Audio
شعرای سلف آذربایجان
2⃣
زینبیه
#حسینی
#صحاف
عزتیله وارد اولدی کربلا صحراسینه
دکلمه؛ #مرتضی_طوسی
اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم...
@solvaan
2⃣
زینبیه
#حسینی
#صحاف
عزتیله وارد اولدی کربلا صحراسینه
دکلمه؛ #مرتضی_طوسی
اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم...
@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
حالا چگونه گامهایم را به او برسانم؟
در کدام سرزمین ببینمش؟
و در کدام کوچه ها بجویمش؟
در کدام شهر؟
و اگر خانهاش را یافتم
-بهفرض که پیدا کنم-
زنگ در را آیا خواهم زد؟
چگونه جواب دهم؟
و چگونه در صورتش خیره شوم؟
چگونه لمس کنم شرابِ رقیقِ میانِ انگشتان را
چگونه باید سلام کنم
و درد سالیان را بزدایم؟
یک بار
بیست سال قبل
در قطاری دلخواه بوسیدمش
سراسرِشب.
شاعر: #سعدی_یوسف شاعرمعاصر عراقی
مترجم: #آرش_افشار
@solvaan
در کدام سرزمین ببینمش؟
و در کدام کوچه ها بجویمش؟
در کدام شهر؟
و اگر خانهاش را یافتم
-بهفرض که پیدا کنم-
زنگ در را آیا خواهم زد؟
چگونه جواب دهم؟
و چگونه در صورتش خیره شوم؟
چگونه لمس کنم شرابِ رقیقِ میانِ انگشتان را
چگونه باید سلام کنم
و درد سالیان را بزدایم؟
یک بار
بیست سال قبل
در قطاری دلخواه بوسیدمش
سراسرِشب.
شاعر: #سعدی_یوسف شاعرمعاصر عراقی
مترجم: #آرش_افشار
@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
فیالجمله تو را یک سخن بگویم:
این مردمان به
«نفاق»
خوشدل میشوند و به
«راستی»
غمگین میشوند.
او را گفتم:
تو مردِ بزرگی و در عصر یگانهای. خوشدل شد و دستِ من گرفت و گفت: مشتاق بودم و مقصر بودم...
و پارسال با او راستی گفتم؛ خصمِ من شد و دشمن شد.
عجب نیست این؟!!
با مردمان به نفاق میباید زیست تا در میانِ ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون میباید رفت ...
که میانِ خلق راه نیست.
#شمس_تبریزی
@solvaan
این مردمان به
«نفاق»
خوشدل میشوند و به
«راستی»
غمگین میشوند.
او را گفتم:
تو مردِ بزرگی و در عصر یگانهای. خوشدل شد و دستِ من گرفت و گفت: مشتاق بودم و مقصر بودم...
و پارسال با او راستی گفتم؛ خصمِ من شد و دشمن شد.
عجب نیست این؟!!
با مردمان به نفاق میباید زیست تا در میانِ ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون میباید رفت ...
که میانِ خلق راه نیست.
#شمس_تبریزی
@solvaan
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
نامه ای از فروغ فرخزاد به احمدرضا احمدي
«خیلی خوشحالم که رفتهای به جایی که نشانی از این زندگیِ قلابیِ روشنفکریِ تهران ندارد. برای تو که هوش و ذوق فراوانی داری و همچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان و همچنین ذهنی پاک و تأثرپذیر، یک دوره زندگی مستقل و دور از این جریانهای مصنوعی و کمعمق، بهترین زمینه و پشتوانه تکامل میتواند باشد.
سعی نکن زیاد شعر بگویی. فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همهچیز در ذهنت تهنشین شود؛ آنقدر تهنشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده ...
وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار میکنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار! مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی میکنم و صبر میکنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت از بین برود. حالا بگذار دیگران بگویند که «دیدی؟ این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمیخواهد جوابش را بدهی. فقط در دلت و به خودت بگو: من که کارخانه شعرسازی نیستم و دنبال بازار هم نمیگردم.
من گمان میکنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلاقیت رسید، تنها وظیفهاش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد. حالا چه اهمیت دارد که ساکنانِ «ریویرا» یا «کافه نادری» در مجلسِ ختمِ آدم، برای آدم دلسوزی کنند؟ آدم برمیگردد؛ مثل مُردهای به مجلس ختم خودش بر میگردد و با موجودیتی تازه و جوان و خیرهکننده.»
@solvaan
نامه ای از فروغ فرخزاد به احمدرضا احمدي
«خیلی خوشحالم که رفتهای به جایی که نشانی از این زندگیِ قلابیِ روشنفکریِ تهران ندارد. برای تو که هوش و ذوق فراوانی داری و همچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان و همچنین ذهنی پاک و تأثرپذیر، یک دوره زندگی مستقل و دور از این جریانهای مصنوعی و کمعمق، بهترین زمینه و پشتوانه تکامل میتواند باشد.
