کِلیله و دِمنه
کِلیله و دِمنه پر از حکایتها و داستانهای جذاب و هیجان انگیز است.
این کتاب مربوط به رشته ادبیات است.
اما مباحث اجتماعی، زندگی کردن درجمع، مباحث سیاسی جامعه، خانواده و فردی، رزایل و فضیلت اخلاقی همه و همه در این کتاب است.
این کتاب تمام حکایتهاش از زبان دو شغال به اسم کِلیله و دمنهست.
تمام حکایتهای پند آموز آن از زبان حیوانات گفته میشود.
این کتاب در اصل هندی و به زبان سانسکریت است.
این کتاب در اصل هندی خود 10 باب بوده که پارسیان 5 باب به آن افزودند.
در زمان ساسانیان به زبان پارسی میانه ترجمه شده.
خیلی از شاعران آن را به شعر در آوردهاند از جمله رودکی.
از طریق این کتاب خیلی مباحث را میشود به راحتی به کودکان و نوجوانان آموزش داد.
کِلیله و دِمنه کتابیست که در هیچ روزگاری بیاثر نیست و آموزههایش هیچوقت کهنه نمیشود.
شما به خوبی با خصلتهای نهان و آشکار حیوانات آشنا میشوید.
همچنین خصلتهای آدمی را که در سرشت حیوانات است سرانجام آن خصلت را میبینید.
کِلیله و دمنه از گونه ادبیات داستانیست.
از کتابهاییست که با خواندش آموزش نوشتن ادبیات داستانی را میآموزید.
اگر در پی نوشتن کتابی از زبان حیوانات هستید این کتاب راهنمای خوبیست.
این کتاب ارزشمند به زبانهای عربی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، روسی، نیز ترجمه شده.
کتاب مناسبی برای آشنایی با کلمات و تمرین کلمهبرداریست.
مریمبانو صنعتی
#ادبیات
@Speechoff
کِلیله و دِمنه پر از حکایتها و داستانهای جذاب و هیجان انگیز است.
این کتاب مربوط به رشته ادبیات است.
اما مباحث اجتماعی، زندگی کردن درجمع، مباحث سیاسی جامعه، خانواده و فردی، رزایل و فضیلت اخلاقی همه و همه در این کتاب است.
این کتاب تمام حکایتهاش از زبان دو شغال به اسم کِلیله و دمنهست.
تمام حکایتهای پند آموز آن از زبان حیوانات گفته میشود.
این کتاب در اصل هندی و به زبان سانسکریت است.
این کتاب در اصل هندی خود 10 باب بوده که پارسیان 5 باب به آن افزودند.
در زمان ساسانیان به زبان پارسی میانه ترجمه شده.
خیلی از شاعران آن را به شعر در آوردهاند از جمله رودکی.
از طریق این کتاب خیلی مباحث را میشود به راحتی به کودکان و نوجوانان آموزش داد.
کِلیله و دِمنه کتابیست که در هیچ روزگاری بیاثر نیست و آموزههایش هیچوقت کهنه نمیشود.
شما به خوبی با خصلتهای نهان و آشکار حیوانات آشنا میشوید.
همچنین خصلتهای آدمی را که در سرشت حیوانات است سرانجام آن خصلت را میبینید.
کِلیله و دمنه از گونه ادبیات داستانیست.
از کتابهاییست که با خواندش آموزش نوشتن ادبیات داستانی را میآموزید.
اگر در پی نوشتن کتابی از زبان حیوانات هستید این کتاب راهنمای خوبیست.
این کتاب ارزشمند به زبانهای عربی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، روسی، نیز ترجمه شده.
کتاب مناسبی برای آشنایی با کلمات و تمرین کلمهبرداریست.
مریمبانو صنعتی
#ادبیات
@Speechoff
👏1
اولین روز مدرسه
همه وقتی ۷ ساله میشوند اولین روز مدرسه رفتنشان است.
اما من سن مدرسه رفتنم با بقیه فرق دارد.
از نوزادی رفتم مدرسه البته در مهدکودکش.
مامان وقتی من باردار بود رفت سرکار و معلم شد.
۲ تا خواهر دیگهام دبیرستانی بودند.
مامان من میبرد میگذاشت مهدکودک و زنگتفریح میآمد به من سر میزد.
خالههای مهدکودکم هنوز یادمست.
خاله زهرا و خاله زهره.
بزرگتر شدم زنگتفریح برام لحظه انتظار بود که مامانم بیاد پیشم و میوه بدهد بپرم بغلش.
یکی از همسایههام پسرش محمد را با مامان من میفرستاد بیاد مهد.
از مهد میآمدیم خانه محمد دیگه خانهشان نمیرفت تا شب میماند خانه ما شب میرفت.
وقتی به سن ۷ سالگی رسیدم، برای مدرسه رفتن خیلی راحت بودم.
فقط من مدرسه دخترانه بودم و مامان مدرسه پسرانه این بخش برام خیلی سخت بود.
بین مدرسه دخترانه و پسرانه یک دیوار نیمه بود که در کوچکی این ۲ مدرسه را وصل میکرد بههم.
زنگ که میخورد میدویدم طرف مدرسه مامان.
تا چند لحظه زنگتفریح پیش مامان باشم.
بالاخره معاون مدرسه فهمید من چنین کاری میکنم، در متصل را قفل زدند.
معاون با مامانم صحبت کرد که باید انتقالی بگیرد برای مدرسه دخترانه.
بعد از کلی رایزنی بالاخره آمد مدرسه دخترانه.
من از اینکه به هدفم رسیدم از شادی پرواز میکردم.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
همه وقتی ۷ ساله میشوند اولین روز مدرسه رفتنشان است.
اما من سن مدرسه رفتنم با بقیه فرق دارد.
از نوزادی رفتم مدرسه البته در مهدکودکش.
مامان وقتی من باردار بود رفت سرکار و معلم شد.
۲ تا خواهر دیگهام دبیرستانی بودند.
مامان من میبرد میگذاشت مهدکودک و زنگتفریح میآمد به من سر میزد.
خالههای مهدکودکم هنوز یادمست.
خاله زهرا و خاله زهره.
بزرگتر شدم زنگتفریح برام لحظه انتظار بود که مامانم بیاد پیشم و میوه بدهد بپرم بغلش.
یکی از همسایههام پسرش محمد را با مامان من میفرستاد بیاد مهد.
از مهد میآمدیم خانه محمد دیگه خانهشان نمیرفت تا شب میماند خانه ما شب میرفت.
وقتی به سن ۷ سالگی رسیدم، برای مدرسه رفتن خیلی راحت بودم.
فقط من مدرسه دخترانه بودم و مامان مدرسه پسرانه این بخش برام خیلی سخت بود.
بین مدرسه دخترانه و پسرانه یک دیوار نیمه بود که در کوچکی این ۲ مدرسه را وصل میکرد بههم.
زنگ که میخورد میدویدم طرف مدرسه مامان.
تا چند لحظه زنگتفریح پیش مامان باشم.
بالاخره معاون مدرسه فهمید من چنین کاری میکنم، در متصل را قفل زدند.
معاون با مامانم صحبت کرد که باید انتقالی بگیرد برای مدرسه دخترانه.
بعد از کلی رایزنی بالاخره آمد مدرسه دخترانه.
من از اینکه به هدفم رسیدم از شادی پرواز میکردم.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
👍3
نگاهی به کتاب نیرویحال
● شما اینجا هستید تا از نیت الهی برای آفرینش هستی پرده برداشته شود، اهمیت شما در این است.
«اِکهارت تُله»
■ ما در هر لحظه، در کجا هستیم؟ اینجا، آنجا، در ۱۰ سال گذشته، در ۱۰ سال آینده.
■ میگویند صوفی ابنالوقت است.
صوفی هیچ دم و بازدمی را از دست نمیدهد همیشه در لحظهحال زندگی میکند.
چند سالیست کتابی با عنوان نیرویحال به بازار آمده این کتاب را اِکهارت تُله نوشته.
در مدت زمان محدودی کتاب جهانی میشود.
کتاب به صورت ۲ جلدست.
با عنوان :
1.نیرویحال.
2.تمرین نیرویحال.
از علاقهمندان دعوت میکنم اول کتاب نیرویحال را مطالعه کنید.
دوم تمرین نیرویحال را.
● هنگامی که آگاهی شما به بیرون معطوفست ذهن و جهان پدیدار میشوند.
● زمانی که به درون معطوفست منشای خود را درک میکند و به خانه نزد آن کانون نهایی باز میگردد.
شما با مطالعه این کتاب با بخشهای وجودی، ذهنی و روحی خود ارتباط برقرار میکنید.
هر لحظه در کشف و شهود درون خود هستید.
«اِکهارت تُله»
■ بخشهای کتاب نیرویحال
1.شما ذهن نیستید
2.راه خروج از درد
3.حرکت عمیق به درون لحظهحال
4.ترفند ذهن برای دور شدن از لحظهحال
5.حالت حضور
6.جسم درون
7.دروازههایی به سوی آشکار نشده
8.روابط روشنبِینانِه
9.فراسوی شادی و اندوه و آرامش
10.معنای تسلیم
■ زمانی که شما در لحظهبودن را تجربه میکنید شاید در شروع نتوانید کل روز را در لحظهحال باشید اما با تمرین کردن بعد از مدتی میتوانید زمان بیشتری را در لحظهحال باشید.
بودا میگوید : که رنج و درد به وسیله خواسته و نیاز ایجاد میشود و برای رهایی از رنج باید زنجیرهای نیاز را قطع کرد.
■ چند تمرین ساده برای در لحظهبودن
□ وقتی شخصی را در آغوش میگیرید به صدای قِلبش گوش کنید و چند بار دم و بازدم کنید.
□ زمانی که غذا میخورید، رنگ غذا را ببینید و بُوش کنید.
□ زمانی که بیرون از خانه میروید به صدای پرندگان گوش کنید ببینید گنجشکها چه کلمهای را تکرار میکنند.
□ غذا را خوب بجوید.
□ بعد از غذا تمرین سپاسگزاری را انجام دهید.قَبلن گفته شده.
■ زمانی که در لحظهحال هستیم، شادتر، پرانرژیتر و متمرکزتر، هستیم.
■ در لحظهحال تصمیمات درست میگیریم.
■ از جایگاه مَنیت برخورد نمیکنیم و تصمیم نمیگیریم.
● عشق فقط در لحظهحالست
«اِکهارت تُله»
مریمبانو صنعتی
#لحظهحال
@Speechoff
● شما اینجا هستید تا از نیت الهی برای آفرینش هستی پرده برداشته شود، اهمیت شما در این است.
«اِکهارت تُله»
■ ما در هر لحظه، در کجا هستیم؟ اینجا، آنجا، در ۱۰ سال گذشته، در ۱۰ سال آینده.
■ میگویند صوفی ابنالوقت است.
صوفی هیچ دم و بازدمی را از دست نمیدهد همیشه در لحظهحال زندگی میکند.
چند سالیست کتابی با عنوان نیرویحال به بازار آمده این کتاب را اِکهارت تُله نوشته.
در مدت زمان محدودی کتاب جهانی میشود.
کتاب به صورت ۲ جلدست.
با عنوان :
1.نیرویحال.
2.تمرین نیرویحال.
از علاقهمندان دعوت میکنم اول کتاب نیرویحال را مطالعه کنید.
دوم تمرین نیرویحال را.
● هنگامی که آگاهی شما به بیرون معطوفست ذهن و جهان پدیدار میشوند.
● زمانی که به درون معطوفست منشای خود را درک میکند و به خانه نزد آن کانون نهایی باز میگردد.
شما با مطالعه این کتاب با بخشهای وجودی، ذهنی و روحی خود ارتباط برقرار میکنید.
