MaryamBAno|SPeech off
51 subscribers
1 photo
1 file
5 links
کوتاه نوشته‌های مریم‌بانو صنعتی(شاعر-داستان کوتاه)
Download Telegram
جاودانگی یعنی جاودانگی روح

چون من و همگان جاودانه‌ایم.

از مرگ نمی‌هراسم چون می‌دانم نامیرا هستم.

چون به هنگامه مرگ فرشته‌ام، زیباترین‌ست.
چونان که من زیبا زیسته‌ام، ازمرگ نمی‌هراسم.

چون می‌دانم از تکاملی به تکاملی دگر خواهم رفت. از مرگ نمی‌هراسم، چون از سیاره‌ای به سیاره دگر خواهم رفت.

از مرگ نمی‌هراسم، چون روحم دوباره بر خواهد گشت به ازل به مامن خانه خود از همان جا که آمده‌ست از ۳۶۰ دنیایی که گذر کرد و آمد و در هنگامه مرگ دوباره آن ۳۶۰ دنیا را طی می‌کنم و می‌روم.

روح من همچون پرندگان خواهد رفت سبک بال می‌رسم به آنجایی که محمد(ص) تشرف داد. به آنجایی که دمید در روحم از خودش و تا تکه‌ای از او شدم و آرام می‌گیرم چونان که جنس بر جنس خودش رسد آرام می‌گیرد چونان مروارید که فقط جایش در صدف‌ست.

من چونان او جاودانه‌ام چون خالقم جاودانه‌ست و جاودانه می‌مانم دربرابر تکه‌ای از او.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
شی روز : قلم

آن هنگامگان که تو را بر می‌دارم و دوباره می‌گذارم بر روی صفحه کاغذ هر آنچه را که دل می‌خواهد به وسیله تو بر روی کاغذ می‌آورم احساس می‌کنم از مسیر قلب من راهی تا سر انگشتانم و از انگشتانم تا تو راهی‌ست که طی می‌کند و می‌‌رسد بدین جا، جان کاغذ.

من تمام گفته‌ها و ناگفته‌ها را از تو می‌گذرانم و روی کاغذ می‌آورم آنها که هیچ نتوانم در موردشان سخن بگویم  آنها که اگر سخن بگویم زمین شکاف برمی‌دارد.

اما اینجا می‌نویسم به وسیله تو، تو چه احساسی داری؟ از آنهایی که باید بگویم و نمی‌گویم سکوت می‌کنم وقتی به تو می گویم چه احساسی داری؟

تنه‌ات ترک بر نمی دارد؟ اشک نمی ریزی؟ قلبت نمی‌گیرد؟ راحت نفس می‌کشی؟ چگونه تاب می‌آوری؟

به نظرم تو خیلی قدرت‌مند هستی. خیلی با ارزش و استوار چون کوه. چون در تمام مراحل یکدست می‌مانی و کارت را درست انجام می‌دهی.

می‌دونستی تو بهترین رفیق من هستی؟ بهترینی  از تو هیچ گزندی بر من نمی‌رسد ثابت و پایدار و وفادار و بی‌حسادت، دوستت دارم چون تو تمام جان و خون من هستی.

مریم‌بانو صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
تصور روز : اگر سلامتی نبود

اگر چشمانم نمی‌دیدند هیچ زیبایی رو نمی‌دیدم چهره ناب مادر، لبخند کودکان، رقص درختان حرکت ابرها، آمدن باران، بارش برف، رنگ رنگین کمان، بودن چشم‌هایم، را سپاس می‌گویم.

اگر دستانم نبود نمی‌توانستم، بنویسم و آنچه را که در دل و ذهن می‌گذرد بر کاغذ آورم چروک دستان مادر را چگونه حس می‌کردم، زبری و نرمی میوه‌ها رو جنس اشیاء رو لطافت گل را بودن دست‌هایم را سپاس می‌گویم.

اگر صدایم نبود چگونه فریاد عشق را سر می‌دادم.
چگونه دوستت دارم را به انسان‌ها می‌گفتم چگونه حافظا می‌خواندم و اشعار خود را زمزمه می‌کردم بودن صدایم را سپاس می‌گویم.

اگر بینی‌ام نبود چگونه دم و بازدم می‌کردم چگونه بوی گل را حس می‌کردم بوی خاک باران خورده بوی غذاهای خوشمزه بوی زعفران دم کشیده بوی مادر بودن، بودن بینی‌ام را سپاس می‌گویم.

اگر دندان‌هایم نبود چگونه تغذیه می‌کردم چگونه طعم جویدن را متوجه می‌شدم جویدن نان بربری، نان سنگک، سبزی خوردن، خرد کردن انار، گوجه سبز، گردو، پسته و بادام را، بودن دندان‌‌هایم را سپاس می‌گویم.

اگر گوش‌هایم نمی‌شنید چگونه صدای آبشارها و قلقله گنجشک‌های صبح طلوع را می‌شنیدم صدای زمزمه عشق را، صدای باران را، صدای غرش رعد وبرق رو صدای غار غار کلاغ را، صدای قوقولی خروس رو صدای میو میو کردن گربه رو صدای سکوت رو بودن گوش‌هایم را سپاس می گویم.

اگر عقل نبود چگونه تعقل می‌کردم چگونه ۲ را ضرب بر ۲ می‌کردم چگونه به راز هستی پی می‌بردم چگونه به شهود می‌رسیدم، چگونه ساتیا، آستیا، آپاری‌گراها، تاپاس رو زندگی می‌کردم، چگونه مراقبه می‌کردم و بر پرانا می‌نشستم بودن عقلم را سپاس می‌گویم.

