🔷 مرتضی طوسی🔷
164 subscribers
947 photos
24 videos
18 files
289 links
ترجمه ی بهترین شعرهای کوتاه جهان
اطلاع رسانی اجراها،جلسات و اشتراک شعرها و گاه نوشت های #مرتضی_طوسی

@solvaan









؛
Download Telegram
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم‌مرتضی(ع)


#سعدی


@solvaan
ب﷽


فاطمه گفتی و از لعل لعبت کوثر ریخت
مستم‌از ساقی ومیخانه و جامی که تویی

لفظ در معنی نام تو چه می گوید؟هیچ
هاعلی بشر کیف امامی که تویی


#مرتضی_طوسی



@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
ادبیات ملل🌍



#ادبیات_غرب
#آمریکا 🇺🇸


جمله‌ ایی که در روز رستاخیز
باعث تخفیف در مجازات می‌شود:
ما از همان ابتدا
نیز علاقه‌ایی به دنیا آمدن، نداشتیم..


#کورت_ونه_گوت




🆔 @solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
ادبیات ملل🌍



#ادبیات_غرب
#آمریکا 🇺🇸



داشت خانه و زندگی‌اش را از دست می‌داد،
آن لذت ناب حمام‌کردن را،
آن قابلمه‌های مسی را
که بالای سکوی وسط آشپزخانه آویزان بود،
خانواده‌اش را. میان چارچوب در ایستاد
و به دقت همه‌چیز را ورانداز کرد.
قدرشان را ندانسته بود.
چطور این اتفاق افتاده بود؟
به خودش قول داده بود قدر همه‌چیز را بداند
و حالا یادش نمی‌آمد این قول را چه روزی فراموش کرده بود.
آیا این بار می‌توانست از پس‌اش بربیاید؟


#جاشوا_فریس




🆔 @solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
ادبیات ملل🌍




#ادبیات_غرب
#اسپانیا🇪🇸



هر فردی بهترین هم که باشد...
اگر زمانی که باید باشد،
نباشد،
همان بهتر که نباشد.

 

#لوئیس_بونوئل




🆔 @solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
ادبیات ملل🌍



#ادبیات_غرب
#اتریش🇦🇹



آنهایی که بهشت زندگی را
برایمان جهنم کرده اند....
مجبورند متقاعدمان کنند که
بهشت جای دیگری است!


#کارل_پوپر




🆔 @solvaan
تا دل دوستان به دست آری
بوستان پدر فروخته به
با بد اندیش هم نکویی کن
دهن سگ به لقمه دوخته به

#سعدی

@solvaan
یا وفا خود نبود در عالم
یا که کس اندر این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد

#سعدی


@solvaan
تضمین مخمس برای غزل معروف #استادمحمدحسین_شهریار




تامگر بر سرم آیی و دمی بنشینی
صددعا رفت و نیامد زپی اش آمینی
شاهد این شب جانسوز تویی،می بینی

"امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی"


گوشه ای هست چو محراب،دعا می خوانم
سر عهدی که به جان بسته دلم می مانم
گرو عشق شد ای ماه دل و ایمانم

"کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو ازدوری خورشید چها می بینی"


دل من چون دل تو تنگ و زبانم الکن
خسته ام چون تو از این گردش ایام کهن
خواب از چشم جدا گشته و دست از دامن

"توهم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی"


گرم تر میشود از دوری تو با من اشک
خوشه چین لشکر مژگان من و خرمن اشک
چاره ساز است مگر با دل چون آهن،اشک

"هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی"



دوستان شرح غم عشق تو با من گویند
عاشقان عطر سر کوی تو از من جویند
من به یکسویم و اینها همه در یکسویند

"همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی"


کارمن از سر هر شاخه گل از غم چیدن
حسرتم دست به گیسوی تو چرخانیدن
آرزو کردن و از عشق تو سر پیچیدن

"من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی"


زیر این بار گرانی که کمر می شکند
آه از این کوچه که دیوار تو سر می شکند
عهد اگر بست کسی ساده مگر می شکند

