🔷 مرتضی طوسی🔷
164 subscribers
947 photos
24 videos
18 files
289 links
ترجمه ی بهترین شعرهای کوتاه جهان
اطلاع رسانی اجراها،جلسات و اشتراک شعرها و گاه نوشت های #مرتضی_طوسی

@solvaan









؛
Download Telegram
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
ادبیات ملل🌍



#ادبیات_غرب
#اتریش🇦🇹



آنهایی که بهشت زندگی را
برایمان جهنم کرده اند....
مجبورند متقاعدمان کنند که
بهشت جای دیگری است!


#کارل_پوپر




🆔 @solvaan
تا دل دوستان به دست آری
بوستان پدر فروخته به
با بد اندیش هم نکویی کن
دهن سگ به لقمه دوخته به

#سعدی

@solvaan
یا وفا خود نبود در عالم
یا که کس اندر این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد

#سعدی


@solvaan
تضمین مخمس برای غزل معروف #استادمحمدحسین_شهریار




تامگر بر سرم آیی و دمی بنشینی
صددعا رفت و نیامد زپی اش آمینی
شاهد این شب جانسوز تویی،می بینی

"امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی"


گوشه ای هست چو محراب،دعا می خوانم
سر عهدی که به جان بسته دلم می مانم
گرو عشق شد ای ماه دل و ایمانم

"کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو ازدوری خورشید چها می بینی"


دل من چون دل تو تنگ و زبانم الکن
خسته ام چون تو از این گردش ایام کهن
خواب از چشم جدا گشته و دست از دامن

"توهم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی"


گرم تر میشود از دوری تو با من اشک
خوشه چین لشکر مژگان من و خرمن اشک
چاره ساز است مگر با دل چون آهن،اشک

"هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی"



دوستان شرح غم عشق تو با من گویند
عاشقان عطر سر کوی تو از من جویند
من به یکسویم و اینها همه در یکسویند

"همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی"


کارمن از سر هر شاخه گل از غم چیدن
حسرتم دست به گیسوی تو چرخانیدن
آرزو کردن و از عشق تو سر پیچیدن

"من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی"


زیر این بار گرانی که کمر می شکند
آه از این کوچه که دیوار تو سر می شکند
عهد اگر بست کسی ساده مگر می شکند

"باغبان خارندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی"


دام خالی شد و صید از کف صیاد رمید
درد افزون شد و در باغ سر سرو خمید
آرزو رفت پس از آن نه رجا و نه امید

"نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه زهجران لب شیرینی"


واژگون شد دلم از گردش این دور زمان
خسته ام خسته دل و جانم وچشمم نگران
یار بی مهر و دلم تنگ و پر افسوس جهان

"تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گرخود انصاف کنی مستحق نفرینی"


گفته بودی پس ازین رای سفر خواهی زد
آه ازین فکر که در کوی که پر خواهی زد
گوش بر در که مگر حلقه به در خواهی زد

"کی بر این کلبه ی طوفان زده سرخواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی"


درد دل گفتن من مایه زحمت باشد
اگر از چشم تو این گریه اذیت باشد
دوست دارم که تو باشی و سعادت باشد

"شهریارا اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی"


@solvaan
#مرتضی_طوسی


Www.instagram.com/mortezaatousi
Forwarded from اتچ بات
💠شعرای سلف تبریز
1⃣ #لعلی_تبریزی
زبانحال حضرت سکینه (س) به عمه شان زینب سلام الله علیها

شاعر؛ حکیم میرزا علیخان لعلی
متولد؛ ایروان
در اوایل ۲۰سالگی به تبریز آمد
تحصیلات؛ مدرک دکتری از دانشکده پزشکی استانبول
متوفی ؛ ۱۳۲۵ قمری
آرامگاه ؛شهرتفلیس


