Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
دارم تماشا می کنم خود را در آیینه
یک بامداد دیگر از آیدا در آیینه
شب رد شده از چشمهایم تیره تر شب تر
یک چشم من شب بوست چشم دیگرم شبدر
یک چشم من هرشب فقط بوی تورا دارد
برروی شب بو های خانه اشک می بارد
شب بوی دامان تورا دارد اگر زیباست
هرشب اگر تو نیستی شب بوی تو اینجاست
شب در تمام خاطراتم جاری و ساری است
شب ابتدای زندگی در اوج بیداری است
شب می تواند بهتر ازین باشد اما نیست
یعنی تورا ... اما کسی جز من دراینجا نیست
تو می توانی زینت شبهای من باشی
تعریف یک روح رها در دو بدن باشی
شاید شب از آغاز تو چون روز روشن شد
شاید نفسهایت شبی هم قسمت من شد
چیزی نمی دانم ولی شاید اگر باشی
با من که دورم از خودم نزدیکتر باشی
قبل از تو این دنیا برایم زخم می آورد
روی دوتا ابروی من هی اخم می آورد
قبل از تو چشمم چشمهایم اشک و حسرت داشت
و زخم های سینه ی من واقعیت داشت
قبل از تو شب در کوچه ها مهتاب حیران بود
خورشید را هربار می دیدم هراسان بود
قبل از تو من شب بودم و تاریک و بی روزن
امید ها هر شب کمی نومید شد در من
قبل از تو نه خورشید نه مهتاب نه فانوس
قبل از تو هم فریاد هم بیداد هم افسوس
قبل از تو من بودم جهانی خسته در من بود
و چشمهایم در پی شبهای روشن بود
تا یازده شب بامداد بی صدا با من
تنهایی طولانی آیینه ها با من
تنهایی من در نگاه بی تماشایم
و گفتگوی آینه با من که تنهایم
روز این چنین می آمد و شب آنچنان می رفت
فریاد من تا انتهای آسمان می رفت
لب بسته بودم از تماشایم صدا می ریخت
از دستهای خسته ام بار دعا می ریخت
تو از من قبل از خودت چیزی نمی دانی
هرچند می دانم تو هم با من نمی مانی
تو آمدی تا شعر با مضمون بماند! ها!؟
لیلایی از تنهایی مجنون بماند!ها؟!
قبل از تو بعد از توست با آیینه صادق باش
حالا که هستی لااقل قدری هم عاشق باش
#مرتضی_طوسی
__________________
۱.بامداد؛ نام هنری احمدشاملو
آیدا در آینه؛نام کتاب شعری از ایشان
۲.شبهای روشن؛نام داستانی از فئودور داستایوسکی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
یک بامداد دیگر از آیدا در آیینه
شب رد شده از چشمهایم تیره تر شب تر
یک چشم من شب بوست چشم دیگرم شبدر
یک چشم من هرشب فقط بوی تورا دارد
برروی شب بو های خانه اشک می بارد
شب بوی دامان تورا دارد اگر زیباست
هرشب اگر تو نیستی شب بوی تو اینجاست
شب در تمام خاطراتم جاری و ساری است
شب ابتدای زندگی در اوج بیداری است
شب می تواند بهتر ازین باشد اما نیست
یعنی تورا ... اما کسی جز من دراینجا نیست
تو می توانی زینت شبهای من باشی
تعریف یک روح رها در دو بدن باشی
شاید شب از آغاز تو چون روز روشن شد
شاید نفسهایت شبی هم قسمت من شد
چیزی نمی دانم ولی شاید اگر باشی
با من که دورم از خودم نزدیکتر باشی
قبل از تو این دنیا برایم زخم می آورد
روی دوتا ابروی من هی اخم می آورد
قبل از تو چشمم چشمهایم اشک و حسرت داشت
و زخم های سینه ی من واقعیت داشت
قبل از تو شب در کوچه ها مهتاب حیران بود
خورشید را هربار می دیدم هراسان بود
قبل از تو من شب بودم و تاریک و بی روزن
امید ها هر شب کمی نومید شد در من
قبل از تو نه خورشید نه مهتاب نه فانوس
قبل از تو هم فریاد هم بیداد هم افسوس
قبل از تو من بودم جهانی خسته در من بود
و چشمهایم در پی شبهای روشن بود
تا یازده شب بامداد بی صدا با من
تنهایی طولانی آیینه ها با من
تنهایی من در نگاه بی تماشایم
و گفتگوی آینه با من که تنهایم
روز این چنین می آمد و شب آنچنان می رفت
فریاد من تا انتهای آسمان می رفت
لب بسته بودم از تماشایم صدا می ریخت
از دستهای خسته ام بار دعا می ریخت
تو از من قبل از خودت چیزی نمی دانی
هرچند می دانم تو هم با من نمی مانی
تو آمدی تا شعر با مضمون بماند! ها!؟
لیلایی از تنهایی مجنون بماند!ها؟!
