جاودانگی یعنی جاودانگی روح
چون من و همگان جاودانهایم.
از مرگ نمیهراسم چون میدانم نامیرا هستم.
چون به هنگامه مرگ فرشتهام، زیباترینست.
چونان که من زیبا زیستهام، ازمرگ نمیهراسم.
چون میدانم از تکاملی به تکاملی دگر خواهم رفت. از مرگ نمیهراسم، چون از سیارهای به سیاره دگر خواهم رفت.
از مرگ نمیهراسم، چون روحم دوباره بر خواهد گشت به ازل به مامن خانه خود از همان جا که آمدهست از ۳۶۰ دنیایی که گذر کرد و آمد و در هنگامه مرگ دوباره آن ۳۶۰ دنیا را طی میکنم و میروم.
روح من همچون پرندگان خواهد رفت سبک بال میرسم به آنجایی که محمد(ص) تشرف داد. به آنجایی که دمید در روحم از خودش و تا تکهای از او شدم و آرام میگیرم چونان که جنس بر جنس خودش رسد آرام میگیرد چونان مروارید که فقط جایش در صدفست.
من چونان او جاودانهام چون خالقم جاودانهست و جاودانه میمانم دربرابر تکهای از او.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
چون من و همگان جاودانهایم.
از مرگ نمیهراسم چون میدانم نامیرا هستم.
چون به هنگامه مرگ فرشتهام، زیباترینست.
چونان که من زیبا زیستهام، ازمرگ نمیهراسم.
چون میدانم از تکاملی به تکاملی دگر خواهم رفت. از مرگ نمیهراسم، چون از سیارهای به سیاره دگر خواهم رفت.
از مرگ نمیهراسم، چون روحم دوباره بر خواهد گشت به ازل به مامن خانه خود از همان جا که آمدهست از ۳۶۰ دنیایی که گذر کرد و آمد و در هنگامه مرگ دوباره آن ۳۶۰ دنیا را طی میکنم و میروم.
روح من همچون پرندگان خواهد رفت سبک بال میرسم به آنجایی که محمد(ص) تشرف داد. به آنجایی که دمید در روحم از خودش و تا تکهای از او شدم و آرام میگیرم چونان که جنس بر جنس خودش رسد آرام میگیرد چونان مروارید که فقط جایش در صدفست.
من چونان او جاودانهام چون خالقم جاودانهست و جاودانه میمانم دربرابر تکهای از او.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
شی روز : قلم
آن هنگامگان که تو را بر میدارم و دوباره میگذارم بر روی صفحه کاغذ هر آنچه را که دل میخواهد به وسیله تو بر روی کاغذ میآورم احساس میکنم از مسیر قلب من راهی تا سر انگشتانم و از انگشتانم تا تو راهیست که طی میکند و میرسد بدین جا، جان کاغذ.
من تمام گفتهها و ناگفتهها را از تو میگذرانم و روی کاغذ میآورم آنها که هیچ نتوانم در موردشان سخن بگویم آنها که اگر سخن بگویم زمین شکاف برمیدارد.
اما اینجا مینویسم به وسیله تو، تو چه احساسی داری؟ از آنهایی که باید بگویم و نمیگویم سکوت میکنم وقتی به تو می گویم چه احساسی داری؟
تنهات ترک بر نمی دارد؟ اشک نمی ریزی؟ قلبت نمیگیرد؟ راحت نفس میکشی؟ چگونه تاب میآوری؟
به نظرم تو خیلی قدرتمند هستی. خیلی با ارزش و استوار چون کوه. چون در تمام مراحل یکدست میمانی و کارت را درست انجام میدهی.
میدونستی تو بهترین رفیق من هستی؟ بهترینی از تو هیچ گزندی بر من نمیرسد ثابت و پایدار و وفادار و بیحسادت، دوستت دارم چون تو تمام جان و خون من هستی.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
آن هنگامگان که تو را بر میدارم و دوباره میگذارم بر روی صفحه کاغذ هر آنچه را که دل میخواهد به وسیله تو بر روی کاغذ میآورم احساس میکنم از مسیر قلب من راهی تا سر انگشتانم و از انگشتانم تا تو راهیست که طی میکند و میرسد بدین جا، جان کاغذ.
من تمام گفتهها و ناگفتهها را از تو میگذرانم و روی کاغذ میآورم آنها که هیچ نتوانم در موردشان سخن بگویم آنها که اگر سخن بگویم زمین شکاف برمیدارد.
اما اینجا مینویسم به وسیله تو، تو چه احساسی داری؟ از آنهایی که باید بگویم و نمیگویم سکوت میکنم وقتی به تو می گویم چه احساسی داری؟
تنهات ترک بر نمی دارد؟ اشک نمی ریزی؟ قلبت نمیگیرد؟ راحت نفس میکشی؟ چگونه تاب میآوری؟
به نظرم تو خیلی قدرتمند هستی. خیلی با ارزش و استوار چون کوه. چون در تمام مراحل یکدست میمانی و کارت را درست انجام میدهی.