دکلمه شعر؛ #مرتضی_طوسی


🆔 @solvaan
🆔 @solvaan
‍ (احوالات بنت الحسین در شام عاشورا)
#اندوه

💠شاعر؛ #مرتضی_طوسی




غمگین آن طفلم که شب از خیمه بیرون زد
غمگینم اما بیشتر ازآن هراسانم
باری نترسد از بیابان های پر وحشت
می پرسم اما پاسخ خودرا که می دانم
💠۱
می ترسد آن طفلی که امشب بی پدر مانده
تشنه گرسنه خسته غمگین در به درمانده
در هول آن وحشت سرا آرام پا برداشت
بین بدنهایی که در فقدان سر مانده
یک دختر کوچک تصور کن چه خواهد کرد
وقتی شبیه واو در خوف و خطر مانده
می گشت در صحرا و می لرزید اعضایش
از ظهر قربانگاه در جانش اثر مانده
دنبال جسم اطهر بابا به راه افتاد
فهمیده اینجا پیکرش بی دست و سر مانده
ای دشت یاری کن بیابد جسم بابا را
نالید صحرا از پدر چیزی مگر مانده
شمر آمده بجدل رسیده ساربان رفته
مبهوت این ماتم قضا مانده قدر مانده

خار مغیلان بود و پاهایی که خون می داد
این دشت سرتاسر فقط بوی جنون می داد
💠۲
ناگاه سروی دید بی شاخ و سر افتاده
معلوم شد از روی مرکب با سر افتاده
جسمش بما میگفت باید پهلوان باشد
تا آخرش مانده ولی در آخر افتاده
از پیکرش معلوم می شد سخت جنگیده
در جای جایش رد تیغ خنجر افتاده
کو دستهایش کو سرش این کیست می پرسد
در حیرت ناباوری آن دختر افتاده

عباس نه ای کاش هرکس غیراز او باشد
از هیبتش معلوم شد باید عمو باشد
💠۳
افسرده تر از پیش دختر باز راه افتاد
چشمش به خیل کشتگان بی گناه افتاد
خود را بغل می کرد و می لرزید می دیدم
با گریه یاد ظهر و جور آن سپاه افتاد
دستی به گوش خود کشید و گفت اکبرجان
برخیز روزم بی تو در شام سیاه افتاد
گردید در صحرا به این سو رفت از آن سو
آنقدر حیران شد که راهش سوی شاه افتاد
جسمی که خورشید از شعاعش چشم بر می بست
می دید در دامان شب بر چشم ماه افتاد
خورشید از گودال می تابید و رخشید
تا آن ستاره ناگهان در قتلگاه افتاد

یک آن ستاره سینه ی خورشید را بوسید
آن سینه که تیر سه پر بوسید را بوسید
💠۴
ناگاه بر سر زد دو دست زخم را زینب
در آسمان خیل ملایک گفت یا زینب
ناگه رباب از خیمه ها باناله بیرون جست
از جان خروش آورد یا جداه با زینب
زینب به سوی حربگه با سر دوید اما
افتاد برخاک و دوباره شد بپا زینب
زینب همان بانوی علیا جاه و زین اب
زینب همان مظلومه ی دشت بلا زینب
زنیب بلاکش بود از وقتی که مادر رفت
از آن زمان به هربلا گفته بلی زینب
دنبال طفل خردسال از خیمه بیرون زد
از خیمه بیرون زد ولی آخر کجا زینب
هر قدر در صحرا معطل بود می گریید
از دور دیده یکنفر را آشنا زینب

اما همو هم دشمن اولاد زهرا بود
در پیش زینب ساربان آن لحظه پیدا بود
💠۵
پرسید آه ای ساربان کو شه؟کجا افتاد
کو قتلگاهش در کجا آن مه لقا افتاد
با من بگو ای ساربان در راه ها دیدی
یک دختر کوچک که از زینب جدا افتاد
دیدی اگر بامن بگو و پرسید و در راهش
ناگاه چشمش نیز بر دست دغا افتاد
انگشتری خونین به دست اهرمن می دید
آه از سلیمانش که این سان در بلا افتاد
بر سر زنان مویه کنان می رفت و در جانش
آوای مقتول بارض کربلا افتاد

پر بود دشت کربلا از حسرت زینب
بالای گودال آمد آخر حضرت زینب
💠۶
دید آن ستاره با سر بی تن چه ها می گفت
با آشنا از یاد یار آشنا می گفت
می گفت بابا ظهراز این دشت ترسیدم
از غارت اخیام در ظهر بلا می گفت
از اینکه اصغر نیست در گهواره اش دیگر
از اینکه اکبر نیست با رنج و عنا می گفت
با گریه می پرسید باباجان سرت پس کو
ازدیدن راس پدر در نیزه ها می گفت
از هرچه که دیده است حرفی زد ولی زینب
در بین لبها کل ارض کربلا می گفت
یعنی که بعد ازین همه جا کربلای ماست
از کربلا تا شام یکسر رد پای ماست.