هر لحظه در کشف و شهود درون خود هستید.
«اِکهارت تُله»
■ بخشهای کتاب نیرویحال
1.شما ذهن نیستید
2.راه خروج از درد
3.حرکت عمیق به درون لحظهحال
4.ترفند ذهن برای دور شدن از لحظهحال
5.حالت حضور
6.جسم درون
7.دروازههایی به سوی آشکار نشده
8.روابط روشنبِینانِه
9.فراسوی شادی و اندوه و آرامش
10.معنای تسلیم
■ زمانی که شما در لحظهبودن را تجربه میکنید شاید در شروع نتوانید کل روز را در لحظهحال باشید اما با تمرین کردن بعد از مدتی میتوانید زمان بیشتری را در لحظهحال باشید.
بودا میگوید : که رنج و درد به وسیله خواسته و نیاز ایجاد میشود و برای رهایی از رنج باید زنجیرهای نیاز را قطع کرد.
■ چند تمرین ساده برای در لحظهبودن
□ وقتی شخصی را در آغوش میگیرید به صدای قِلبش گوش کنید و چند بار دم و بازدم کنید.
□ زمانی که غذا میخورید، رنگ غذا را ببینید و بُوش کنید.
□ زمانی که بیرون از خانه میروید به صدای پرندگان گوش کنید ببینید گنجشکها چه کلمهای را تکرار میکنند.
□ غذا را خوب بجوید.
□ بعد از غذا تمرین سپاسگزاری را انجام دهید.قَبلن گفته شده.
■ زمانی که در لحظهحال هستیم، شادتر، پرانرژیتر و متمرکزتر، هستیم.
■ در لحظهحال تصمیمات درست میگیریم.
■ از جایگاه مَنیت برخورد نمیکنیم و تصمیم نمیگیریم.
● عشق فقط در لحظهحالست
«اِکهارت تُله»
مریمبانو صنعتی
#لحظهحال
@Speechoff
👍1
پاییز مهاجرت میکنم
بیویزا بیپاسپورت بیچمدان
بهار هم برنمیگردم
حتی به اصرار پَرستوها
مریمبانو صنعتی
#شعر
@SPeechoff
بیویزا بیپاسپورت بیچمدان
بهار هم برنمیگردم
حتی به اصرار پَرستوها
مریمبانو صنعتی
#شعر
@SPeechoff
👍2
بد خوابیدن
وقتی کوچیک بودم، روی تخت میخوابیدم قِل میخوردم میافتادم پایین.
هر زمان میرفتیم شمال پسردایم من میگذاشت سمت دیوار و بقیه را میخاباند کنار من.
تختها را میچَسباند به هم میگفت از این طرف قِل بخوری میخوری به دیوار از آن طرف میخوری به بچهها.
خانه پسردایم که میرفتیم میگفت شب تو راهرو پیداش کردم نمیآوردمش در اتاق خاب رفته بود طبقات پایین.
هیچ وقت نتوانستم رو تخت بخابم چون قِل میخوردم پایین.
همه گفتند بزرگ شود خوب میشود اما من همینطوری ماندم که ماندم.
الان که بیمار هستم، تختی که کرایه کرده بودند یک طرفش حفاظ داشت و تخت فاصلهاش از زمین زیاد بود.
۲ بار از سمتی که حفاظ نداشت توی خاب قِل خوردم افتادم پایین.
پام چون بیحسه خودم نمیتوانم بلند بشوم بیام دوباره روی تخت، باید ۲تا آقا پیدا بشود بلندم کنند بزارند روی تخت.
مجبور شدند تخت بیمارستانی بگیرند که هر ۲طرف حفاظ داشته باشد.
کار درمانگر میگفت جایت نَشکست؟
گفتم نه. فقط سَرم که بخیه خورده، خورد به پایه مبل درد گرفت.
کار درمانگر گفت در حالت عادی میگویم روی تخت بچرخ به سختی میچرخی. چطوری موقع خاب چرخیدی افتادی زمین.
گفتم این مهارت از بچهگی دارم به خاطر همین بیماری روی این بخش نمیتواند اثر بگذارد.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
وقتی کوچیک بودم، روی تخت میخوابیدم قِل میخوردم میافتادم پایین.
هر زمان میرفتیم شمال پسردایم من میگذاشت سمت دیوار و بقیه را میخاباند کنار من.
تختها را میچَسباند به هم میگفت از این طرف قِل بخوری میخوری به دیوار از آن طرف میخوری به بچهها.
خانه پسردایم که میرفتیم میگفت شب تو راهرو پیداش کردم نمیآوردمش در اتاق خاب رفته بود طبقات پایین.
هیچ وقت نتوانستم رو تخت بخابم چون قِل میخوردم پایین.
همه گفتند بزرگ شود خوب میشود اما من همینطوری ماندم که ماندم.
الان که بیمار هستم، تختی که کرایه کرده بودند یک طرفش حفاظ داشت و تخت فاصلهاش از زمین زیاد بود.
۲ بار از سمتی که حفاظ نداشت توی خاب قِل خوردم افتادم پایین.
پام چون بیحسه خودم نمیتوانم بلند بشوم بیام دوباره روی تخت، باید ۲تا آقا پیدا بشود بلندم کنند بزارند روی تخت.
مجبور شدند تخت بیمارستانی بگیرند که هر ۲طرف حفاظ داشته باشد.
کار درمانگر میگفت جایت نَشکست؟
گفتم نه. فقط سَرم که بخیه خورده، خورد به پایه مبل درد گرفت.
کار درمانگر گفت در حالت عادی میگویم روی تخت بچرخ به سختی میچرخی. چطوری موقع خاب چرخیدی افتادی زمین.
گفتم این مهارت از بچهگی دارم به خاطر همین بیماری روی این بخش نمیتواند اثر بگذارد.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
👍1
کلهماهیخار
رانندهای که باهاش میریم دکتر و مراکز درمانی ثابت است.
پرستار این دفعه خانم بود.
راننده پرسید کجایی هستید؟
پرستار : گیلانی.
راننده : کلهماهی خارید؟
پرستار : بله.
من : کله ماهیخار یعنی چی؟
پرستار : در زمان قدیم تازگی ماهی را از کلهاش و چشمش متوجه میشدند.
گیلانیها به همین علت سر ماهی را میبریدند و تنهاش را میفرستادند برای تهران و شهرهای دیگه.
تا تازگی و کهنهگی ماهی مشخص نشود.
به همین دلیل به گیلانیها از آن زمان گفتند کلهماهیخار.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
رانندهای که باهاش میریم دکتر و مراکز درمانی ثابت است.
پرستار این دفعه خانم بود.
راننده پرسید کجایی هستید؟
پرستار : گیلانی.
راننده : کلهماهی خارید؟
پرستار : بله.
من : کله ماهیخار یعنی چی؟
پرستار : در زمان قدیم تازگی ماهی را از کلهاش و چشمش متوجه میشدند.
گیلانیها به همین علت سر ماهی را میبریدند و تنهاش را میفرستادند برای تهران و شهرهای دیگه.
تا تازگی و کهنهگی ماهی مشخص نشود.
به همین دلیل به گیلانیها از آن زمان گفتند کلهماهیخار.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
👍1
بیدمجنون
بیدمجنونم
مَنم مجنونم
به گفتگویت مینشینم
تو مجنونتری یا مَن
مَن
سایه تو اَفراشتهتره یا مَن
مَن
قدرت جذب تو فُزونیتره یا مَن
مَن
حضور تو اَفزونتره یا مَن
مَن
تو ریشهدارتری یا مَن
مَن
تو پیرتری یا مَن
مَن
تو خانهزادتری یا مَن
مَن
تو سپاسگزارتری یا مَن
مَن
رقص تو در باد دلانگیزتره یا مَن
مَن
تو دلبرتری یا مَن
مَن
تو عاشقتری یا مَن
مَن
تو معشوقتری یا مَن
مَن
تو عاشق مَن
مَن معشوق تو
مَن عاشق تو
تو معشوق مَن
بیدمجنونم
مَنم مجنونم
مریمبانو صنعتی
#شعر
@Speechoff
بیدمجنونم
مَنم مجنونم
به گفتگویت مینشینم
تو مجنونتری یا مَن
مَن
سایه تو اَفراشتهتره یا مَن
مَن
قدرت جذب تو فُزونیتره یا مَن
مَن
حضور تو اَفزونتره یا مَن
مَن
تو ریشهدارتری یا مَن
مَن
تو پیرتری یا مَن
مَن
تو خانهزادتری یا مَن
مَن
تو سپاسگزارتری یا مَن
مَن
رقص تو در باد دلانگیزتره یا مَن
مَن
تو دلبرتری یا مَن
مَن
تو عاشقتری یا مَن
مَن
تو معشوقتری یا مَن
مَن
تو عاشق مَن
مَن معشوق تو
مَن عاشق تو
تو معشوق مَن
بیدمجنونم
مَنم مجنونم
مریمبانو صنعتی
#شعر
@Speechoff
❤1👍1
حدود ۲ ظهر بود که نشسته بودند داخل پذیرایی فیلم جِنگیر میدیدند، فیلم میرسد به سکانسی که بیمار روی تختست و دارند براش دعا میخوانند که جِنهای درونش بیاد بیرون.
سَر این سکانس یکدفعه وسط دعا خواندن سمیه جیغ میزند و از داخل پذیرایی فرار میکند به طرف حیاط و تا انتهای حیاط میدود و گریه میکند.
خواهرش و دوستش میدوند به دنبال سمیه در انتهای حیاط.
سمیه در انتهای حیاط نشسته روی زمین و دلش گرفته و دارد گریه میکند.
خواهرش و دوستش میرسند میگویند چی شد یکدفعه؟
سمیه : به من نزدیک نشوید(با گریه)
خواهرش : نکند درون بدنت جِن داشتی؟ حالا با شنیدن دعا آمده بیرون؟ ها.
دوستش : جِنهات کجا رفتند؟ چه شکلی بودند؟
سمیه : نمیدونم، ولی مطمنم از بدنم چیزیی خارج شد.
دوستش : نهبابا. چه جالب.
خواهرش : قربونت برم بیا بریم دست و صورتت بشورم، آب قند بدم بخوری قشنگ نازنینم.
(بلند میشوند و میروند به سمت داخل خانه جلوی در پذیرایی که میرسند، خواهرش اول میرود داخل تا فیلم را قطع کند.)
خواهرش : فیلم را قطع کردم با خیال راحت بیا داخل.
(سمیه مینشیند روی مبل.)
خواهرش : الهام جان آبقند درست کن بیار.
الهام : چشم.
خواهرش : بیا بخور. کوچولوی من جِنهاش پریدند.
(سمیه آبقند را میخورد)
سمیه : دلم میخواهد دراز بکشم، حال ندارم.
(خواهرش متکا میگذارد و چادر هم میآورد)
خواهرش : بیا دراز بکش.
(سمیه دراز میکشد و خواهرش چادر را رُویش میکشد به تدریج خوابش میبرد)
خواهرش : الهام جان درباره این موضوع با هیچکس صحبت نکن حتی مامانمون.
الهام : نه آذر جان خیالتان راحت.
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
سَر این سکانس یکدفعه وسط دعا خواندن سمیه جیغ میزند و از داخل پذیرایی فرار میکند به طرف حیاط و تا انتهای حیاط میدود و گریه میکند.
خواهرش و دوستش میدوند به دنبال سمیه در انتهای حیاط.
سمیه در انتهای حیاط نشسته روی زمین و دلش گرفته و دارد گریه میکند.
خواهرش و دوستش میرسند میگویند چی شد یکدفعه؟
سمیه : به من نزدیک نشوید(با گریه)
خواهرش : نکند درون بدنت جِن داشتی؟ حالا با شنیدن دعا آمده بیرون؟ ها.
