𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
111 subscribers
2.32K photos
261 videos
13 files
653 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot

Challenges Channel=
@SquirrelChallenge
Archive channel=
@SquirrelArchives
Download Telegram
خب دوستان
سوالی، نقدی، پیشنهادی، نکته‌ای، استیکری، چیزی اگر بود
و مربوط به نوبادی بود،
میتونی به بات ایشون پناه ببرید
(برای فرار از دست من هم میتونید بهش پناه ببری—*سرفه)

این هم بات
@noPasta_bot
1
بچا پری یه کاری کرده
🌚1
.... هنوز باهاش کنار نمیام
🌚1
آخه این چه کاری بود با من کردی... 😭
این قبول نیست اون نقاشیه خوب نشوده بوددد😭😭😭

#happenings
#pic
1😭1
دارم گریه میکنم
😭1
گهگداری برای مزه پرانی
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭1
از خوبی های چای بگم که...
*دم کردن پنجمین فلاسک روزانه‌ی امروز
..بله...

#happenings
11🌚1
‌جنگل، سبز و مرطوب بود. باران جنگل را خیس رها کرده و کمانی رنگین در آسمان نگاشته بود. پرتو های نور خورشید از میان ابر ها سوسو می‌زدند و زمین را با نور ملایم خویش نوازش می‌کردند. صدای آواز ملایم چکاوک ها فضا را پر کرده بود. درختان بلند قامت و پوشیده در لباس خزه، با هر وزش باد به رقص در می‌آمدند. شبنم از برگ برگ درختان چکه می‌کرد و با برخورد هر قطره به زمین، نوتی به ملودی ملال انگیز جنگل افزوده می‌شد. در میان قسمت عاری از درخت جنگل، جایی که زمین سبز و سرزنده آسمان را نگاه می‌کرد، یک پیرزن با کاغذی در دست ایستاده بود. لبخندی به گرمای لطیف بهار بر لبانش نشسته بود.
‌پیرزن سرش را کمی بالا برد و به آسمان نگاه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و با خود گفت:"پس این بار ما را طفلی همنشین می‌باشد." کاغذ را تا زد و در جیبش قرار داد، سپس به سمت راهی در میان درختان به راه افتاد.
   ***
‌دخترک، کنار بوته‌ی تمشک نشسته بود و با کنجکاوی به آن نگاه می‌کرد. نمی‌دانست چگونه سر از اين جنگل در آورده است و راهش را گم کرده بود. ناگهان، دستی نحیف به سمت بزرگ ترین تمشک دراز شد، آنرا چید و به سمت دخترک گرفت. کودک، سرش را بالا گرفت تا با چهره دوستانه پیرزن مواجه شود. پیرزن، با همان لبخند گرم همیشگیش، با صدای آرامی گفت:"بگیر و میل بنما. تورا گزندی نیست." کودک، لحظه ای مکث کرده، چشمانش را ریز کرد. با شک و تردید به پیرزن و سپس به دست او نگاه کرد، جملات پدر در ذهنش مرور میشد:[از غریبه ها چیزی نگیری بخوری! هر چند ممکنه مهربون باشن، ولی هیچوقت نمیدونی چی تو ذهنشون میگذره...]
‌گویی که پیرزن به ظن دخترک پی برده باشد، تمشکی دیگر چید و آنرا خودش خورد. سپس، رو به دخترک کرد و به نرمی گفت:"بینش کردی که بی‌گزند است." دختر، نفسش را به آرامی بیرون داد و دستش را دراز کرد تا تمشک را بگیرد...


بی ادامه؟
-apandics
#mystory
4
اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم...
حتی قبل تر از پارسال...
فکر کنم اینو دو سال پیش نوشتم؟
Forwarded from جهانِ‌آبی. (マリ)
اینو فوروارد کنید تا بر اساس وایبتون بهتون یه دیالوگ از یه انیمیشن بدیم
چنلتونم محتوا داشته باشه🍓
Forwarded from جهانِ‌آبی. (マリ)
جهانِ‌آبی.
https://t.me/squirrelmindset
.... این قشنگ بود :)))
و خیلی من بود :))))
ممنون؟ :)