💠 شعر؛ #مرتضی_طوسی
#شامگاه_یازدهم_محرم_الحرام۱۴۳۸


عضویت؛👇
🆔 @solvaan
Channel photo removed
Channel photo updated
Audio
شعرای سلف آذربایجان
2⃣
زینبیه
#حسینی
#صحاف


عزتیله وارد اولدی کربلا صحراسینه


دکلمه؛ #مرتضی_طوسی

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم...


@solvaan
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق
ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر

#صائب_تبریزی


@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
حالا چگونه گام‌هایم را به او برسانم؟
در کدام سرزمین ببینمش؟
و در کدام کوچه ‌ها بجویمش؟
در کدام شهر؟
و اگر خانه‌اش را یافتم
-به‌فرض که پیدا کنم-
زنگ در را آیا خواهم زد؟
چگونه جواب دهم؟
و چگونه در صورتش خیره شوم؟
چگونه لمس کنم شرابِ رقیقِ میانِ انگشتان را
چگونه باید سلام کنم
و درد سالیان را بزدایم؟

یک‌ بار
بیست سال قبل
در قطاری دلخواه بوسیدمش
سراسرِشب.


شاعر: #سعدی_یوسف شاعرمعاصر عراقی
مترجم: #آرش_افشار



@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم:
این مردمان به
«نفاق»
خوشدل می‌شوند و به
«راستی»
غمگین می‌شوند.
او را گفتم:
تو مردِ بزرگی و در عصر یگانه‌ای. خوشدل شد و دستِ من گرفت و گفت: مشتاق بودم و مقصر بودم...
و پارسال با او راستی گفتم؛ خصمِ من شد و دشمن شد.
عجب نیست این؟!!
با مردمان به نفاق می‌باید زیست تا در میانِ ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می‌باید رفت ...
که میانِ خلق راه نیست.


#شمس_تبریزی




@solvaan
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀


‍ نامه ای از فروغ فرخزاد به احمدرضا احمدي


«خیلی خوشحالم که رفته‌ای به جایی که نشانی از این زندگیِ قلابیِ روشنفکریِ تهران ندارد. برای تو که هوش و ذوق فراوانی داری و همچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان و همچنین ذهنی پاک و تأثرپذیر، یک دوره زندگی مستقل و دور از این جریان‌های مصنوعی و کم‌عمق، بهترین زمینه و پشتوانه تکامل می‌تواند باشد.
سعی نکن زیاد شعر بگویی. فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همه‌چیز در ذهنت ته‌نشین شود؛ آن‌قدر ته‌نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده ...
وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار می‌کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار! مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می‌کنم و صبر می‌کنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت از بین برود. حالا بگذار دیگران بگویند که «دیدی؟ این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی‌خواهد جوابش را بدهی. فقط در دلت و به خودت بگو: من که کارخانه شعرسازی نیستم و دنبال بازار هم نمی‌گردم.
من گمان می‌کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلاقیت رسید، تنها وظیفه‌اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد. حالا چه اهمیت دارد که ساکنانِ «ریویرا» یا «کافه نادری» در مجلسِ ختمِ آدم، برای آدم دلسوزی کنند؟ آدم برمی‌گردد؛ مثل مُرده‌ای به مجلس ختم خودش بر می‌گردد و با موجودیتی تازه و جوان و خیره‌کننده.»


