میخواستم نیام دو سه روز دوباره آف بشم ولی متاسفانه چون ناهار کلم پلو داشتیم الان دیگه افسرده نیستم
❤🔥2
بعضی مواقع، بعد از آشنایی و برقراری ارتباط با برخی افراد، به این نتیجه میرسی ای کاش هیچوقت با آنها آشنا نمیشدی.
هیچوقت...
#philics
👍1😭1
کارهایی که باید تاآخر این هفته حتما و حتما انجام بشه:
تمرین اتوکد🪿
S1¦ 15:00 / 16:30🌱
S2¦ 17:00 / 18:30🌱
S3¦ 19:15 / 22:00🌱
S4¦ 10:45 / 12:00🌱
S5¦ 16:00 / 17:30🌱
S6¦ 18:30 / 20:00🌱
درس(نقشه کشی)🕊
S1¦ 23:30 / 00:45✍
S2¦ 01:00 / 02:00✍
S3¦ 08:45 / 10:00✍
S4¦ 10:15 / 11:45✍
S5¦ 12:45 / 13:30✍
درس(فیزیک فئودور)🪿
S1¦ 01:15 / 03:00🌿
S2¦ 12:30 / 14:00🌿
S3¦ 15:00 / 16:30🌿
S4¦ 16:45 / 17:30🌿
S5¦ 18:00 / 19:30🌿
S6¦ 19:45 / 20:45🌿
S7¦ 02:00 / 03:30🌿
S8¦ 04:30 / 05:30🌿
S9¦ 06:30 / 07:45❌😴
درس(معادلات دیفرانسیل آلفرد)⚔
S1¦ 18:45 / 20:00✨
S2¦ 00:45 / 02:00✨
S3¦ 03:15 / 04:30✨
S4¦ 05:30 / 06:45❌😴
S5¦ 07:00 / 07:45❌😴
درس(انتگرال دایه مَکفي)🌂
S1¦ 11:30 / 12:15🪄
S2¦ 02:15 / 03:00🪄
S3¦ 04:45 / 05:15❌😴
تایپ کردن هیولای زمستانی تا جایی که نوشتم و تبدیل کردنش به ورد
نوشتن یه پارت دیگه داستان دکستر و پنلوپه
نوشتن داستان ژ
نوشتن جواب های چالش(کمک به یه کانال دیگه)
2/15
تموم کردن نقاشی مو✍✅
کشیدن نقاشی پرنیان🌱🐺🌊✅
کشیدن نقاشی ژینو🐈⬛️
Sketch🐾
Sofa🐾
Figure
Face
Chibi
کشیدن نقاشی بوچر🐿🤝🦎✅
کشیدن شجرهنامه
نقاشی های مربعی
مرتب کردن اتاقم(برای بار سیصد هزارم)💫
مرتب کردن تلگرام💫
کم کردن حافظه گوشیم
تمرین اتوکد🪿
S1¦ 15:00 / 16:30🌱
S2¦ 17:00 / 18:30🌱
S3¦ 19:15 / 22:00🌱
S4¦ 10:45 / 12:00🌱
S5¦ 16:00 / 17:30🌱
S6¦ 18:30 / 20:00🌱
درس(نقشه کشی)🕊
S1¦ 23:30 / 00:45✍
S2¦ 01:00 / 02:00✍
S3¦ 08:45 / 10:00✍
S4¦ 10:15 / 11:45✍
S5¦ 12:45 / 13:30✍
درس(
S1¦ 01:15 / 03:00🌿
S2¦ 12:30 / 14:00🌿
S3¦ 15:00 / 16:30🌿
S4¦ 16:45 / 17:30🌿
S5¦ 18:00 / 19:30🌿
S6¦ 19:45 / 20:45🌿
S7¦ 02:00 / 03:30🌿
S8¦ 04:30 / 05:30🌿
S9¦ 06:30 / 07:45❌😴
درس(
S1¦ 18:45 / 20:00✨
S2¦ 00:45 / 02:00✨
S3¦ 03:15 / 04:30✨
S4¦ 05:30 / 06:45❌😴
S5¦ 07:00 / 07:45❌😴
درس(
S1¦ 11:30 / 12:15🪄
S2¦ 02:15 / 03:00🪄
S3¦ 04:45 / 05:15❌😴
تایپ کردن هیولای زمستانی تا جایی که نوشتم و تبدیل کردنش به ورد
نوشتن یه پارت دیگه داستان دکستر و پنلوپه
نوشتن داستان ژ
نوشتن جواب های چالش(کمک به یه کانال دیگه)
2/15
تموم کردن نقاشی مو✍✅
کشیدن نقاشی پرنیان🌱🐺🌊✅
کشیدن نقاشی ژینو🐈⬛️
Sketch🐾
Sofa🐾
Figure
Face
Chibi
کشیدن نقاشی بوچر🐿🤝🦎✅
کشیدن شجرهنامه
نقاشی های مربعی
مرتب کردن اتاقم(برای بار سیصد هزارم)💫
مرتب کردن تلگرام💫
کم کردن حافظه گوشیم
🔥2🌚1
کاش یه ویلن افسرده بودم که یه نقشه خیلی بزرگ داشت و تا لحظه آخر هیچکس نتونست جلوشو بگیره
ولی در دقیقه نود یکی جلومو به بی منطق ترین و مسخره ترین روش ممکن گرفت و بعد کشت منو
ولی در دقیقه نود یکی جلومو به بی منطق ترین و مسخره ترین روش ممکن گرفت و بعد کشت منو
😭2
Forwarded from Huan se ban-
بابارااا باراباراباباراااارا باراباباااا بابابابا بارابابابااااااا-
اهممم-
👏چالش از این قراره که شما این پیام رو به کانالهاتون میفرستید، یکمم صبوری به خرج میدین، بعد منم شمارو:
1⃣. دور از جونتون به یه سلاح تشبیه میکنم!
