Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷
بدن پولدارها مثل بالش پنبهای اعلاست، نرم و سفید و توخالی. بدن ما فرق میکند. ستون فقرات پدرم طناب گرهگرهای بود، از آنها که زنهای توی ده با آن از چاه آب میکشند، استخوان ترقوه برجستهاش مثل قلادهی سگ دور گردنش میپیچید؛ بریدگیها و خراشها و اثر زخمها، مثل آثار محو شلاق روی بدنش، از سینه و کمرش به پایین ادامه داشت و تا زیر استخوانهای لگن و لمبرهایش میرسید. داستان زندگی آدم فقیر روی بدنش نوشته شده، با قلم نوک تیز.
کتاب؛ #ببر_سفید
نویسنده؛ #آراویند_آدیگا
مترجم؛ #مژده_دقیقی
@solvaan
کتاب؛ #ببر_سفید
نویسنده؛ #آراویند_آدیگا
مترجم؛ #مژده_دقیقی
@solvaan
❤5🕊2
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (سرمد)
چیزی که همیشه برایم عجیب بوده است
این است که اصولا اشک در برنامه خلقت پیشبینی شده
یعنی آدم بناست که گریه کند!
واقعا که هیچ سازنده محترمی همچین کاری نمیکند!
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@solvaan
این است که اصولا اشک در برنامه خلقت پیشبینی شده
یعنی آدم بناست که گریه کند!
واقعا که هیچ سازنده محترمی همچین کاری نمیکند!
#زندگی_در_پیش_رو
#رومن_گاری
@solvaan
❤7
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
❤9
#همایش_ملی_استادشهریار
باشعرخوانی شاعران مطرح استان
باحضور:
#استادمحمد_سلمانی
#دکتراسماعیل_امینی
#امید_صباغنو
تجلیل از مقام ادبی
#دکترجمشید_علیزاده
با اجرای زنده گروه ماهنی
#مجید_عصری
روز سهشنبه ۲۸ شهریورماه
از ساعت ۱۶:۳۰
تبریز، چهارراه شریعتی، سینما ۲۹ بهمن
(حضور برای عموم علاقمندان آزاد و رایگان است)
@solvaan
باشعرخوانی شاعران مطرح استان
باحضور:
#استادمحمد_سلمانی
#دکتراسماعیل_امینی
#امید_صباغنو
تجلیل از مقام ادبی
#دکترجمشید_علیزاده
با اجرای زنده گروه ماهنی
#مجید_عصری
روز سهشنبه ۲۸ شهریورماه
از ساعت ۱۶:۳۰
تبریز، چهارراه شریعتی، سینما ۲۹ بهمن
(حضور برای عموم علاقمندان آزاد و رایگان است)
@solvaan
❤7
کم است عمر من اما، هزار ساله شعرم
به وصل سعدی و در روز هجر عمانم
کمینه شاعر دیوانهای که شعر خودم را
برای هیچکسی غیر تو نمیخوانم
من ارغوانم اگر سایهای طلب کنی از من
دلت اگر اخوان خواست، من زمستانم
شبیه دلدله و داغ شهریار غریبم
دل شب است و من آوارهی شمیرانم
به روی شانهی تو هر دو سر گذاشتهایم
قسم به موی پریشان تو پریشانم...
#مرتضی_طوسی
@solvaan
به وصل سعدی و در روز هجر عمانم
کمینه شاعر دیوانهای که شعر خودم را
برای هیچکسی غیر تو نمیخوانم
من ارغوانم اگر سایهای طلب کنی از من
دلت اگر اخوان خواست، من زمستانم
شبیه دلدله و داغ شهریار غریبم
دل شب است و من آوارهی شمیرانم
به روی شانهی تو هر دو سر گذاشتهایم
قسم به موی پریشان تو پریشانم...