قبل از تو بعد از توست با آیینه صادق باش
حالا که هستی لااقل قدری هم عاشق باش
#مرتضی_طوسی
__________________
۱.بامداد؛ نام هنری احمدشاملو
آیدا در آینه؛نام کتاب شعری از ایشان
۲.شبهای روشن؛نام داستانی از فئودور داستایوسکی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
❤2👍1
چقدر ازین نگاه خسته درد تازه می ریزد
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازهای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازهای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریههایم پشت قهقههای او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمیدیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب میرفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب میرفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بیدرمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا میزد
صدایم میگرفت و آسمان من را صدا میزد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهاییام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خندهها و طعنهها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد میرفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد میرفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور میبارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور میبارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازهای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازهای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریههایم پشت قهقههای او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمیدیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب میرفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب میرفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بیدرمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا میزد
صدایم میگرفت و آسمان من را صدا میزد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهاییام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خندهها و طعنهها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد میرفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد میرفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور میبارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور میبارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤8👍4
(غزلی ۱۱ساله، از پاییز ۱۳۹۱)
آه ای زیبایی دلخواه میخواهم تورا
گاه شاید نه، ولی ناگاه میخواهم تورا
مست شد آیینه تا عمری در آغوشت کشید
من فقط از آینه، یک آه میخواهم تورا
مو پریشان باش، عریان باش، مستی کن، برقص
عشق بیدینی ست، من گمراه میخواهم تورا
هند جانت مهد زیباییست فتحش میکنم
تا بفهمی همچو نادرشاه میخواهم تورا
من گلی هستم نسیمت میوزد بر من ولی
عمر من هر قدر هم کوتاه میخواهم تورا
***
پرده ها را میکشم تا ماه تنهاتر شود
یعنی امشب هم به جای ماه میخواهم تورا
عشق باور کردنش سخت است حق داری، ولی
چشمهایم را ببین والله میخواهم تورا
#مرتضی_طوسی
@solvaan
آه ای زیبایی دلخواه میخواهم تورا
گاه شاید نه، ولی ناگاه میخواهم تورا
مست شد آیینه تا عمری در آغوشت کشید
من فقط از آینه، یک آه میخواهم تورا
مو پریشان باش، عریان باش، مستی کن، برقص
عشق بیدینی ست، من گمراه میخواهم تورا
هند جانت مهد زیباییست فتحش میکنم
تا بفهمی همچو نادرشاه میخواهم تورا
من گلی هستم نسیمت میوزد بر من ولی
عمر من هر قدر هم کوتاه میخواهم تورا
***
پرده ها را میکشم تا ماه تنهاتر شود
یعنی امشب هم به جای ماه میخواهم تورا
عشق باور کردنش سخت است حق داری، ولی
چشمهایم را ببین والله میخواهم تورا
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤7👍2
با سکوتش گفت: دنیا گوش کر دارد هنوز
شعرخواندم! بیتهای من اثر دارد هنوز
قرص نان مردمِ ما سنگ شد، گفتم: چه غم؟
آسمان در دست خود قرص قمر دارد هنوز!