اگر قلب نبود چگونه با صدای ضربان زندگی هماهنگ می‌شدم چگونه در حرکت می‌بودم چگونه سرخرگ و سیاهرگ در گردش می‌بودن بودن قلبم را سپاس می‌گویم.

اگر ریه‌هایم، نبودن چگونه اندام های من نفس می‌کشیدن، دم و بازدم‌ها به کجا می‌رفتند و می‌آمدن، چگونه به نفس زدن می‌افتادم، چگونه نفس عمیق می‌کشیدم بودن ریه‌هایم را سپاس می‌گویم.

اگر معده و روده‌هایم نبودن چگونه خوارک من به سلول‌هایم می‌رسید، طول و عرض بدنم چه می‌شد، بودن معده و روده‌هایم را سپاس می‌گویم.

اگر مهره‌هایم نبودن چگونه حرکت می‌کردم، خم و راست و چپ می‌شدم، بدنم به چه تکیه می‌کرد سلول‌هایم، چگونه می‌ایستادن، بودن مهره‌های،  ستون بدنم را سپاس می‌گویم.

اگر پاهایم نبودن چگونه راه می‌رفتم، می‌دویدم،  شنا می‌کردم، کوه می‌رفتم، می‌پریدم،  می‌رقصیدم، خنکی آب را حس می‌کردم،
خاک را، زمین را، برف را، بودن پاهایم را سپاس می‌گویم.

بودن تک تک رگها و مویرگ‌های، بدنم را تمام استخوان های درشت و ریز را سپاس می‌گویم.

بودن تک تک سلول‌های بدنم را سپاس می‌گویم.
بودن تمام اعضای بدنم را سپاس می‌گویم.
بودن سلامتی وجودم و درونم را سپاس می‌گویم.

سپاس سپاس سپاس

مریم‌بانو صنعتی
#سپاسگزاری
@Speechoff
1
من روز

من عاشق انارم، سرخی انار، مثل سرخی خون درجریان من می‌مونه. زبری پوستش، طعم ترش و شیرین و ملسش، وقتی قاچ می‌کنی که دونه دونه‌اش کنی، هر دونه‌اش برق خاصی داره، مثل برق چشم‌های من.

من اگه هیچی نخورم، انار برام کافیه. جزء میوه بهشتی نیست، من اون یه میوه بهشتی میدونم.
نمک که بهش می‌زنی به‌به برقش تازه هویدا می‌شود.

من عاشق انارم، چون طعمش، رنگش، سرخیش، من به یک شب متداول در هر سال می‌بره، به شب یلدا، یلدای حافظا، یلدای برفی، یلدای بی‌برف، یلدای بارانی، یلدای بی‌باران، اما یلدا هر طور باشه، انار هست، با ترشیش، شیرینیش، ملسیش.

من عاشق انارم و نمی‌زارم، مهمون انار نخورده بره خودم براش دونه‌دونه‌دونه می‌کنم، که یه وقت انار نخورده نره.

من میگم زندگی هم به رنگ و طعم اناره.

مریم‌بانو صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
داستان روز

خیلی دیر آشپزی یاد گرفتم و به نسبت هم سن‌های خودم خیلی دیرتر آشپزی کردم، در سنی که شاید همه، همه طور غذایی رو بلد بودن بپزند و من تازه یه استانبولی می‌خواستم بپزم.

اون روز چند تا از لباس‌هایی که رنگ می‌داد با دست شستم که توی لباس شویی نمی‌شد انداخت، غروب شروع کردم برای شب به پختن غذا، غذا رو پختم و شب موقع خوردن سالاد درست کردم و چون همیشه ته دیگ، بیشتر از غذا دوست داشتم خودم با کف گیر، ته دیگ رو شروع به در آوردن کردم.

البته مثل هر شب با علاقه ته دیگ در نمی‌آوردم، چون انگشتر طلام موقع شستن لباس‌ها، مثل اینکه در اومده بود و رفته بود توی چاه، چون انگشترم ظریف بود، متوجه‌اش نشده بودم.

همین طور که داشتم ته دیگ ها رو می کندم..
به مامانم، گفتم، مامان یه چیزیی ته قابلمه داره برق میزنه.

مامانم گفت: تو غذا پختی از من می‌پرسی، کفگیر رو بنداز زیرش ببین چیه.

دیدم وای.... انگشترم موقع غذا پختن لیز خورده توی برنج و پخته شده، درش آوردم.

گفتم : مامان انگشترم پیدا شد.
مامان گفت : خیلی خوشحال شدم که هیچ کدومون انگشتر نخوردیم و دیگه نمی‌خواهد غذا بپزی، من یا خواهرت می‌پزیم، برای تو فعلا زوده آشپزی کردن.

من گفتم : ولی خیلی خوشمزه شده دست پختم.
مامانم گفت : اثر طلاست که دست پختت قیمتی کرده.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#داستان‌روز

@speechoff
فرهنگ آداب و معاشرت با خود و دیگران

از زمان انسان‌های نخستین تا کنون یک مسئله ثابت وجود داشته و داره، اون هم رفت و آمد و احوال یک دیگر رو پرسیدن، صمیمی شدن هست، آدمی بدون زیست کردن با هم نوع نمی‌تونه زندگی احساسی، عاطفی، کاملی داشته باشه.

برای هر مسئله‌ای آدابی وجود داره، معاشرت، صمیمی شدن نیز آدابی داره، خود با خود نیز آدابی داره.

در هدیه خریدن آنچه که خودتون دوست دارید، به دیگران هدیه بدهید.

به دوست صمیمی‌تون دروغ نگید.

احساس، افکار، رفتار خود را نسبت به همه در راستی قرار دهید. با خود نیز در راستی باشید.

سخت گیری زیاد نتیجه مطلوب ندارد، چه به خود و چه به دیگران. احترام گذاشتن با قبول نداشتن هر موضوع کاملا فرق داره. رک بودن و شفاف بودن بهترین بخش وجود هر آدم‌ست.