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤9
تضمین غزل معروف استاد شهریار
به قلم #مرتضی_طوسی
تامگر بر سرم آیی و دمی بنشینی
صددعا رفت و نیامد زپی اش آمینی
شاهد این شب جانسوز تویی،می بینی
"امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی"
گوشه ای هست چو محراب،دعا می خوانم
سر عهدی که به جان بسته دلم می مانم
گرو عشق شد ای ماه دل و ایمانم
"کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو ازدوری خورشید چها می بینی"
دل من چون دل تو تنگ و زبانم الکن
خسته ام چون تو از این گردش ایام کهن
خواب از چشم جدا گشته و دست از دامن
"توهم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی"
گرم تر میشود از دوری تو با من اشک
خوشه چین لشکر مژگان من و خرمن اشک
چاره ساز است مگر با دل چون آهن،اشک
"هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی"
دوستان شرح غم عشق تو با من گویند
عاشقان عطر سر کوی تو از من جویند
من به یکسویم و اینها همه در یکسویند
"همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی"
کارمن از سر هر شاخه گل از غم چیدن
حسرتم دست به گیسوی تو چرخانیدن
آرزو کردن و از عشق تو سر پیچیدن
"من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی"
زیر این بار گرانی که کمر می شکند
آه از این کوچه که دیوار تو سر می شکند
عهد اگر بست کسی ساده مگر می شکند
"باغبان خارندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی"
دام خالی شد و صید از کف صیاد رمید
درد افزون شد و در باغ سر سرو خمید
آرزو رفت پس از آن نه رجا و نه امید
"نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه زهجران لب شیرینی"
واژگون شد دلم از گردش این دور زمان
خسته ام خسته دل و جانم وچشمم نگران
یار بی مهر و دلم تنگ و پر افسوس جهان
"تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گرخود انصاف کنی مستحق نفرینی"
گفته بودی پس ازین رای سفر خواهی زد
آه ازین فکر که در کوی که پر خواهی زد
گوش بر در که مگر حلقه به در خواهی زد
"کی بر این کلبه ی طوفان زده سرخواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی"
درد دل گفتن من مایه زحمت باشد
اگر از چشم تو این گریه اذیت باشد
دوست دارم که تو باشی و سعادت باشد
"شهریارا اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی"
#مرتضی_طوسی
@solvaan
به قلم #مرتضی_طوسی
تامگر بر سرم آیی و دمی بنشینی
صددعا رفت و نیامد زپی اش آمینی
شاهد این شب جانسوز تویی،می بینی
"امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی"
گوشه ای هست چو محراب،دعا می خوانم
سر عهدی که به جان بسته دلم می مانم
گرو عشق شد ای ماه دل و ایمانم
"کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو ازدوری خورشید چها می بینی"
دل من چون دل تو تنگ و زبانم الکن
خسته ام چون تو از این گردش ایام کهن
خواب از چشم جدا گشته و دست از دامن
"توهم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی"
گرم تر میشود از دوری تو با من اشک
خوشه چین لشکر مژگان من و خرمن اشک
چاره ساز است مگر با دل چون آهن،اشک
"هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی"
دوستان شرح غم عشق تو با من گویند
عاشقان عطر سر کوی تو از من جویند
من به یکسویم و اینها همه در یکسویند
"همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی"
کارمن از سر هر شاخه گل از غم چیدن
حسرتم دست به گیسوی تو چرخانیدن
آرزو کردن و از عشق تو سر پیچیدن
"من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی"
زیر این بار گرانی که کمر می شکند
آه از این کوچه که دیوار تو سر می شکند
عهد اگر بست کسی ساده مگر می شکند
"باغبان خارندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی"
دام خالی شد و صید از کف صیاد رمید
درد افزون شد و در باغ سر سرو خمید
آرزو رفت پس از آن نه رجا و نه امید
"نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه زهجران لب شیرینی"
واژگون شد دلم از گردش این دور زمان
خسته ام خسته دل و جانم وچشمم نگران
یار بی مهر و دلم تنگ و پر افسوس جهان
"تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گرخود انصاف کنی مستحق نفرینی"
گفته بودی پس ازین رای سفر خواهی زد
آه ازین فکر که در کوی که پر خواهی زد
گوش بر در که مگر حلقه به در خواهی زد
"کی بر این کلبه ی طوفان زده سرخواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی"