میدونستی تو بهترین رفیق من هستی؟ بهترینی از تو هیچ گزندی بر من نمیرسد ثابت و پایدار و وفادار و بیحسادت، دوستت دارم چون تو تمام جان و خون من هستی.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
تصور روز : اگر سلامتی نبود
اگر چشمانم نمیدیدند هیچ زیبایی رو نمیدیدم چهره ناب مادر، لبخند کودکان، رقص درختان حرکت ابرها، آمدن باران، بارش برف، رنگ رنگین کمان، بودن چشمهایم، را سپاس میگویم.
اگر دستانم نبود نمیتوانستم، بنویسم و آنچه را که در دل و ذهن میگذرد بر کاغذ آورم چروک دستان مادر را چگونه حس میکردم، زبری و نرمی میوهها رو جنس اشیاء رو لطافت گل را بودن دستهایم را سپاس میگویم.
اگر صدایم نبود چگونه فریاد عشق را سر میدادم.
چگونه دوستت دارم را به انسانها میگفتم چگونه حافظا میخواندم و اشعار خود را زمزمه میکردم بودن صدایم را سپاس میگویم.
اگر بینیام نبود چگونه دم و بازدم میکردم چگونه بوی گل را حس میکردم بوی خاک باران خورده بوی غذاهای خوشمزه بوی زعفران دم کشیده بوی مادر بودن، بودن بینیام را سپاس میگویم.
اگر دندانهایم نبود چگونه تغذیه میکردم چگونه طعم جویدن را متوجه میشدم جویدن نان بربری، نان سنگک، سبزی خوردن، خرد کردن انار، گوجه سبز، گردو، پسته و بادام را، بودن دندانهایم را سپاس میگویم.
اگر گوشهایم نمیشنید چگونه صدای آبشارها و قلقله گنجشکهای صبح طلوع را میشنیدم صدای زمزمه عشق را، صدای باران را، صدای غرش رعد وبرق رو صدای غار غار کلاغ را، صدای قوقولی خروس رو صدای میو میو کردن گربه رو صدای سکوت رو بودن گوشهایم را سپاس می گویم.
اگر عقل نبود چگونه تعقل میکردم چگونه ۲ را ضرب بر ۲ میکردم چگونه به راز هستی پی میبردم چگونه به شهود میرسیدم، چگونه ساتیا، آستیا، آپاریگراها، تاپاس رو زندگی میکردم، چگونه مراقبه میکردم و بر پرانا مینشستم بودن عقلم را سپاس میگویم.
اگر قلب نبود چگونه با صدای ضربان زندگی هماهنگ میشدم چگونه در حرکت میبودم چگونه سرخرگ و سیاهرگ در گردش میبودن بودن قلبم را سپاس میگویم.
اگر ریههایم، نبودن چگونه اندام های من نفس میکشیدن، دم و بازدمها به کجا میرفتند و میآمدن، چگونه به نفس زدن میافتادم، چگونه نفس عمیق میکشیدم بودن ریههایم را سپاس میگویم.
اگر معده و رودههایم نبودن چگونه خوارک من به سلولهایم میرسید، طول و عرض بدنم چه میشد، بودن معده و رودههایم را سپاس میگویم.
اگر مهرههایم نبودن چگونه حرکت میکردم، خم و راست و چپ میشدم، بدنم به چه تکیه میکرد سلولهایم، چگونه میایستادن، بودن مهرههای، ستون بدنم را سپاس میگویم.
اگر پاهایم نبودن چگونه راه میرفتم، میدویدم، شنا میکردم، کوه میرفتم، میپریدم، میرقصیدم، خنکی آب را حس میکردم،
خاک را، زمین را، برف را، بودن پاهایم را سپاس میگویم.
بودن تک تک رگها و مویرگهای، بدنم را تمام استخوان های درشت و ریز را سپاس میگویم.
بودن تک تک سلولهای بدنم را سپاس میگویم.
بودن تمام اعضای بدنم را سپاس میگویم.
بودن سلامتی وجودم و درونم را سپاس میگویم.
سپاس سپاس سپاس
مریمبانو صنعتی
#سپاسگزاری
@Speechoff
اگر چشمانم نمیدیدند هیچ زیبایی رو نمیدیدم چهره ناب مادر، لبخند کودکان، رقص درختان حرکت ابرها، آمدن باران، بارش برف، رنگ رنگین کمان، بودن چشمهایم، را سپاس میگویم.
اگر دستانم نبود نمیتوانستم، بنویسم و آنچه را که در دل و ذهن میگذرد بر کاغذ آورم چروک دستان مادر را چگونه حس میکردم، زبری و نرمی میوهها رو جنس اشیاء رو لطافت گل را بودن دستهایم را سپاس میگویم.
اگر صدایم نبود چگونه فریاد عشق را سر میدادم.
چگونه دوستت دارم را به انسانها میگفتم چگونه حافظا میخواندم و اشعار خود را زمزمه میکردم بودن صدایم را سپاس میگویم.
