MaryamBAno|SPeech off
51 subscribers
1 photo
1 file
5 links
کوتاه نوشته‌های مریم‌بانو صنعتی(شاعر-داستان کوتاه)
Download Telegram
مراقبه شمع

شمع را طوری قرار دهید که رو‌به‌روی چشم‌ها قرار بگیرد.

روی یک کوسن چهار زانو با پشت صاف بنشینید.

اگر زانو درد دارید می‌توانید روی مبل قرار بگیرید اما زیر کف پاها وسیله‌ای قرار بدهید که کاملن روی زمین باشد‌ اما پشت را تکیه ندهید.

قبل از مراقبه شمع، تمرین چشم‌ها را انجام دهید.

تمرین چشم

1) یک ساعت فرضی را مقابل خود در نظر بگیرید

2) به آرامی چشم‌ها را به راست و چپ حرکت دهید. عدد فرضی ۳ و ۹ ساعت را نگاه کنید.

بعداز ۴ بار تکرار به آرامی چند لحظه چشم‌ها را ببندید تا استراحت کنند.

3) چشم‌ها را به بالا و پایین ببرید و عدد فرضی ۱۲ و ۶ ساعت را ببینید.

4) حالا از عدد ۱۲ یک دور کامل اعداد را مشاهده کنید. ۱۲، ۱، ۲، ۳ تا دوباره به ۱۲ برسید.

5) این دفعه حرکت برعکس ساعت را ببینید. ۱۲، ۱۱، ۱۰، ۹ تا دوباره به ۱۲ برسید.
.
6) حرکت ضربدری ساعت اول عدد ۲ و بعد عدد ۷. دوم عدد ۱۰ و بعد عدد ۵.

7) به یک نقطه دور نگاه کنید و بعد به یک نقطه نزدیک نوک بینی نگاه کنید.

نکته

☆ برای انجام دادن تمرین چشم‌ها لنز نباید داشته باشید.

☆ از عمل جراحی چشم ۶ ماه باید گذشته باشد.

☆ کسانی که فشار چشم دارند نباید این تمرین را انجام دهند.

☆ هر تمرین را می‌توانید ۲ تا ۴ بار انجام دهید.

☆ بعد از هر تمرین چشم‌ها را به آرامی بسته و استراحت بدهید.

☆ بعد از تمرین چشم شمع را روشن کنید.

مراقبه شمع

• ابتدا به نور آبی رنگ شعله شمع نگاه کنید حدود ۱ دقیقه و بعد چشم‌ها را ببندید.

• به نور طلایی شعله نگاه کنید.

• مرحله بعد به نور سفید شمع نگاه کنید.

• در آخر به کل شمع نگاه کنید.

نکته

موقع تمرین شمع بهتره اتاق کمی تاریک باشد که نور شمع پیدا بشود.

موقع انجام این تمرین ممکن‌ست از چشم‌ها اشک بیاید یا دچار سوزش شود که طبیعی‌ست.

بعد از هر بار دوباره چشم‌ها را ببندید و استراحت کنید.

دفعه آخر که چشم‌ها را بستدید، گرما و نور شمع را پشت چشم‌ها احساس کنید و از پشت چشم، ذهنی این نور و گرما را به سمت گلو و بعد قلب‌‌تون هدایت کنید.

از طرف قلب به ستون مهره‌ها تا لگن و تا نوک انگشت پاها و از پاها به طرف شکم و قفسه سینه و به طرف دستها و صورت و سر بفرستید و کل بدن را  در گرما و نور ببینید.

این گرما و نور را از قلب‌‌تون به هر بخشی که دچار تاریکی، رخوت و سستی شده بفرستید. بخش مالی، عاطفی، روابط پر از نور و گرما بشود.

به کل محیط خونه، کل منطقه، کل شهر و کل کشور، ذهنی این نور را بفرستید هر جا که تاریکی‌ست پر از نور بشود.

کف دستها را محکم روی هم بکشید وقتی گرم شد، روی هر دو چشم بسته چند لحظه بگذارید.

سر را به آرامی پایین بیاورید و چشم را روی خودتان باز کنید.

اگر بدن تمایل داشت کمی دراز بکشید.
بعد از انجام تمرین تا حدود ۳۰ دقیقه با موبایل کار نکنید و با فردی گفتگو نکنید.

باشد که همه موجودات در نور و گرما و روشنایی باشند.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#مراقبه
@Speechoff
بر بلندای شب زمستان و بر بلندای روز تابستان بر هزار رنگ پاییز و توالی‌شان این چرخه که می‌چرخاند زمستان، بهار، تابستان و پاییز را.

نمی‌شود گفت زمستان منتظر زمستانست یا بهار منتظر زمستان، تا خود بیاید و جلوه کند.

شاید از پاییز که بپرسی او با تمام ابهتش منتظر ایستاده تا تابستان تمام شود و شکوه خودش را نمایان کند.

اما تابستان در روشنایی کامل قدم می‌زند و در گوش بهار زمزمه می‌کند که من درروشنایی ایستاده‌ام، باد بهار دارم و باد پاییز.

این زمستانست که ایستاده، چون من همه آبهای دریا را برای او می‌فرستم تا شود قطره و بریزد بر جویبار بهاری.

چون
بهار
پادشاه‌ست.

چون بهار حکم می‌راند و حاکم‌ست.

بهار نفس می‌دهد، گرما و زندگی را نو می‌کند.

بهار بر می‌خیزاند و بیدار می‌کند.

زمین را با تمام اجرامش، افلاک را می‌چرخاند و همگان را در یک مدار نِگاه می‌دارد.

در لحظه بیداری و حرکت، زمین و همگان را.

بهار همیشه‌ست
در زمستان
پاییز
تابستان

زمستان جان بهار‌ست، بهار بی‌زمستان دگر جان ندارد.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
گربه و خونه‌ ما

گربه جاهای خانه را بهتره از ما می‌شناسد.
نصف شب بلند شدم، صدای خش‌خش می‌‌آمد فکر کردم دزد آمده.

نور چراغ خواب کم بود. رفتم نور بیشتر کردم متوجه شدم از سمت پذیرایه.
رفتم جلوتر دیدم صدا از زیر مبله.
رو مبلی زدم بالا دیدم گربه سفید-مشکی رفته زیر مبل.

هر طور بود آوردمش بیرون فرستادمش حیاط.
صبح که رفتم حیاط کلی صدای میو‌میو از زیرزمین می‌‌آمد.

باخودم گفتم همه گربه‌های محل جمع شدن زیر‌زمین ما.
رفتم طرف زیر‌زمین دیدم چندتا بچه گربه خوشگل اونجا‌ست.
گربه با دیدن من آمد جلو که از بچه‌هاش محافظت کند.

از زیرزمین نمی‌آمدند بیرون.
خواهرم به سوسیس علاقه دارد، رفتم از سوسیش برداشتم خرد کردم، شیر را ریختم درون کاسه براش بردم.

خیلی تشنه بود همه شیرش خورد.
خلاصه هر روز کارم شده بود غذا بردن به پیشی.

چند ماهی در زیرزمین بودند بچه‌هاش که بزرگتر شدند آمدند حیاط.
بچه‌هاش هم غذا می‌خوردند.

من حرف‌های پیشی را که با چشم‌هاش بهم می‌گوید و احساسش که با چشمش انتقال می‌دهد کاملن متوجه می‌شوم.

هر جا بروند موقع غذا آدرس خانه را کاملن بلدند هر کدام‌شان وقت زایمانش بشود زیرزمین خانه را خوب می‌شناسند.

خواهرم وقتی می‌آیند می‌گوید بچه‌هات و نوه‌هات آمدند.

آن سال برف شدیدی آمده بود، غذا دادم رفت دوباره برگشت از لبه در گرفته بود، ایستاده خانه را نگاه می‌‌کرد.

گفتم، غذا که دادم.
دوباره رفتم سوسیس خرد کردم جلوی سکوی پذیرایی گذاشتم آمدم نشستم.

دیدم دوباره ایستاده بِربِر من نگاه می‌کند.

خواهرم گفت، سردش است.
رفتم در را باز کردم، گفتم چیه؟ سرده‌ته؟

بغلش کردم گذاشتمش پایین در درون کارتُون کفش. گفتم همین جا بشین بلند نَشو‌.

رفتم یکی از بلوزهای گرمم و آوردم انداختم رُوش داشت می‌لرزید.

تا شب نشست. نصف شب بلند می‌شدم بهش سر می‌زدم، خوشگل همان جا نشسته بود.

صبح شد بهش سوسیس دادم لای در باز گذاشتم اگه می‌خاد بره بره.

رفت یه نیم‌ساعتی دور زد دوباره برگشت، آمد پشت در ایستاد.

رفتم در باز کردم آمد دوباره نشست سر جاش.
چند روزی به همین منوال گذشت.

بعد روزی که می‌خاست برود با چشماش چند لحظه به من نگاه کرد و تشکر کرد صدای تشکر را  حتی از چشماش می‌شنیدم.

به نظر من حیوانات عقل، ذهن، احساس، شعور، ادب، دارند که همه‌اش ذاتی‌ست و از هیچ کس یاد نگرفتند.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#داستان
@Speechoff
1
گرم اول | سرد دوم

طبع غذا که سرد یا گرم است خیلی با برداشت ما از آن غذا یا نوشیدنی فرق دارد.

داریم به فصل سرما نزدیک می‌شویم، رعایت کردن نکاتی در مورد غذاها و نوشیدنی‌ها به سلامتی و سپری کردن فصل تازه کمک می‌کند.

نکاتی در مورد تغذیه در فصل‌های سرد

• بهتره در خورشت‌ها از پودر زجبیل استفاده کنیم. زنجبیل طبیعت گرمی دارد، خاصیت سم‌زدایی دارد که از طریق دفع این کار را انجام می‌دهد.

☆ نکته : اگر فردی فشار خون بالا دارد نباید زنجبیل استفاده کند. می‌توانید درون نمکدان بریزید و فقط برای غذای خودتان استفاده کنید.

اما برای دیابتی و کسانی که آرتروز دارند مفید است.

• در فصل سرما باید از خوردن سردی‌ها پرهیز کنیم.

خوردن خیار، گوجه، بادمجان، کدو، خانواده کلم‌ها، کاهو.
اگر انتخاب سالاد دارید حتمن روغن زیتون و پودر سیاه‌دانه در آن استفاده کنید.
البته پودر سیاه‌دانه باید در همان لحظه آسیاب بشود چون وقتی می‌ماند تبدیل به سم می‌شود.

• همه به اشتباه فکر می‌کنند اگر چایی بخورند در فصل سرما بدن گرم می‌شود.
اما چایی گرم اول است و سرد دوم. در بدن اثر سردی می‌گذارد.

• جای‌گزین چایی دمنوش به‌لیمو، دمنوش گل‌محمدی، که طبیعتش گرم اول و دوم است.

چایی سیب طبیعت معتدل دارد.
چایی زعفران طبعش گرم اول و دوم است.

• برنج سردی‌ست، سردی در پاها می‌نشیند. به همین دلیل افراد در سن بالا پا‌درد بدون آسیب دیدگی دارند.
برنج را می‌توانید با زعفران با زیره یا سیاه‌دانه دم کنید. اما سیاه‌دانه و زیره باب میل همه شاید نباشد.

• در صبحانه بهتر است لبنیات نخوریم یا کمتر استفاده کنیم.
ارده و شیره خرما بهترین انتخاب در فصل سرماست.

• سرما خودش لَختی به همراه دارد در ذهن و بدن، وقتی لبنیات می‌خوریم این لَختی و سستی بیشتر می‌شود.

البته خوردن صبحانه بر می‌گردد به طبع افراد، بعضی طبع‌ها صبح‌ها میل به خوردن نان یا صبحانه سنگین ندارند.
این افراد می‌توانند از شیر‌بادام برای صبحانه استفاده کنند.

تهیه شیر‌بادام

1) یک لیوان آب با ۲۱ بادام را می‌ریزیم در مخلوط کن، مخلوط شود.
2) بر اساس ذائقه‌مون ۲ تا ۴ تا خرما بدون هسته درون مخلوط کن می‌ریزیم تا مخلوط شود.
3) می‌گذاریم روی گاز با شعله کم تا گرم شود.

می‌توانیم بر اساس اشتها و میل بدنی‌ به جای خرما موز بریزیم و پسته یا دانه‌کینوا یا کمی جو‌دوسر‌پَرک بهش اضافه کنیم.
البته زمانی که جو‌دوسرپَرک یا دانه‌کینوا بریزیم باید بیشتر روی شعله گاز بماند.

همیشه ذهن و بدنی گرم و بدون سستی و
رخوت داشته باشید.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#فصل‌سرما
@Speechoff
زندگی کردن

امروز زندگی را چگونه شروع کردید؟

صبح که از خواب بلند «ز» زندگی را با چه الفبایی نوشتید و شروع کردید؟

«دال ذال، ض ض، ر ز» اگر با آخری شروع کردید امروز را زندگی کردید.

چشم‌هاتون باز کردید صبح دیدید خود دیدن صبح خود زندگیه.

آبی به دست‌تون زدید و آب حس کردید زندگی کردید.

پنجره را گشودید و نفس کشیدید زندگی کردید.

زندگی واژه واژه‌اش ساز داره ساز زدن.

با کلمه کلمه‌اش صدایی و حرفی بسازید.

با زندگی می‌تونید حرف بزنید، داد بزنید، نجوا کنید، گریه کنید.
بخندید، قهقه بزنید، سکوت کنید.
برقصید، بچرخید، راه برید، بِدوید.
ناز کنید، یار داشته باشید، بغل کنید و رها کنید.

با زندگی بخار چای دم کشیده را ببینید.

با زندگی آبی آسمان، ابر در حرکت، ستاره چِشمک‌زن، ماه تابان، رنگ رنگین‌کمون ببینید.

با زندگی گرمای خورشید، خیس شدن زیر باران، سکوت برف بشنوید.

با زندگی، بوی باران، بوی خاک باران خورده، بوی نارنج، بوی بهار، بوی غذای خانه، بوی زندگی، بوی زندگی زندگی کنید.

به زندگی سلام بگوید و علیک بشنوید.

با زندگی صدای باد که هو‌هو می‌‌کند بشنوید و با صدای نسیم به رقص بیاید.

با صدای گنجشک‌ها بیدار بشوید با صدای کلاغ خیره به آسمان.

با صدای کبوتر به وجد بیاید و با صدای گربه به بیرون نگاه کنید.

با صدای آب حرکت کنید و جاری بشوید هر روز این سمفونی زیبا تقدیم شما می‌شود زندگیش کنید.

با زندگی طعم انار، هندونه، گوجه‌سبز، خرمالو را می‌چشید.

زندگی، ترش و شیرین و مَلس و تلخیش را بچشید و زندگیش کنید.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
  
آیا شکرگزاری وقت دارد؟

چند روز پیش رفته بودم تهران دکتر ارتوپد.

دکتر عکس نوشت از زانو‌هام و لگنم که استخوان سازی نکرده باشند و شصت‌پام که از فرم خارج شده باید جراحی بشود یا نه.

منشی دکتر آدرس داد گفت برید همین الان عکس بگیرید دوباره بیاید.

پایین‌تر از مترو شریعتی بود.
پرستار گفت مسیر کوتاه است با همین ولیچر می‌ریم و بر‌می‌گردیم، اذیت می‌شوید دوباره برید داخل ماشین پیاده بشوید.
گفتم باشد.

کل راهی که داشتیم می‌رفتیم، آدم‌هایی که از کنارم رد می‌شدند با دیدن من می‌گفتند خدایا‌شکرت.

اولش ناراحت شدم چون داشت می‌گفت خدا را شکر که تو روی ویلچری و من راه می‌روم.

اما بعد خوشحال شدم.
با خودم گفتم حداقل امروز چند نفر با دیدن من یاد سلا‌متی‌شون افتادند و بابتش خدا را شکر کردند.

اما من در همین شرایطم خدا را شکر می‌کنم.
چون به قدرتش، حکمتش، صلاحش، تشخیصش، اعتماد دارم.
کل زندگیم توانایی و قدرتی بهم داد که باور نشدنی بود.

سپاسگزار‌بودن یا شکر‌کردن ملزم به شرایط نیست.
هر لحظه و هر ثانیه باید سپاسگزار یا شکر‌گزار باشیم.

مریم‌بانو‌صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff
آیینه می‌نُمایاند من را در

تو

تو را در

من

چشمانت زادگاه من‌ست

من معبد

تواَم

تو معبود

من

مریم‌بانو‌ صنعتی
#شعر
@Speechoff
👍1
ملاقات

طی فرآیند بیماری‌ام آدم‌های زیادی دیدم با تیپ و شخصیت‌های متفاوت که هر کدام برام پیامی داشتند.

در زمان بیماری ماسک آدم‌ها می‌رود کنار و خود واقعی‌شان را نَمایان می‌‌کنند.
فرقی نمی‌کند در چه جایگاهی باشند دور یا نزدیک بود‌ن‌شان تفاوتی ندارد.

آدم‌ها با هر عنوانی که هستند درونیا‌ت‌شان را نمی‌توانند تغییر بدهند.

خواه دکتر، خواه پرستار یا........

دکتر کار درمانگری که اول گرفته بودیم به اصطلاح عام جنگی کار می‌کرد من به جیغ زدن و گریه کردن می‌افتادم.

12 جلسه آمد و بعد کاردرمانگر دیگه‌ای گرفتیم.
او هم بعد از چند جلسه مادرش به رحمت خدا رفت و نیامد.

نفر بعدی خانم بود که وقتی من دید گفت با این اسپاسم شدید باید فقط تا چند ماه باید ماساژ بگیرید، گفتم من حالا حالاها با این روش نمی‌توانم راه بروم.

نفر بعدی بازم خانم بود که بعد از 3 جلسه دید نمی‌تواند و زُورش به من نمی‌رسد خودش رفت.

نفر بعدی را از همان لحظه اول گفتم آقا باشد چون من وزن دارم خانم نمی‌تواند.

وقتی جلسه اول آمد از دیدن چهر‌ه‌اش متعجب شدم.
با خودم گفتم، آن‌ها سن‌‌شان بالا بود نمی‌‌توانستند وای به روز این.

کار را شروع کرد.

هر جا از درد می‌گفتم آی آی بعدش دکتر صدای من را تکرار می‌کرد خنده‌ام می‌گرفت.

هر وقت بهش می‌‌گفتم دردم گرفت می‌گفت اشکال ندارد.
می‌گفتم پام شکست، می‌گفت شکست شکست.

من خیلی اهل حرف زدن بودم و دکتر فقط گوش می‌داد و اگه جایی لازم بود صحبت می‌کرد و نظر می‌داد.

دکتر گفت فقط دستت و زبونت قویه.

دکتر خوش صورت و خوش سیرت بود.
اگه می‌خواهید بدونید چه شکلی بود شبیه پیشی ملوسا بود.
پای تلفن همیشه وقتی می‌گفت اَلو با اون صدای ملیحش، من توی دلم می‌گفتم میو.

یک آدم خاص با ویژگی‌های انسانی بالا.
بسیار مهربان و آراسته در اخلاق و رفتار به دور از هر منیتی در وجودش.
انسانی بسیار خوش انرژی.

همیشه سر اعتقادات سر‌به‌سرم می‌گذاشت و باعث خنده و شادی من می‌شد.

وقتی دید حفاظ تختم خراب شده رفت طرفش تا درست کند.
دید انبر‌دست و ابزار این شکلی نداریم رفت سراغ بِریس پام و با آهن بِریس حفاظ تختم درست کرد.

وقتی دکتر رفت، خواهرم گفت نه از این دکتر الکی‌ها نیست.

گفتم، این همه با من ورزش کار می‌کند ثابت نشده دکتر الکی نیست؟
حفاظ تخت درست کرد ثابت شد؟

خیلی از دکترها ولع پول دارند ولی ایشان این‌طوری نیستند.

هر بار من سر بیماری‌ام بهم ریختم ایشان با آرامش وجودیش نقطه امید را برای من شروع کرد.

دکتری که حال جسمی و روحی مریضش براش مهمه و هر لحظه پیگیر کار‌های درمانی من‌ست.
دکتری که صمیمیت با مریضش براش مهمه.

سپاسگزار جهان هستی هستم، که ملاقات با چنین  انسان بزرگی را برایم فراهم کرد.

روح بزرگ او نه در گرو دین‌ست نه مذهب.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff
1👏1
کِلیله و دِمنه

کِلیله و دِمنه پر از حکایت‌ها و داستان‌های جذاب و هیجان انگیز است.

این کتاب مربوط به رشته ادبیات است.
اما مباحث اجتماعی، زندگی کردن درجمع، مباحث سیاسی جامعه، خانواده و فردی، رزایل و فضیلت ا‌خلاقی همه و همه در این کتاب است.

این کتاب تمام حکایت‌هاش از زبان دو شغال به اسم کِلیله و دمنه‌ست.
تمام حکایت‌های پند آموز آن از زبان حیوانات گفته می‌شود.

این کتاب در اصل هندی و به زبان سانسکریت است.
این کتاب در اصل هندی خود 10 باب بوده که پارسیان 5 باب به آن افزودند.

در زمان ساسانیان به زبان پارسی میانه ترجمه شده.
خیلی از شاعران آن را به شعر در آورده‌اند از جمله رودکی.

از طریق این کتاب خیلی مباحث را می‌شود به راحتی به کودکان و نوجوانان آموزش داد.

کِلیله و دِمنه کتابی‌ست که در هیچ روزگاری بی‌اثر نیست و آموزه‌هایش هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود.

شما به خوبی با خصلت‌های نهان و آشکار حیوانات آشنا می‌شوید.
همچنین خصلت‌های آدمی را که در سرشت حیوانات است سرانجام آن خصلت را می‌بینید.

کِلیله و دمنه از گونه ادبیات داستانی‌ست.
از کتاب‌هایی‌ست که با خواندش آموزش نوشتن ادبیات داستانی را می‌آموزید.

اگر در پی نوشتن کتابی از زبان حیوانات هستید این کتاب راهنمای خوبی‌ست.

این کتاب ارزشمند به زبان‌های عربی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، روسی، نیز ترجمه شده.

کتاب مناسبی برای آشنایی با کلمات و تمرین کلمه‌برداری‌ست.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#ادبیات
@Speechoff
👏1
Channel photo updated
اولین روز مدرسه

همه وقتی ۷ ساله می‌شوند اولین روز مدرسه رفتن‌شان است.

اما من سن مدرسه رفتنم با بقیه فرق دارد.
از نوزادی رفتم مدرسه البته در مهد‌کودکش.

مامان وقتی من باردار بود رفت سرکار و معلم شد.
۲ تا خواهر دیگه‌ام دبیرستانی بودند.
مامان من می‌برد می‌گذاشت مهد‌کودک و زنگ‌تفریح می‌آمد به من سر می‌زد.

خاله‌های مهد‌کودکم هنوز یادم‌ست.
خاله زهرا و خاله زهره.

بزرگتر شدم زنگ‌تفریح برام لحظه انتظار بود که مامانم بیاد پیشم و میوه بدهد بپرم بغلش.
یکی از همسایه‌هام پسرش محمد را با مامان من می‌فرستاد بیاد مهد.

از مهد می‌آمدیم خانه محمد دیگه خانه‌شان نمی‌رفت تا شب می‌ماند خانه ما شب می‌رفت.

وقتی به سن ۷ سالگی رسیدم، برای مدرسه رفتن خیلی راحت بودم.
فقط من مدرسه دخترانه بودم و مامان مدرسه پسرانه این بخش برام خیلی سخت بود.

بین مدرسه دخترانه و پسرانه یک دیوار نیمه بود که در کوچکی این ۲ مدرسه را وصل می‌کرد به‌هم.
زنگ که می‌خورد می‌دویدم طرف مدرسه مامان.
تا چند لحظه زنگ‌تفریح پیش مامان باشم.

بالاخره معاون مدرسه فهمید من چنین کاری می‌کنم، در متصل را قفل زدند.
معاون با مامانم صحبت کرد که باید انتقالی بگیرد برای مدرسه دخترانه.
بعد از کلی رایزنی بالاخره آمد مدرسه دخترانه.
من از این‌‌که به هدفم رسیدم از شادی پرواز می‌کردم.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#یادداشت‌‌روز
@Speechoff
👍3
نگاهی به کتاب نیروی‌حال

● شما اینجا هستید تا از نیت الهی برای آفرینش هستی پرده برداشته شود، اهمیت شما در این است.
«اِکهارت تُله»

■ ما در هر لحظه، در کجا هستیم؟ این‌جا، آن‌جا، در ۱۰ سال گذشته، در ۱۰ سال آینده.

■ می‌گویند صوفی ابن‌الوقت است.
صوفی هیچ دم و بازدمی را از دست نمی‌دهد همیشه در لحظه‌حال زندگی می‌کند.

چند سالی‌ست کتابی با عنوان نیروی‌حال به بازار آمده این کتاب را اِکهارت تُله نوشته.
در مدت زمان محدودی کتاب جهانی می‌شود.
  کتاب به صورت ۲ جلد‌ست.

با عنوان :

1.نیروی‌حال.
2.تمرین نیروی‌حال.

از علاقه‌مندان دعوت می‌کنم اول کتاب نیروی‌حال را مطالعه کنید.
دوم تمرین نیروی‌حال را.

● هنگامی که آگاهی شما به بیرون معطوف‌ست ذهن و جهان پدیدار می‌شوند.
● زمانی‌ که به درون معطوف‌ست منشای خود را درک می‌کند و به خانه نزد آن کانون نهایی باز می‌گردد.

شما با مطالعه این کتاب با بخش‌های وجودی، ذهنی و روحی خود ارتباط برقرار می‌کنید.
هر لحظه در کشف و شهود درون خود هستید.
«اِکهارت تُله»

بخش‌های کتاب نیروی‌حال

1.شما ذهن نیستید
2.راه خروج از درد
3.حرکت عمیق به درون لحظه‌حال
4.ترفند ذهن برای دور شدن از لحظه‌حال
5.حالت حضور
6.جسم درون
7.دروازه‌هایی به سوی آشکار نشده
8.روابط روشن‌بِینانِه
9.فراسوی شادی و اندوه و آرامش
10.معنای تسلیم

■ زمانی که شما در لحظه‌بودن را تجربه می‌کنید شاید در شروع نتوانید کل روز را در لحظه‌حال باشید اما با تمرین کردن بعد از مدتی می‌توانید زمان بیشتری را در لحظه‌حال باشید.

بودا می‌گوید : که رنج و درد به وسیله خواسته و نیاز ایجاد می‌شود و برای رهایی از رنج باید زنجیر‌های نیاز را قطع کرد.

چند تمرین ساده برای در لحظه‌بودن

□ وقتی شخصی را در آغوش می‌گیرید به صدای قِلبش گوش کنید و چند بار دم و بازدم کنید.
□ زمانی که غذا می‌خورید، رنگ غذا را ببینید و بُوش کنید.
□ زمانی که بیرون از خانه می‌روید به صدای پرندگان گوش کنید ببینید گنجشک‌ها چه کلمه‌ای را تکرار می‌کنند.
□ غذا را خوب بجوید.
□ بعد از غذا تمرین سپاسگزاری را انجام دهید.قَبلن گفته شده.

■ زمانی که در لحظه‌حال هستیم، شادتر، پرانرژی‌تر و متمرکزتر، هستیم.
■ در لحظه‌حال تصمیمات درست می‌گیریم.
■ از جایگاه مَنیت برخورد نمی‌کنیم و تصمیم نمی‌گیریم.

عشق فقط در لحظه‌حال‌‌ست
«اِکهارت تُله»

مریم‌بانو‌ صنعتی
#لحظه‌حال
@Speechoff
👍1
پاییز مهاجرت می‌کنم

بی‌ویزا بی‌پاسپورت بی‌چمدان

بهار هم بر‌نمی‌گردم

حتی به اصرار پَرستو‌ها

مریم‌بانو‌ صنعتی
#شعر
@SPeechoff
👍2
بد خوابیدن

وقتی کوچیک بودم، روی تخت می‌خوابیدم قِل می‌خوردم می‌افتادم پایین.

هر زمان می‌رفتیم  شمال پسردایم من می‌گذاشت سمت دیوار و بقیه را می‌خاباند کنار من.

تخت‌ها را می‌چَسباند به هم می‌گفت از این طرف قِل بخوری می‌خوری به دیوار از آن طرف می‌خوری به بچه‌ها.

خانه پسر‌دایم که می‌رفتیم می‌گفت شب تو راهرو پیداش کردم نمی‌آوردمش در اتاق خاب رفته بود طبقات پایین.

هیچ وقت نتوانستم رو تخت بخابم چون قِل می‌خوردم پایین.

همه گفتند بزرگ شود خوب می‌شود اما من همین‌طوری ماندم که ماندم.

الان که بیمار هستم، تختی که کرایه کرده بودند یک طرفش حفاظ داشت و تخت فاصله‌اش از زمین زیاد بود.
۲ بار از سمتی که حفاظ نداشت توی خاب قِل خوردم افتادم پایین.

پام چون بی‌حسه خودم نمی‌توانم بلند بشوم بیام دوباره روی تخت، باید ۲‌تا آقا پیدا بشود بلندم کنند بزارند روی تخت.
مجبور شدند تخت بیمارستانی بگیرند که هر ۲‌طرف حفاظ داشته باشد.

کار درمانگر می‌گفت جایت نَشکست؟
گفتم نه. فقط سَرم که بخیه خورده، خورد به پایه مبل درد گرفت.

کار درمانگر گفت در حالت عادی می‌گویم روی تخت بچرخ به سختی می‌چرخی. چطوری موقع خاب چرخیدی افتادی زمین.

گفتم این مهارت از بچه‌گی دارم به خاطر همین بیماری روی این بخش نمی‌تواند اثر بگذارد.

مریم‌بانو صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff
👍1
کله‌ماهی‌خار

راننده‌ای که باهاش می‌ریم دکتر و مراکز درمانی ثابت است.
پرستار این‌‌ دفعه خانم بود.

راننده پرسید کجایی هستید؟
پرستار : گیلانی.
راننده : کله‌ماهی‌ خارید؟
پرستار : بله.

من : کله ماهی‌خار یعنی چی؟
پرستار : در زمان قدیم تازگی ماهی را از کله‌اش و چشمش متوجه می‌شدند.

گیلانی‌ها به همین علت سر ماهی را می‌بریدند و تنه‌ا‌ش را می‌فرستادند برای تهران و شهرهای دیگه.
تا تازگی و کهنه‌گی ماهی مشخص نشود.

به همین دلیل به گیلانی‌ها از آن زمان گفتند کله‌ماهی‌خار.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff
👍1
بیدمجنون

بید‌مجنونم

مَنم مجنونم

به گفتگویت می‌نشینم

تو مجنون‌تری یا مَن
مَن

سایه تو اَفراشته‌تره یا مَن
مَن

قدرت جذب تو فُزونی‌تره یا مَن
مَن

حضور تو اَفزون‌تره یا مَن
مَن

تو ریشه‌دارتری یا مَن
مَن

تو پیرتری یا مَن
مَن

تو خانه‌زادتری یا مَن
مَن

تو سپاسگزارتری یا مَن
مَن

رقص تو در باد دل‌انگیز‌تره یا مَن
مَن

تو دلبرتری یا مَن
مَن

تو عاشق‌تری یا مَن
مَن

تو معشوق‌تری یا مَن
مَن

تو عاشق مَن

مَن معشوق تو

مَن عاشق تو

تو معشوق مَن

بید‌مجنونم

مَنم مجنونم

مریم‌بانو‌ صنعتی
#شعر
@Speechoff
1👍1
حدود ۲ ظهر بود که نشسته بودند داخل پذیرایی فیلم جِن‌گیر می‌دیدند، فیلم می‌رسد به سکانسی که بیمار روی تخت‌ست و دارند براش دعا می‌خوانند که جِن‌های درونش بیاد بیرون.

سَر این سکانس یکدفعه وسط دعا خواندن سمیه جیغ می‌زند و از داخل پذیرایی فرار می‌کند به طرف حیاط و تا انتهای حیاط می‌دود و گریه می‌کند.

خواهرش و دوستش می‌دوند به دنبال سمیه در انتهای حیاط.

سمیه در انتهای حیاط نشسته روی زمین و دلش گرفته و دارد گریه می‌کند.

خواهرش و دوستش می‌رسند می‌گویند چی شد یکد‌فعه؟

سمیه : به من نزدیک نشوید(با گریه)
خواهرش : نکند درون بدنت جِن داشتی؟ حالا با شنیدن دعا آمده بیرون؟ ها.

دوستش : جِن‌هات کجا رفتند؟ چه شکلی بودند؟
سمیه : نمی‌دونم، ولی مطمنم از بدنم چیزیی خارج شد.

دوستش : نه‌بابا. چه جالب.
خواهرش : قربونت برم بیا بریم دست و صورتت بشورم، آب قند بدم بخوری قشنگ نازنینم.

(بلند می‌شوند و می‌روند به سمت داخل خانه جلوی در پذیرایی که می‌رسند، خواهرش اول می‌رود داخل تا فیلم را قطع کند.)

خواهرش : فیلم را قطع کردم با خیال راحت بیا داخل.

(سمیه می‌نشیند روی مبل.)

خواهرش : الهام جان آب‌قند درست کن بیار.
الهام : چشم.
خواهرش : بیا بخور. کوچولوی من جِن‌هاش پریدند.

(سمیه آب‌قند را می‌خورد)

سمیه : دلم می‌خواهد دراز بکشم، حال ندارم.

(خواهرش متکا می‌گذارد و چادر هم می‌آورد)

خواهرش : بیا دراز بکش.

(سمیه دراز می‌کشد و خواهرش چادر را رُویش می‌کشد به تدریج خوابش می‌برد)

خواهرش : الهام جان درباره این موضوع با هیچ‌کس صحبت نکن حتی مامان‌مون.
الهام : نه آذر جان خیالتان راحت.

ادامه دارد......
مریم‌بانو‌صنعتی
#داستان
@Speechoff
1
(سمیه تا ساعت ۸ شب می‌خوابد. بیدار می‌شود و می‌رود می‌نشیند روی پای مادرش)

مادر : دختر قشنگ من چرا تا الان خواب بودی؟
سمیه : کمی حال نداشتم.
مادر : می‌خواهی ببرمت دکتر.

(آذر که سالاد شام را درست می‌کند)

آذر : نه مامان جان. دکتر چی؟ فقط کمی خسته ذهنی شده. از راهنمایی وارد دبیرستان شده درس‌هاش کمی سنگین شده به همین دلیل مغزش کُوپ کرده. مگه نه سمیه جان.

سمیه : دقیقن مامان همین‌ طوری که آجی می‌گوید.
مامان : عزیزم کم‌کم عادت می‌کنید. اما یادت نرود که از امسال که اول دبیرستان شدی باید با تمرکز بیشتری درس بخونید چون غیر از امتحان این مطلب را برای کنکور هم نیاز دارید.

(سمیه روی مامانش را می‌بوسد)

سمیه : چَشم مامان جونم.

(کم‌کم آذر تدارک شام را آماده می‌کند و سفره را پهن می‌کند روی زمین، شام قورمه‌سبزی‌ست)

آذر : بیاید شام بخوریم.
سمیه : به‌به چه بویی را انداختی آجی.
مامان : دست گلت درد نکند.
آذر : نوش‌جان.

(بعد از شام سمیه می‌رود در اتاقش درس بخواند مادر و آذر سفره را جمع می‌کنند و ظرف‌ها را می‌شورند.)

مادر : سمیه را فردا از طرف مدرسه بِیار بیمارستان، بگویم یه چِکاپ بشود.
آذر : مامان چرا بزرگش می‌کنید؟

مامان : بزرگ چی؟ رنگش مثل گچ سفید شده.
این اَمانته دست ما‌ست، با تو و آتنا فرق دارد اگر اتفاقی بیفتد پدر‌بزرگش و عمو‌هاش دست‌ از سرمون بر نمی‌دارند.
آذر  : باشد. چَشم.

(شب همه می‌خوابند نصف شب یک‌دفعه با جیغ سمیه بیدار می‌شوند، مامانش و خواهرش هَراسان به طرف اتاقش می‌روند. می‌بینند هنوز خوابه و بدنش را با دست حرکت می‌دهند تا بیدار شود.)

(خیلی زمان می‌برد تا بیدارش کنند، بالاخره بیدار می‌شود)
مامان : چی شده؟
آذر : هیچی ترسیده.

(سمیه خودش را می‌اندازد بغل مامانش شروع به گریه کردن می‌کند.)

مامان : از چی ترسیده.
آذر : فیلم ترسناک دیده.
مامان : این‌قدر ترسناک.

سمیه : من دیدم‌شون آمده بودند پیشم موقعی که خواب بودم.
مامان : چه کسی؟

آذر : گفتم که فیلم ترسناک دیده.
مامان : نه هیچ‌وقت این‌طوری نمی‌شد. آذر جان برو قرآن بیار می‌زارم بالا سرش. آب هم بیار.

سمیه : مامان تو نرو من می‌ترسم.
مامان : نه نمی‌روم راحت بخواب.

(آذر با قرآن و آب وارد اتاق می‌شود)

مامان : بزار بالا سرش. دخترم از این آب بخور از بغلم برو راحت دراز بکش.

(تا صبح چند بار دیگه این اتفاق افتاد صبح مامانش هم سرکار نرفت، پزشک جایگزین فرستاد سمیه‌ام مدرسه نرفت)

ادامه دارد.......
مریم‌بانو‌صنعتی
#داستان
@Speechoff
1
(تا ساعت ۱۲ ظهر سمیه خوابید و مامانش هم که کل شب بیدار بود خوابیده بود.)

(وقتی بیدار شدند آذر گفت برید دوش آب‌گرم بگیرید تا سر‌حال بشوید)

(رفتند حمام و آمدند، آذر چایی را آماده کرد و آورد تا مامان و سمیه چایی را بخورند)

(آن روز تا دم غروب سپری شد، سمیه دم غروب رفت زیرزمین که سَری با موهای بلند در سقف زیر‌زمین دید و جیغ زد دوید بالا)

(مامانش و خواهرش دویدند به طرف حیاط، سمیه هم رسیده بود در حیاط، گفت در زیر زمین الان دیدم فقط سَرشُ.)

مامان : سّر چه کسی؟ آذر این‌جا چه خبره؟
آذر : بریم بالا توضیح می‌دهم.

(به طرف پله‌ها می‌روند و بالا به طرف پذیرایی وارد پذیرایی می‌شوند، می‌نشیند روی مبل)

آذر : دیروز داشتیم فیلم جن‌گیر می‌دیدیم که به سکانس دعا خواندن می‌رسد سمیه یکدفعه جیغ می‌زند و تا انتهای حیاط می‌دود. همین.

مامان : همین. الان باید بدونم.
آذر : گفتم بی‌خودی نگران می‌شوید.

مامان : فردا بعد از مدرسه بیارش بیمارستان، تا روانپزشک بیمارستان ببیندش.
آذر : روان‌پزشک برای چی؟ فقط ترسیده.

مامان : من پزشکم. این موضوع فقط ترس نیست. سمیه عزیزم، دخترم فردا بعد از مدرسه با خواهرت می‌‌آید بیمارستان باشه دخترم.
سمیه : باشد مامان جون.

(شب که می‌شود مامان قبل خواب ۴قُل و آیه‌تُ الکرسی می‌خواند به چهار طرف سمیه و فُوت می‌کند رُوش. خودش هم می‌‌خوابد پیش سمیه.)

(سمیه شب را راحت می‌خوابد صبح آذر می‌بردش مدرسه. در مدرسه الهام را می‌بیند)

الهام : از جِن‌ها چه خبر؟ چرا دیروز نیامدی مدرسه. به خاطر مامانت نیامدم خانه دنبالت.
سمیه : مامانم همه موضوع را فهمید. امروزم بعد از مدرسه قراره با آجی بریم بیمارستان تا روان‌پزشک مرا ببیند.

الهام : روان‌پزشک؟
سمیه : همان شب دوباره حالم بد شد تا صبح و دیروز غروب. دیشبم با ۴قُل و آیه‌تُ‌الکرسی خوابیدم.

(ظهر می‌شود زنگ مدرسه می‌خورد و آذر جلوی در منتظر سمیه‌‌ست. سمیه می‌آید جلوی در و با خواهرش می‌روند طرف بیمارستان.
زمانی که می‌رسند، می‌گویند خانم دکتر گرجی را پذیرش صدا بزند. مامان سمیه را می‌برد به اتاق روان‌پزشک.)