سعی نکن زیاد شعر بگویی. فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همهچیز در ذهنت تهنشین شود؛ آنقدر تهنشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده ...
وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار میکنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار! مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی میکنم و صبر میکنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت از بین برود. حالا بگذار دیگران بگویند که «دیدی؟ این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمیخواهد جوابش را بدهی. فقط در دلت و به خودت بگو: من که کارخانه شعرسازی نیستم و دنبال بازار هم نمیگردم.
من گمان میکنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلاقیت رسید، تنها وظیفهاش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد. حالا چه اهمیت دارد که ساکنانِ «ریویرا» یا «کافه نادری» در مجلسِ ختمِ آدم، برای آدم دلسوزی کنند؟ آدم برمیگردد؛ مثل مُردهای به مجلس ختم خودش بر میگردد و با موجودیتی تازه و جوان و خیرهکننده.»
@solvaan
تا کینه ی دیرینه ی عدوان تو رو شد
خون ریخت به صحرا و چنان ریخت که جو شد
از برکت خون خاک در آن دشت طلا گشت
شد تربت و هرشام و سحر سجده بر او شد
تا طیب و طاهر کند آن خون دل مارا
در آب چو حل گشت فرات آب وضو شد
ابریشم ابر است که در جوهر سرخ است
یاریش پریشان تو در خون گلو شد
حر بود و گرفتار تورا دید و شد آزاد
این معجزه ی توست چنین بود و چون او شد
تا ساقی سرمست تو بی دست و سر افتاد
میخانه بهم ریخت و دیوانه سبو شد
با آب چه کردی چو سرازیر شد از مشک
هر قطره حیا کرده و در خاک فرو شد
ای ماه چه مهری زتو بر جان خیم بود
تو رفتی وآب از دهن افتاد و عمو شد
از دست جدا گشته دعاهم به زمین ریخت
تا کارگر این مرحله نفرین عدو شد
ای مصحف منضود پریشانی ات از چیست
از چیست ورق در ورق ات در تک و پو شد
درمعرکه هر عضو تو جنگید به یک سو
وان دست چه ها کرد که در معرکه هو شد
تا آب ننوشیدی و آب آبرویش رفت
از خجلت لبهات فرات آبله رو شد
خورشید ببین بر سر ماه آمده با آه
چون ابروی بشکسته ی تو قامت او شد
بعد از تو اخا آرزوی آب سراب است
ذکر لب طفلان حرم وای رباب است
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
خون ریخت به صحرا و چنان ریخت که جو شد
از برکت خون خاک در آن دشت طلا گشت
شد تربت و هرشام و سحر سجده بر او شد
تا طیب و طاهر کند آن خون دل مارا
در آب چو حل گشت فرات آب وضو شد
ابریشم ابر است که در جوهر سرخ است
یاریش پریشان تو در خون گلو شد
حر بود و گرفتار تورا دید و شد آزاد
این معجزه ی توست چنین بود و چون او شد
تا ساقی سرمست تو بی دست و سر افتاد
میخانه بهم ریخت و دیوانه سبو شد
با آب چه کردی چو سرازیر شد از مشک
هر قطره حیا کرده و در خاک فرو شد
ای ماه چه مهری زتو بر جان خیم بود
تو رفتی وآب از دهن افتاد و عمو شد
از دست جدا گشته دعاهم به زمین ریخت
تا کارگر این مرحله نفرین عدو شد
ای مصحف منضود پریشانی ات از چیست
از چیست ورق در ورق ات در تک و پو شد
درمعرکه هر عضو تو جنگید به یک سو
وان دست چه ها کرد که در معرکه هو شد
تا آب ننوشیدی و آب آبرویش رفت
از خجلت لبهات فرات آبله رو شد
خورشید ببین بر سر ماه آمده با آه
چون ابروی بشکسته ی تو قامت او شد
بعد از تو اخا آرزوی آب سراب است
ذکر لب طفلان حرم وای رباب است
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
چقدر ازین نگاه خسته درد تازه می ریزد
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازه ای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازه ای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریه هایم پشت قه قه های او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمی دیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب می رفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب می رفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بی درمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا می زد
صدایم می گرفت و آسمان من را صدا می زد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهایی ام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خنده ها و طعنه ها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد می رفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد می رفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور می بارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور می بارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
https://www.aparat.com/solvaan
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد
نگاهش کردم و فهمید درد تازه ای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازه ای دارم
نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را
صدای گریه هایم پشت قه قه های او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد
وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمی دیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند
و پاهایم که می رفتند اما خواب می رفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب می رفتند