اگر بینیام نبود چگونه دم و بازدم میکردم چگونه بوی گل را حس میکردم بوی خاک باران خورده بوی غذاهای خوشمزه بوی زعفران دم کشیده بوی مادر بودن، بودن بینیام را سپاس میگویم.
اگر دندانهایم نبود چگونه تغذیه میکردم چگونه طعم جویدن را متوجه میشدم جویدن نان بربری، نان سنگک، سبزی خوردن، خرد کردن انار، گوجه سبز، گردو، پسته و بادام را، بودن دندانهایم را سپاس میگویم.
اگر گوشهایم نمیشنید چگونه صدای آبشارها و قلقله گنجشکهای صبح طلوع را میشنیدم صدای زمزمه عشق را، صدای باران را، صدای غرش رعد وبرق رو صدای غار غار کلاغ را، صدای قوقولی خروس رو صدای میو میو کردن گربه رو صدای سکوت رو بودن گوشهایم را سپاس می گویم.
اگر عقل نبود چگونه تعقل میکردم چگونه ۲ را ضرب بر ۲ میکردم چگونه به راز هستی پی میبردم چگونه به شهود میرسیدم، چگونه ساتیا، آستیا، آپاریگراها، تاپاس رو زندگی میکردم، چگونه مراقبه میکردم و بر پرانا مینشستم بودن عقلم را سپاس میگویم.
اگر قلب نبود چگونه با صدای ضربان زندگی هماهنگ میشدم چگونه در حرکت میبودم چگونه سرخرگ و سیاهرگ در گردش میبودن بودن قلبم را سپاس میگویم.
اگر ریههایم، نبودن چگونه اندام های من نفس میکشیدن، دم و بازدمها به کجا میرفتند و میآمدن، چگونه به نفس زدن میافتادم، چگونه نفس عمیق میکشیدم بودن ریههایم را سپاس میگویم.
اگر معده و رودههایم نبودن چگونه خوارک من به سلولهایم میرسید، طول و عرض بدنم چه میشد، بودن معده و رودههایم را سپاس میگویم.
اگر مهرههایم نبودن چگونه حرکت میکردم، خم و راست و چپ میشدم، بدنم به چه تکیه میکرد سلولهایم، چگونه میایستادن، بودن مهرههای، ستون بدنم را سپاس میگویم.
اگر پاهایم نبودن چگونه راه میرفتم، میدویدم، شنا میکردم، کوه میرفتم، میپریدم، میرقصیدم، خنکی آب را حس میکردم،
خاک را، زمین را، برف را، بودن پاهایم را سپاس میگویم.
بودن تک تک رگها و مویرگهای، بدنم را تمام استخوان های درشت و ریز را سپاس میگویم.
بودن تک تک سلولهای بدنم را سپاس میگویم.
بودن تمام اعضای بدنم را سپاس میگویم.
بودن سلامتی وجودم و درونم را سپاس میگویم.
سپاس سپاس سپاس
مریمبانو صنعتی
#سپاسگزاری
@Speechoff
❤1
من روز
من عاشق انارم، سرخی انار، مثل سرخی خون درجریان من میمونه. زبری پوستش، طعم ترش و شیرین و ملسش، وقتی قاچ میکنی که دونه دونهاش کنی، هر دونهاش برق خاصی داره، مثل برق چشمهای من.
من اگه هیچی نخورم، انار برام کافیه. جزء میوه بهشتی نیست، من اون یه میوه بهشتی میدونم.
نمک که بهش میزنی بهبه برقش تازه هویدا میشود.
من عاشق انارم، چون طعمش، رنگش، سرخیش، من به یک شب متداول در هر سال میبره، به شب یلدا، یلدای حافظا، یلدای برفی، یلدای بیبرف، یلدای بارانی، یلدای بیباران، اما یلدا هر طور باشه، انار هست، با ترشیش، شیرینیش، ملسیش.
من عاشق انارم و نمیزارم، مهمون انار نخورده بره خودم براش دونهدونهدونه میکنم، که یه وقت انار نخورده نره.
من میگم زندگی هم به رنگ و طعم اناره.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
من عاشق انارم، سرخی انار، مثل سرخی خون درجریان من میمونه. زبری پوستش، طعم ترش و شیرین و ملسش، وقتی قاچ میکنی که دونه دونهاش کنی، هر دونهاش برق خاصی داره، مثل برق چشمهای من.
من اگه هیچی نخورم، انار برام کافیه. جزء میوه بهشتی نیست، من اون یه میوه بهشتی میدونم.
نمک که بهش میزنی بهبه برقش تازه هویدا میشود.
من عاشق انارم، چون طعمش، رنگش، سرخیش، من به یک شب متداول در هر سال میبره، به شب یلدا، یلدای حافظا، یلدای برفی، یلدای بیبرف، یلدای بارانی، یلدای بیباران، اما یلدا هر طور باشه، انار هست، با ترشیش، شیرینیش، ملسیش.
من عاشق انارم و نمیزارم، مهمون انار نخورده بره خودم براش دونهدونهدونه میکنم، که یه وقت انار نخورده نره.