مو سفیدی، رو سفیدم کرد تا آموختم
این شب تاریک آخرْسر سحر دارد هنوز
گفت: جام خالی جانت ندارد جرعهای!
با نگاهی خسته گفتم: مختصر دارد هنوز
با خدا سرگرمم و با اهل دنیا سرخوشم
این دل واماندهی ما شور و شر دارد هنوز
از جماعت هر چه را میخواست دنیا پس گرفت
شاعری مانده که در جانش هنر دارد هنوز
دستهایم بوی باران میدهند، ای آسمان!
این درخت پیر بر شاخه ثمر دارد هنوز
دیگر این باغ پر از حسرت، چرا باور کند
باغبانی را که در دستش تبر دارد هنوز
شاعرم؟ یا تکدرختی پیر در دامان دشت؟
هرچه هستم روح من در من سفر دارد هنوز
روح این دیوانه روزی از قفس خواهد پرید
دست و پا بسته است! اما بال و پر دارد هنوز
یا به غربت مبتلا، یا در وطن در زیر پا
قالی تبریز بودن دردسر دارد هنوز
#مرتضی_طوسی
@solvaan
شعرخواندم! بیتهای من اثر دارد هنوز
قرص نان مردمِ ما سنگ شد، گفتم: چه غم؟
آسمان در دست خود قرص قمر دارد هنوز!
مو سفیدی، رو سفیدم کرد تا آموختم
این شب تاریک آخرْسر سحر دارد هنوز
گفت: جام خالی جانت ندارد جرعهای!
با نگاهی خسته گفتم: مختصر دارد هنوز
با خدا سرگرمم و با اهل دنیا سرخوشم
این دل واماندهی ما شور و شر دارد هنوز
از جماعت هر چه را میخواست دنیا پس گرفت
شاعری مانده که در جانش هنر دارد هنوز
دستهایم بوی باران میدهند، ای آسمان!
این درخت پیر بر شاخه ثمر دارد هنوز
دیگر این باغ پر از حسرت، چرا باور کند
باغبانی را که در دستش تبر دارد هنوز
شاعرم؟ یا تکدرختی پیر در دامان دشت؟
هرچه هستم روح من در من سفر دارد هنوز
روح این دیوانه روزی از قفس خواهد پرید
دست و پا بسته است! اما بال و پر دارد هنوز
یا به غربت مبتلا، یا در وطن در زیر پا
قالی تبریز بودن دردسر دارد هنوز
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤6💯2👍1🕊1
شبیه نور از روزن گذشتم، ظلمت آوردم
سفر رفتم، برای خود، از آنجا غربت آوردم
به اشک و آهِ آتشخانهیِ جانِ خود از این شهر
برایت در سبوی چشمهایم، تربت آوردم
شبی در خواب دیدم با خدا همسفرهام، از بس
که زیر بار تهمتهای مردم طاقت آوردم
مجاب از هر بد و خوب جهان بودم، فقط یکبار
برای عشق و آزادی و عزت، علت آوردم
رسول رانده از خلق و خدا بودم، که چندینسال
تمام معجزاتم را برای امّت آوردم
شکستم خویش را و تکههایم صدبرابر شد
برای وحدتِ آیینهی خود کثرت آوردم
نشستم رو به روی آینه، او گفت، من گفتم
غزل خواندم، برای خلوتم همصحبت آوردم.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
سفر رفتم، برای خود، از آنجا غربت آوردم
به اشک و آهِ آتشخانهیِ جانِ خود از این شهر
برایت در سبوی چشمهایم، تربت آوردم
شبی در خواب دیدم با خدا همسفرهام، از بس
که زیر بار تهمتهای مردم طاقت آوردم
مجاب از هر بد و خوب جهان بودم، فقط یکبار
برای عشق و آزادی و عزت، علت آوردم
رسول رانده از خلق و خدا بودم، که چندینسال
تمام معجزاتم را برای امّت آوردم