احترام به اندازه کافی باشد، بیش از حد بی‌احترامی به خود هست. هیچ شخصی را بزرگتر از آنچه هست، برای خود نکنید، چون همه آدم‌اند و خطا کار. کوه نسازید که اگر خطایی دیدید بتوانید از خطا رد بشوید.

در بهترین ظرف خانه غذا بخورید، تمام وسایل شیک را نگه ندارید برای میهمان، خود نیز میهمان باشید.

هر چند وقت یکبار برای خود هدیه‌ای زیبا بگیرید
.
در سپاسگزاری زندگی کردن انرژی خود و محیط اطراف‌تان را تغییر دهید، با سپاس گفتن وجود افراد، با درون نیک‌شان ارتباط برقرار می‌کنید.

شاد بودن را سرلوحه زندگی‌تان قرار دهید چون مولانا.

به خود رسیدن را منوط به شخصی نکنید، درتنهایی هم آراسته و نیکو باشید.

تمام وقت روزتان را صرف دیگران نکنید، حتی فرزند.

به خودتان احترام بزارید. مادر بودن زیباست، اما بی‌هیچ، هیچ برای خود نا زیباست.

دیگران را قضاوت نکنید، و خودت نیز از قضاوت دیگران نترسید، چون قضاوت و ترس  هر دو رنج آورست.

پیران چون کتابی هستن، که می توانید، از تجربه زیستی آنها در راه زندگی خود بهره ببرید. در هر تصمیم زندگی یا هر موضوعی با افراد آگاه در اون زمینه مشورت کنید.

در هیچ مسئله‌ای تعصب نداشته باشید، از جدل کردن بپرهیزید.‌ جدل منیت به همراه دارد‌.

از کلماتی با بار انرژی منفی درمورد خود و دیگران بپرهیزید. برای همه هر لحظه خیر و خوشی طلب کنید.

کودکان از مشاهده رفتار ما می آموزند، نه از حرف ما. کودکان را تا ۴ سالگی بزارید شاکتی خود را زندگی کنند. بعضی از اساتید می گویند تا ۷ سالگی، این به سطح آگاهی خود شما بستگی دارد که نظم و قوانین را از چه زمانی شروع  به یاد دادن کنید.

خودشناسی در مورد خود را آغاز کنید. از هر راه و مسلکی که دارید.

انرژی های جهان هستی را محترم بدانید و در نیک مصرف کردن از کل جهان هستی حمایت کنید، از انرژی آب، برق، گاز. جهان هستی یک جهان هوشمند هست.

جهان هستی بر پایه عمل‌و‌عکس‌العمل هست.

حیوانات سطح آگاهی دارند، با آنها درست و با منش رفتار کنید. اگر حیوان خانگی دارید مراقب احساساتش باشید، چون حیوانات احساس دارند.

دل را نشکنید، چه آدم باشد، چه حیوان. شاید از آدمی بتوانی عذرخواهی کنی، و رنجه را برطرف کنی، اما از حیوان نمی‌توانی. ودلش شکسته می‌ماند. عارفان می گویند، نفرین حیوان سنگین تر از نفرین انسان‌ست.

از وقت خود و دیگران دزدی نکنید. کتاب خوب بخوانید، چون کتاب خوب گاهی آدم را صد سال جلو می‌برد.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#یادداشت‌روز
@speechoff
آرایه‌ آنافورا

چندین ماه هست، خورشید را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، ابر را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، آسمان را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، گنجشک‌ها را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، ماه را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، ستاره‌ها را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، شب را  ندیده‌ام.

چندین ماه هست، کوچه را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، خیابان را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، ماشین را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، مغازه را ندیده‌ام.

چندین ماه هست، گل را ندیده‌ام.
چندین ماه هست، راه نرفته‌ام.
چندین ماه هست، ندویده‌ام.
چندین ماه هست، ننشسته‌ام.

چندین ماه هست، گریه دم خورم هست.
چندین ماه هست، فریاد درد برمی‌آورم.
چندین ماه هست، آدم‌ها را خوب شناخته‌ام.
چندین ماه هست، انسان را از آدم خوب تشخیص می‌دهم.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
شروع با فعل

می‌سرایم، شعر چونان رقص.
می‌رقصم، چونان افتادن برگ در پاییز.

می‌تکانم، خود را چونان زمین در اسفند ماه.
می‌کنم، بلند سایه‌ام را چونان بهار.
می‌نهم، گام از فصلی به فصلی دگر.

می‌برم، گل به گلخانه.
می‌نویسم، از زمان در مکان.
می‌خورم، عسل چونان خرس.
نشنیده، فریاد می‌‌زنم چونان مورچه.

می‌دارنم، دوست در بی نهایت، چون منم ته تغار خانه.
می‌روم، به تبریز که تب بریزم، هر بار سرما می‌خورم، بر می‌گردم به خانه.

می‌خوابم، چونان روح دربدن.
بر می‌خیزم، چونان خورشید پر نور.

می‌روم، چونان رود در کوهسار.
می‌دهم، گوش به غلغله گنجشک‌ها.
می‌روم، در سکوت، از سکوت بر سکوت.

می‌نوازم، تنبور، تا صدایش رسد به صاحبش عالی نژاد.
می‌زنم، چرخ چونان دف در سماع با دف.

می‌کشم، قلم بر کاغذ چونان فراز و فرود امواج دریا.

می‌خوانم، مولانا تا شوم شمس امروز.
می‌گیرم، فال حافظا تا شوم رندان امروز.
می‌نشینم، بر قایق تا شوم سهراب.
می‌شوم، رخش تا برسم بر سیاوش.
می‌گذارم، کمان بردوش تا برسم بر آرش.