من میگم زندگی هم به رنگ و طعم اناره.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
داستان روز
خیلی دیر آشپزی یاد گرفتم و به نسبت هم سنهای خودم خیلی دیرتر آشپزی کردم، در سنی که شاید همه، همه طور غذایی رو بلد بودن بپزند و من تازه یه استانبولی میخواستم بپزم.
اون روز چند تا از لباسهایی که رنگ میداد با دست شستم که توی لباس شویی نمیشد انداخت، غروب شروع کردم برای شب به پختن غذا، غذا رو پختم و شب موقع خوردن سالاد درست کردم و چون همیشه ته دیگ، بیشتر از غذا دوست داشتم خودم با کف گیر، ته دیگ رو شروع به در آوردن کردم.
البته مثل هر شب با علاقه ته دیگ در نمیآوردم، چون انگشتر طلام موقع شستن لباسها، مثل اینکه در اومده بود و رفته بود توی چاه، چون انگشترم ظریف بود، متوجهاش نشده بودم.
همین طور که داشتم ته دیگ ها رو می کندم..
به مامانم، گفتم، مامان یه چیزیی ته قابلمه داره برق میزنه.
مامانم گفت: تو غذا پختی از من میپرسی، کفگیر رو بنداز زیرش ببین چیه.
دیدم وای.... انگشترم موقع غذا پختن لیز خورده توی برنج و پخته شده، درش آوردم.
گفتم : مامان انگشترم پیدا شد.
مامان گفت : خیلی خوشحال شدم که هیچ کدومون انگشتر نخوردیم و دیگه نمیخواهد غذا بپزی، من یا خواهرت میپزیم، برای تو فعلا زوده آشپزی کردن.
من گفتم : ولی خیلی خوشمزه شده دست پختم.
مامانم گفت : اثر طلاست که دست پختت قیمتی کرده.
مریمبانو صنعتی
#داستانروز
@speechoff
خیلی دیر آشپزی یاد گرفتم و به نسبت هم سنهای خودم خیلی دیرتر آشپزی کردم، در سنی که شاید همه، همه طور غذایی رو بلد بودن بپزند و من تازه یه استانبولی میخواستم بپزم.
اون روز چند تا از لباسهایی که رنگ میداد با دست شستم که توی لباس شویی نمیشد انداخت، غروب شروع کردم برای شب به پختن غذا، غذا رو پختم و شب موقع خوردن سالاد درست کردم و چون همیشه ته دیگ، بیشتر از غذا دوست داشتم خودم با کف گیر، ته دیگ رو شروع به در آوردن کردم.
البته مثل هر شب با علاقه ته دیگ در نمیآوردم، چون انگشتر طلام موقع شستن لباسها، مثل اینکه در اومده بود و رفته بود توی چاه، چون انگشترم ظریف بود، متوجهاش نشده بودم.
همین طور که داشتم ته دیگ ها رو می کندم..
به مامانم، گفتم، مامان یه چیزیی ته قابلمه داره برق میزنه.
مامانم گفت: تو غذا پختی از من میپرسی، کفگیر رو بنداز زیرش ببین چیه.
دیدم وای.... انگشترم موقع غذا پختن لیز خورده توی برنج و پخته شده، درش آوردم.
گفتم : مامان انگشترم پیدا شد.
مامان گفت : خیلی خوشحال شدم که هیچ کدومون انگشتر نخوردیم و دیگه نمیخواهد غذا بپزی، من یا خواهرت میپزیم، برای تو فعلا زوده آشپزی کردن.
من گفتم : ولی خیلی خوشمزه شده دست پختم.
مامانم گفت : اثر طلاست که دست پختت قیمتی کرده.
مریمبانو صنعتی
#داستانروز
@speechoff
فرهنگ آداب و معاشرت با خود و دیگران
از زمان انسانهای نخستین تا کنون یک مسئله ثابت وجود داشته و داره، اون هم رفت و آمد و احوال یک دیگر رو پرسیدن، صمیمی شدن هست، آدمی بدون زیست کردن با هم نوع نمیتونه زندگی احساسی، عاطفی، کاملی داشته باشه.
برای هر مسئلهای آدابی وجود داره، معاشرت، صمیمی شدن نیز آدابی داره، خود با خود نیز آدابی داره.
در هدیه خریدن آنچه که خودتون دوست دارید، به دیگران هدیه بدهید.
به دوست صمیمیتون دروغ نگید.
احساس، افکار، رفتار خود را نسبت به همه در راستی قرار دهید. با خود نیز در راستی باشید.
سخت گیری زیاد نتیجه مطلوب ندارد، چه به خود و چه به دیگران. احترام گذاشتن با قبول نداشتن هر موضوع کاملا فرق داره. رک بودن و شفاف بودن بهترین بخش وجود هر آدمست.
احترام به اندازه کافی باشد، بیش از حد بیاحترامی به خود هست. هیچ شخصی را بزرگتر از آنچه هست، برای خود نکنید، چون همه آدماند و خطا کار. کوه نسازید که اگر خطایی دیدید بتوانید از خطا رد بشوید.
در بهترین ظرف خانه غذا بخورید، تمام وسایل شیک را نگه ندارید برای میهمان، خود نیز میهمان باشید.
هر چند وقت یکبار برای خود هدیهای زیبا بگیرید
.
در سپاسگزاری زندگی کردن انرژی خود و محیط اطرافتان را تغییر دهید، با سپاس گفتن وجود افراد، با درون نیکشان ارتباط برقرار میکنید.
شاد بودن را سرلوحه زندگیتان قرار دهید چون مولانا.
به خود رسیدن را منوط به شخصی نکنید، درتنهایی هم آراسته و نیکو باشید.
تمام وقت روزتان را صرف دیگران نکنید، حتی فرزند.
به خودتان احترام بزارید. مادر بودن زیباست، اما بیهیچ، هیچ برای خود نا زیباست.
دیگران را قضاوت نکنید، و خودت نیز از قضاوت دیگران نترسید، چون قضاوت و ترس هر دو رنج آورست.
پیران چون کتابی هستن، که می توانید، از تجربه زیستی آنها در راه زندگی خود بهره ببرید. در هر تصمیم زندگی یا هر موضوعی با افراد آگاه در اون زمینه مشورت کنید.
در هیچ مسئلهای تعصب نداشته باشید، از جدل کردن بپرهیزید. جدل منیت به همراه دارد.
از کلماتی با بار انرژی منفی درمورد خود و دیگران بپرهیزید. برای همه هر لحظه خیر و خوشی طلب کنید.
کودکان از مشاهده رفتار ما می آموزند، نه از حرف ما. کودکان را تا ۴ سالگی بزارید شاکتی خود را زندگی کنند. بعضی از اساتید می گویند تا ۷ سالگی، این به سطح آگاهی خود شما بستگی دارد که نظم و قوانین را از چه زمانی شروع به یاد دادن کنید.
خودشناسی در مورد خود را آغاز کنید. از هر راه و مسلکی که دارید.
انرژی های جهان هستی را محترم بدانید و در نیک مصرف کردن از کل جهان هستی حمایت کنید، از انرژی آب، برق، گاز. جهان هستی یک جهان هوشمند هست.
جهان هستی بر پایه عملوعکسالعمل هست.
حیوانات سطح آگاهی دارند، با آنها درست و با منش رفتار کنید. اگر حیوان خانگی دارید مراقب احساساتش باشید، چون حیوانات احساس دارند.
دل را نشکنید، چه آدم باشد، چه حیوان. شاید از آدمی بتوانی عذرخواهی کنی، و رنجه را برطرف کنی، اما از حیوان نمیتوانی. ودلش شکسته میماند. عارفان می گویند، نفرین حیوان سنگین تر از نفرین انسانست.
از وقت خود و دیگران دزدی نکنید. کتاب خوب بخوانید، چون کتاب خوب گاهی آدم را صد سال جلو میبرد.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@speechoff
از زمان انسانهای نخستین تا کنون یک مسئله ثابت وجود داشته و داره، اون هم رفت و آمد و احوال یک دیگر رو پرسیدن، صمیمی شدن هست، آدمی بدون زیست کردن با هم نوع نمیتونه زندگی احساسی، عاطفی، کاملی داشته باشه.
برای هر مسئلهای آدابی وجود داره، معاشرت، صمیمی شدن نیز آدابی داره، خود با خود نیز آدابی داره.
در هدیه خریدن آنچه که خودتون دوست دارید، به دیگران هدیه بدهید.
به دوست صمیمیتون دروغ نگید.
احساس، افکار، رفتار خود را نسبت به همه در راستی قرار دهید. با خود نیز در راستی باشید.
سخت گیری زیاد نتیجه مطلوب ندارد، چه به خود و چه به دیگران. احترام گذاشتن با قبول نداشتن هر موضوع کاملا فرق داره. رک بودن و شفاف بودن بهترین بخش وجود هر آدمست.
احترام به اندازه کافی باشد، بیش از حد بیاحترامی به خود هست. هیچ شخصی را بزرگتر از آنچه هست، برای خود نکنید، چون همه آدماند و خطا کار. کوه نسازید که اگر خطایی دیدید بتوانید از خطا رد بشوید.
در بهترین ظرف خانه غذا بخورید، تمام وسایل شیک را نگه ندارید برای میهمان، خود نیز میهمان باشید.
هر چند وقت یکبار برای خود هدیهای زیبا بگیرید
.
در سپاسگزاری زندگی کردن انرژی خود و محیط اطرافتان را تغییر دهید، با سپاس گفتن وجود افراد، با درون نیکشان ارتباط برقرار میکنید.
شاد بودن را سرلوحه زندگیتان قرار دهید چون مولانا.
به خود رسیدن را منوط به شخصی نکنید، درتنهایی هم آراسته و نیکو باشید.
تمام وقت روزتان را صرف دیگران نکنید، حتی فرزند.
به خودتان احترام بزارید. مادر بودن زیباست، اما بیهیچ، هیچ برای خود نا زیباست.
دیگران را قضاوت نکنید، و خودت نیز از قضاوت دیگران نترسید، چون قضاوت و ترس هر دو رنج آورست.
پیران چون کتابی هستن، که می توانید، از تجربه زیستی آنها در راه زندگی خود بهره ببرید. در هر تصمیم زندگی یا هر موضوعی با افراد آگاه در اون زمینه مشورت کنید.
در هیچ مسئلهای تعصب نداشته باشید، از جدل کردن بپرهیزید. جدل منیت به همراه دارد.
از کلماتی با بار انرژی منفی درمورد خود و دیگران بپرهیزید. برای همه هر لحظه خیر و خوشی طلب کنید.
کودکان از مشاهده رفتار ما می آموزند، نه از حرف ما. کودکان را تا ۴ سالگی بزارید شاکتی خود را زندگی کنند. بعضی از اساتید می گویند تا ۷ سالگی، این به سطح آگاهی خود شما بستگی دارد که نظم و قوانین را از چه زمانی شروع به یاد دادن کنید.
خودشناسی در مورد خود را آغاز کنید. از هر راه و مسلکی که دارید.
انرژی های جهان هستی را محترم بدانید و در نیک مصرف کردن از کل جهان هستی حمایت کنید، از انرژی آب، برق، گاز. جهان هستی یک جهان هوشمند هست.
جهان هستی بر پایه عملوعکسالعمل هست.
حیوانات سطح آگاهی دارند، با آنها درست و با منش رفتار کنید. اگر حیوان خانگی دارید مراقب احساساتش باشید، چون حیوانات احساس دارند.
دل را نشکنید، چه آدم باشد، چه حیوان. شاید از آدمی بتوانی عذرخواهی کنی، و رنجه را برطرف کنی، اما از حیوان نمیتوانی. ودلش شکسته میماند. عارفان می گویند، نفرین حیوان سنگین تر از نفرین انسانست.
از وقت خود و دیگران دزدی نکنید. کتاب خوب بخوانید، چون کتاب خوب گاهی آدم را صد سال جلو میبرد.
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@speechoff
آرایه آنافورا
چندین ماه هست، خورشید را ندیدهام.
چندین ماه هست، ابر را ندیدهام.
چندین ماه هست، آسمان را ندیدهام.
چندین ماه هست، گنجشکها را ندیدهام.
چندین ماه هست، ماه را ندیدهام.
چندین ماه هست، ستارهها را ندیدهام.
چندین ماه هست، شب را ندیدهام.
چندین ماه هست، کوچه را ندیدهام.
چندین ماه هست، خیابان را ندیدهام.
چندین ماه هست، ماشین را ندیدهام.
چندین ماه هست، مغازه را ندیدهام.
چندین ماه هست، گل را ندیدهام.
چندین ماه هست، راه نرفتهام.
چندین ماه هست، ندویدهام.
چندین ماه هست، ننشستهام.
چندین ماه هست، گریه دم خورم هست.
چندین ماه هست، فریاد درد برمیآورم.
چندین ماه هست، آدمها را خوب شناختهام.
چندین ماه هست، انسان را از آدم خوب تشخیص میدهم.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
چندین ماه هست، خورشید را ندیدهام.
چندین ماه هست، ابر را ندیدهام.
چندین ماه هست، آسمان را ندیدهام.
چندین ماه هست، گنجشکها را ندیدهام.
چندین ماه هست، ماه را ندیدهام.
چندین ماه هست، ستارهها را ندیدهام.
چندین ماه هست، شب را ندیدهام.
چندین ماه هست، کوچه را ندیدهام.
چندین ماه هست، خیابان را ندیدهام.
چندین ماه هست، ماشین را ندیدهام.
چندین ماه هست، مغازه را ندیدهام.
چندین ماه هست، گل را ندیدهام.
چندین ماه هست، راه نرفتهام.
چندین ماه هست، ندویدهام.
چندین ماه هست، ننشستهام.
چندین ماه هست، گریه دم خورم هست.
چندین ماه هست، فریاد درد برمیآورم.
چندین ماه هست، آدمها را خوب شناختهام.
چندین ماه هست، انسان را از آدم خوب تشخیص میدهم.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
شروع با فعل
میسرایم، شعر چونان رقص.
میرقصم، چونان افتادن برگ در پاییز.
میتکانم، خود را چونان زمین در اسفند ماه.
میکنم، بلند سایهام را چونان بهار.
مینهم، گام از فصلی به فصلی دگر.
میبرم، گل به گلخانه.
مینویسم، از زمان در مکان.
میخورم، عسل چونان خرس.
نشنیده، فریاد میزنم چونان مورچه.
میدارنم، دوست در بی نهایت، چون منم ته تغار خانه.
میروم، به تبریز که تب بریزم، هر بار سرما میخورم، بر میگردم به خانه.
میخوابم، چونان روح دربدن.
بر میخیزم، چونان خورشید پر نور.
میروم، چونان رود در کوهسار.
میدهم، گوش به غلغله گنجشکها.
میروم، در سکوت، از سکوت بر سکوت.
مینوازم، تنبور، تا صدایش رسد به صاحبش عالی نژاد.
میزنم، چرخ چونان دف در سماع با دف.
میکشم، قلم بر کاغذ چونان فراز و فرود امواج دریا.
میخوانم، مولانا تا شوم شمس امروز.
میگیرم، فال حافظا تا شوم رندان امروز.
مینشینم، بر قایق تا شوم سهراب.
میشوم، رخش تا برسم بر سیاوش.
میگذارم، کمان بردوش تا برسم بر آرش.
میگویم، باران تا شوم قطره بریزم بر دریا.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
میسرایم، شعر چونان رقص.
میرقصم، چونان افتادن برگ در پاییز.
میتکانم، خود را چونان زمین در اسفند ماه.
میکنم، بلند سایهام را چونان بهار.
مینهم، گام از فصلی به فصلی دگر.
میبرم، گل به گلخانه.
مینویسم، از زمان در مکان.
میخورم، عسل چونان خرس.
نشنیده، فریاد میزنم چونان مورچه.
میدارنم، دوست در بی نهایت، چون منم ته تغار خانه.
میروم، به تبریز که تب بریزم، هر بار سرما میخورم، بر میگردم به خانه.
میخوابم، چونان روح دربدن.
بر میخیزم، چونان خورشید پر نور.
میروم، چونان رود در کوهسار.
میدهم، گوش به غلغله گنجشکها.
میروم، در سکوت، از سکوت بر سکوت.
مینوازم، تنبور، تا صدایش رسد به صاحبش عالی نژاد.
میزنم، چرخ چونان دف در سماع با دف.
میکشم، قلم بر کاغذ چونان فراز و فرود امواج دریا.
میخوانم، مولانا تا شوم شمس امروز.
میگیرم، فال حافظا تا شوم رندان امروز.
مینشینم، بر قایق تا شوم سهراب.
میشوم، رخش تا برسم بر سیاوش.
میگذارم، کمان بردوش تا برسم بر آرش.
میگویم، باران تا شوم قطره بریزم بر دریا.
مریمبانو صنعتی
#قطعهادبی
@Speechoff
صحنه
من یک صحنه هستم؟ از چی درست شدم؟ ازگچ، سیمان، آهن، آجر، رنگ هم بهم زدهاند.
من با شکوه و عظمت هستم.
در لابهلای اجزا من صحبتهای تماشاچیهای ردیف اول رو همیشه میشنوم، احساساتشون رو هم حس می کنم، حس خوب، حس حسادت، حس عشق، حس نفرت، تمامی احساسهای پنهان را من حس میکنم.
من در همه شهرها و کشورها هستم. از قرنها پیش آمدم. ابعاد مختلفی دارم، در سالن های کوچک من کوچک هستم، در سالنهای بزرگ، بزرگ هستم.
از زمان پدر بزرگتون تا پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر بزرگ تون.
من احساس اولیه، گچ، سیمان، آجر و آهن نیستم، طی این سال ها، اشک، لبخند، داد و فریاد، حسرت، آه، خشم، ترس، تعجب، صعود و نزول هم به من اضافه شده، من صحنه؛ انسانی شدهام.
همیشه برایم کف میزنند. البته برای هنرمندانی که بر روی من بودهاند، اما به نظرم، برای من هم کف میزنند.
همه آنها میآیند و می روند، اما من هستم، که پا بر جا هستم، من آن قدر، قدر و منزلت دارم، هنگامی که میخواهند بیایند بر روی من قدم بگذارند، بوسه میزنند بر من.
به آنها میگویند، بزرگان تئاتر. همانهایی که با گام برداشتن بر روی من بزرگ شدن، رشد کردن، و پیر شدن و رفتند.
وقتی خبر رفتن آنها را میشنوم، بر روی من قدم برداشته و قسمتی از زندگی را با من، با نفس من زندگی کرده و نفسش با من یکی شده. تمام تنم، درد میگیرد، آن لحظه ای که بر روی من راه می رفت، پا میکوبید، فریاد میزد، میچرخید.
من اصلا از همه اینها دلگیر نمیشدم، چون من با زنده بودن او زندهام.
گفتند امین تارخ رفت، به یاد تمام قدمهایش افتادم، هنگامی که بر من قدم میگذاشت، صدای قلبش را حس میکردم، البته، چند بار در گوشم گفته بود، او هم صدای قلب مرا می شنود.
بوسههایش بر من، فریادهایش، خاک مرا خورده و شده امین تارخ، رشد کرد، بزرگ شد و پیر شد و رفت.
من فقط صحنه نیستم، مادرم هستم، مادری که همه با قدم گذاشتن بر من رشدی دگر را تجربه میکنند. نفس کشیدن برایم سخت میشود.
گفتند استاد سمندریان رفت، به یاد تمام ابهتش میافتم.