2⃣. درباره سلاح توضیح میدم!
3⃣. و بهتون میگم کدوم کانالی که توی این چالش شرکت کرده به شما کمک میکنه تا توی نبرد برنده بشید!
❗️ظرفیت: ۱۶ نفر شد خط میزنم!
پرایوتهای عزیز هم لینکشونو اینجا بفرستن [◇]
#challenge
اهممم-
🥁چالش🥁
👏چالش از این قراره که شما این پیام رو به کانالهاتون میفرستید، یکمم صبوری به خرج میدین، بعد منم شمارو:
1⃣. دور از جونتون به یه سلاح تشبیه میکنم!
2⃣. درباره سلاح توضیح میدم!
3⃣. و بهتون میگم کدوم کانالی که توی این چالش شرکت کرده به شما کمک میکنه تا توی نبرد برنده بشید!
❗️ظرفیت: ۱۶ نفر شد خط میزنم!
پرایوتهای عزیز هم لینکشونو اینجا بفرستن [◇]
#challenge
بعضی مواقع این واقعیت که من هم یک انسان عادی هستم جوری بهم سیلی میزنه که تا چندین روز، حتی چندین هفته جاش روی صورتِ دلم میمونه.
🤝2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...دیوید یک پاستیل دیگر بالا انداخت و به آرامی قورتش داد. درحالی که دختربچه را زیر چشمی میپایید، نگاهش رو بازوان باندپیچی شدهی او افتاد. صحنهی حمام دیروز برای لحظهای از جلوی چشمانش گذر کرد؛ زخم ها و کبودی های سطحی اما دردناک. عمیق نبودند اما مشخص بود تازهاند.…
...برای چند ثانیه، دیوید همانطور در میان امواج متلاطم افکارش غرق شده بود. حتی متوجه نبود آن کنش احساسات نادرستش هنوز بر روی کودک بیچاره و از همه جا بیخبر میخکوب شده بود.
دخترک، حال چهرهاش چروکیده از اخم و بیزاری، کمی بیشتر در خودش جمع شد. انگشت هایش را در هم قفل و گوشهی مبل کز کرد. ترس عمیقی که اکنون در وجودش رخنه کرده بود، باعث مجدد پدید آمدن جرقه های رعد-مانندِ آبیرنگ شد.
دیوید پلکی زد، و با صدای ویزویز جرقه ها به خودش آمد. چشمان خرماییاش روی دخترک مکث کردند، و بعد نگاهش آرام آرام نرم شد. این بچه، چیزی از این دنیا نمیدانست. حالا تنها با وجودیت این کودک، بدون اینکه کسی را با خود داشته باشد، یا کسی اورا بخواهد، حس مسئولیت پذیری دیوید قلقلک داده شده بود.
دیوید خیلی آرام روی مبل به سمت دخترک سر خورد و در هوا یک پاستیل از توی بشقاب روی میز قاپید. نزدیک آن جثهی کوچک در خود جمع شده نشست و پاستیل را به طرف کودک گرفت. چشمکی زد، و با لحنی آرام و دوستانه گفت:"هنوز کلی پاستیل گوشه کابینت قایم کردم."
ابرو های دخترک بالا رفتند. سرش را کمی به سمت دیوید چرخاند تا مرد، سردرگمی و تردید را در آن دو گرداب آبی کریستالی ببیند. لبخندی بر لبان دیوید نشست، و سرش را تکان داد.
بالاخره، پاستیل را در دست ظریف دخترک قرار داد و دوباره به عقب مبل تکیه داد.