می‌گویم، باران تا شوم قطره بریزم بر دریا.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی

@Speechoff
صحنه

من یک صحنه هستم؟ از چی درست شدم؟ ازگچ، سیمان، آهن، آجر، رنگ هم بهم زده‌اند.

من با شکوه و عظمت هستم.

در لا‌به‌لای اجزا من صحبت‌های تماشاچی‌های ردیف اول رو همیشه می‌شنوم، احساسات‌شون رو هم حس می کنم، حس خوب، حس حسادت، حس عشق، حس نفرت، تمامی احساس‌های پنهان را من حس می‌کنم.

من در همه شهرها و کشورها هستم. از قرن‌ها پیش آمدم. ابعاد مختلفی دارم، در سالن های کوچک من کوچک هستم، در سالن‌های بزرگ، بزرگ هستم.

از زمان پدر بزرگ‌تون تا پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر بزرگ تون.

من احساس اولیه، گچ، سیمان، آجر و آهن نیستم، طی این سال ها، اشک، لبخند، داد و فریاد، حسرت، آه، خشم، ترس، تعجب، صعود و نزول هم به من اضافه شده، من صحنه؛ انسانی شده‌ام.

همیشه برایم کف می‌زنند. البته برای هنرمندانی که بر روی من بوده‌اند، اما به نظرم، برای من هم کف می‌زنند.

همه آنها می‌آیند و می روند، اما من هستم، که پا بر جا هستم، من آن قدر، قدر و منزلت دارم، هنگامی که می‌خواهند بیایند بر روی من قدم بگذارند، بوسه می‌زنند بر من.

به آنها می‌گویند، بزرگان تئاتر. همان‌هایی که با گام برداشتن بر روی من بزرگ شدن، رشد کردن، و پیر شدن و رفتند.

وقتی خبر رفتن آنها را می‌شنوم، بر روی من قدم برداشته و قسمتی از زندگی را با من، با نفس من زندگی کرده و نفسش با من یکی شده. تمام تنم، درد می‌گیرد، آن لحظه ای که بر روی من راه می رفت، پا می‌کوبید، فریاد می‌زد، می‌چرخید.

من اصلا از همه این‌ها دلگیر نمی‌شدم، چون من با زنده بودن او زنده‌ام.

گفتند امین تارخ رفت، به یاد تمام قدم‌هایش افتادم، هنگامی که بر من قدم می‌گذاشت، صدای قلبش را حس می‌کردم، البته، چند بار در گوشم گفته بود، او هم صدای قلب مرا می شنود.

بوسه‌هایش بر من، فریادهایش، خاک مرا خورده و شده امین تارخ، رشد کرد، بزرگ شد و پیر شد و رفت.

من فقط صحنه نیستم، مادرم هستم، مادری که همه با قدم گذاشتن بر من رشدی دگر را تجربه می‌کنند. نفس کشیدن برایم سخت می‌شود.

گفتند استاد سمندریان رفت، به یاد تمام ابهتش می‌افتم.

یک بار یکی از شاگردهایش بلند شد، اتود بزنه.

استاد گفت: « توی خونه تمرین کردی؟ »              
شاگرد گفت:« نه »
استاد گفت: « بشین، نابغه که نیستی، بخواهی بدون تمرین بری اتود بزنی، من نابغه‌اش رو نمی‌زارم بره، بدون تمرین اتود بزنه. »

صحنه: در دلم خیلیی خوشحال شدم، که استاد بدون تمرین اجازه نمی‌دهد کسی، روی من قدم بزاره‌.

همه می‌روند اما من عمر هزار ساله دارم، گاهی تک تک سلول‌های وجودم، شروع به حرف زدن می‌کنند.

اون موقعی که همه تماشاچی‌ها میرند، شب موقع خاموشی، همه سلول‌‌های وجودم بیرون می‌زنند.

  فریاد می‌زنند اشک می‌ریزم، تا صبح خواب ندارم، و خسته می‌مانم. شما نمی‌تونید من درک کنید، چون صحنه نیستید. عمر دراز به هیچ درد نمی‌خورد.

چقدر باشکوه و زیباست مرگ.

«اما صحنه همیشه پا برجاست.»

مریم‌بانو صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff   



   
عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

باران آمد خیس شد،
قطره شد، رود شد،
دریا شد، موج شد
برف آمد، دانه شد
سپید شد، آدم برفی شد
یخ‌ زد، قندیل شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

خورشید آمد، زرد شد
طلایی شد، گرم شد
رشد کرد، قد کشید
ماه آمد، دایره شد
سفید شد، مشکی شد
ماه شد، هلال شد
نیمه شد، کامل شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

ستاره آمد، سکوت شد
سکون شد، چشمک شد
نورانی شد، لبخند شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

ابر آمد، نرم شد
پنبه شد، لطیف شد
حرکت کرد، اسب شد
آرام شد، خرگوش شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

گل آمد، گل شد
ناز شد، عشوه شد
غمزه شد، ناز ناز شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

درخت آمد، سایه شد
شاخه داد، لانه شد
ریشه شد، تنومند شد
میوه شد، برکت شد

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

باد آمد، سریع شد
شدت گرفت، بر ِب نشست
دست الف را گرفت
دال را ِشهیه زد، رفت

عشق را پیچاندم در برگ که بروم نزد
معشوق، هم او که عاشق هم هست

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌‌ادبی

@Speechoff
کلمه بود و فقط کلمه و کلمه به کلمه شد، سخن.

سخن قدم به قدم، گام برداشت تا شد، سخنرانی و حرف زدن.

گفت، گفت تا آوایی شکل گرفت، و آوا شد، صوت، صوتی که جهان از ارتعاش آن شکل گرفت و این ارتعاش در کل جهان پیچید و در گوش همه رفت.