"باغبان خارندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی"


دام خالی شد و صید از کف صیاد رمید
درد افزون شد و در باغ سر سرو خمید
آرزو رفت پس از آن نه رجا و نه امید

"نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه زهجران لب شیرینی"


واژگون شد دلم از گردش این دور زمان
خسته ام خسته دل و جانم وچشمم نگران
یار بی مهر و دلم تنگ و پر افسوس جهان

"تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گرخود انصاف کنی مستحق نفرینی"


گفته بودی پس ازین رای سفر خواهی زد
آه ازین فکر که در کوی که پر خواهی زد
گوش بر در که مگر حلقه به در خواهی زد

"کی بر این کلبه ی طوفان زده سرخواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی"


درد دل گفتن من مایه زحمت باشد
اگر از چشم تو این گریه اذیت باشد
دوست دارم که تو باشی و سعادت باشد

"شهریارا اگر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی"


@solvaan
#مرتضی_طوسی


Www.instagram.com/mortezaatousi
Forwarded from اتچ بات
💠شعرای سلف تبریز
1⃣ #لعلی_تبریزی
زبانحال حضرت سکینه (س) به عمه شان زینب سلام الله علیها

شاعر؛ حکیم میرزا علیخان لعلی
متولد؛ ایروان
در اوایل ۲۰سالگی به تبریز آمد
تحصیلات؛ مدرک دکتری از دانشکده پزشکی استانبول
متوفی ؛ ۱۳۲۵ قمری
آرامگاه ؛شهرتفلیس


دکلمه شعر؛ #مرتضی_طوسی


🆔 @solvaan
🆔 @solvaan
‍ (احوالات بنت الحسین در شام عاشورا)
#اندوه

💠شاعر؛ #مرتضی_طوسی




غمگین آن طفلم که شب از خیمه بیرون زد
غمگینم اما بیشتر ازآن هراسانم
باری نترسد از بیابان های پر وحشت
می پرسم اما پاسخ خودرا که می دانم
💠۱
می ترسد آن طفلی که امشب بی پدر مانده
تشنه گرسنه خسته غمگین در به درمانده
در هول آن وحشت سرا آرام پا برداشت
بین بدنهایی که در فقدان سر مانده
یک دختر کوچک تصور کن چه خواهد کرد
وقتی شبیه واو در خوف و خطر مانده
می گشت در صحرا و می لرزید اعضایش
از ظهر قربانگاه در جانش اثر مانده
دنبال جسم اطهر بابا به راه افتاد
فهمیده اینجا پیکرش بی دست و سر مانده
ای دشت یاری کن بیابد جسم بابا را
نالید صحرا از پدر چیزی مگر مانده
شمر آمده بجدل رسیده ساربان رفته
مبهوت این ماتم قضا مانده قدر مانده

خار مغیلان بود و پاهایی که خون می داد
این دشت سرتاسر فقط بوی جنون می داد
💠۲
ناگاه سروی دید بی شاخ و سر افتاده
معلوم شد از روی مرکب با سر افتاده
جسمش بما میگفت باید پهلوان باشد
تا آخرش مانده ولی در آخر افتاده
از پیکرش معلوم می شد سخت جنگیده
در جای جایش رد تیغ خنجر افتاده
کو دستهایش کو سرش این کیست می پرسد
در حیرت ناباوری آن دختر افتاده

عباس نه ای کاش هرکس غیراز او باشد
از هیبتش معلوم شد باید عمو باشد
💠۳
افسرده تر از پیش دختر باز راه افتاد
چشمش به خیل کشتگان بی گناه افتاد
خود را بغل می کرد و می لرزید می دیدم
با گریه یاد ظهر و جور آن سپاه افتاد
دستی به گوش خود کشید و گفت اکبرجان
برخیز روزم بی تو در شام سیاه افتاد
گردید در صحرا به این سو رفت از آن سو
آنقدر حیران شد که راهش سوی شاه افتاد
جسمی که خورشید از شعاعش چشم بر می بست
می دید در دامان شب بر چشم ماه افتاد
خورشید از گودال می تابید و رخشید
تا آن ستاره ناگهان در قتلگاه افتاد

یک آن ستاره سینه ی خورشید را بوسید
آن سینه که تیر سه پر بوسید را بوسید
💠۴
ناگاه بر سر زد دو دست زخم را زینب
در آسمان خیل ملایک گفت یا زینب
ناگه رباب از خیمه ها باناله بیرون جست
از جان خروش آورد یا جداه با زینب
زینب به سوی حربگه با سر دوید اما
افتاد برخاک و دوباره شد بپا زینب
زینب همان بانوی علیا جاه و زین اب
زینب همان مظلومه ی دشت بلا زینب
زنیب بلاکش بود از وقتی که مادر رفت
از آن زمان به هربلا گفته بلی زینب
دنبال طفل خردسال از خیمه بیرون زد
از خیمه بیرون زد ولی آخر کجا زینب
هر قدر در صحرا معطل بود می گریید
از دور دیده یکنفر را آشنا زینب

اما همو هم دشمن اولاد زهرا بود
در پیش زینب ساربان آن لحظه پیدا بود
💠۵
پرسید آه ای ساربان کو شه؟کجا افتاد
کو قتلگاهش در کجا آن مه لقا افتاد
با من بگو ای ساربان در راه ها دیدی
یک دختر کوچک که از زینب جدا افتاد
دیدی اگر بامن بگو و پرسید و در راهش
ناگاه چشمش نیز بر دست دغا افتاد
انگشتری خونین به دست اهرمن می دید
آه از سلیمانش که این سان در بلا افتاد
بر سر زنان مویه کنان می رفت و در جانش
آوای مقتول بارض کربلا افتاد

پر بود دشت کربلا از حسرت زینب
بالای گودال آمد آخر حضرت زینب
💠۶
دید آن ستاره با سر بی تن چه ها می گفت
با آشنا از یاد یار آشنا می گفت
می گفت بابا ظهراز این دشت ترسیدم
از غارت اخیام در ظهر بلا می گفت
از اینکه اصغر نیست در گهواره اش دیگر
از اینکه اکبر نیست با رنج و عنا می گفت
با گریه می پرسید باباجان سرت پس کو
ازدیدن راس پدر در نیزه ها می گفت
از هرچه که دیده است حرفی زد ولی زینب
در بین لبها کل ارض کربلا می گفت
یعنی که بعد ازین همه جا کربلای ماست
از کربلا تا شام یکسر رد پای ماست.






💠 شعر؛ #مرتضی_طوسی
#شامگاه_یازدهم_محرم_الحرام۱۴۳۸


عضویت؛👇
🆔 @solvaan
Channel photo removed
Channel photo updated
Audio
شعرای سلف آذربایجان
2⃣
زینبیه
#حسینی
#صحاف


عزتیله وارد اولدی کربلا صحراسینه


دکلمه؛ #مرتضی_طوسی

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم...


@solvaan
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشق
ویرانه فیض می‌برد از ماه بیشتر

#صائب_تبریزی


@solvaan
Forwarded from 🔷 مرتضی طوسی🔷 (Morteza)
حالا چگونه گام‌هایم را به او برسانم؟
در کدام سرزمین ببینمش؟
و در کدام کوچه ‌ها بجویمش؟
در کدام شهر؟
و اگر خانه‌اش را یافتم
-به‌فرض که پیدا کنم-
زنگ در را آیا خواهم زد؟
چگونه جواب دهم؟
و چگونه در صورتش خیره شوم؟
چگونه لمس کنم شرابِ رقیقِ میانِ انگشتان را
چگونه باید سلام کنم
و درد سالیان را بزدایم؟

یک‌ بار
بیست سال قبل
در قطاری دلخواه بوسیدمش
سراسرِشب.


شاعر: #سعدی_یوسف شاعرمعاصر عراقی
مترجم: #آرش_افشار



@solvaan