روان‌پزشک : خانم گرجی بهترست من با سمیه‌ جان تنها باشم.
مامان : بله. حتمن.

روان‌پزشک : خب سمیه‌ جان از اول مو‌ضوع را تعریف کنید.

(سمیه شروع به تعریف کردن می‌کند)

روان پزشک : باشد من با خانم دکتر گرجی صحبت می‌کنم. عزیزم می‌توانید برید. مراقب خودت باش.

ادامه دارد......
مریم‌بانو‌صنعتی
#داستان
@Speechoff
1
روان‌پزشک : خانم گرجی به نظرم دختر شما دچار توهم یا بیماری روانی نشده.
نمی‌دونم چطوری خدمت‌تون توضیح بدم. مسئله‌ای که می‌خام بگویم خیلی نادر است، یک در هزار امکان دارد اتفاق بیفتد.

مامان : تلاشم می‌کنم برای درک مَطالب شما بزرگوار.
روان پزشک : خواهش می‌کنم. نفرماید.
در این جهان هر سطحی که انسان‌ها، حیوانات و مو‌جودات دیگر وجود دارند، شامل فرکانس آن سطح می‌شود.
فردی که به فرکانس سطح موجودات دیگه نزدیک می‌شود یا رَد می‌کند آن فرکانس را می‌تواند ببیند، بشنود، حس کند، حتی لمس کند.

مامان : شما می‌فرماید برای سمیه چنین اتفاقی افتاده.
روان‌پزشک : بله. بعضی از افراد این آگاهی را از طریق عبادت بدست می‌آورند، گاهی هم مثل سمیه یک اتفاق باعث می‌شود، این آگاهی بوجود بیاید.
شما حتمن باید خیلی واضح این مطلب را برایش توضیح دهید.
بگوید با هیچ شخص دیگه‌ای صحبتی در این زمینه نداشته باشد.

مامان : بله. حتمن. اما سمیه گنجایش این مطلب را ندارد.
دائم دچار ترس و بی‌قراری می‌شود.
روان‌پزشک : طی جلساتی باهاش کار می‌کنم، که ترسش برطرف بشود.

مامان : واقعن نمی‌دونم چطوری تشکر کنم. اما در خاب اذیتش می‌کنند. این موضوع چطوری باید حل شود؟
روان‌پزشک : بزارید من پیگیری کنم. خدمت‌تون خبر می‌دهم.
مامان : من از شما ممنونم.

(مامان از اتاق روان‌پزشک می‌رود بیرون و به طرف سمیه می‌رود. همراه سمیه و آذر می‌روند به سمت خانه)

(زمانی که می‌رسند به خانه، آذر می‌رود آشپز‌خانه چایی آماده کند. هر ۳ می‌نشیند در پذیرایی، مامان تمام حرف‌های روان‌پزشک را به سمیه و آذر می‌گوید)

ادامه دارد......
مریم‌بانو‌صنعتی
#داستان
@Speechoff
1
سمیه : برای زمانی که اذیت می‌شوم چه راه‌کاری گفتند؟
مامان : فعلن مطلبی نگفتند، تا پرس‌وجُو کنند.
شب‌ها همان دعا‌هایی که خودم می‌خاندم، را می‌خانم. خودمم  پیشت می‌خابم.

سمیه : باشد مامان جون.
آذر : بهتره به الهام در مورد صحبت‌های روان‌پزشک مطلبی نگویی‌.
سمیه : باشد آجی جونم.

( سمیه فردا صبح در مدرسه الهام را دید)

الهام : روان‌پزشک چی گفت؟
سمیه : حرف خاصی نزد. گفت جلسه برگزار می‌کند برای رفع ترس‌های من از اَجنه.(با خنده می‌گوید)

الهام : یعنی تو تا آخر عمرت اَجنه می‌بینی؟
سمیه : با انواع مختلف.(قَش‌قَش می‌خندد)

الهام : نمی‌شود کاری کنی منم ببینم؟
سمیه : دیوونه.

الهام : جدی می‌گویم.
سمیه : بابا موضوع منم اتفاقی اتفاق افتاد حالا برای تو می‌خام چی کار کنم. حالت خوبه؟ تب نداری؟

الهام :‌ نه ندارم. خوبم.
سمیه : خب دیگه بریم سر کلاس.

(می‌روند سر کلاس تا ظهر که آذر می‌آد دنبال‌‌شون. زمانی که می‌رسند خانه)

آذر : حرفی که به الهام نگفتی؟
سمیه : نه. فقط گفتم قراره جلسه بِزارد که موقع دیدن‌شون نترسم. همین گفتم.

آذر : خب چی گفت؟
سمیه : دیوونه شده.
آذر : برای چی؟

سمیه :‌ می‌گوید کاری کنم او هم ببیند.
آذر : چی؟ واقعن دیوونه شده. تو چی گفتی؟

سمیه : گفتم من که دست خودم نیست، اتفاقی این اتفاق افتاده.
آذر : بهتره اگه چیزیی دیدی یا اتفاقی افتاد دیگه براش تعریف نکنی تا کم‌کم یادش برود.

سمیه : باشد آجی جونم.
.
(سمیه جلسات ملاقات با روان‌پزشک را شروع می‌کند که موقع دیدن موجودات نادیدنی نترسد)

(سمیه هر روز غروب زمانی که خورشید غروب می‌کند می‌رود حیاط تا باغچه را آب بدهد زمان طولانی در حیاط مشغول آب دادن به باغچه‌ست که نا‌گهان ۲ پرنده خیلی بزرگ روی تختی که جلوی تراس پذیرایی بود نشستند، بزرگی به هیبت دایناسورها بال‌های فوق‌العاده بزرگ و سَر‌هایی بزرگ که آدمی را می‌توانستند قُورت بدهند پاهایی بلند شبیه پاهای عقاب با چنگال‌های بلند)

ادامه دارد.....
مریم‌بانو‌صنعتی
#داستان
@Speechoff
1