شکستم خویش را و تکههایم صدبرابر شد
برای وحدتِ آیینهی خود کثرت آوردم
نشستم رو به روی آینه، او گفت، من گفتم
غزل خواندم، برای خلوتم همصحبت آوردم.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤9🔥1💯1
مست کن،فرصت بده تهمت عذابت کرده باشد
شوکران نارفیقیها شرابت کرده باشد
صخرهای تنها میان خشم دریا باش بگذار
ذره ذره سیلی امواج آبت کرده باشد
◾
پاسخ نفرین یاران را دعا گفتی و رفتی
تا خدا شاید دعایت را اجابت کرده باشد
نان بازوی خودت را خوردی اما تهمت دوست
سخت خواهد شد به بازویت اصابت کرده باشد
دوست یعنی؛ هرکسی که پای او جان داده باشی
بعد عمری دوستی، دشمن خطابت کرده باشد
گرچه تنها ترشدی، اما خدا با حکمت خود
امتحانت کرده، تا آدم حسابت کرده باشد
اینکه تنهاتر شدی روی زمین، از آسمانها
_غم مخور _ شاید کسی هم انتخابت کرده باشد
◾
مثل دریا ساکت و آرام با خورشید بنشین
از خودت برخیز قدری، تا سحابت کرده باشد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
شوکران نارفیقیها شرابت کرده باشد
صخرهای تنها میان خشم دریا باش بگذار
ذره ذره سیلی امواج آبت کرده باشد
◾
پاسخ نفرین یاران را دعا گفتی و رفتی
تا خدا شاید دعایت را اجابت کرده باشد
نان بازوی خودت را خوردی اما تهمت دوست
سخت خواهد شد به بازویت اصابت کرده باشد
دوست یعنی؛ هرکسی که پای او جان داده باشی
بعد عمری دوستی، دشمن خطابت کرده باشد
گرچه تنها ترشدی، اما خدا با حکمت خود
امتحانت کرده، تا آدم حسابت کرده باشد
اینکه تنهاتر شدی روی زمین، از آسمانها
_غم مخور _ شاید کسی هم انتخابت کرده باشد
◾
مثل دریا ساکت و آرام با خورشید بنشین
از خودت برخیز قدری، تا سحابت کرده باشد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤8
مرد یعنی نباید که جانت روز و شب هی غم نان بگیرد
شاعری کن مبادا قلم را، یاس و تردید و عصیان بگیرد
روزها هرچه باشد میاندیش، پشت هر سختی آسانیی هست
این تویی که نباید شبت را خوابهای پریشان بگیرد
لب ببند از گلایه ولی صبح آه برکش همین آه ای مرد
انتقام تورا می تواند از تمام خدایان بگیرد
شب سگ مادهی تند خویی است، ماه هم تولهی کوچک اوست
ساعتی بعد این ماده باید تولهاش را به دندان بگیرد
ساعتی بعد شب میرود تا صبح با ازدحامش بیاید
ساعتی بعد خورشید باید صورتش را پشیمان بگیرد
تو بفکر غزل باش شاعر، این تسلسل تمامی ندارد
شعر مانند یک ساقهی خشک گفت؛ "ای کاش باران بگیرد"
***
مدتی با غمت شاد بودم -عشق این زخم سرباز کرده-
وصل یا فصل؟ باید دل من هم از این و هم از آن بگیرد
درد از آنجا شروع شد که او رفت، زندگی ماند، از آن رنگ و رو رفت
روز و شب باخودم گفتم؛ اورفت! تا غمم رنگ هذیان بگیرد
خانه بیاو چه شد؟ هیچ، زندان! نیمه شبها کجایم؟ خیابان
کاش میشد پدر جای خانه چندمتری خیابان بگیرد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
www.instagram.com/morteza_tousitabrizi