@solvaan
تا کینه ی دیرینه ی عدوان تو رو شد
خون ریخت به صحرا و چنان ریخت که جو شد

از برکت خون خاک در آن دشت طلا گشت
شد تربت و هرشام و سحر سجده بر او شد

تا طیب و طاهر کند آن خون دل مارا
در آب چو حل گشت فرات آب وضو شد

ابریشم ابر است که در جوهر سرخ است
یاریش پریشان تو در خون گلو شد

حر بود و گرفتار تورا دید و شد آزاد
این معجزه ی توست چنین بود و چون او شد

تا ساقی سرمست تو بی دست و سر افتاد
میخانه بهم ریخت و دیوانه سبو شد

با آب چه کردی چو سرازیر شد از مشک
هر قطره حیا کرده و در خاک فرو شد

ای ماه چه مهری زتو بر جان خیم بود
تو رفتی وآب از دهن افتاد و عمو شد

از دست جدا گشته دعاهم به زمین ریخت
تا کارگر این مرحله نفرین عدو شد

ای مصحف منضود پریشانی ات از چیست
از چیست ورق در ورق ات در تک و پو شد

درمعرکه هر عضو تو جنگید به یک سو
وان دست چه ها کرد که در معرکه هو شد

تا آب ننوشیدی و آب آبرویش رفت
از خجلت لبهات فرات آبله رو شد

خورشید ببین بر سر ماه آمده با آه
چون ابروی بشکسته ی تو قامت او شد

بعد از تو اخا آرزوی آب سراب است
ذکر لب طفلان حرم وای رباب است


#مرتضی_طوسی


@solvaan
Www.instagram.com/mortezaatousi
چقدر ازین نگاه خسته درد تازه می ریزد
درون آینه اندوهِ بی اندازه می ریزد

نگاهش کردم و فهمید درد تازه ای دارم
و پشت هر نگاهم درد بی اندازه ای دارم


نگاهش کردم و از چشم او کَندم نگاهم را
فرو خوردم غمم را،حسرتم را،بغض آهم را


صدای گریه هایم پشت قه قه های او گم شد
و شوراشک من پنهان نماند و حرف مردم شد

وچشمانم که دیگر پیش پایم را نمی دیدند
و دستانم که با هر حرف تندی سخت لرزیدند

و پاهایم که می رفتند اما خواب می رفتند
و بازوهای من هرروز قدری آب می رفتند

نحیف و خسته و دلتنگ و بی درمان و بی حاصل
من از دنیا و دنیا نیز از من فارغ و غافل

شب از فرط سیاهی سرمه بر چشم هوا می زد
صدایم می گرفت و آسمان من را صدا می زد

گلویم خشک بود و دود سیگارم معطل بود
دهانم خسته بود و درددلهایم مفصل بود

خودم را روزگار خسته ام را خسته تر کردم
درون آینه یک لحظه تا فردا سفر کردم

خودم بودم ولی فردایم از امروز بدتر بود
خودم بودم ولی تنهایی ام یک جور دیگر بود

خودم بودم شبیه جنگجویی بی کس و تنها
میان خنده ها و طعنه ها دربین دشمن ها

خودم بودم ولی افتاده بودم بی نشان بودم
خودم بودم که تنها بودم و بی همزبان بودم

خودم بودم که تنها در مسیر باد می رفتم
شبیه برگ زردی بردرخت از یاد می رفتم

چقدر ازدیدن فردا و امروزم پشیمانم
چه خواهد رفت برمن واقعا چیزی نمی دانم

درون آینه من بودم و دردی که مبهم بود
درون آینه من بودم و تنهایی و غم بود

تمام صورتم را اشک و غم پوشانده بود آن شب
مرا دنیا بجز آیینه از خود رانده بود آن شب

خودم را دیدم و از دردهایم باخبر بودم
که هم دیروز و هم امروز و فردا یکنفر بودم


تمام شب به باران فکر کردم شور می بارید
خوشا باران چشمانم که بی منظور می بارید

سحر از آسمان پیدا شد و آیینه روشن بود
همین تنها دلیل دوری آیینه از من بود

سپیده سر زد و آیینه را از خود جدا کردم
نگاهم را گرفتم در شب چشمم رها کردم

صدای پای خورشید آمد و آینه دیگر شد
شب دلتنگ در من ماند و حیرت صدبرابر شد

صدای پای خورشید آمد و شب را بغل کردم
نشستم گریه کردم درد را با درد حل کردم

#مرتضی_طوسی



@solvaan



Www.instagram.com/mortezaatousi


https://www.aparat.com/solvaan