
اونقدر خستمه که... دلم میخواد مثل چنل نویسنده ها اینجارو از خاطرات امروز پر کنم ولی از فرط خستگی نمیتونم...
❤1
شاید یکم استراحت کنم بعد بیام؟
👍2
چون دارم جان به جان آفرین تسلیم میکنم.
😭1
من یکم بخوابم خستگیم در بره بعد میام
🍓1
...
سلام
من خوابیدم... اما خسته تر از آنم که آنم
حس میکنم سرما خوردم
میشه بگید دفعه اولی که مواد کشیدید چه حسی داشتید؟(صد البته که هیچ کدومتون نکشیدید...)
حالا اینجوریم نیست مستقیم خودم کشیده باشم...
حالا براتون مینویسم امروز چه خبر بود....
امروز صبح، با مامان ماشینو برداشتیم رفتیم یاسوج. نمیرفتیم، کی میرفتیم؟ بالاخره باید خوابگاهو تحویل میدادیم دیگه...

پس... امروز شد یه روز مامان دختری، بابا پسری؟

#happenings
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
امروز صبح، با مامان ماشینو برداشتیم رفتیم یاسوج. نمیرفتیم، کی میرفتیم؟ بالاخره باید خوابگاهو تحویل میدادیم دیگه... پس... امروز شد یه روز مامان دختری، بابا پسری؟ #happenings
صبح فقط سه ساعت توراه بودیم تا برسیم. به محض رسیدن... اول رفتیم خوابگاه، اتاقو جمع و جور کنیم. یکی از هم اتاقی هام اونجا بود. بعد از چندین ماه دیدنش، حس خوبی داشت...

خلاصه که، یه سر هم امور دانشگاه رفتیم و بعدش زدیم بیرون.

#happenings
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
صبح فقط سه ساعت توراه بودیم تا برسیم. به محض رسیدن... اول رفتیم خوابگاه، اتاقو جمع و جور کنیم. یکی از هم اتاقی هام اونجا بود. بعد از چندین ماه دیدنش، حس خوبی داشت... خلاصه که، یه سر هم امور دانشگاه رفتیم و بعدش زدیم بیرون. #happenings
سارینا یاسوج بود. زنگش زدم گفتم بیام ببینمت؟
گفت بیا.
دیگه یه سر هم رفتیم سارینا و آبجیشو ببینیم... که در نهایت هر دو دختر مردمو دزدیدیم رفتیم یه پارکی نشستیم گپ و گفت، به صذف ناهار.
(جای شما خالی)

#happenings
❤1🍓1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب... پارکی که رفته بودیم.. یه پارک کوچیکی بود دیگه. حالا این بحث مواد درواقع اینجا باز میشه... #happenings
بنده یه توک پا رفتم دستشویی عمومی اونجا...
بعد فهمیدم ای دل غافل، ساعتمم رو دستم اومدم اینجا.
دیگه درش آوردم گذاشتمش رو سر فلاش‌تانک...

بعد... نکته اینجاست همینجوری که نشسته بودیم...
چشمتون روز بد نبینه...
صدای دو تا مرد رو شنیدم که اومدن داخل...
حالا نمیدونم واقعا اومدن این دستشویی.. حواسشون نبود.. یا هر چی...
ولی... واقعا اومدن داخل و یکیشون از دستشوییا استفاده کرد
و به قدری عادی بودن که من یه لحظه شک کردم که واقعا این دستشویی بانوان بود اومدم.........


خلاصه... دیگه به محض اینکه از رفتنشون مطمئن شدم، پریدم بیرون، دستمو شستم و از اونجا جهیدم در رفتم.

#happenings
😨1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
احتمالا بپرسید خب این چه ربطی به مواد داره. آیا اشاره کردم ساعتمن برداشتم؟ خیر بله دوستان بنده جهیدم بیرون از دستشویی و ساعتمو جا گذاشتم. :))))) #happenings
هیچی... سوار ماشین شدیم همگی که برگردیم سارینا و آجیشو برسونیم.... بنده یهو یادم افتاد که ای واییی ساعتمو جا گذاشتم
گفتم مامان برگرد ساعتمممم
ساعت قشنگممم
واایایایا(البته اینجوری الم شنگه به پا نکردم)

#happenings
😭1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
هیچی... سوار ماشین شدیم همگی که برگردیم سارینا و آجیشو برسونیم.... بنده یهو یادم افتاد که ای واییی ساعتمو جا گذاشتم گفتم مامان برگرد ساعتمممم ساعت قشنگممم واایایایا(البته اینجوری الم شنگه به پا نکردم) #happenings
آقا ما برگشتیم...
و... وقتی پرواز کردم سمت دستشویی عمومی چون استرس ساعتمو داشتم(واقعا پرواز کردم)
... دیدم یکی تو همون اتاقکیه که من استفاده کرده بودم....
چند دیقه وایسادم، فقط صدای فین فین میومد
والا که فکر کردم یه زنیه نشسته داره فین فین میکنه
یا شایدم داره گریه میکنه(نمیدانم چرا اینجوری فکر کردم ولی خب.)

بعد... مامان اومد گفت پیداش کردی؟
گفتم یکی دستشوییه هی داره فِق فِق میکنه...
یه چند دیقه وایسادیم... صدای آب اومد، بعدشم یه مرد سبیل کلفتی از اون اتاقک اومد بیرون. 😦😦😦

#happenings
😨3