دوستش : جِنهات کجا رفتند؟ چه شکلی بودند؟
سمیه : نمیدونم، ولی مطمنم از بدنم چیزیی خارج شد.
دوستش : نهبابا. چه جالب.
خواهرش : قربونت برم بیا بریم دست و صورتت بشورم، آب قند بدم بخوری قشنگ نازنینم.
(بلند میشوند و میروند به سمت داخل خانه جلوی در پذیرایی که میرسند، خواهرش اول میرود داخل تا فیلم را قطع کند.)
خواهرش : فیلم را قطع کردم با خیال راحت بیا داخل.
(سمیه مینشیند روی مبل.)
خواهرش : الهام جان آبقند درست کن بیار.
الهام : چشم.
خواهرش : بیا بخور. کوچولوی من جِنهاش پریدند.
(سمیه آبقند را میخورد)
سمیه : دلم میخواهد دراز بکشم، حال ندارم.
(خواهرش متکا میگذارد و چادر هم میآورد)
خواهرش : بیا دراز بکش.
(سمیه دراز میکشد و خواهرش چادر را رُویش میکشد به تدریج خوابش میبرد)
خواهرش : الهام جان درباره این موضوع با هیچکس صحبت نکن حتی مامانمون.
الهام : نه آذر جان خیالتان راحت.
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(سمیه تا ساعت ۸ شب میخوابد. بیدار میشود و میرود مینشیند روی پای مادرش)
مادر : دختر قشنگ من چرا تا الان خواب بودی؟
سمیه : کمی حال نداشتم.
مادر : میخواهی ببرمت دکتر.
(آذر که سالاد شام را درست میکند)
آذر : نه مامان جان. دکتر چی؟ فقط کمی خسته ذهنی شده. از راهنمایی وارد دبیرستان شده درسهاش کمی سنگین شده به همین دلیل مغزش کُوپ کرده. مگه نه سمیه جان.
سمیه : دقیقن مامان همین طوری که آجی میگوید.
مامان : عزیزم کمکم عادت میکنید. اما یادت نرود که از امسال که اول دبیرستان شدی باید با تمرکز بیشتری درس بخونید چون غیر از امتحان این مطلب را برای کنکور هم نیاز دارید.
(سمیه روی مامانش را میبوسد)
سمیه : چَشم مامان جونم.
(کمکم آذر تدارک شام را آماده میکند و سفره را پهن میکند روی زمین، شام قورمهسبزیست)
آذر : بیاید شام بخوریم.
سمیه : بهبه چه بویی را انداختی آجی.
مامان : دست گلت درد نکند.
آذر : نوشجان.
(بعد از شام سمیه میرود در اتاقش درس بخواند مادر و آذر سفره را جمع میکنند و ظرفها را میشورند.)
مادر : سمیه را فردا از طرف مدرسه بِیار بیمارستان، بگویم یه چِکاپ بشود.
آذر : مامان چرا بزرگش میکنید؟
مامان : بزرگ چی؟ رنگش مثل گچ سفید شده.
این اَمانته دست ماست، با تو و آتنا فرق دارد اگر اتفاقی بیفتد پدربزرگش و عموهاش دست از سرمون بر نمیدارند.
آذر : باشد. چَشم.
(شب همه میخوابند نصف شب یکدفعه با جیغ سمیه بیدار میشوند، مامانش و خواهرش هَراسان به طرف اتاقش میروند. میبینند هنوز خوابه و بدنش را با دست حرکت میدهند تا بیدار شود.)
(خیلی زمان میبرد تا بیدارش کنند، بالاخره بیدار میشود)
مامان : چی شده؟
آذر : هیچی ترسیده.
(سمیه خودش را میاندازد بغل مامانش شروع به گریه کردن میکند.)
مامان : از چی ترسیده.
آذر : فیلم ترسناک دیده.
مامان : اینقدر ترسناک.
سمیه : من دیدمشون آمده بودند پیشم موقعی که خواب بودم.
مامان : چه کسی؟
آذر : گفتم که فیلم ترسناک دیده.
مامان : نه هیچوقت اینطوری نمیشد. آذر جان برو قرآن بیار میزارم بالا سرش. آب هم بیار.
سمیه : مامان تو نرو من میترسم.
مامان : نه نمیروم راحت بخواب.
(آذر با قرآن و آب وارد اتاق میشود)
مامان : بزار بالا سرش. دخترم از این آب بخور از بغلم برو راحت دراز بکش.
(تا صبح چند بار دیگه این اتفاق افتاد صبح مامانش هم سرکار نرفت، پزشک جایگزین فرستاد سمیهام مدرسه نرفت)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
مادر : دختر قشنگ من چرا تا الان خواب بودی؟
سمیه : کمی حال نداشتم.
مادر : میخواهی ببرمت دکتر.
(آذر که سالاد شام را درست میکند)
آذر : نه مامان جان. دکتر چی؟ فقط کمی خسته ذهنی شده. از راهنمایی وارد دبیرستان شده درسهاش کمی سنگین شده به همین دلیل مغزش کُوپ کرده. مگه نه سمیه جان.
سمیه : دقیقن مامان همین طوری که آجی میگوید.
مامان : عزیزم کمکم عادت میکنید. اما یادت نرود که از امسال که اول دبیرستان شدی باید با تمرکز بیشتری درس بخونید چون غیر از امتحان این مطلب را برای کنکور هم نیاز دارید.
(سمیه روی مامانش را میبوسد)
سمیه : چَشم مامان جونم.
(کمکم آذر تدارک شام را آماده میکند و سفره را پهن میکند روی زمین، شام قورمهسبزیست)
آذر : بیاید شام بخوریم.
سمیه : بهبه چه بویی را انداختی آجی.
مامان : دست گلت درد نکند.
آذر : نوشجان.
(بعد از شام سمیه میرود در اتاقش درس بخواند مادر و آذر سفره را جمع میکنند و ظرفها را میشورند.)
مادر : سمیه را فردا از طرف مدرسه بِیار بیمارستان، بگویم یه چِکاپ بشود.
آذر : مامان چرا بزرگش میکنید؟
مامان : بزرگ چی؟ رنگش مثل گچ سفید شده.
این اَمانته دست ماست، با تو و آتنا فرق دارد اگر اتفاقی بیفتد پدربزرگش و عموهاش دست از سرمون بر نمیدارند.
آذر : باشد. چَشم.
(شب همه میخوابند نصف شب یکدفعه با جیغ سمیه بیدار میشوند، مامانش و خواهرش هَراسان به طرف اتاقش میروند. میبینند هنوز خوابه و بدنش را با دست حرکت میدهند تا بیدار شود.)
(خیلی زمان میبرد تا بیدارش کنند، بالاخره بیدار میشود)
مامان : چی شده؟
آذر : هیچی ترسیده.
(سمیه خودش را میاندازد بغل مامانش شروع به گریه کردن میکند.)
مامان : از چی ترسیده.
آذر : فیلم ترسناک دیده.
مامان : اینقدر ترسناک.
سمیه : من دیدمشون آمده بودند پیشم موقعی که خواب بودم.
مامان : چه کسی؟
آذر : گفتم که فیلم ترسناک دیده.
مامان : نه هیچوقت اینطوری نمیشد. آذر جان برو قرآن بیار میزارم بالا سرش. آب هم بیار.
سمیه : مامان تو نرو من میترسم.
مامان : نه نمیروم راحت بخواب.
(آذر با قرآن و آب وارد اتاق میشود)
مامان : بزار بالا سرش. دخترم از این آب بخور از بغلم برو راحت دراز بکش.
(تا صبح چند بار دیگه این اتفاق افتاد صبح مامانش هم سرکار نرفت، پزشک جایگزین فرستاد سمیهام مدرسه نرفت)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(تا ساعت ۱۲ ظهر سمیه خوابید و مامانش هم که کل شب بیدار بود خوابیده بود.)
(وقتی بیدار شدند آذر گفت برید دوش آبگرم بگیرید تا سرحال بشوید)
(رفتند حمام و آمدند، آذر چایی را آماده کرد و آورد تا مامان و سمیه چایی را بخورند)
(آن روز تا دم غروب سپری شد، سمیه دم غروب رفت زیرزمین که سَری با موهای بلند در سقف زیرزمین دید و جیغ زد دوید بالا)
(مامانش و خواهرش دویدند به طرف حیاط، سمیه هم رسیده بود در حیاط، گفت در زیر زمین الان دیدم فقط سَرشُ.)
مامان : سّر چه کسی؟ آذر اینجا چه خبره؟
آذر : بریم بالا توضیح میدهم.
(به طرف پلهها میروند و بالا به طرف پذیرایی وارد پذیرایی میشوند، مینشیند روی مبل)
آذر : دیروز داشتیم فیلم جنگیر میدیدیم که به سکانس دعا خواندن میرسد سمیه یکدفعه جیغ میزند و تا انتهای حیاط میدود. همین.
مامان : همین. الان باید بدونم.
آذر : گفتم بیخودی نگران میشوید.
مامان : فردا بعد از مدرسه بیارش بیمارستان، تا روانپزشک بیمارستان ببیندش.
آذر : روانپزشک برای چی؟ فقط ترسیده.
مامان : من پزشکم. این موضوع فقط ترس نیست. سمیه عزیزم، دخترم فردا بعد از مدرسه با خواهرت میآید بیمارستان باشه دخترم.
سمیه : باشد مامان جون.
(شب که میشود مامان قبل خواب ۴قُل و آیهتُ الکرسی میخواند به چهار طرف سمیه و فُوت میکند رُوش. خودش هم میخوابد پیش سمیه.)
(سمیه شب را راحت میخوابد صبح آذر میبردش مدرسه. در مدرسه الهام را میبیند)
الهام : از جِنها چه خبر؟ چرا دیروز نیامدی مدرسه. به خاطر مامانت نیامدم خانه دنبالت.
سمیه : مامانم همه موضوع را فهمید. امروزم بعد از مدرسه قراره با آجی بریم بیمارستان تا روانپزشک مرا ببیند.
الهام : روانپزشک؟
سمیه : همان شب دوباره حالم بد شد تا صبح و دیروز غروب. دیشبم با ۴قُل و آیهتُالکرسی خوابیدم.
(ظهر میشود زنگ مدرسه میخورد و آذر جلوی در منتظر سمیهست. سمیه میآید جلوی در و با خواهرش میروند طرف بیمارستان.
زمانی که میرسند، میگویند خانم دکتر گرجی را پذیرش صدا بزند. مامان سمیه را میبرد به اتاق روانپزشک.)
روانپزشک : خانم گرجی بهترست من با سمیه جان تنها باشم.
مامان : بله. حتمن.
روانپزشک : خب سمیه جان از اول موضوع را تعریف کنید.
(سمیه شروع به تعریف کردن میکند)
روان پزشک : باشد من با خانم دکتر گرجی صحبت میکنم. عزیزم میتوانید برید. مراقب خودت باش.
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
(وقتی بیدار شدند آذر گفت برید دوش آبگرم بگیرید تا سرحال بشوید)
(رفتند حمام و آمدند، آذر چایی را آماده کرد و آورد تا مامان و سمیه چایی را بخورند)
(آن روز تا دم غروب سپری شد، سمیه دم غروب رفت زیرزمین که سَری با موهای بلند در سقف زیرزمین دید و جیغ زد دوید بالا)
(مامانش و خواهرش دویدند به طرف حیاط، سمیه هم رسیده بود در حیاط، گفت در زیر زمین الان دیدم فقط سَرشُ.)
مامان : سّر چه کسی؟ آذر اینجا چه خبره؟
آذر : بریم بالا توضیح میدهم.
