Forwarded from / Forbidden Blue
• Forward this to your channel so I can assign you to a Pokémon Chatacter & Its Card based on your vibes <3
(and No, you can't ask me to give you Pikachu. Only if your vibes match:p)
Limit: when crossed
خب دوستان
سوالی، نقدی، پیشنهادی، نکتهای، استیکری، چیزی اگر بود
و مربوط به نوبادی بود،
میتونی به بات ایشون پناه ببرید
(برای فرار از دست من هم میتونید بهش پناه ببری—*سرفه)
این هم بات
@noPasta_bot
سوالی، نقدی، پیشنهادی، نکتهای، استیکری، چیزی اگر بود
و مربوط به نوبادی بود،
میتونی به بات ایشون پناه ببرید
(برای فرار از دست من هم میتونید بهش پناه ببری—*سرفه)
این هم بات
@noPasta_bot
❤1
⚡1❤1🌚1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
از خوبی های چای بگم که... *دم کردن پنجمین فلاسک روزانهی امروز ..بله... #happenings
باید ششمین فلاسک رو دم کنم یعنی؟...
🔥2
جنگل، سبز و مرطوب بود. باران جنگل را خیس رها کرده و کمانی رنگین در آسمان نگاشته بود. پرتو های نور خورشید از میان ابر ها سوسو میزدند و زمین را با نور ملایم خویش نوازش میکردند. صدای آواز ملایم چکاوک ها فضا را پر کرده بود. درختان بلند قامت و پوشیده در لباس خزه، با هر وزش باد به رقص در میآمدند. شبنم از برگ برگ درختان چکه میکرد و با برخورد هر قطره به زمین، نوتی به ملودی ملال انگیز جنگل افزوده میشد. در میان قسمت عاری از درخت جنگل، جایی که زمین سبز و سرزنده آسمان را نگاه میکرد، یک پیرزن با کاغذی در دست ایستاده بود. لبخندی به گرمای لطیف بهار بر لبانش نشسته بود.
پیرزن سرش را کمی بالا برد و به آسمان نگاه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و با خود گفت:"پس این بار ما را طفلی همنشین میباشد." کاغذ را تا زد و در جیبش قرار داد، سپس به سمت راهی در میان درختان به راه افتاد.
***
دخترک، کنار بوتهی تمشک نشسته بود و با کنجکاوی به آن نگاه میکرد. نمیدانست چگونه سر از اين جنگل در آورده است و راهش را گم کرده بود. ناگهان، دستی نحیف به سمت بزرگ ترین تمشک دراز شد، آنرا چید و به سمت دخترک گرفت. کودک، سرش را بالا گرفت تا با چهره دوستانه پیرزن مواجه شود. پیرزن، با همان لبخند گرم همیشگیش، با صدای آرامی گفت:"بگیر و میل بنما. تورا گزندی نیست." کودک، لحظه ای مکث کرده، چشمانش را ریز کرد. با شک و تردید به پیرزن و سپس به دست او نگاه کرد، جملات پدر در ذهنش مرور میشد:[از غریبه ها چیزی نگیری بخوری! هر چند ممکنه مهربون باشن، ولی هیچوقت نمیدونی چی تو ذهنشون میگذره...]
گویی که پیرزن به ظن دخترک پی برده باشد، تمشکی دیگر چید و آنرا خودش خورد. سپس، رو به دخترک کرد و به نرمی گفت:"بینش کردی که بیگزند است." دختر، نفسش را به آرامی بیرون داد و دستش را دراز کرد تا تمشک را بگیرد...
بی ادامه؟
-apandics
#mystory
پیرزن سرش را کمی بالا برد و به آسمان نگاه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و با خود گفت:"پس این بار ما را طفلی همنشین میباشد." کاغذ را تا زد و در جیبش قرار داد، سپس به سمت راهی در میان درختان به راه افتاد.
***
دخترک، کنار بوتهی تمشک نشسته بود و با کنجکاوی به آن نگاه میکرد. نمیدانست چگونه سر از اين جنگل در آورده است و راهش را گم کرده بود. ناگهان، دستی نحیف به سمت بزرگ ترین تمشک دراز شد، آنرا چید و به سمت دخترک گرفت. کودک، سرش را بالا گرفت تا با چهره دوستانه پیرزن مواجه شود. پیرزن، با همان لبخند گرم همیشگیش، با صدای آرامی گفت:"بگیر و میل بنما. تورا گزندی نیست." کودک، لحظه ای مکث کرده، چشمانش را ریز کرد. با شک و تردید به پیرزن و سپس به دست او نگاه کرد، جملات پدر در ذهنش مرور میشد:[از غریبه ها چیزی نگیری بخوری! هر چند ممکنه مهربون باشن، ولی هیچوقت نمیدونی چی تو ذهنشون میگذره...]
گویی که پیرزن به ظن دخترک پی برده باشد، تمشکی دیگر چید و آنرا خودش خورد. سپس، رو به دخترک کرد و به نرمی گفت:"بینش کردی که بیگزند است." دختر، نفسش را به آرامی بیرون داد و دستش را دراز کرد تا تمشک را بگیرد...
بی ادامه؟
-apandics
#mystory
❤4
Forwarded from جهانِآبی. (マリ)
اینو فوروارد کنید تا بر اساس وایبتون بهتون یه دیالوگ از یه انیمیشن بدیم
چنلتونم محتوا داشته باشه🍓
چنلتونم محتوا داشته باشه🍓