شاعری کن مبادا قلم را، یاس و تردید و عصیان بگیرد
روزها هرچه باشد میاندیش، پشت هر سختی آسانیی هست
این تویی که نباید شبت را خوابهای پریشان بگیرد
لب ببند از گلایه ولی صبح آه برکش همین آه ای مرد
انتقام تورا می تواند از تمام خدایان بگیرد
شب سگ مادهی تند خویی است، ماه هم تولهی کوچک اوست
ساعتی بعد این ماده باید تولهاش را به دندان بگیرد
ساعتی بعد شب میرود تا صبح با ازدحامش بیاید
ساعتی بعد خورشید باید صورتش را پشیمان بگیرد
تو بفکر غزل باش شاعر، این تسلسل تمامی ندارد
شعر مانند یک ساقهی خشک گفت؛ "ای کاش باران بگیرد"
***
مدتی با غمت شاد بودم -عشق این زخم سرباز کرده-
وصل یا فصل؟ باید دل من هم از این و هم از آن بگیرد
درد از آنجا شروع شد که او رفت، زندگی ماند، از آن رنگ و رو رفت
روز و شب باخودم گفتم؛ اورفت! تا غمم رنگ هذیان بگیرد
خانه بیاو چه شد؟ هیچ، زندان! نیمه شبها کجایم؟ خیابان
کاش میشد پدر جای خانه چندمتری خیابان بگیرد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
www.instagram.com/morteza_tousitabrizi
❤7💯2👍1
تا از این جان خسته دل نکنی
روحت از تن رها نخواهد شد
با خودت آشنا شود دیگر
باکسی آشنا نخواهد شد
بین نامردیِ برادرها
از محبت سخن نگو یوسف
تا به چاه غمت نیاندازد
درد آنان دوا نخواهد شد
عصر ما عصر چندروییهاست
صبح یارند و شام چوبهی دار
بین اینان که دستشان مشت است
گرهی از تو وا نخواهد شد
جنگجویان بیهویت و پوچ
جنگهای سیاست و نیرنگ
این زمینهای خشک و بیبرکت
تربت کربلا نخواهد شد
آه اینجا تکرر تاریخ
ماجرایی است تلخ و وارونه
پدرش را به مسلخ آورده
پسری که فدا نخواهد شد
حرمت خویش بیش از این مشکن
چوب دست مقدسات دیگر
بین این خلق، ای پیمبر مست
جان نکن! اژدها نخواهد شد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
روحت از تن رها نخواهد شد
با خودت آشنا شود دیگر
باکسی آشنا نخواهد شد
بین نامردیِ برادرها
از محبت سخن نگو یوسف
تا به چاه غمت نیاندازد
درد آنان دوا نخواهد شد
عصر ما عصر چندروییهاست
صبح یارند و شام چوبهی دار
بین اینان که دستشان مشت است
گرهی از تو وا نخواهد شد
جنگجویان بیهویت و پوچ
جنگهای سیاست و نیرنگ
این زمینهای خشک و بیبرکت
تربت کربلا نخواهد شد
آه اینجا تکرر تاریخ
ماجرایی است تلخ و وارونه
پدرش را به مسلخ آورده
پسری که فدا نخواهد شد
حرمت خویش بیش از این مشکن
چوب دست مقدسات دیگر
بین این خلق، ای پیمبر مست
جان نکن! اژدها نخواهد شد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤11
برای مرگ مشتاقم، اگر از زندگی سیرم
اگر با هرنفس هر روز در این شهر میمیرم
کتابی کهنهام با نقش و خطی رنگ و رو رفته
که استادان عالم عاجزند از رای و تفسیرم
شبیه رود هرجایی نبودم، پای خود ماندم
شبیه آبشار از اوج اندوهم سرازیرم
نه مداحم، نه ممدوح کسی، نه بنده نه شاهم
به لطف ِ هیچ بودن بینیاز از این تعابیرم!