(به طرف پلهها میروند و بالا به طرف پذیرایی وارد پذیرایی میشوند، مینشیند روی مبل)
آذر : دیروز داشتیم فیلم جنگیر میدیدیم که به سکانس دعا خواندن میرسد سمیه یکدفعه جیغ میزند و تا انتهای حیاط میدود. همین.
مامان : همین. الان باید بدونم.
آذر : گفتم بیخودی نگران میشوید.
مامان : فردا بعد از مدرسه بیارش بیمارستان، تا روانپزشک بیمارستان ببیندش.
آذر : روانپزشک برای چی؟ فقط ترسیده.
مامان : من پزشکم. این موضوع فقط ترس نیست. سمیه عزیزم، دخترم فردا بعد از مدرسه با خواهرت میآید بیمارستان باشه دخترم.
سمیه : باشد مامان جون.
(شب که میشود مامان قبل خواب ۴قُل و آیهتُ الکرسی میخواند به چهار طرف سمیه و فُوت میکند رُوش. خودش هم میخوابد پیش سمیه.)
(سمیه شب را راحت میخوابد صبح آذر میبردش مدرسه. در مدرسه الهام را میبیند)
الهام : از جِنها چه خبر؟ چرا دیروز نیامدی مدرسه. به خاطر مامانت نیامدم خانه دنبالت.
سمیه : مامانم همه موضوع را فهمید. امروزم بعد از مدرسه قراره با آجی بریم بیمارستان تا روانپزشک مرا ببیند.
الهام : روانپزشک؟
سمیه : همان شب دوباره حالم بد شد تا صبح و دیروز غروب. دیشبم با ۴قُل و آیهتُالکرسی خوابیدم.
(ظهر میشود زنگ مدرسه میخورد و آذر جلوی در منتظر سمیهست. سمیه میآید جلوی در و با خواهرش میروند طرف بیمارستان.
زمانی که میرسند، میگویند خانم دکتر گرجی را پذیرش صدا بزند. مامان سمیه را میبرد به اتاق روانپزشک.)
روانپزشک : خانم گرجی بهترست من با سمیه جان تنها باشم.
مامان : بله. حتمن.
روانپزشک : خب سمیه جان از اول موضوع را تعریف کنید.
(سمیه شروع به تعریف کردن میکند)
روان پزشک : باشد من با خانم دکتر گرجی صحبت میکنم. عزیزم میتوانید برید. مراقب خودت باش.
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
روانپزشک : خانم گرجی به نظرم دختر شما دچار توهم یا بیماری روانی نشده.
نمیدونم چطوری خدمتتون توضیح بدم. مسئلهای که میخام بگویم خیلی نادر است، یک در هزار امکان دارد اتفاق بیفتد.
مامان : تلاشم میکنم برای درک مَطالب شما بزرگوار.
روان پزشک : خواهش میکنم. نفرماید.
در این جهان هر سطحی که انسانها، حیوانات و موجودات دیگر وجود دارند، شامل فرکانس آن سطح میشود.
فردی که به فرکانس سطح موجودات دیگه نزدیک میشود یا رَد میکند آن فرکانس را میتواند ببیند، بشنود، حس کند، حتی لمس کند.
مامان : شما میفرماید برای سمیه چنین اتفاقی افتاده.
روانپزشک : بله. بعضی از افراد این آگاهی را از طریق عبادت بدست میآورند، گاهی هم مثل سمیه یک اتفاق باعث میشود، این آگاهی بوجود بیاید.
شما حتمن باید خیلی واضح این مطلب را برایش توضیح دهید.
بگوید با هیچ شخص دیگهای صحبتی در این زمینه نداشته باشد.
مامان : بله. حتمن. اما سمیه گنجایش این مطلب را ندارد.
دائم دچار ترس و بیقراری میشود.
روانپزشک : طی جلساتی باهاش کار میکنم، که ترسش برطرف بشود.
مامان : واقعن نمیدونم چطوری تشکر کنم. اما در خاب اذیتش میکنند. این موضوع چطوری باید حل شود؟
روانپزشک : بزارید من پیگیری کنم. خدمتتون خبر میدهم.
مامان : من از شما ممنونم.
(مامان از اتاق روانپزشک میرود بیرون و به طرف سمیه میرود. همراه سمیه و آذر میروند به سمت خانه)
(زمانی که میرسند به خانه، آذر میرود آشپزخانه چایی آماده کند. هر ۳ مینشیند در پذیرایی، مامان تمام حرفهای روانپزشک را به سمیه و آذر میگوید)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
نمیدونم چطوری خدمتتون توضیح بدم. مسئلهای که میخام بگویم خیلی نادر است، یک در هزار امکان دارد اتفاق بیفتد.
مامان : تلاشم میکنم برای درک مَطالب شما بزرگوار.
روان پزشک : خواهش میکنم. نفرماید.
در این جهان هر سطحی که انسانها، حیوانات و موجودات دیگر وجود دارند، شامل فرکانس آن سطح میشود.
فردی که به فرکانس سطح موجودات دیگه نزدیک میشود یا رَد میکند آن فرکانس را میتواند ببیند، بشنود، حس کند، حتی لمس کند.
مامان : شما میفرماید برای سمیه چنین اتفاقی افتاده.
روانپزشک : بله. بعضی از افراد این آگاهی را از طریق عبادت بدست میآورند، گاهی هم مثل سمیه یک اتفاق باعث میشود، این آگاهی بوجود بیاید.
شما حتمن باید خیلی واضح این مطلب را برایش توضیح دهید.
بگوید با هیچ شخص دیگهای صحبتی در این زمینه نداشته باشد.
مامان : بله. حتمن. اما سمیه گنجایش این مطلب را ندارد.
دائم دچار ترس و بیقراری میشود.
روانپزشک : طی جلساتی باهاش کار میکنم، که ترسش برطرف بشود.
مامان : واقعن نمیدونم چطوری تشکر کنم. اما در خاب اذیتش میکنند. این موضوع چطوری باید حل شود؟
روانپزشک : بزارید من پیگیری کنم. خدمتتون خبر میدهم.
مامان : من از شما ممنونم.
(مامان از اتاق روانپزشک میرود بیرون و به طرف سمیه میرود. همراه سمیه و آذر میروند به سمت خانه)
(زمانی که میرسند به خانه، آذر میرود آشپزخانه چایی آماده کند. هر ۳ مینشیند در پذیرایی، مامان تمام حرفهای روانپزشک را به سمیه و آذر میگوید)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
سمیه : برای زمانی که اذیت میشوم چه راهکاری گفتند؟
مامان : فعلن مطلبی نگفتند، تا پرسوجُو کنند.
شبها همان دعاهایی که خودم میخاندم، را میخانم. خودمم پیشت میخابم.
سمیه : باشد مامان جون.
آذر : بهتره به الهام در مورد صحبتهای روانپزشک مطلبی نگویی.
سمیه : باشد آجی جونم.
( سمیه فردا صبح در مدرسه الهام را دید)
الهام : روانپزشک چی گفت؟
سمیه : حرف خاصی نزد. گفت جلسه برگزار میکند برای رفع ترسهای من از اَجنه.(با خنده میگوید)
الهام : یعنی تو تا آخر عمرت اَجنه میبینی؟
سمیه : با انواع مختلف.(قَشقَش میخندد)
الهام : نمیشود کاری کنی منم ببینم؟
سمیه : دیوونه.
الهام : جدی میگویم.
سمیه : بابا موضوع منم اتفاقی اتفاق افتاد حالا برای تو میخام چی کار کنم. حالت خوبه؟ تب نداری؟
الهام : نه ندارم. خوبم.
سمیه : خب دیگه بریم سر کلاس.
(میروند سر کلاس تا ظهر که آذر میآد دنبالشون. زمانی که میرسند خانه)
آذر : حرفی که به الهام نگفتی؟
سمیه : نه. فقط گفتم قراره جلسه بِزارد که موقع دیدنشون نترسم. همین گفتم.
آذر : خب چی گفت؟
سمیه : دیوونه شده.
آذر : برای چی؟
سمیه : میگوید کاری کنم او هم ببیند.
آذر : چی؟ واقعن دیوونه شده. تو چی گفتی؟
سمیه : گفتم من که دست خودم نیست، اتفاقی این اتفاق افتاده.
آذر : بهتره اگه چیزیی دیدی یا اتفاقی افتاد دیگه براش تعریف نکنی تا کمکم یادش برود.
سمیه : باشد آجی جونم.
.
(سمیه جلسات ملاقات با روانپزشک را شروع میکند که موقع دیدن موجودات نادیدنی نترسد)
(سمیه هر روز غروب زمانی که خورشید غروب میکند میرود حیاط تا باغچه را آب بدهد زمان طولانی در حیاط مشغول آب دادن به باغچهست که ناگهان ۲ پرنده خیلی بزرگ روی تختی که جلوی تراس پذیرایی بود نشستند، بزرگی به هیبت دایناسورها بالهای فوقالعاده بزرگ و سَرهایی بزرگ که آدمی را میتوانستند قُورت بدهند پاهایی بلند شبیه پاهای عقاب با چنگالهای بلند)
ادامه دارد.....
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
مامان : فعلن مطلبی نگفتند، تا پرسوجُو کنند.
شبها همان دعاهایی که خودم میخاندم، را میخانم. خودمم پیشت میخابم.
سمیه : باشد مامان جون.
آذر : بهتره به الهام در مورد صحبتهای روانپزشک مطلبی نگویی.
سمیه : باشد آجی جونم.
( سمیه فردا صبح در مدرسه الهام را دید)
الهام : روانپزشک چی گفت؟
سمیه : حرف خاصی نزد. گفت جلسه برگزار میکند برای رفع ترسهای من از اَجنه.(با خنده میگوید)
الهام : یعنی تو تا آخر عمرت اَجنه میبینی؟
سمیه : با انواع مختلف.(قَشقَش میخندد)
الهام : نمیشود کاری کنی منم ببینم؟
سمیه : دیوونه.
الهام : جدی میگویم.
سمیه : بابا موضوع منم اتفاقی اتفاق افتاد حالا برای تو میخام چی کار کنم. حالت خوبه؟ تب نداری؟
الهام : نه ندارم. خوبم.
سمیه : خب دیگه بریم سر کلاس.
(میروند سر کلاس تا ظهر که آذر میآد دنبالشون. زمانی که میرسند خانه)
آذر : حرفی که به الهام نگفتی؟
سمیه : نه. فقط گفتم قراره جلسه بِزارد که موقع دیدنشون نترسم. همین گفتم.
آذر : خب چی گفت؟
سمیه : دیوونه شده.
آذر : برای چی؟
سمیه : میگوید کاری کنم او هم ببیند.
آذر : چی؟ واقعن دیوونه شده. تو چی گفتی؟
سمیه : گفتم من که دست خودم نیست، اتفاقی این اتفاق افتاده.
آذر : بهتره اگه چیزیی دیدی یا اتفاقی افتاد دیگه براش تعریف نکنی تا کمکم یادش برود.
سمیه : باشد آجی جونم.
.
(سمیه جلسات ملاقات با روانپزشک را شروع میکند که موقع دیدن موجودات نادیدنی نترسد)
(سمیه هر روز غروب زمانی که خورشید غروب میکند میرود حیاط تا باغچه را آب بدهد زمان طولانی در حیاط مشغول آب دادن به باغچهست که ناگهان ۲ پرنده خیلی بزرگ روی تختی که جلوی تراس پذیرایی بود نشستند، بزرگی به هیبت دایناسورها بالهای فوقالعاده بزرگ و سَرهایی بزرگ که آدمی را میتوانستند قُورت بدهند پاهایی بلند شبیه پاهای عقاب با چنگالهای بلند)
ادامه دارد.....