در گوش درختان، در گوش پرندگان، در گوش کوه‌ها، در گوش سنگ‌ها، در گوش دشت‌ها، در گوش زمین، در گوش چشمه‌ساران، در گوش دریا‌ها، در گوش ابرها، در گوش خورشید و ماه، در گوش آسمان، در گوش ستارگان، در گوش باد، باد این مسوولیت عظیم را  پذیرفت و بر گوش همه رساند.

از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب، بر تمام موجودات عالم، دیدنی و نادیدنی، باد این ارتعاش را برد، برای همه و کلمه، کلمه آن، ارتعاش را گفت، کامل بیان کرد.

هر موجود بر اساس سطح آگاهیش، گوش فرا داد، و بر جانش فرستاد، این پیام را و این پیام باعث گسترش آگاهی شد، و این آگاهی در هر موجودی متفاوت گسترش پیدا کرد و گسترش گرفت و رفت.

همان آگاهی که سیمرغ، سیمرغ شد، همان که، شیخ‌جعفر، شیخ‌جعفر، حلاج، حلاج، ابوسعید‌ابو‌الخیر، ابو‌سعیدابوالخیر شد.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
خواننده‌ زندگی، را با «دو، ر، می، فا، سلا، سی» زندگی می‌کند.

دف نواز زندگی، را با حلقه‌های دف زندگی می‌کند.

پیانیست‌ زندگی، را با هماهنگی کلید مشکی و سفید زندگی می‌کند.

ابر با، سایه‌اش زندگی می‌کند.
ستاره با، نورش زندگی می‌کند.
آسمان با، بزرگیش زندگی می‌کند.
خورشید با، گرمایش زندگی می‌کند.
ماه با، چرخش زندگی می‌کند.

باران با، بارشش زندگی می‌کند.
برف با، سپیدش زندگی می‌کند.
درخت با، باردادنش زندگی می‌کند.
زمین با، مادربودنش زندگی می‌کند.
دانه با، رشدش زندگی می‌کند.

دریا با، موجش زندگی می‌کند.
دشت با، گل‌هایش زندگی می‌کند.
جنگل با، درختانش زندگی می‌کند.
گل با، لبخندش زندگی می‌کند.

پرندگان با، آوازشان زندگی می‌کنند.
حیوانات با، حرکت‌شان زندگی می‌کنند.

کلمات با، شکل‌شان زندگی می‌کنند.
قلم با، مرکبش زندگی می‌کند.
خودکار با، جوهرش زندگی می‌کند.

مولانا با، سماعش زندگی کرد.
حافظا با، رندیش زندگی کرد.
فروغ با، چرخش « ز » در اشعارش زندگی کرد.
آرش با، کمانش زندگی کرد.
سهراب با، قایقش زندگی کرد.

زندگی را بنوش با هر نوشیدنی که بود، خواه شیرین، ترش، تلخ، ملس، گس، شور؛ همه می‌روند و فقط جان تو جان تو می‌ماند.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
از شکوه پاییز برایم گفتی.

از شعر، بخش پاییز را خواندی.
از دوست می‌دارمت خواندی.
از دانستن خداوند بر دوست داشتنت گفتی.

من چگونه پاسخ دهم؟
دوست داشتنت را چطور پاسخ دهم؟

تمام عشقت را به چه‌سان فزونی بگیرم بر روح افزاینده‌ت.

سر بر‌آورم و تاب بیاورم دوری نگاهت را.
دوری چشمان همچون شیرت را.

به کدام گونه گذر کنم از این دل‌تنگی.
توان گذر کردن از این همه انتظار.
در برابر دل‌تنگی قامت راست کنم.

دلی که از خزانه الهی آمده و مهره‌اش کردند.
دل را چطور بفرستم؟

وقتی ارسال کردم خالی باشد، بدون جعبه، بدون تزیین، بدون گل‌آرایی.

در خیال دل با دل سخن می‌گوید، در خیال در نزد تو می‌نشینم با تو سخن می‌گویم از تمام دل تنگی‌هایم.

روی زانوانت می‌نشینم و بوسه‌ای بر جانت تقدیم می‌کنم.

صدای تو را در قلبم تداعی می‌کنم، از قلبم می‌گذارندم و می‌رود خروشان در سیاه‌رگ و سرخ‌رگ.

من می‌شوم تمام ابهت صدای تو.
قلبم از آن بعد بم‌گونه می‌زند.

صدای تو چونان باد پاییز روح‌نوازست.
همچون روز پاییز سرد و گرم.

گویی بوی پاییزست، به رنگ نارجی و زرد در سکون، چرخان بر تمام من می‌چرخد.
شعر پاییزت را هر روز زمزمه می‌کنم.

آره پاییز اومده.
مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
اولین‌بار

چندین سال پیش، سر کلاس تئاتر، استاد برای تقویت ذهنی و جسمی تمرین‌های خاص می‌داد.

یکی از این تمرین‌ها این بود، که همه کسانی که دست راست هستند، این هفته میوه با دست چپ پوست می‌کنند، و برعکس کسانی که دست چپ هستند، با دست راست پوست می‌کنند.

با شنیدن این جمله انگار تمام تنم یک‌دفعه یخ کرد، طی کلاس تمام جمله‌هایی که قرار بود، آخر کلاس برم به استاد بگم، هی مرور کردم، تا کلاس تموم شد.

تمام همتم جمع کردم، رفتم جلو به استاد گفتم، استاد راستش بخواهید من هنوز بلد نیستم با دست راست میوه پوست کنم.

استاد گفت : خب چطوری میوه می‌خوری؟
گفتم : پوست می‌کنند می‌زارندجلوم.
استاد گفت : این هفته شما می‌رید فقط با دست راست تمرین می‌کنید، و می‌آید سر کلاس اجرا می‌کنید.