نحیف و خسته و دلتنگ و بی درمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل
شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا می زد
صدایم می گرفت و آسمان من را صدا می زد
گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود
خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم
خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهایی ام یک جور دیگر بود
خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خنده ها و طعنه ها دربین دشمن ها
خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم
خودم بودم که تنها در مسیر باد می رفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد می رفتم
چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم
درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود
تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب
خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم
تمام شب به باران فکر کردم شور می بارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور می بارید
سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود
سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم
صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد
صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
https://www.aparat.com/solvaan
صفحه اختصاصی سلوان در سایت آپارات
فیلم شعرخوانی ها و اجراهای مرتضی طوسی
مرتضی طوسی متولد ۱۳۶۹ /تبریز
پیشه:مجری و شاعر و مدرس ادبیات
دبیر و مجری چندین همایش ملی و بین المللی در حوزه شعر و ادبیات
https://www.aparat.com/solvaan
فیلم شعرخوانی ها و اجراهای مرتضی طوسی
مرتضی طوسی متولد ۱۳۶۹ /تبریز
پیشه:مجری و شاعر و مدرس ادبیات
دبیر و مجری چندین همایش ملی و بین المللی در حوزه شعر و ادبیات
https://www.aparat.com/solvaan
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
آپارات | شعر و ادبیات
ویدئوهای شعرخوانی و اجرای مرتضی طوسی
شاعر
مجری تلوزیون
مدرس ادبیات
شاعر
مجری تلوزیون
مدرس ادبیات
تنهاترین نهنگ دنیا؛
عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد!
قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهاییاش را کشف کردند!
نهنگ ۵۲ هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده صوتی آواز والهای آبی بین 10 تا 39 هرتز است در حالی که آواز این نهنگ فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود...
این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد، سخن گفتن و زیستن در آواها، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک کردن نیست.
#شنیده_نمیشد
موسیقی: Iday - Whale
موسیقی تنهاترین نهنگ درکانال سلوان؛
@solvaan
عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد!
قضیه از این قرار بود که تنهاترین نهنگ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهاییاش را کشف کردند!
نهنگ ۵۲ هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده صوتی آواز والهای آبی بین 10 تا 39 هرتز است در حالی که آواز این نهنگ فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود...
این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد، سخن گفتن و زیستن در آواها، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک کردن نیست.
#شنیده_نمیشد
موسیقی: Iday - Whale
موسیقی تنهاترین نهنگ درکانال سلوان؛
@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
اعوذ بالله اعوذبالله از آن دو چشم عسل گرفته
دو قاب کندو و نیش در او که نوش را در بغل گرفته
موذن از شوق چشم مستت دو دست را بر دهن نهاده
که پای حی علی بریده که راه خیرالعمل گرفته
تو شوق مدحی و ذوق ذکری تو مبدا معجزات بکری
بدون تو رفعت غزل را تنزلی مبتذل گرفته
به گرد رویت مه منور به گرد پایت هزار اختر
زحسرتت دود دب اکبر عنان به دور زحل گرفته
بتی و دین جدید باتو شکوه صد بایزید باتو
که ای که اصل مرید با تو مراد خودرا بدل گرفته
سپیده بوسیده زانویت را ندیده خورشید گیسویت را
و رایت طاق ابرویت را به راس برج حمل گرفته
به حور و غلمان به خلد و رضوان نداده ای آشنایی ات را
فرشته قول گدایی ات را یقین که روز ازل گرفته
تو حسن خلاق لایزالی تو معنی عشق بی زوالی
دراین گلستان که تو غزالی زبان شیخ اجل گرفته
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
دو قاب کندو و نیش در او که نوش را در بغل گرفته
موذن از شوق چشم مستت دو دست را بر دهن نهاده
که پای حی علی بریده که راه خیرالعمل گرفته
تو شوق مدحی و ذوق ذکری تو مبدا معجزات بکری
بدون تو رفعت غزل را تنزلی مبتذل گرفته
به گرد رویت مه منور به گرد پایت هزار اختر
زحسرتت دود دب اکبر عنان به دور زحل گرفته
بتی و دین جدید باتو شکوه صد بایزید باتو
که ای که اصل مرید با تو مراد خودرا بدل گرفته
سپیده بوسیده زانویت را ندیده خورشید گیسویت را
و رایت طاق ابرویت را به راس برج حمل گرفته
به حور و غلمان به خلد و رضوان نداده ای آشنایی ات را
فرشته قول گدایی ات را یقین که روز ازل گرفته
تو حسن خلاق لایزالی تو معنی عشق بی زوالی
دراین گلستان که تو غزالی زبان شیخ اجل گرفته
#مرتضی_طوسی
@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi