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
ستاره
1)ستاره تو تنها چراغ خواب نَسوختنی هستی.
2) ستاره فقط تو بدون قصد و غرض چِشمک میزنی.
3) فقط ستارهها کنار هم بدون چَشمداشت شب تا صبح بیدارند.
4) فقط ستارهها بر نیروی جاذبه غَلبه دارند.
5) ستاره فقط تو راه داری آن هم راه شیری.
6) ستاره آن قدر بزرگی که علم ستارهشناسی برایت گذاشتند.
7) در راهشیری فقط دائم ستاره متولد میشود.
8) زادووَلد ستارهها در راهشیری سرعتش از زادووَلد آدمها فُزونیتره.
9) ستارهها برای زادووَلد ۹ ماه صبر نمیکنند.
10) ستارهها در زمان بارداری ویار ندارند.
11) ستارهها برای زاییدن درد نمیکشند.
12) ستارهها همیشه طبیعی میزایند و هیچوقت سِزاریان نمیکنند.
13) بچه ستاره هیچوقت مدرسه نمیرود.
14) بچه ستاره از اول دکتری دارد.
15) ستارهها متحدترین موجودات هستند، ۷تایی دُباصغر را تشکیل میدهند.
16) دُباصغر و اکبر هیچوقت سر بزرگ و کوچکی دعوا نمیکنند.
17) ستارهها همیشه نشستهاند. نمیدانم چطور خسته نمیشوند.
18) ستارهها همیشه در سکوت در حال مراقبه هستند فقط تکنیکشان را نمیدانم.
19) تکنیک مراقبه ویپاسانا سکوته خب حتمن تکنیکشان ویپاساناست.
20) این همه ستاره ویپاسانایی در آسمان داریم در زمین ایران مراقبهگرهای این تکنیک را میگیرند.
21) اما ستارهها فاصلهشان زیاده کسی نمیتواند دستگیرشان کنند.
22) ستارهها بدون استرس پارتی میگیرند.
23) خورشید خانم هم ستارهست.
24) اسم همه ستارهها رومی، اروپایی، عربیست یهدونه اسم ایرانی پیدا نکردم.
25) ستارهها شُوُرِ ذاتی بالایی دارند شمالی، جنوبی، قطبی.
26) ستارهها راه آسمان را به ما نشان میدهند، کاش روی زمین بودند راه زندگی را نشان میدادند.
27) ستارهها صرفجویی برق شاملشان نمیشود.
28) ستارهها کارکردنشان نیاز به نفت، بنزین، گازوُئیل، دوگانهسوز، گاز ندارند.
29) فقط چشمان بچهها مثل ستارهها چِشمک میزند.
30) بچهها در وجودشان سکون و سکوت ستارهها را دارند.
31) ستارهها در شبمهتاب آواز شبمهتاب را میخانند.
32) شعر امشب در سر شُوری دارم را ستارهها گفتند.
33) ماه هر چقدر ماه باشد به پای سُوسُوزدن ستاره نمیرسد.
34) ستاره اگر در دریا بیفتد دریا مُوجش را به آسمان میرساند تا ستاره دوباره بنشیند سَر جایش.
35) چهره ماه در حوض میافتد اما ستاره از هر جا به تو چِشمک میزند.
36) دروغگو چَشمانش دِگر سُوی ستارهای ندارد.
37) شب به بودن ماه نمینازد به نور ستارگانش مینازد.
38) کاش روح آدمها ستارهای میشد.
39) کاش آدمها احساس ستارهای داشتند.
40) کاش آدمها قلب ستارهای داشتند.
41) کاش آدمها لبخند ستارهای داشتند.
42) کاش آدمها نگاه ستارهای داشتند.
43) کاش آدمها عاطفه ستارهای داشتند.
44) کاش آدمها کلام ستارهای داشتند. زمین ستارهای، ستاره باران میشد.
50) زمانی که باران میآید ستاره گریه میکند تا اَشکش دیده نشود.
51) مشتی ستاره میخواهم برای وجودم.
52) ستارهها در مرگ مثل ما تبدیل میشوند.
53) ستارهها در مرگشان حلوا و کباب نمیدهند.
55) ستارهها به هنگامه مرگ عزیز نمیشوند همیشه با هم در سکون و سکوتاند.
مریمبانوصنعتی
#شعر
@Speechoff
1)ستاره تو تنها چراغ خواب نَسوختنی هستی.
2) ستاره فقط تو بدون قصد و غرض چِشمک میزنی.
3) فقط ستارهها کنار هم بدون چَشمداشت شب تا صبح بیدارند.
4) فقط ستارهها بر نیروی جاذبه غَلبه دارند.
5) ستاره فقط تو راه داری آن هم راه شیری.
6) ستاره آن قدر بزرگی که علم ستارهشناسی برایت گذاشتند.
7) در راهشیری فقط دائم ستاره متولد میشود.
8) زادووَلد ستارهها در راهشیری سرعتش از زادووَلد آدمها فُزونیتره.
9) ستارهها برای زادووَلد ۹ ماه صبر نمیکنند.
10) ستارهها در زمان بارداری ویار ندارند.
11) ستارهها برای زاییدن درد نمیکشند.
12) ستارهها همیشه طبیعی میزایند و هیچوقت سِزاریان نمیکنند.
13) بچه ستاره هیچوقت مدرسه نمیرود.
14) بچه ستاره از اول دکتری دارد.
15) ستارهها متحدترین موجودات هستند، ۷تایی دُباصغر را تشکیل میدهند.
16) دُباصغر و اکبر هیچوقت سر بزرگ و کوچکی دعوا نمیکنند.
17) ستارهها همیشه نشستهاند. نمیدانم چطور خسته نمیشوند.
18) ستارهها همیشه در سکوت در حال مراقبه هستند فقط تکنیکشان را نمیدانم.
19) تکنیک مراقبه ویپاسانا سکوته خب حتمن تکنیکشان ویپاساناست.
20) این همه ستاره ویپاسانایی در آسمان داریم در زمین ایران مراقبهگرهای این تکنیک را میگیرند.
21) اما ستارهها فاصلهشان زیاده کسی نمیتواند دستگیرشان کنند.
22) ستارهها بدون استرس پارتی میگیرند.
23) خورشید خانم هم ستارهست.
24) اسم همه ستارهها رومی، اروپایی، عربیست یهدونه اسم ایرانی پیدا نکردم.
25) ستارهها شُوُرِ ذاتی بالایی دارند شمالی، جنوبی، قطبی.
26) ستارهها راه آسمان را به ما نشان میدهند، کاش روی زمین بودند راه زندگی را نشان میدادند.
27) ستارهها صرفجویی برق شاملشان نمیشود.
28) ستارهها کارکردنشان نیاز به نفت، بنزین، گازوُئیل، دوگانهسوز، گاز ندارند.
29) فقط چشمان بچهها مثل ستارهها چِشمک میزند.
30) بچهها در وجودشان سکون و سکوت ستارهها را دارند.
31) ستارهها در شبمهتاب آواز شبمهتاب را میخانند.
32) شعر امشب در سر شُوری دارم را ستارهها گفتند.
33) ماه هر چقدر ماه باشد به پای سُوسُوزدن ستاره نمیرسد.
34) ستاره اگر در دریا بیفتد دریا مُوجش را به آسمان میرساند تا ستاره دوباره بنشیند سَر جایش.
35) چهره ماه در حوض میافتد اما ستاره از هر جا به تو چِشمک میزند.
36) دروغگو چَشمانش دِگر سُوی ستارهای ندارد.
37) شب به بودن ماه نمینازد به نور ستارگانش مینازد.
38) کاش روح آدمها ستارهای میشد.
39) کاش آدمها احساس ستارهای داشتند.
40) کاش آدمها قلب ستارهای داشتند.
41) کاش آدمها لبخند ستارهای داشتند.
42) کاش آدمها نگاه ستارهای داشتند.
43) کاش آدمها عاطفه ستارهای داشتند.
44) کاش آدمها کلام ستارهای داشتند. زمین ستارهای، ستاره باران میشد.
50) زمانی که باران میآید ستاره گریه میکند تا اَشکش دیده نشود.
51) مشتی ستاره میخواهم برای وجودم.
52) ستارهها در مرگ مثل ما تبدیل میشوند.
53) ستارهها در مرگشان حلوا و کباب نمیدهند.
55) ستارهها به هنگامه مرگ عزیز نمیشوند همیشه با هم در سکون و سکوتاند.
مریمبانوصنعتی
#شعر
@Speechoff
❤1
(سمیه یکدفعه حس میکند پشتش چیزییست. برمیگردد زمانی که میبیند اول از ترس آب گلویش را قُورت میدهد، در حالی که ضربان قَلبش تندتند میزد، تمام جُراَتش را جمع کرد تا جیغ نزند)
(گویی آنها منتظر بودند تا سمیه آرامتر بشود و شروع به صحبت کنند)
پرندهها : ما آمدیم تو را به سرزمین خودمان ببریم.
سمیه : سرزمین خودتان؟ چی کار کنم؟( با حالت ترس)
پرندهها : شما به درد این سرزمین نمیخورید.
سمیه : مامان و خواهرم چی؟
پرندهها : آنها همینجا زندگی میکنند.
سمیه : خب بیام دیگه نمیتوانم برگردم؟
پرندهها : نه. نمیتوانی.
سمیه : خب از همینجا هر کاری دارید بگوید انجام میدهم.
پرندهها : نمیشود. آنجا به پادشاه ما خدمت میکنید.
سمیه : خب من از اینجا خدمت میکنم.
پرندهها : امشب در خاب میآیم، میبریمت نزد پادشاه، در خاب میتوانی بیایی برگردی.
سمیه : باشد.
پرندهها : شب زود بهخاب که زودتر به مرحله عمیق شدن برسی. قبل از اذان صبح باید برگردی.
سمیه : باشد.
(سمیه صورت و پاهایش را با آب خنک میشُورد و آب فراوان میخورد.)
(سمیه شیرآب را میبند و میرود داخل خانه)
مامان : چرا اینقدر صورتت سرخ شده، الان که آفتاب نیست.
سمیه : چطوری بگویم.
(سمیه تمام اتفاقات را تعریف میکند به مامان و خواهرش)
(شب میخابد قبل از خاب مادرش دوباره همان دعاها را میخاند. خودش کنار سمیه میخابد)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
(گویی آنها منتظر بودند تا سمیه آرامتر بشود و شروع به صحبت کنند)
پرندهها : ما آمدیم تو را به سرزمین خودمان ببریم.
سمیه : سرزمین خودتان؟ چی کار کنم؟( با حالت ترس)
پرندهها : شما به درد این سرزمین نمیخورید.
سمیه : مامان و خواهرم چی؟
پرندهها : آنها همینجا زندگی میکنند.
سمیه : خب بیام دیگه نمیتوانم برگردم؟
پرندهها : نه. نمیتوانی.
سمیه : خب از همینجا هر کاری دارید بگوید انجام میدهم.
پرندهها : نمیشود. آنجا به پادشاه ما خدمت میکنید.
سمیه : خب من از اینجا خدمت میکنم.
پرندهها : امشب در خاب میآیم، میبریمت نزد پادشاه، در خاب میتوانی بیایی برگردی.
سمیه : باشد.
پرندهها : شب زود بهخاب که زودتر به مرحله عمیق شدن برسی. قبل از اذان صبح باید برگردی.
سمیه : باشد.
(سمیه صورت و پاهایش را با آب خنک میشُورد و آب فراوان میخورد.)
(سمیه شیرآب را میبند و میرود داخل خانه)
مامان : چرا اینقدر صورتت سرخ شده، الان که آفتاب نیست.