وقتی رسیدم خونه، یه میوه و چاقو برداشتم، که  پوست کنم، اما میوه هر بار از دستم لیز می‌خورد، می‌افتاد زمین.

تا روز کلاس، با میوه و چاقو رفتم.

استاد گفت : برو جلوی کلاس و میوه پوست کندن رو با دست راست آموزش بده.

رفتم جلوی کلاس ایستادم.

اما هر بار میوه افتاد زمین، بچه‌ها هم کلی به من خندیدن، اون روز «۳» ساعت کلاس رو من فقط میوه دستم گرفتم و موقع پوست کندن افتاد زمین.

استاد گفت: هرجلسه همین روال داریم، تا میوه رو پوست کنی.

اون روز وقتی رسیدم خونه، به محض لباس در آوردن نشستم به میوه پوست کندن، تا خود صبح بیدار نشستم.

دم صبح میوه رو تونستم توی دستم نگه دارم، اما دو‌ تا از انگشت‌هام قاچ کردم، خون همه جا می‌چکید.

رفتم بقیه رو بیدار کردم، بردنم درمانگاه دستم بخیه خورد اومدیم خونه.

من هر روز این کار انجام می‌دادم و هروز یه انگشتم قاچ می‌کردم و می‌رفتیم درمانگاه.

مامانم گفت: تئاتر باید بی‌خیال بشی با این استاد یا همه انگشت‌ها‌رو باید ببری تا یاد بگیری، انتخاب با خودته.
گفتم: انتخاب می‌کنم، یاد بگیرم.

خلاصه، این بخش تا یک ماه ادامه داشت، استاد با اینکه می‌دید دستم بریدم اما کوتاه نمی‌اومد.
منم ادامه دادم.

دکتر برگشت گفت : دیگه دستت جایی واسه بخیه نداره یه مدت استراحت کن.

به استاد گفتم دکتر این‌طوری گفته.
گفت: خب استراحت کن، خوب شدی شروع کن.

من اون سال بالاخره تونستم میوه پوست کنم.
اما هنوز تا الان نمی‌تونم پرتقال پوست کنم، چون میوه بزرگیه یا سیب‌زمینی نمی‌تونم پوست کنم.
به امید آن روز.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#داستان‌

@Speechoff
در آغاز و غایت هر چه هست و نیست، فقط او هست.

فقط اوست که همیشه بی‌شکل و منظم و در خط خود حضور دارد.

ما می‌رویم ولی او هست، هم او که از ازل بوده و تا غایت هست، شاید هم از غایت بوده و تا غایت هست.

ما می‌آییم و می‌رویم، اجدامان می‌آیند و می‌روند. اما  او نشسته‌ست.

نمی‌دانم در کجا. اما بی‌ملال از ازل تا ابد نشسته.

چگونه و چطورست وقتی که نجوایش شنیدم، به هیچ مرتبتی نرسیدم به جای صعود نزول کردم؛ به جای عارف شدن عاقل شدم.

رخ یار ببینم، رخ هزاران نقاب‌زن دیدم.

هنوز منتظرم که پرده بیفتد، همان‌جا که گفت پرده بیفتد نه تو مانی نه من.

من به انتظار نه ماندن هستم، پرواز با شکوه، جلال و جبروت، تشرف محمد(ص)، لبیک حسین(ع)، فزت و رب الکعبه علی(ع)، چشم به تمام سویه‌ها از هر سویی.

از هر سو که روم به تو رسم. از قند روم به تو رسم. از زهر روم به تو رسم. از افق روم به تو رسم. از ازل روم به تو رسم. از ابد روم به تو رسم. از هر جا روم به تو رسم.

تو که بی‌شکلی، اما جهانت شکل دارد. تو که ندیدنی هستی، اما در همه آنچه که هست علنی هستی.

تو سکوتی، اما اصواتت در همه جا نمایانست. تو رنگ نداری، اما رنگت در همه جا جاریست. تو که پر نداری، اما پَرانت در همه جا جلوه می‌کند.

تو که نه من می‌خواهی نه آن، اما همه خواهیم تو را.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌‌ادبی
@Speechoff
سپاسگزاری بعد از خوردن غذا

بعد از میل کردن غذا چشم‌ها‌تون رو به آرامی ببندید.

در دل سپاس بگید، کشاورزی که برنج کاشته.
سپاس بگید، کشاورزی که لپه رو کاشته.
سپاس بگید، تک‌تک موادی که اون کشاورز کاشته.

سپاس بگید، خورشید که گرما و انرژیش داده به این مواد، الان انرژی خورشید در وجود شماست.
سپاس بگید، آب، باد، خاک، باران، برف، که باعث شدند این محصولات بدست شما برسند.

سپاس بگید، شخصی که این غذا رو پخته، اگر خودتون پختید، سپاسگزار وجود خودتون باشید.
سپاس بگید تک‌تک افرادی که با شما سر میز غذا هستند.

سپاس بگید، همه انسان‌هایی که باعث شدند این مواد بدست شما برسند.

در آخر از غذا‌تون بخواهید، هر قسمت از ذهن و بدن شما که نیاز به هماهنگی بیشتری داره، یا دردی در بخشی از بدن حس می‌کنید؛ ذهنی غذا رو به اون قسمت بدن بفرستید که اون بخش پوشش بده.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#سپاسگزاری
@Speechoff
آیا غذا خوردن فقط مواد غذایی هست

صبح که از خواب بیدار می‌شویم، از طرق مختلف به جسم و روح‌مون غذا می‌دهیم.