یک بار یکی از شاگردهایش بلند شد، اتود بزنه.
استاد گفت: « توی خونه تمرین کردی؟ »
شاگرد گفت:« نه »
استاد گفت: « بشین، نابغه که نیستی، بخواهی بدون تمرین بری اتود بزنی، من نابغهاش رو نمیزارم بره، بدون تمرین اتود بزنه. »
صحنه: در دلم خیلیی خوشحال شدم، که استاد بدون تمرین اجازه نمیدهد کسی، روی من قدم بزاره.
همه میروند اما من عمر هزار ساله دارم، گاهی تک تک سلولهای وجودم، شروع به حرف زدن میکنند.
اون موقعی که همه تماشاچیها میرند، شب موقع خاموشی، همه سلولهای وجودم بیرون میزنند.
فریاد میزنند اشک میریزم، تا صبح خواب ندارم، و خسته میمانم. شما نمیتونید من درک کنید، چون صحنه نیستید. عمر دراز به هیچ درد نمیخورد.
چقدر باشکوه و زیباست مرگ.
«اما صحنه همیشه پا برجاست.»
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
من یک صحنه هستم؟ از چی درست شدم؟ ازگچ، سیمان، آهن، آجر، رنگ هم بهم زدهاند.
من با شکوه و عظمت هستم.
در لابهلای اجزا من صحبتهای تماشاچیهای ردیف اول رو همیشه میشنوم، احساساتشون رو هم حس می کنم، حس خوب، حس حسادت، حس عشق، حس نفرت، تمامی احساسهای پنهان را من حس میکنم.
من در همه شهرها و کشورها هستم. از قرنها پیش آمدم. ابعاد مختلفی دارم، در سالن های کوچک من کوچک هستم، در سالنهای بزرگ، بزرگ هستم.
از زمان پدر بزرگتون تا پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر، پدر بزرگ تون.
من احساس اولیه، گچ، سیمان، آجر و آهن نیستم، طی این سال ها، اشک، لبخند، داد و فریاد، حسرت، آه، خشم، ترس، تعجب، صعود و نزول هم به من اضافه شده، من صحنه؛ انسانی شدهام.
همیشه برایم کف میزنند. البته برای هنرمندانی که بر روی من بودهاند، اما به نظرم، برای من هم کف میزنند.
همه آنها میآیند و می روند، اما من هستم، که پا بر جا هستم، من آن قدر، قدر و منزلت دارم، هنگامی که میخواهند بیایند بر روی من قدم بگذارند، بوسه میزنند بر من.
به آنها میگویند، بزرگان تئاتر. همانهایی که با گام برداشتن بر روی من بزرگ شدن، رشد کردن، و پیر شدن و رفتند.
وقتی خبر رفتن آنها را میشنوم، بر روی من قدم برداشته و قسمتی از زندگی را با من، با نفس من زندگی کرده و نفسش با من یکی شده. تمام تنم، درد میگیرد، آن لحظه ای که بر روی من راه می رفت، پا میکوبید، فریاد میزد، میچرخید.
من اصلا از همه اینها دلگیر نمیشدم، چون من با زنده بودن او زندهام.
گفتند امین تارخ رفت، به یاد تمام قدمهایش افتادم، هنگامی که بر من قدم میگذاشت، صدای قلبش را حس میکردم، البته، چند بار در گوشم گفته بود، او هم صدای قلب مرا می شنود.
بوسههایش بر من، فریادهایش، خاک مرا خورده و شده امین تارخ، رشد کرد، بزرگ شد و پیر شد و رفت.
من فقط صحنه نیستم، مادرم هستم، مادری که همه با قدم گذاشتن بر من رشدی دگر را تجربه میکنند. نفس کشیدن برایم سخت میشود.
گفتند استاد سمندریان رفت، به یاد تمام ابهتش میافتم.
یک بار یکی از شاگردهایش بلند شد، اتود بزنه.
استاد گفت: « توی خونه تمرین کردی؟ »
شاگرد گفت:« نه »
استاد گفت: « بشین، نابغه که نیستی، بخواهی بدون تمرین بری اتود بزنی، من نابغهاش رو نمیزارم بره، بدون تمرین اتود بزنه. »
صحنه: در دلم خیلیی خوشحال شدم، که استاد بدون تمرین اجازه نمیدهد کسی، روی من قدم بزاره.
همه میروند اما من عمر هزار ساله دارم، گاهی تک تک سلولهای وجودم، شروع به حرف زدن میکنند.
اون موقعی که همه تماشاچیها میرند، شب موقع خاموشی، همه سلولهای وجودم بیرون میزنند.
فریاد میزنند اشک میریزم، تا صبح خواب ندارم، و خسته میمانم. شما نمیتونید من درک کنید، چون صحنه نیستید. عمر دراز به هیچ درد نمیخورد.
چقدر باشکوه و زیباست مرگ.
«اما صحنه همیشه پا برجاست.»
مریمبانو صنعتی
#یادداشتروز
@Speechoff