تو را بر شاخهام هرصبح میدیدم جوان بودم
پس از تو نیز من سروم، ولی افتادهام پیرم!
رهایم کن، نفسهای تو بوی آشتی دارند
اگرمن_این من دلتنگ_اندوهی گلو گیرم
حساب دلکُشیهای تو را دارم، ولی هرگز
در این دنیا من از تو انتقامم را نمی گیرم
گرهبند گلویم بافهی موی تو خواهد شد
اگر چه از من مجنون، جدا افتاده زنجیرم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
اگر با هرنفس هر روز در این شهر میمیرم
کتابی کهنهام با نقش و خطی رنگ و رو رفته
که استادان عالم عاجزند از رای و تفسیرم
شبیه رود هرجایی نبودم، پای خود ماندم
شبیه آبشار از اوج اندوهم سرازیرم
نه مداحم، نه ممدوح کسی، نه بنده نه شاهم
به لطف ِ هیچ بودن بینیاز از این تعابیرم!
تو را بر شاخهام هرصبح میدیدم جوان بودم
پس از تو نیز من سروم، ولی افتادهام پیرم!
رهایم کن، نفسهای تو بوی آشتی دارند
اگرمن_این من دلتنگ_اندوهی گلو گیرم
حساب دلکُشیهای تو را دارم، ولی هرگز
در این دنیا من از تو انتقامم را نمی گیرم
گرهبند گلویم بافهی موی تو خواهد شد
اگر چه از من مجنون، جدا افتاده زنجیرم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤11👍2💯2
شب شهریار در سرای اهل قلم هجدهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تبریز برگزار شد:
بااجرای:
#مرتضی_طوسی
سخنرانان:
دکترعلی اصغرشعردوست
دکتر جمشید علیزاده
@solvaan
بااجرای:
#مرتضی_طوسی
سخنرانان:
دکترعلی اصغرشعردوست
دکتر جمشید علیزاده
@solvaan
❤5
شب حماسه و مقاومت در سرای اهل قلم هجدهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تبریز بااجرای #مرتضی_طوسی برگزار میشود:
سخنرانان:
دکترمعصومه سپهری
استادحسین شرفخانلو
@solvaan
سخنرانان:
دکترمعصومه سپهری
استادحسین شرفخانلو
@solvaan
❤6
شب پروین
بااجرای: #مرتضی_طوسی
با شعرخوانی بانوان شاعر و شاعران مطرح استان
نمایشگاه کتاب
سالن پروین اعتصامی/سرای اهل قلم
یکشنبه از ساعت ۱۸
@solvaan
بااجرای: #مرتضی_طوسی
با شعرخوانی بانوان شاعر و شاعران مطرح استان
نمایشگاه کتاب
سالن پروین اعتصامی/سرای اهل قلم
یکشنبه از ساعت ۱۸
@solvaan
❤5💯2
نیمی کبود و نیمهی دیگر زرد این روی ماه انسیهی حوراست
نیمی که زیر چادر او مخفی است، مستورهی عقیق کبود آنجاست
نیمی طلای زرد پسندیده است، اما هزار حیف که پژمرده است
حیدر اگرچه نیمی از آن دیده است، نادیده حال فاطمهاش پیداست
قد خمیده، صورت پوشیده، موی سپید، سینهی رنجیده
در خانه علی دو سه روزی هست حال و هوای محشر غم برپاست
حیدر به خانه آمده بود اما، زهرا توان نداشت که برخیزد
با دست چپ گرفت عبایش را، زهرا به احترام علی برخاست
بنشین فدای قد خمت زهرا، بنشین فدای عمر کمت زهرا
از کی چنین شکسته شدی پرسید؛ با گریه گفت فاطمه: مدتهاست
تا دید ایستادن زهرا را، با خود علی به زیر لبش میگفت؛
اینکه قیام کردن زهرا بود، پس راه رفتنش که واویلاست
در بین گفتگو، نفس زهرا رفت و علی به آتش حسرت سوخت
از دست رفت فاطمه و حیدر از پا نشست و گفت علی تنهاست
القصه روح و جان علی پر زد، زهرای دودمان علی پر زد
از صورتش کنار که زد گیسو، آوای یاغیاث علی برخاست
ای یاس سینه سوختهی حیدر، تنها مدافع درِ پیغمبر
تاویل نَصِّ سورهی اَلکُوثر، این جان بر لب آمده اَعطیناست؟
شان و جلال و مرتبه و قدْرَت، حاشا که در بیان و زبان آید
بین جماعتی که کر و کورند، قبرت شبیه قدر تو ناپیداست
پرسیدم آفتابِ جلال کیست؟ در روز حشر در خور و تابنده
پاسخ شنیدم از همهی ذرّات، تنها شفیعه فاطمهی زهراست!