درد دل گفتن من مایه زحمت باشد
اگر از چشم تو این گریه اذیت باشد
دوست دارم که تو باشی و سعادت باشد
"شهریارا اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی"
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤10
منتظر بیقرار و بیامید، بین خواب و خیال سردرگم
چشم پرخون شاعری عاشق، در سحرگاه بهجت آبادم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
چشم پرخون شاعری عاشق، در سحرگاه بهجت آبادم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤8
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷
❤5
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
دارم تماشا می کنم خود را در آیینه
یک بامداد دیگر از آیدا در آیینه
شب رد شده از چشمهایم تیره تر شب تر
یک چشم من شب بوست چشم دیگرم شبدر
یک چشم من هرشب فقط بوی تورا دارد
برروی شب بو های خانه اشک می بارد
شب بوی دامان تورا دارد اگر زیباست
هرشب اگر تو نیستی شب بوی تو اینجاست
شب در تمام خاطراتم جاری و ساری است
شب ابتدای زندگی در اوج بیداری است
شب می تواند بهتر ازین باشد اما نیست
یعنی تورا ... اما کسی جز من دراینجا نیست
تو می توانی زینت شبهای من باشی
تعریف یک روح رها در دو بدن باشی
شاید شب از آغاز تو چون روز روشن شد
شاید نفسهایت شبی هم قسمت من شد
چیزی نمی دانم ولی شاید اگر باشی
با من که دورم از خودم نزدیکتر باشی
قبل از تو این دنیا برایم زخم می آورد
روی دوتا ابروی من هی اخم می آورد
قبل از تو چشمم چشمهایم اشک و حسرت داشت
و زخم های سینه ی من واقعیت داشت
قبل از تو شب در کوچه ها مهتاب حیران بود
خورشید را هربار می دیدم هراسان بود
قبل از تو من شب بودم و تاریک و بی روزن
امید ها هر شب کمی نومید شد در من
قبل از تو نه خورشید نه مهتاب نه فانوس
قبل از تو هم فریاد هم بیداد هم افسوس
قبل از تو من بودم جهانی خسته در من بود
و چشمهایم در پی شبهای روشن بود
تا یازده شب بامداد بی صدا با من
تنهایی طولانی آیینه ها با من
تنهایی من در نگاه بی تماشایم
و گفتگوی آینه با من که تنهایم
روز این چنین می آمد و شب آنچنان می رفت
فریاد من تا انتهای آسمان می رفت
لب بسته بودم از تماشایم صدا می ریخت
از دستهای خسته ام بار دعا می ریخت
تو از من قبل از خودت چیزی نمی دانی
هرچند می دانم تو هم با من نمی مانی
تو آمدی تا شعر با مضمون بماند! ها!؟
لیلایی از تنهایی مجنون بماند!ها؟!
قبل از تو بعد از توست با آیینه صادق باش
حالا که هستی لااقل قدری هم عاشق باش
#مرتضی_طوسی
__________________
۱.بامداد؛ نام هنری احمدشاملو
آیدا در آینه؛نام کتاب شعری از ایشان
۲.شبهای روشن؛نام داستانی از فئودور داستایوسکی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
یک بامداد دیگر از آیدا در آیینه
شب رد شده از چشمهایم تیره تر شب تر
یک چشم من شب بوست چشم دیگرم شبدر
یک چشم من هرشب فقط بوی تورا دارد
برروی شب بو های خانه اشک می بارد
شب بوی دامان تورا دارد اگر زیباست
هرشب اگر تو نیستی شب بوی تو اینجاست
شب در تمام خاطراتم جاری و ساری است
شب ابتدای زندگی در اوج بیداری است
شب می تواند بهتر ازین باشد اما نیست
یعنی تورا ... اما کسی جز من دراینجا نیست
تو می توانی زینت شبهای من باشی
تعریف یک روح رها در دو بدن باشی
شاید شب از آغاز تو چون روز روشن شد
شاید نفسهایت شبی هم قسمت من شد
چیزی نمی دانم ولی شاید اگر باشی
با من که دورم از خودم نزدیکتر باشی
قبل از تو این دنیا برایم زخم می آورد
روی دوتا ابروی من هی اخم می آورد
قبل از تو چشمم چشمهایم اشک و حسرت داشت
و زخم های سینه ی من واقعیت داشت
قبل از تو شب در کوچه ها مهتاب حیران بود
خورشید را هربار می دیدم هراسان بود
قبل از تو من شب بودم و تاریک و بی روزن
امید ها هر شب کمی نومید شد در من
قبل از تو نه خورشید نه مهتاب نه فانوس
قبل از تو هم فریاد هم بیداد هم افسوس
قبل از تو من بودم جهانی خسته در من بود
و چشمهایم در پی شبهای روشن بود
تا یازده شب بامداد بی صدا با من
تنهایی طولانی آیینه ها با من
تنهایی من در نگاه بی تماشایم
و گفتگوی آینه با من که تنهایم
روز این چنین می آمد و شب آنچنان می رفت
فریاد من تا انتهای آسمان می رفت
لب بسته بودم از تماشایم صدا می ریخت
از دستهای خسته ام بار دعا می ریخت
تو از من قبل از خودت چیزی نمی دانی
هرچند می دانم تو هم با من نمی مانی
تو آمدی تا شعر با مضمون بماند! ها!؟
لیلایی از تنهایی مجنون بماند!ها؟!
قبل از تو بعد از توست با آیینه صادق باش
حالا که هستی لااقل قدری هم عاشق باش
#مرتضی_طوسی
__________________
۱.بامداد؛ نام هنری احمدشاملو
آیدا در آینه؛نام کتاب شعری از ایشان
۲.شبهای روشن؛نام داستانی از فئودور داستایوسکی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
❤2👍1
چقدر ازین نگاه خسته درد تازه می ریزد
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازهای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازهای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریههایم پشت قهقههای او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمیدیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب میرفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب میرفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بیدرمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا میزد
صدایم میگرفت و آسمان من را صدا میزد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهاییام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خندهها و طعنهها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد میرفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد میرفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور میبارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور میبارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازهای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازهای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریههایم پشت قهقههای او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمیدیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب میرفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب میرفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بیدرمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا میزد
صدایم میگرفت و آسمان من را صدا میزد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهاییام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خندهها و طعنهها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد میرفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد میرفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور میبارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور میبارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤8👍4
(غزلی ۱۱ساله، از پاییز ۱۳۹۱)
آه ای زیبایی دلخواه میخواهم تورا
گاه شاید نه، ولی ناگاه میخواهم تورا
مست شد آیینه تا عمری در آغوشت کشید
من فقط از آینه، یک آه میخواهم تورا
مو پریشان باش، عریان باش، مستی کن، برقص
عشق بیدینی ست، من گمراه میخواهم تورا
هند جانت مهد زیباییست فتحش میکنم
تا بفهمی همچو نادرشاه میخواهم تورا
من گلی هستم نسیمت میوزد بر من ولی
عمر من هر قدر هم کوتاه میخواهم تورا
***
پرده ها را میکشم تا ماه تنهاتر شود
یعنی امشب هم به جای ماه میخواهم تورا
عشق باور کردنش سخت است حق داری، ولی
چشمهایم را ببین والله میخواهم تورا
#مرتضی_طوسی
@solvaan
آه ای زیبایی دلخواه میخواهم تورا
گاه شاید نه، ولی ناگاه میخواهم تورا
مست شد آیینه تا عمری در آغوشت کشید
من فقط از آینه، یک آه میخواهم تورا
مو پریشان باش، عریان باش، مستی کن، برقص
عشق بیدینی ست، من گمراه میخواهم تورا
هند جانت مهد زیباییست فتحش میکنم
تا بفهمی همچو نادرشاه میخواهم تورا
من گلی هستم نسیمت میوزد بر من ولی
عمر من هر قدر هم کوتاه میخواهم تورا
***
پرده ها را میکشم تا ماه تنهاتر شود
یعنی امشب هم به جای ماه میخواهم تورا
عشق باور کردنش سخت است حق داری، ولی
چشمهایم را ببین والله میخواهم تورا
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤7👍2
با سکوتش گفت: دنیا گوش کر دارد هنوز
شعرخواندم! بیتهای من اثر دارد هنوز
قرص نان مردمِ ما سنگ شد، گفتم: چه غم؟
آسمان در دست خود قرص قمر دارد هنوز!
مو سفیدی، رو سفیدم کرد تا آموختم
این شب تاریک آخرْسر سحر دارد هنوز
گفت: جام خالی جانت ندارد جرعهای!
با نگاهی خسته گفتم: مختصر دارد هنوز
با خدا سرگرمم و با اهل دنیا سرخوشم
این دل واماندهی ما شور و شر دارد هنوز
از جماعت هر چه را میخواست دنیا پس گرفت
شاعری مانده که در جانش هنر دارد هنوز
دستهایم بوی باران میدهند، ای آسمان!