سمیه : چطوری بگویم.
(سمیه تمام اتفاقات را تعریف میکند به مامان و خواهرش)
(شب میخابد قبل از خاب مادرش دوباره همان دعاها را میخاند. خودش کنار سمیه میخابد)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(زمانی که سمیه به خاب عمیق میرسد در خاب پرندهها میآیند و سمیه را میبرند به سرزمین خودشان. سمیه از دیدن سرزمین آنها تعجب میکند)
سمیه : شما کجای زمین ساکن هستید؟
پرندهها : ما در زمین نیستیم. در طبقهای از آسمان قرار داریم، اما هنوز به طبقه اول از ۷ آسمان نرسیدیم.
(زمانی که میرسند، شروع به راه رفتن میکنند)
(آنها راه طولانی را راه میروند تا به قصری باشکوه میرسند. وارد قصر میشوند. به جایگاه پادشاه میرسند.)
پرندهها : تعظیم کنید.
(سمیه تعظیم میکند. صورت پادشاه را کامل نمیبیند. بیشتر انگشتر آن را میبیند. انگشتری با درخشش سرخ و هیبتی بلند و ۴شانه که رَدایی سفید بر تن دارد. هیبتش شبیه به آدمهاست. اما قدرت بدنی او از آدمها بیشتر به نظر میرسد.)
سمیه : شما پادشاه چه افرادی هستید؟
پادشاه : من پادشاه اَجنه نیکسرشتام.
سمیه : نیکسرشت؟ بد سرشتام داریم؟
پادشاه : بله. همانهایی که شما را اذیت میکنند از خاندان من نیستند. ما با آنها در جنگایم.
سمیه : چرا خاستید من به دنیای شما بیایم؟
پادشاه : شما جنستان نورست. در جنگها نور شما میتواند به ما کمک بزرگی کند.
سمیه : نور؟ منم مثل بقیه آدمهاام.
پادشاه : نه. شما خیلی فرق دارید. خیلی از درون خودتان یا همان روحتان خبر ندارید.
چقدر بزرگست و چه خاصیتی دارد.
شما میتوانید به مرحلهای برسید که بعد از مرگ در یکی از آسمانها ساکن شوید. چهبسا خود آسمان ۷م.
سمیه : اما من میدانم که آسمان ۷اُم متعلق به چه فردیست.
پادشاه : بله. اما شما نیز میتوانید. با ماندن در زمین فقط روحت را در آلودگی قرار میدهید.
اما نزد من آلودگی وجود ندارد.
سمیه : خب من نمیتوانم مادر و خواهرم رها کنم.
پادشاه : میتوانی تا مدتی فکر کنید.
سمیه : نه. مُطمئنم.
پادشاه : باشد. میتوانید ببریدش. مراقب خودت باش. روح تو خاصست.
سمیه : باشد. یادم نگه میدارم.
(سمیه با پرندها از همان راهی که رفته بودند برمیگردند تا به جای خودش در خاب برگردد.
پرندهها در راه بازگشت به سمیه میگویند اگر زمانی نیاز بود ما را ببینی، فقط کافیست از عمق وجودت ما را در سکوت صدا بزنی)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
سمیه : شما کجای زمین ساکن هستید؟
پرندهها : ما در زمین نیستیم. در طبقهای از آسمان قرار داریم، اما هنوز به طبقه اول از ۷ آسمان نرسیدیم.
(زمانی که میرسند، شروع به راه رفتن میکنند)
(آنها راه طولانی را راه میروند تا به قصری باشکوه میرسند. وارد قصر میشوند. به جایگاه پادشاه میرسند.)
پرندهها : تعظیم کنید.
(سمیه تعظیم میکند. صورت پادشاه را کامل نمیبیند. بیشتر انگشتر آن را میبیند. انگشتری با درخشش سرخ و هیبتی بلند و ۴شانه که رَدایی سفید بر تن دارد. هیبتش شبیه به آدمهاست. اما قدرت بدنی او از آدمها بیشتر به نظر میرسد.)
سمیه : شما پادشاه چه افرادی هستید؟
پادشاه : من پادشاه اَجنه نیکسرشتام.
سمیه : نیکسرشت؟ بد سرشتام داریم؟
پادشاه : بله. همانهایی که شما را اذیت میکنند از خاندان من نیستند. ما با آنها در جنگایم.
سمیه : چرا خاستید من به دنیای شما بیایم؟
پادشاه : شما جنستان نورست. در جنگها نور شما میتواند به ما کمک بزرگی کند.
سمیه : نور؟ منم مثل بقیه آدمهاام.
پادشاه : نه. شما خیلی فرق دارید. خیلی از درون خودتان یا همان روحتان خبر ندارید.
چقدر بزرگست و چه خاصیتی دارد.
شما میتوانید به مرحلهای برسید که بعد از مرگ در یکی از آسمانها ساکن شوید. چهبسا خود آسمان ۷م.
سمیه : اما من میدانم که آسمان ۷اُم متعلق به چه فردیست.
پادشاه : بله. اما شما نیز میتوانید. با ماندن در زمین فقط روحت را در آلودگی قرار میدهید.
اما نزد من آلودگی وجود ندارد.
سمیه : خب من نمیتوانم مادر و خواهرم رها کنم.
پادشاه : میتوانی تا مدتی فکر کنید.
سمیه : نه. مُطمئنم.
پادشاه : باشد. میتوانید ببریدش. مراقب خودت باش. روح تو خاصست.
سمیه : باشد. یادم نگه میدارم.
(سمیه با پرندها از همان راهی که رفته بودند برمیگردند تا به جای خودش در خاب برگردد.
پرندهها در راه بازگشت به سمیه میگویند اگر زمانی نیاز بود ما را ببینی، فقط کافیست از عمق وجودت ما را در سکوت صدا بزنی)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(سمیه به خاب برمیگردد و بعد از لحظهای بیدار میشود، مامان با بیدار شدن سمیه بیدار میشود )
مامان : چی شده دخترم. خوبی؟
سمیه : آره خوبم. فقط خیلی گرسنهام.
مامان : تا تو دستهات بشوری من غذا را گرم میکنم.
سمیه : باشد مامان جون.
(مامان غذا را میآورد. سمیه غذا را میخورد دوباره میرود به سمت جایش)
سمیه : مامان جون میشود امروز مدرسه نروم؟
مامان : چرا؟
سمیه : خستهام.
مامان : باشد عزیزم.
سمیه : میرم بهخابم.
مامان : صبر کن قبل خاب دعاها را برایت بخانم.
سمیه : باشد مامان جون.
(سمیه میماند تا مادرش بیاید و دعاها را بخاند.
مامان که دعاها را خاند به خابی عمیق میرود)
(سمیه تا نزدیک ظهر میخابد. با صدای آیفون بیدار میشود)
(الهام وارد خانه میشود سراِغ سمیه را میگیرد. مامان میگوید در حال بیدار شدنست)
الهام : سمیه کجایی.
سمیه : دارم میآم.( از دور صدا میآید)
(سمیه به الهام میرسد)
سمیه : ناهار دعوتی اینجا؟
الهام : نه. صبح نیامدی مدرسه نگرانت شدم.
سمیه : هیچی خسته بودم. به مامان گفتم موافقت کرد.
الهام : چرا خسته بودی؟
سمیه : خب خستگی دلیل میخاد؟
الهام : بله که دلیل میخاد. شب نخابیدی؟
سمیه : چرا خابیدم. چقدر سینجین میکنی.
الهام : خب میخام بدونم. اُجنه نیامد؟
سمیه : ایبابا. بیخیال.
(آذر الهام را ناهار نگه میدارد، تا عصری میماند و میرود خانه خودشان)
آذر : سمیه جان وقتی نمیخای بگویی، طوری بگو که ناراحت نشود.
سمیه : باشد آجی جونم.
(آن سال این موضوع مصادف میشود با ماه محرم. شبها که صدای عزاداری از سَر کوچه میآمد سمیه با شنیدن صدا حالش بد میشد.
شروع به گریه کردن و بعدش غَش میافتاد)
(مامان این موضوع را دید)
مامان : من صلاح نمیدانم امسال تاسوعا و عاشورا بریم بیرون. اگر حالت بد بشود در خیابان کاری نمیشود کرد.
سمیه : امسال نمیریم خانه خاله؟
مامان : نه.
سمیه : قُل میدهم اتفاقی نیفتد.
مامان : تو تعیین کننده نیستی. حرف گوش کن.
سمیه : باشد مامان جونم.
(صبح روز تاسوعا، سمیه از خاب که بیدار میشود، لشگریان را در حال جنگ میبیند گروه پادشاه با گروه بد سرشت را)
(سمیه همین طور شروع به داد زدن میکند، گاهی گریه، گاهی بلند میشود مثل مربی فوتبال از کنار زمین حرفهایی را میگوید)
آذر : انگار دارد مسئلهای را میبیند.
مامان : با این وضعیت میخاست خانه خاله هم برود. خدا به دادمان برسد.
(زمانی به این موضوع میگذرد و یکدفعه غَش میکند.
مامان و آذر شروع به آب پاشید با سَر انگشت میکنند و آب قند میدهند بهش. بههوش میآید اما بعد از مدتی به خاب میرود که مامان برایش همان دعاها را میخاند)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
مامان : چی شده دخترم. خوبی؟
سمیه : آره خوبم. فقط خیلی گرسنهام.
مامان : تا تو دستهات بشوری من غذا را گرم میکنم.
سمیه : باشد مامان جون.
(مامان غذا را میآورد. سمیه غذا را میخورد دوباره میرود به سمت جایش)
سمیه : مامان جون میشود امروز مدرسه نروم؟
مامان : چرا؟
سمیه : خستهام.
مامان : باشد عزیزم.
سمیه : میرم بهخابم.
مامان : صبر کن قبل خاب دعاها را برایت بخانم.
سمیه : باشد مامان جون.
(سمیه میماند تا مادرش بیاید و دعاها را بخاند.
مامان که دعاها را خاند به خابی عمیق میرود)
(سمیه تا نزدیک ظهر میخابد. با صدای آیفون بیدار میشود)
(الهام وارد خانه میشود سراِغ سمیه را میگیرد. مامان میگوید در حال بیدار شدنست)
الهام : سمیه کجایی.
سمیه : دارم میآم.( از دور صدا میآید)
(سمیه به الهام میرسد)
سمیه : ناهار دعوتی اینجا؟
الهام : نه. صبح نیامدی مدرسه نگرانت شدم.
سمیه : هیچی خسته بودم. به مامان گفتم موافقت کرد.
الهام : چرا خسته بودی؟
سمیه : خب خستگی دلیل میخاد؟
الهام : بله که دلیل میخاد. شب نخابیدی؟
سمیه : چرا خابیدم. چقدر سینجین میکنی.
الهام : خب میخام بدونم. اُجنه نیامد؟
سمیه : ایبابا. بیخیال.
(آذر الهام را ناهار نگه میدارد، تا عصری میماند و میرود خانه خودشان)
آذر : سمیه جان وقتی نمیخای بگویی، طوری بگو که ناراحت نشود.
سمیه : باشد آجی جونم.
(آن سال این موضوع مصادف میشود با ماه محرم. شبها که صدای عزاداری از سَر کوچه میآمد سمیه با شنیدن صدا حالش بد میشد.
شروع به گریه کردن و بعدش غَش میافتاد)
(مامان این موضوع را دید)
مامان : من صلاح نمیدانم امسال تاسوعا و عاشورا بریم بیرون. اگر حالت بد بشود در خیابان کاری نمیشود کرد.
سمیه : امسال نمیریم خانه خاله؟
مامان : نه.
سمیه : قُل میدهم اتفاقی نیفتد.
مامان : تو تعیین کننده نیستی. حرف گوش کن.