اما هزار حیف پس از احمد(ص)، پهلو شکسته بود و خمیده قد
با بِضعَة الرَّسول چهها کردند؟ این ماجرای آینه و خاراست
قصه ولی تمام نشد اینجا، این فتح باب ظلم شد و دیدم
خونی که ریخت بر در این خانه، رنگ غروب نیمهی عاشوراست
زهرا! دچار ثانی بی دین شد، زینب! اسیر خولی و فهمیدم
سیلی هزار مرتبه سنگینتر، شلاق هزار مرتبه جانفرساست
محسن که جان سپرد به پشت در، اصغر به روی دست پدر جان داد
وقتِ وداع رقیّه که مَهلاً گفت، تابوت فاطمه وسط صحراست
زینب دوید سمت همان تابوت، زهرا رسید بر سر آن گودال
این قصه تنیده بهم گویی، آغاز خلقت همهی غمهاست.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
نیمی که زیر چادر او مخفی است، مستورهی عقیق کبود آنجاست
نیمی طلای زرد پسندیده است، اما هزار حیف که پژمرده است
حیدر اگرچه نیمی از آن دیده است، نادیده حال فاطمهاش پیداست
قد خمیده، صورت پوشیده، موی سپید، سینهی رنجیده
در خانه علی دو سه روزی هست حال و هوای محشر غم برپاست
حیدر به خانه آمده بود اما، زهرا توان نداشت که برخیزد
با دست چپ گرفت عبایش را، زهرا به احترام علی برخاست
بنشین فدای قد خمت زهرا، بنشین فدای عمر کمت زهرا
از کی چنین شکسته شدی پرسید؛ با گریه گفت فاطمه: مدتهاست
تا دید ایستادن زهرا را، با خود علی به زیر لبش میگفت؛
اینکه قیام کردن زهرا بود، پس راه رفتنش که واویلاست
در بین گفتگو، نفس زهرا رفت و علی به آتش حسرت سوخت
از دست رفت فاطمه و حیدر از پا نشست و گفت علی تنهاست
القصه روح و جان علی پر زد، زهرای دودمان علی پر زد
از صورتش کنار که زد گیسو، آوای یاغیاث علی برخاست
ای یاس سینه سوختهی حیدر، تنها مدافع درِ پیغمبر
تاویل نَصِّ سورهی اَلکُوثر، این جان بر لب آمده اَعطیناست؟
شان و جلال و مرتبه و قدْرَت، حاشا که در بیان و زبان آید
بین جماعتی که کر و کورند، قبرت شبیه قدر تو ناپیداست
پرسیدم آفتابِ جلال کیست؟ در روز حشر در خور و تابنده
پاسخ شنیدم از همهی ذرّات، تنها شفیعه فاطمهی زهراست!