این درخت پیر بر شاخه ثمر دارد هنوز
دیگر این باغ پر از حسرت، چرا باور کند
باغبانی را که در دستش تبر دارد هنوز
شاعرم؟ یا تکدرختی پیر در دامان دشت؟
هرچه هستم روح من در من سفر دارد هنوز
روح این دیوانه روزی از قفس خواهد پرید
دست و پا بسته است! اما بال و پر دارد هنوز
یا به غربت مبتلا، یا در وطن در زیر پا
قالی تبریز بودن دردسر دارد هنوز
#مرتضی_طوسی
@solvaan
شعرخواندم! بیتهای من اثر دارد هنوز
قرص نان مردمِ ما سنگ شد، گفتم: چه غم؟
آسمان در دست خود قرص قمر دارد هنوز!
مو سفیدی، رو سفیدم کرد تا آموختم
این شب تاریک آخرْسر سحر دارد هنوز
گفت: جام خالی جانت ندارد جرعهای!
با نگاهی خسته گفتم: مختصر دارد هنوز
با خدا سرگرمم و با اهل دنیا سرخوشم
این دل واماندهی ما شور و شر دارد هنوز
از جماعت هر چه را میخواست دنیا پس گرفت
شاعری مانده که در جانش هنر دارد هنوز
دستهایم بوی باران میدهند، ای آسمان!
این درخت پیر بر شاخه ثمر دارد هنوز
دیگر این باغ پر از حسرت، چرا باور کند
باغبانی را که در دستش تبر دارد هنوز
شاعرم؟ یا تکدرختی پیر در دامان دشت؟
هرچه هستم روح من در من سفر دارد هنوز
روح این دیوانه روزی از قفس خواهد پرید
دست و پا بسته است! اما بال و پر دارد هنوز
یا به غربت مبتلا، یا در وطن در زیر پا
قالی تبریز بودن دردسر دارد هنوز
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤6💯2👍1🕊1
شبیه نور از روزن گذشتم، ظلمت آوردم
سفر رفتم، برای خود، از آنجا غربت آوردم
به اشک و آهِ آتشخانهیِ جانِ خود از این شهر
برایت در سبوی چشمهایم، تربت آوردم
شبی در خواب دیدم با خدا همسفرهام، از بس
که زیر بار تهمتهای مردم طاقت آوردم
مجاب از هر بد و خوب جهان بودم، فقط یکبار
برای عشق و آزادی و عزت، علت آوردم
رسول رانده از خلق و خدا بودم، که چندینسال
تمام معجزاتم را برای امّت آوردم
شکستم خویش را و تکههایم صدبرابر شد
برای وحدتِ آیینهی خود کثرت آوردم
نشستم رو به روی آینه، او گفت، من گفتم
غزل خواندم، برای خلوتم همصحبت آوردم.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
سفر رفتم، برای خود، از آنجا غربت آوردم
به اشک و آهِ آتشخانهیِ جانِ خود از این شهر
برایت در سبوی چشمهایم، تربت آوردم
شبی در خواب دیدم با خدا همسفرهام، از بس
که زیر بار تهمتهای مردم طاقت آوردم
مجاب از هر بد و خوب جهان بودم، فقط یکبار
برای عشق و آزادی و عزت، علت آوردم
رسول رانده از خلق و خدا بودم، که چندینسال
تمام معجزاتم را برای امّت آوردم
شکستم خویش را و تکههایم صدبرابر شد
برای وحدتِ آیینهی خود کثرت آوردم
نشستم رو به روی آینه، او گفت، من گفتم
غزل خواندم، برای خلوتم همصحبت آوردم.