لحظه‌ای که چشم‌هامون باز می‌کنیم، هر آنچه که می‌بینیم رو با دیدن به خودمون غذا می‌دهیم. دیدن صحنه‌هایی که اصلا کاربردی برای ما نداره، مثل سریال‌ها، صحنه‌های خشم.

شنیدن اخباری که به جزء احوال ناخوب هیچ ثمره دیگه‌ای برای ما ندارد.

گو‌ش دادن به صحبت‌هایی که فقط قضاوت کردن رو در پی دارد برای ما و سطح انرژی خودمون پایین میاریم.

اینکه ما به طبیعت ساعاتی نگاه کنیم، چه انرژی می‌گیریم یا اینکه یه تصویر ناخوب رو ببینیم.

ما از طریق کتاب خواندن، اندیشه کردن، دیدن، شنیدن، لمس‌کردن، بویایی، یاد‌گرفتن، آموزش دادن، به خود و دیگران غذا می‌دهیم.

بعضی از این غذا‌ها اگر جسمی نباشد و روحی باشد، باز هم به همان میزان بر جسم ما تاثیر می‌گذارد.

ببینیم ما دائم جسم و روح خود را با گل یا خار تغذیه می‌کنیم.

یکی از استادها می‌گویند ما همانی هستیم که می‌خوریم.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#تغذیه
@Speechoff
من خود را رها می‌کنم، از هر آنچه که مرا می‌آزارد،
از تمام دردها، از تمام رنج‌ها، از تمام دروغ‌ها، راهی نو را پیش می‌گیرم.

راهی جدید با انسان‌های شگفتانه، من در راه زندگی نو قدم می‌گذارم؛ من از تمام سختی‌ها عبور می‌کنم، از تمام سختی‌ها، از تمام دردها، دوباره شکوفا و پر انرژی می‌شوم.

باری دوباره دوباره چونان بهار که زمین سرد را گرم می‌کند من نیز از سردی به گرمی می‌روم، چونان بهار که در‌ختان جوانه می‌زنند و زنده می‌شوند، من نیز جوانه می‌زنم و زنده می‌شوم؛ چونان خرس که از خواب زمستانی بیدار می‌شود.

من نیز دوباره بر می‌خیزم و حرکت می‌کنم با تمام تلاش ذهن و عقل و روح‌ام، ای بهار زودتر بیا که من منتظرت هستم.

وقتی بهار می‌آید من چونان رودخانه روان و جاری حرکت می‌کنم و خروشان در مسیرهای شاد زیستن و شاد زندگی کردن قدم می‌گزارم و راه‌های  تماشایی و انسان‌های دیدنی را می‌پذیرم و دوستان تازه نفس را در آغوش می‌گیرم.

باشد که جهان هستی قدم به قدم با من باشد و می‌دانم که هست.

همان‌طور که خورشید، آفتاب و سایه‌اش بلند‌تر می‌شود، من نیز راه زندگی‌ام بلند‌تر و سایه‌اش بلندتر می‌شود.

می‌دانم و ایمان دارم که چنین است.

از جهان‌هستی می‌خواهم همچون همیشه مرا با نور مهربانیش همراهی کند و هر دم و بازدم در کنارم باشد خداوند امن من، هر دم به یاد تو هستم.

تو که هر لحظه به یادم هستی و برایم می‌مانی. خدای من اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم همیشه تو را دارم.

من به زودی رها می‌شوم از تمام این رنج‌ها، از تمام درد‌ها، از تمام الگو‌های غلط ذهنی، از تمام پیش ساخته‌ها، از تمام ساخته‌ها، از درون رها می‌شوم از بیرون پر می‌کشم و به اوج آسمان پرواز می‌کنم.

همچون عقاب پرهایم را باز می‌کنم و در بلندترین نقطه پرواز می‌کنم و مغروانه بر قله کوهی می‌نشینم.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#قطعه‌ادبی
@Speechoff
من کریحه‌ترم یا سوسک

اگر من سوسک بودم، سوسک عاقلی می‌شدم.

توی خونه‌ها نمی‌رفتم که با دمپایی یا پی‌پاف بزنند رُوم، زود بی‌حال بشوم. خب تشخیص می‌دادم سرامیک از کاشی حیاط، باغچه رو از فرش و دیوار خونه.

می‌خواستیم جایی بریم مثل این سوسک‌های بی‌عقل یه نفری نمی‌رفتم؛ با بچه‌ها و نوه‌ها می‌رفتیم که اگه اشتباهی وارد خونه‌ای شدیم، گمراه‌شون کنیم.

وقتی تعداد بالا ببینند نمی‌تونند دنبال‌مون کنند و سریع با دمپایی بزنند رُومون یا پی‌پاف. اون موقع  این طوری راه فرار رو زودتر پیدا می‌کردیم.

یه استادی می‌گفت، ما هر چقدر پی‌پاف قوی‌تر بسازیم؛ سوسک‌ها ژن‌شون قوی‌تر می‌کنند.

نمی‌دونم چرا عقل‌شون زیاد نمی‌کنند.

اما من فهمیدم که سوسک‌ها صدا رو می‌شنوند، وقتی من داد می‌زنم خواهرم بیاد که سوسک بکشه؛ سریع حرکت می‌کنه و می‌ره؛ اگه اتاق هم تاریک باشد، لامپ که یک‌دفعه روشن می‌شود، سریع به نور واکنش نشون میده. می‌فهمه دشمن اومده و سریع پا به فرار می‌زاره.

اما نمی‌دونم چرا مطالعه‌شون بالا نمی‌برند، که خونه، باغچه، حیاط، کوچه و فاضلاب از هم تشخیص بدهند.

یک‌بار به یکی‌شون گفتم، تو چقدر کریهی.
اونم با اعتماد‌به‌نفس بالا گفت : از تو که کریه‌تر نیستم.

دویدم جلوی آیینه خودم نگاه کردم، بعد دیدم من که خیلی زیبا‌ام.