"خودت دوست داری چی صدات بزنم؟"
سکوت بعد از این پرسش، نفس گیرنده بود. دخترک چندین بار پلک زد، انگار که اشتباه شنیده باشد. تا جایی که به یاد داشت، او حق انتخابی برای اسمش نداشت. هر چه دیگران میگفتند، او باید انجام میداد؛ هر چه اورا صدا میزدند، او باید قبول میکرد؛ و حالا... این مرد اینجا بود.. و میپرسید که خود دخترک چه نامی برای خودش برمیگزیند؟
نگاه دخترک به سمت پاستیل کف دستش چرخید. برای مدتی طولانی، فقط به پاستیل خیره ماند؛ مات و مبهوت. در نهایت، خیلی آرام نمیدانمی زیر لب زمزمه کرد، پاستیل را آرام به سمت دهانش برد، و همانطور که دیوید در روز قبل یادش داده بود، شروع به جویدن آرام پاستیل کرد.
این پاستیل، با اختلاف زیادی شیرین تر از آن قبلی هایی بود که تا همین چند دقیقهی پیش خورده بود...
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
دخترک، حال چهرهاش چروکیده از اخم و بیزاری، کمی بیشتر در خودش جمع شد. انگشت هایش را در هم قفل و گوشهی مبل کز کرد. ترس عمیقی که اکنون در وجودش رخنه کرده بود، باعث مجدد پدید آمدن جرقه های رعد-مانندِ آبیرنگ شد.
دیوید پلکی زد، و با صدای ویزویز جرقه ها به خودش آمد. چشمان خرماییاش روی دخترک مکث کردند، و بعد نگاهش آرام آرام نرم شد. این بچه، چیزی از این دنیا نمیدانست. حالا تنها با وجودیت این کودک، بدون اینکه کسی را با خود داشته باشد، یا کسی اورا بخواهد، حس مسئولیت پذیری دیوید قلقلک داده شده بود.
دیوید خیلی آرام روی مبل به سمت دخترک سر خورد و در هوا یک پاستیل از توی بشقاب روی میز قاپید. نزدیک آن جثهی کوچک در خود جمع شده نشست و پاستیل را به طرف کودک گرفت. چشمکی زد، و با لحنی آرام و دوستانه گفت:"هنوز کلی پاستیل گوشه کابینت قایم کردم."
ابرو های دخترک بالا رفتند. سرش را کمی به سمت دیوید چرخاند تا مرد، سردرگمی و تردید را در آن دو گرداب آبی کریستالی ببیند. لبخندی بر لبان دیوید نشست، و سرش را تکان داد.
بالاخره، پاستیل را در دست ظریف دخترک قرار داد و دوباره به عقب مبل تکیه داد.
"خودت دوست داری چی صدات بزنم؟"
سکوت بعد از این پرسش، نفس گیرنده بود. دخترک چندین بار پلک زد، انگار که اشتباه شنیده باشد. تا جایی که به یاد داشت، او حق انتخابی برای اسمش نداشت. هر چه دیگران میگفتند، او باید انجام میداد؛ هر چه اورا صدا میزدند، او باید قبول میکرد؛ و حالا... این مرد اینجا بود.. و میپرسید که خود دخترک چه نامی برای خودش برمیگزیند؟
نگاه دخترک به سمت پاستیل کف دستش چرخید. برای مدتی طولانی، فقط به پاستیل خیره ماند؛ مات و مبهوت. در نهایت، خیلی آرام نمیدانمی زیر لب زمزمه کرد، پاستیل را آرام به سمت دهانش برد، و همانطور که دیوید در روز قبل یادش داده بود، شروع به جویدن آرام پاستیل کرد.
این پاستیل، با اختلاف زیادی شیرین تر از آن قبلی هایی بود که تا همین چند دقیقهی پیش خورده بود...
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
❤🔥3🍓2⚡1
Forwarded from .نَدیمه. (𝑵𝒂𝒅𝒊𝒎𝒆)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من :
❤2
.نَدیمه.
من :
من نمیگم... که حالا ADHD دارم...
ولی نمیدونم چرا این ویدیو رو با پوست و گوشت و خون حس کردم....
#me
#vid
ولی نمیدونم چرا این ویدیو رو با پوست و گوشت و خون حس کردم....
#me
#vid
😭1
❤🔥2
Forwarded from 𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒂 𝑺𝒌𝒆𝒕𝒄𝒉𝒆𝒔୧ ‧₊˚ 🍵 (𝒀𝒂𝒔𝒊𓏲⋆🌿)
چند روزیه پست جدید نداریم بخاطر این عزیز دل...
تا تموم نشه هم نقاشی جدید ندارم☝🏻
تا تموم نشه هم نقاشی جدید ندارم☝🏻