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤9🔥1💯1
مست کن،فرصت بده تهمت عذابت کرده باشد
شوکران نارفیقیها شرابت کرده باشد
صخرهای تنها میان خشم دریا باش بگذار
ذره ذره سیلی امواج آبت کرده باشد
◾
پاسخ نفرین یاران را دعا گفتی و رفتی
تا خدا شاید دعایت را اجابت کرده باشد
نان بازوی خودت را خوردی اما تهمت دوست
سخت خواهد شد به بازویت اصابت کرده باشد
دوست یعنی؛ هرکسی که پای او جان داده باشی
بعد عمری دوستی، دشمن خطابت کرده باشد
گرچه تنها ترشدی، اما خدا با حکمت خود
امتحانت کرده، تا آدم حسابت کرده باشد
اینکه تنهاتر شدی روی زمین، از آسمانها
_غم مخور _ شاید کسی هم انتخابت کرده باشد
◾
مثل دریا ساکت و آرام با خورشید بنشین
از خودت برخیز قدری، تا سحابت کرده باشد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
شوکران نارفیقیها شرابت کرده باشد
صخرهای تنها میان خشم دریا باش بگذار
ذره ذره سیلی امواج آبت کرده باشد
◾
پاسخ نفرین یاران را دعا گفتی و رفتی
تا خدا شاید دعایت را اجابت کرده باشد
نان بازوی خودت را خوردی اما تهمت دوست
سخت خواهد شد به بازویت اصابت کرده باشد
دوست یعنی؛ هرکسی که پای او جان داده باشی
بعد عمری دوستی، دشمن خطابت کرده باشد
گرچه تنها ترشدی، اما خدا با حکمت خود
امتحانت کرده، تا آدم حسابت کرده باشد
اینکه تنهاتر شدی روی زمین، از آسمانها
_غم مخور _ شاید کسی هم انتخابت کرده باشد
◾
مثل دریا ساکت و آرام با خورشید بنشین
از خودت برخیز قدری، تا سحابت کرده باشد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
❤8
مرد یعنی نباید که جانت روز و شب هی غم نان بگیرد
شاعری کن مبادا قلم را، یاس و تردید و عصیان بگیرد
روزها هرچه باشد میاندیش، پشت هر سختی آسانیی هست
این تویی که نباید شبت را خوابهای پریشان بگیرد
لب ببند از گلایه ولی صبح آه برکش همین آه ای مرد
انتقام تورا می تواند از تمام خدایان بگیرد
شب سگ مادهی تند خویی است، ماه هم تولهی کوچک اوست
ساعتی بعد این ماده باید تولهاش را به دندان بگیرد
ساعتی بعد شب میرود تا صبح با ازدحامش بیاید
ساعتی بعد خورشید باید صورتش را پشیمان بگیرد
تو بفکر غزل باش شاعر، این تسلسل تمامی ندارد
شعر مانند یک ساقهی خشک گفت؛ "ای کاش باران بگیرد"
***
مدتی با غمت شاد بودم -عشق این زخم سرباز کرده-
وصل یا فصل؟ باید دل من هم از این و هم از آن بگیرد
درد از آنجا شروع شد که او رفت، زندگی ماند، از آن رنگ و رو رفت
روز و شب باخودم گفتم؛ اورفت! تا غمم رنگ هذیان بگیرد
خانه بیاو چه شد؟ هیچ، زندان! نیمه شبها کجایم؟ خیابان
کاش میشد پدر جای خانه چندمتری خیابان بگیرد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
www.instagram.com/morteza_tousitabrizi
شاعری کن مبادا قلم را، یاس و تردید و عصیان بگیرد
روزها هرچه باشد میاندیش، پشت هر سختی آسانیی هست
این تویی که نباید شبت را خوابهای پریشان بگیرد
لب ببند از گلایه ولی صبح آه برکش همین آه ای مرد
انتقام تورا می تواند از تمام خدایان بگیرد
شب سگ مادهی تند خویی است، ماه هم تولهی کوچک اوست
ساعتی بعد این ماده باید تولهاش را به دندان بگیرد
ساعتی بعد شب میرود تا صبح با ازدحامش بیاید
ساعتی بعد خورشید باید صورتش را پشیمان بگیرد
تو بفکر غزل باش شاعر، این تسلسل تمامی ندارد
شعر مانند یک ساقهی خشک گفت؛ "ای کاش باران بگیرد"
***
مدتی با غمت شاد بودم -عشق این زخم سرباز کرده-
وصل یا فصل؟ باید دل من هم از این و هم از آن بگیرد
درد از آنجا شروع شد که او رفت، زندگی ماند، از آن رنگ و رو رفت
روز و شب باخودم گفتم؛ اورفت! تا غمم رنگ هذیان بگیرد
خانه بیاو چه شد؟ هیچ، زندان! نیمه شبها کجایم؟ خیابان
کاش میشد پدر جای خانه چندمتری خیابان بگیرد
#مرتضی_طوسی
@solvaan
www.instagram.com/morteza_tousitabrizi
❤7💯2👍1