به خواهرم حرف سو‌سکه رو گفتم.
خواهرم گفت : خب شاید ذات واقعیت دیده.
گفتم : ولی من آدم بدی نیستم.
خواهرم گفت : حتمن یه جایی بدی کردی.

دیگه من بگید، همه‌اش هر روز مثل مادر سفید برفی می‌رفتم جلوی آیینه وای‌می‌ایستادم و می‌گفتم، من که زیبا‌ام این‌هاش.

هر شب می‌رفتم به همون نقطه‌ای که سوسک رو دیدم، روی دیوار روبه‌روی حموم، چون نکشتیمش.

می‌گفتم دوباره اگه رد بشود ازش این سوال حتمن می‌پرسم، که چرا به من گفت تو از من کریه‌‌تری. باید دلایلش شرح بده.

خلاصه من هر شب منتظرش بودم و می‌رفتم سر قرار ملا‌قات می‌ایستادم، اما نیومد که نیومد دیگه.


من حدود یک سال درگیر بودم.
هنوز هم می‌رم جلوی آیینه چند دقیقه‌ای به خودم نگاه می‌کنم.
مواظبم که کاری نکنم یه وقت کریحه المنظر بشوم.

تمثیلی در ادبیات هست که شیطان به آدم می‌گوید، برو تو هر کاری دوست‌ داری انجام بده، برای تو اتفاقی نمی‌افته، فقط این تابلو روی دیوار که تصویر تو هست؛ تغییر می‌کند.

او هم هر کاری دوست داره انجام می‌دهد و عکس درون تابلو مدام تغییر می‌کند، در انتها یک روز که چشمش به عکس داخل تابلو که عکس خودش بود می‌افتد، از وحشت چهره خودش در‌جا می‌میرد.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#داستان
@Speechoff
خشم چیست؟

خیلی از افراد در طول روز عصبانی می‌شوند. با عصبانی شدن به خود و دیگران آسیب می‌زنند.

لحظه‌ای که شخص دچار حالت عصبانیت به صورت داد‌و‌فریاد یا به صورت حرص خوردن در وجودش نمود پیدا می‌کند.

در هر ۲ حالت نصف سلول‌های بدن از بین می‌رود. در لحظه اول به خود و بعد به دیگران آسیب می‌زند.

اما خشم فقط این ۲ حالت نیست. اشخاص دائم در یک خشم درونی روز رو سپری می‌کنند. خشم به خود اولین سطح خشم هست که شخص بدون این که دلیل آن را بداند، به خود آسیب می‌زند.

خشم به خود باعث می‌شود شخص، صبح‌ها تا دیر وقت بخوابد، پر‌خوری کند، مواد غذایی که آسیب زننده‌ست بخورد، سیگار بکشد و دائم مشروب بخورد.

اهمیت ندادن به سلامتی از ریشه‌های خشم است.

هدر دادن انرژی آب، برق، گاز، نیز نوعی از خشم در فرد است، که به منابع جهان هستی آسیب می‌زند.

وقتی با انرژی خشم زندگی می‌کنید، در جهان هستی اثر گذاری خشم دارید و کیفیت ما، از همین انرژی هست.

پشت خشم، ترس هست. در حقیقت درون شخص ریشه‌های ترس وجود دارد، چه در خشم بیرونی و چه در خشم درونی. تمام ریشه‌های حسی، مثل حسادت، دروغ‌، و همه ریشه‌‌هایش در خشم به خود است.

تغذیه ناخوب نیز باعث خشم‌های بی‌دلیل در فرد می‌شود. مواد غذایی کارخانه‌ای که ساختار پیچیده دارند، فرآیند هضم به درستی اتفاق نمی‌افتد. چون غذا به لایه‌های لطیف ما ذهن و روح ما نیز انتقال پیدا می‌کند.

زمانی‌ که ما روی حضور‌مون کار کنیم، به مرور زمان با آگاهی روی احساس‌ها و عملکرد خودمون زندگی‌ می‌کنیم.

هر لحظه آگاه به دم و باز‌دمون باشیم، تا حضورمون ۱۰۰ کنیم.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#یادداشت‌روز
@Speechoff
آشپز‌خونه و غذا

آشپز‌خونه جایی هست که از لحاظ سطح انرژی خیلی مهمه.

جایی که غذا پخته می‌شود و اون غذا رو می‌خوریم و بخشی از وجود ما، ذهن، جسم و روح ما می‌شود.

شخصی که غذا رو می‌پزد هم خیلی از نظر احساسی، ذهنی و روحی مهمه که در چه جایگاهی باشد. چون تاثیر مستقیم بر روی غذا دارد.

در زمان قدیم فضای آشپزخونه به وسیله دیوار و در جدا می‌شد، اما الان سال‌ها‌ست، این فضا از بین رفته.

وقتی با تلفن حرف می‌زنیم، و احساس‌های ناخوب و صحبت‌هایی با انرژی منفی می‌زنیم، بالای سر غذا نباید باشیم، چون تموم اون‌ها رو به غذا انتقال می‌دهیم.

زمانی که توی خونه بحث سنگین کردید، آشپزی نکنید.

بعضی از افراد می‌بینم، که موقع غذا پختن، بدو‌بیار می‌گویند، اون غذا در اصل باید دور ریخته بشود و قابل خوردن نیست؛ سم خوردن فقط خود سم نیست، وقتی غذا با کلام ما سمی می‌شود، تمام آنچه گفتیم را به‌ خورد خود و خانواده می‌دهیم.

غذایی که می‌پزیم غیر از ترکیب مواد غذایی ترکیبی از احساس، افکار و ذهن و کلام ما هم است.

مریم‌بانو‌ صنعتی
#غذا
@Speechoff