سمیه : باشد مامان جونم.
(صبح روز تاسوعا، سمیه از خاب که بیدار میشود، لشگریان را در حال جنگ میبیند گروه پادشاه با گروه بد سرشت را)
(سمیه همین طور شروع به داد زدن میکند، گاهی گریه، گاهی بلند میشود مثل مربی فوتبال از کنار زمین حرفهایی را میگوید)
آذر : انگار دارد مسئلهای را میبیند.
مامان : با این وضعیت میخاست خانه خاله هم برود. خدا به دادمان برسد.
(زمانی به این موضوع میگذرد و یکدفعه غَش میکند.
مامان و آذر شروع به آب پاشید با سَر انگشت میکنند و آب قند میدهند بهش. بههوش میآید اما بعد از مدتی به خاب میرود که مامان برایش همان دعاها را میخاند)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(زمانی که از خاب بلند میشود، دیگه دمغروب شده بود)
سمیه : مامان خانه خاله که نرفتیم. فردا صبح زود بریم دسته؟
مامان : نه. امروز را ندیدی چطوری شدی؟
سمیه : امروز فقط این شکلی شد. فردا اتفاقی نمیافتد.
مامان : نه. از داخل خانه صدای بیرون گوش کن.
سمیه : باشد مامان جونم.
(روز عاشورا را میمانند خانه و از بیرون صدا را گوش میدهند)
(روز سوم امام حسین(ع) سمیه کلاس داشت که عصر از کلاس نقاشی به همراه آذر داشت میآمد خانه که طبق معمول میرود پارچههای عَلم امام حسین(ع) را ببوسد. یکدفعه عَلم برمیگردد به طرفش که همه میریزند و نمیزارند عَلم بیفتد ولی تا نزدیک زمین میآید. همان لحظه یه گوسفند میآورند و قربانی میکنند. سمیه از ترس قَلبش درد گرفته بود. مدتی از شدت درد مینشینند کنار خیابان مردم برایش آب طلا میدهند تا بخورد.)
(۲ ساعتی میگذرد حال سمیه و آذر بهتر میشود که به سمت خانه حرکت میکنند.)
آذر : عَلم که ثابت بود. تو پارچهاش را کشیدی که افتاد؟ حتی اگر پارچهاش را کشیده باشی باز هم عَلم به آن سنگینی که نمیافتد.
سمیه : من دیدم که آنها عَلم را هُول دادند طرف من.
آذر : تو که گفتی خوباند.
سمیه : نه. همه خوب نیستند. ۲ گروهاند. گروه نیکسِرشت و بدسِرشت. الان از گروه بدسِرشت بودند که عَلم را هُول دادند.
آذر : آنها میتوانند تو را بُکشند.
سمیه : بله.
(میرسند به خانه، طبق معمول شام و استراحت و کارهای دیگه را انجام میدهند تا موقع خاب که مامان برای سمیه دعاها را میخاند و سمیه میخابد)
آذر : مامان در مورد سمیه باید تصمیم اساسی بگیریم.
مامان : چی شده.
(آذر تمام ماجرا را تعریف میکند)
مامان : فردا با دکتر روانپزشک صحبت میکنم دوباره. قرار بود ایشان پیگیری کنند.
آذر : باشد. بریم بخابیم.
(فردا مامان با روانپزشک وارد گفتگو میشود)
مامان : خانم دکتر موضوع سمیه ما را پیگیری کردید؟
روانپزشک : راستش پیگیری کردم اما به خاطر موضوعی که گفته شد تعلل کردم، خدمتان بگویم.
مامان : من شما را قبول دارم. بفرماید.
روانپزشک : الان در این شرایط فقط میشود از این طریق پیگیری کرد. این شخصی که به من معرفی کردند دعا نویسست.
مامان : چی؟ اما آنها آدمهایی نیستند که بشود اعتماد کرد.
روانپزشک : بله. اما من تحقیق کردم. ایشان قابل اعتمادند. در شهر قزوین هستند. میگویند بیمار بوده و شفا گرفتند. براَثر این شفا گرفتن با دعا نوشتن به آدمها کمک میکنند. فقط هم کار خیر انجام میدهد.
مامان : باشد. چون شما میگوید میروم.
روانپزشک : گفتند فقط چهارشنبهها هر کاری را انجام میدهد.
مامان : باشد. فردا چهارشنبهست میروم.
روانپزشک : سمیه را هم باید با خودتان ببرید.
(چهارشنبه صبح زود راه میافتند به طرف قزوین با ماشین خودشان)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
سمیه : مامان خانه خاله که نرفتیم. فردا صبح زود بریم دسته؟
مامان : نه. امروز را ندیدی چطوری شدی؟
سمیه : امروز فقط این شکلی شد. فردا اتفاقی نمیافتد.
مامان : نه. از داخل خانه صدای بیرون گوش کن.
سمیه : باشد مامان جونم.
(روز عاشورا را میمانند خانه و از بیرون صدا را گوش میدهند)
(روز سوم امام حسین(ع) سمیه کلاس داشت که عصر از کلاس نقاشی به همراه آذر داشت میآمد خانه که طبق معمول میرود پارچههای عَلم امام حسین(ع) را ببوسد. یکدفعه عَلم برمیگردد به طرفش که همه میریزند و نمیزارند عَلم بیفتد ولی تا نزدیک زمین میآید. همان لحظه یه گوسفند میآورند و قربانی میکنند. سمیه از ترس قَلبش درد گرفته بود. مدتی از شدت درد مینشینند کنار خیابان مردم برایش آب طلا میدهند تا بخورد.)
(۲ ساعتی میگذرد حال سمیه و آذر بهتر میشود که به سمت خانه حرکت میکنند.)
آذر : عَلم که ثابت بود. تو پارچهاش را کشیدی که افتاد؟ حتی اگر پارچهاش را کشیده باشی باز هم عَلم به آن سنگینی که نمیافتد.
سمیه : من دیدم که آنها عَلم را هُول دادند طرف من.
آذر : تو که گفتی خوباند.
سمیه : نه. همه خوب نیستند. ۲ گروهاند. گروه نیکسِرشت و بدسِرشت. الان از گروه بدسِرشت بودند که عَلم را هُول دادند.
آذر : آنها میتوانند تو را بُکشند.
سمیه : بله.
(میرسند به خانه، طبق معمول شام و استراحت و کارهای دیگه را انجام میدهند تا موقع خاب که مامان برای سمیه دعاها را میخاند و سمیه میخابد)
آذر : مامان در مورد سمیه باید تصمیم اساسی بگیریم.
مامان : چی شده.
(آذر تمام ماجرا را تعریف میکند)
مامان : فردا با دکتر روانپزشک صحبت میکنم دوباره. قرار بود ایشان پیگیری کنند.
آذر : باشد. بریم بخابیم.
(فردا مامان با روانپزشک وارد گفتگو میشود)
مامان : خانم دکتر موضوع سمیه ما را پیگیری کردید؟
روانپزشک : راستش پیگیری کردم اما به خاطر موضوعی که گفته شد تعلل کردم، خدمتان بگویم.
مامان : من شما را قبول دارم. بفرماید.
روانپزشک : الان در این شرایط فقط میشود از این طریق پیگیری کرد. این شخصی که به من معرفی کردند دعا نویسست.
مامان : چی؟ اما آنها آدمهایی نیستند که بشود اعتماد کرد.
روانپزشک : بله. اما من تحقیق کردم. ایشان قابل اعتمادند. در شهر قزوین هستند. میگویند بیمار بوده و شفا گرفتند. براَثر این شفا گرفتن با دعا نوشتن به آدمها کمک میکنند. فقط هم کار خیر انجام میدهد.
مامان : باشد. چون شما میگوید میروم.
روانپزشک : گفتند فقط چهارشنبهها هر کاری را انجام میدهد.
مامان : باشد. فردا چهارشنبهست میروم.
روانپزشک : سمیه را هم باید با خودتان ببرید.
(چهارشنبه صبح زود راه میافتند به طرف قزوین با ماشین خودشان)
ادامه دارد.......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(میرسند قزوین، خانم دعانویس میگوید باید تخممرغ بگیرند بیارند. مامان سمیه را میگذارد آنجا. میرود تخممرغ میخرد.
بالاخره نوبت آنها میشود، میروند داخل)
دعانویس : از اول همه چی را تعریف کنید.
(مامان همه چی را از اول تعریف میکند)
دعانویس : این سورههای قرآن را روی آب بخانید. بعد از هر آیه روی آب فُوت کنید. روزی ۳ بار از این آب بدهید بخورد.
مامان : بعد از این کارها خوب میشود؟
دعانویس : توکل بر خدا. پوست تخممرغها را روزی یکبار با اِسپند دود بدهید و در خانه بچرخانید.
مامان : باشد. مچکرم.
(خداحافظی میکنند. راه میافتند به طرف خانه)
( بعدظهرمیرسند به خانه)
آذر : چی شد؟ تعریف کنید.
سمیه : مداد و تخممرغ میگرفت دستش روی این تخممرغها هِی به حالت دایرهای نقاشی میکشید.( با خنده، با صدای بلند میخندد)
مامان : سمیه دخترم روش کارش این بود.
سمیه : آره روش کارش نقاشی بود. اما یادم رفت بپرسم با این همه تخممرغی که میشکاند میریخت تو کاسه چی کار میکند.
آذر : حداقل میگرفتی میآوردی نذری کوکوسبزی درست میکردیم.
مامان : از شوخی بگذریم، تعداد سورهها زیاده باید تقسیم کنیم برای خاندنش.
(در میزنند، الهام وارد خانه میشود)
الهام : چرا امروز مدرسه نیامدی؟
مامان : رفتیم قزوین خانه یکی از دوستان.
الهام : شما که قزوین کسی را نداشتید؟
سمیه : دوست و آشنای جَدیده.
(الهام در گوشی به طرف سمیه میگوید)
الهام : آره. تو گفتی منم باور کردم.
سمیه : خب باور نکن. چی کار کنم.
الهام : خداحافظ.
مامان : بمان شام.
الهام : ممنون. خداحافظ.
مامان : مراقب خودت باش.
الهام : حتمن.
(بعد از شام مامان جلوی هر کدام قابلمه آب میگذارد. قرآن و اَدعیه دیگه که سورهها در آن بودند را میآورد. مشغول خواندن میشوند. تا ۱۲ شب این کار را ادامه میدهند)
(صبح آذر سمیه و الهام را میبرد مدرسه. در مدرسه بعد از بازی بسکتبال معلم ورزش میگوید تشک بیارید بندازید زِیرتان تا استراحتی داشته باشید. سمیه در این دراز کشیدن احوالاتش تغییر میکند)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
بالاخره نوبت آنها میشود، میروند داخل)
دعانویس : از اول همه چی را تعریف کنید.
(مامان همه چی را از اول تعریف میکند)
دعانویس : این سورههای قرآن را روی آب بخانید. بعد از هر آیه روی آب فُوت کنید. روزی ۳ بار از این آب بدهید بخورد.
مامان : بعد از این کارها خوب میشود؟
دعانویس : توکل بر خدا. پوست تخممرغها را روزی یکبار با اِسپند دود بدهید و در خانه بچرخانید.
مامان : باشد. مچکرم.
(خداحافظی میکنند. راه میافتند به طرف خانه)
( بعدظهرمیرسند به خانه)
آذر : چی شد؟ تعریف کنید.
سمیه : مداد و تخممرغ میگرفت دستش روی این تخممرغها هِی به حالت دایرهای نقاشی میکشید.( با خنده، با صدای بلند میخندد)
مامان : سمیه دخترم روش کارش این بود.