اما هزار حیف پس از احمد(ص)، پهلو شکسته بود و خمیده قد
با بِضعَة الرَّسول چهها کردند؟ این ماجرای آینه و خاراست
قصه ولی تمام نشد اینجا، این فتح باب ظلم شد و دیدم
خونی که ریخت بر در این خانه، رنگ غروب نیمهی عاشوراست
زهرا! دچار ثانی بی دین شد، زینب! اسیر خولی و فهمیدم
سیلی هزار مرتبه سنگینتر، شلاق هزار مرتبه جانفرساست
محسن که جان سپرد به پشت در، اصغر به روی دست پدر جان داد
وقتِ وداع رقیّه که مَهلاً گفت، تابوت فاطمه وسط صحراست
زینب دوید سمت همان تابوت، زهرا رسید بر سر آن گودال
این قصه تنیده بهم گویی، آغاز خلقت همهی غمهاست.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤7🔥2🕊1💯1
#غزل
اشکم دویده بررخم از چانه افتاده
تا گیسوان تو به دست شانه افتاده
حال دلت خوب است؟ می پرسی، تصور کن
یک ماه کامل دست یک دیوانه افتاده
چیزی اگر مینوشی از پستو خودت بردار
مست است ساقی گوشهی میخانه افتاده
ساقی اگر مست است، سهل است این، تماشا کن
بر دوش جام اینجا سر پیمانه افتاده
پروانه، پای شمع مانده -آخرعشق است-
و شمع قطره قطره بر پروانه افتاده
یک کوه مرمر را تصور کن! که می رقصد
با آبشار زر که روی شانه افتاده
#مرتضی_طوسی
@solvaan
اشکم دویده بررخم از چانه افتاده
تا گیسوان تو به دست شانه افتاده
حال دلت خوب است؟ می پرسی، تصور کن
یک ماه کامل دست یک دیوانه افتاده
چیزی اگر مینوشی از پستو خودت بردار
مست است ساقی گوشهی میخانه افتاده
ساقی اگر مست است، سهل است این، تماشا کن
بر دوش جام اینجا سر پیمانه افتاده
پروانه، پای شمع مانده -آخرعشق است-
و شمع قطره قطره بر پروانه افتاده
یک کوه مرمر را تصور کن! که می رقصد
با آبشار زر که روی شانه افتاده
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤7💯4🔥2😍2👍1
یازین اوراتاسیندا بیردن، پاییز اولدی قاش قارآلدی
قیش جانیمیزی قورتدی، گوزوموز باهاردا قالدی
بو گئنیش یرین اوزونده، ایکی اوزلولر دیکلدی
ناکیشیلر قورقو قوردی، کیشیلرده داردا قالدی
#مرتضی_طوسی
@solvan
قیش جانیمیزی قورتدی، گوزوموز باهاردا قالدی
بو گئنیش یرین اوزونده، ایکی اوزلولر دیکلدی
ناکیشیلر قورقو قوردی، کیشیلرده داردا قالدی
#مرتضی_طوسی
@solvan
💯7❤2😍1
https://www.instagram.com/reel/C0jQURmrEJp/?igshid=NTYzOWQzNmJjMA==
از لینک 👆 در اینستاگرام ببینید؛
مصاحبه و شعرخوانی فاطمیه
با #مرتضی_طوسی
@solvaan
از لینک 👆 در اینستاگرام ببینید؛
مصاحبه و شعرخوانی فاطمیه
با #مرتضی_طوسی
@solvaan
❤3👍1💯1
🔷 مرتضی طوسی🔷 pinned «https://www.instagram.com/reel/C0jQURmrEJp/?igshid=NTYzOWQzNmJjMA== از لینک 👆 در اینستاگرام ببینید؛ مصاحبه و شعرخوانی فاطمیه با #مرتضی_طوسی @solvaan»
❤4💯2🕊1