سمیه : آره روش کارش نقاشی بود. اما یادم رفت بپرسم با این همه تخممرغی که میشکاند میریخت تو کاسه چی کار میکند.
آذر : حداقل میگرفتی میآوردی نذری کوکوسبزی درست میکردیم.
مامان : از شوخی بگذریم، تعداد سورهها زیاده باید تقسیم کنیم برای خاندنش.
(در میزنند، الهام وارد خانه میشود)
الهام : چرا امروز مدرسه نیامدی؟
مامان : رفتیم قزوین خانه یکی از دوستان.
الهام : شما که قزوین کسی را نداشتید؟
سمیه : دوست و آشنای جَدیده.
(الهام در گوشی به طرف سمیه میگوید)
الهام : آره. تو گفتی منم باور کردم.
سمیه : خب باور نکن. چی کار کنم.
الهام : خداحافظ.
مامان : بمان شام.
الهام : ممنون. خداحافظ.
مامان : مراقب خودت باش.
الهام : حتمن.
(بعد از شام مامان جلوی هر کدام قابلمه آب میگذارد. قرآن و اَدعیه دیگه که سورهها در آن بودند را میآورد. مشغول خواندن میشوند. تا ۱۲ شب این کار را ادامه میدهند)
(صبح آذر سمیه و الهام را میبرد مدرسه. در مدرسه بعد از بازی بسکتبال معلم ورزش میگوید تشک بیارید بندازید زِیرتان تا استراحتی داشته باشید. سمیه در این دراز کشیدن احوالاتش تغییر میکند)
ادامه دارد......
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
❤1
(همه دراز کشیدن، معلم بسکتبال میگوید بچهها چشمها را ببندند. سمیه چشمهایش را که میبندد به یک نیمهخاب میرسد. زمانی که معلم از کنارش رَد میشود، میبیند تمام صورتش عرق کرده و اشک از گوشه چشمش پایین میآید)
معلم : سمیه حالت خوبه؟
(سمیه جوابی نمیدهد. بلافاصله الهام بلند میشود و به طرف سمیه میرود)
الهام : سمیه سمیه....
معلم : بیماری خاصی دارد؟
الهام : نه. جسمی نه. کمی خاص.
معلم : روحی؟
الهام : نه.
(معلم دوباره صدایش میکند ولی بیدار نمیشود)
معلم : برو به معاون بگو زنگ بزنند اُورژانس.
(الهام میدود به طرف دفتر مدرسه. بچهها پراکنده بلند میشوند یکییکی)
معلم : همه بروید سر کلاس. اینجا نمانید. سریع حرکت کنید.
(معاون به همراه الهام میرسد که جویای موضوع میشود. اُورژانس میرسد. معلم و معاون همراه اُورژانس میروند)
معاون : الهام زنگ بزنید به مادرش از دفتر مدرسه.
الهام : باشد.
(الهام موضوع را به مامان سمیه میگوید. مادرش با سرعت به طرف بیمارستانی که سمیه را بردند حرکت میکند)
(مامانش به بیمارستان میرسد. میرود بالاسَر سمیه از معلم جویای احوالش میشود. معلم هر آنچه که پیش آمده را تعریف میکند)
دکتر : شما مادرش هستید.
مامان : بله.
دکتر : باید بیاید اتاق من.
(مامان به دنبال دکتر میرود به اتاقش)
دکتر : وضعیت جسمی ایشان سَرچشمه از وضعیت روحیشست.
مامان : الان چی شده؟
دکتر : گویا در خابی که میبیند غَرقه شده یا در عالم دیگریست. اگر مسئلهای دارد بفرماید.
مامان : شما چطوری این موضوع را متوجه شدید؟
دکتر : من هیپنوتیزم کار کردم. گاهی بیماران از این طریق مداوا میکنم اما به بیمار نمیگویم.
(مامان تمام موضوع را به دکتر میگوید)
دکتر : من فقط از طریق هیپنوتیزم میتوانم ایشان را از این حالت بیرون بیاورم.
مامان : باشد. هر طور صلاح میدانید.
(دکتر بالایسَر سمیه میرود و با تلاش زیاد از این حالت میآورد بیرون)
(سمیه بههوش میآید)
دکتر : مادرش را بگوید بیاید داخل.
(مامان وارد میشود)
دکتر : سِرمُ تموم شد میتوانید ببریدش. در منزل بهتره دوش آبی که بیشترش خنک باشد بگیرد و مواد غذایی خنک بهش بدهید. مثل ماست، خیار و گوجه.
مامان : بله. مچکرم.
(مامان کارهای ترخیص را انجام میدهد و به سمت خانه میروند. به خانه که رسیدند مامان اول کارهایی که پزشک گفته را انجام میدهد. غذا میخورند و سمیه را با خاندن همان دعاها میخاباند)
(آذر جویای موضوع میشود مامان فقط اتفاقاتی که خودش خبر دارد را میگوید. ابراز میکند خودش بیخبرست فعلن. باید صبر کنیم تا بیدار شود. انرژیش را کامل از دست داده)
ادامه دارد....
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
معلم : سمیه حالت خوبه؟
(سمیه جوابی نمیدهد. بلافاصله الهام بلند میشود و به طرف سمیه میرود)
الهام : سمیه سمیه....
معلم : بیماری خاصی دارد؟
الهام : نه. جسمی نه. کمی خاص.
معلم : روحی؟
الهام : نه.
(معلم دوباره صدایش میکند ولی بیدار نمیشود)
معلم : برو به معاون بگو زنگ بزنند اُورژانس.
(الهام میدود به طرف دفتر مدرسه. بچهها پراکنده بلند میشوند یکییکی)
معلم : همه بروید سر کلاس. اینجا نمانید. سریع حرکت کنید.
(معاون به همراه الهام میرسد که جویای موضوع میشود. اُورژانس میرسد. معلم و معاون همراه اُورژانس میروند)
معاون : الهام زنگ بزنید به مادرش از دفتر مدرسه.
الهام : باشد.
(الهام موضوع را به مامان سمیه میگوید. مادرش با سرعت به طرف بیمارستانی که سمیه را بردند حرکت میکند)
(مامانش به بیمارستان میرسد. میرود بالاسَر سمیه از معلم جویای احوالش میشود. معلم هر آنچه که پیش آمده را تعریف میکند)
دکتر : شما مادرش هستید.
مامان : بله.
دکتر : باید بیاید اتاق من.
(مامان به دنبال دکتر میرود به اتاقش)
دکتر : وضعیت جسمی ایشان سَرچشمه از وضعیت روحیشست.
مامان : الان چی شده؟
دکتر : گویا در خابی که میبیند غَرقه شده یا در عالم دیگریست. اگر مسئلهای دارد بفرماید.
مامان : شما چطوری این موضوع را متوجه شدید؟
دکتر : من هیپنوتیزم کار کردم. گاهی بیماران از این طریق مداوا میکنم اما به بیمار نمیگویم.
(مامان تمام موضوع را به دکتر میگوید)
دکتر : من فقط از طریق هیپنوتیزم میتوانم ایشان را از این حالت بیرون بیاورم.
مامان : باشد. هر طور صلاح میدانید.
(دکتر بالایسَر سمیه میرود و با تلاش زیاد از این حالت میآورد بیرون)
(سمیه بههوش میآید)
دکتر : مادرش را بگوید بیاید داخل.
(مامان وارد میشود)
دکتر : سِرمُ تموم شد میتوانید ببریدش. در منزل بهتره دوش آبی که بیشترش خنک باشد بگیرد و مواد غذایی خنک بهش بدهید. مثل ماست، خیار و گوجه.
مامان : بله. مچکرم.
(مامان کارهای ترخیص را انجام میدهد و به سمت خانه میروند. به خانه که رسیدند مامان اول کارهایی که پزشک گفته را انجام میدهد. غذا میخورند و سمیه را با خاندن همان دعاها میخاباند)
(آذر جویای موضوع میشود مامان فقط اتفاقاتی که خودش خبر دارد را میگوید. ابراز میکند خودش بیخبرست فعلن. باید صبر کنیم تا بیدار شود. انرژیش را کامل از دست داده)
ادامه دارد....
مریمبانوصنعتی
#داستان
@Speechoff
آغازه
در آستانه مرگ ایستادهام.
بیآن که حس کنم پیرم،
و یا کم دارم چیزیی از هیچی پُر جوانی خویش.
و
در شعر من حقیقت و زیبایی،
نیکی میشوند،
در یگانگی باستانی خویش.
هشتم دسامبر۹۷-بیدرکجا
نظری بر شعر اسماعیل خویی
● در شعر آغازه از اسماعیل خویی دوبار کلمه خویش به کار برده شده.
خویش به معنی خود، خود او، نزدیک، خویشاوندست.
ضمیر مشترک برای اولشخص، دومشخص، سومشخص، مفرد و جمعست.
ریشهاش در زبان پهلویست.
● خویش در شاهنامه
در روانشناسی من مرکز خودآگاهیست. آدمی به واسطه آن با جهان پیرامون خود ارتباط برقرار میکند.
اما کل روان مرکزی به نام خویش دارد.
خویش غیر از خودآگاهی، ناخودآگاهی را شامل میشود.
خویش به عنوان مرکز اصلی روان تنظیم کننده کل روان به حساب میآید و به یکپارچگی و فردیت شخصیت میرسد.
● نظر و برداشت من
در مصرع سوم که از خویش واضحست که شاعر دارد بر جوانیش که به خویش خودش برمیگردد اشاره دارد.
در مصرع آخر به همان نمادهای انسانی که در وجود خود به یکپارچگی و یگانگی رسیده اشاره میکند. دارد از سِیر خودش در شخصیت و فردیت وجودی خودش میگوید.
همانطور که از هیچی خودش هم دارد میگوید و به آن اشاره میکند.
هیچی که هم هیچیست و هم پُرست. دو کلمه متضاد در کنار هم.
جوانی که هم پُرست و هم خالی.
مریمبانو صنعتی
#نظریبرشعر
@Speechoff
در آستانه مرگ ایستادهام.
بیآن که حس کنم پیرم،
و یا کم دارم چیزیی از هیچی پُر جوانی خویش.
و
در شعر من حقیقت و زیبایی،
نیکی میشوند،
در یگانگی باستانی خویش.
هشتم دسامبر۹۷-بیدرکجا
نظری بر شعر اسماعیل خویی
● در شعر آغازه از اسماعیل خویی دوبار کلمه خویش به کار برده شده.
خویش به معنی خود، خود او، نزدیک، خویشاوندست.
ضمیر مشترک برای اولشخص، دومشخص، سومشخص، مفرد و جمعست.
ریشهاش در زبان پهلویست.
● خویش در شاهنامه
در روانشناسی من مرکز خودآگاهیست. آدمی به واسطه آن با جهان پیرامون خود ارتباط برقرار میکند.
اما کل روان مرکزی به نام خویش دارد.
خویش غیر از خودآگاهی، ناخودآگاهی را شامل میشود.
خویش به عنوان مرکز اصلی روان تنظیم کننده کل روان به حساب میآید و به یکپارچگی و فردیت شخصیت میرسد.
● نظر و برداشت من
در مصرع سوم که از خویش واضحست که شاعر دارد بر جوانیش که به خویش خودش برمیگردد اشاره دارد.
در مصرع آخر به همان نمادهای انسانی که در وجود خود به یکپارچگی و یگانگی رسیده اشاره میکند. دارد از سِیر خودش در شخصیت و فردیت وجودی خودش میگوید.
همانطور که از هیچی خودش هم دارد میگوید و به آن اشاره میکند.
هیچی که هم هیچیست و هم پُرست. دو کلمه متضاد در کنار هم.
جوانی که هم پُرست و هم خالی.
مریمبانو صنعتی
#نظریبرشعر
@Speechoff
