دیروز ظهر ؛ شیکاگو خیابان واکر جنوبی
مجاور برج Willis (بلندترین برج شیکاگو) پرچم ها هنوز نیمه افراشته بود. در سوگ پنج مأمور پلیسی که چند روز پیش کشته شدند در دالاس. هنوز چند روز نگذشته ، امروز در ایالت لوئیزیانا، باز شلیکی دیگر و جنازه سه پلیس دیگر بر زمین، کشته و هفت تن دیگر بر تخت بیمارستان ... و با این وجود موضوع اسلحه در این کشور حل شدنی نیست .
پ.ن. باز هم عده ای ممکن است همان تحلیل ساده انگارانه ی "بخاطر لابی کمپانی های اسلحه" را بگویند. ولی مگر تا "مردم" جایی یک چیزی را نخواهند می شود که ساختاری برقرار بماند. تا جمهور مردم (مجوریتی) اردوغانی را نخواهند که اردوغان برسرکار نمی ماند. سلاح در دست مردم جزوی از هویت این کشور است. جزو مبانی کشور آمریکا.
مجاور برج Willis (بلندترین برج شیکاگو) پرچم ها هنوز نیمه افراشته بود. در سوگ پنج مأمور پلیسی که چند روز پیش کشته شدند در دالاس. هنوز چند روز نگذشته ، امروز در ایالت لوئیزیانا، باز شلیکی دیگر و جنازه سه پلیس دیگر بر زمین، کشته و هفت تن دیگر بر تخت بیمارستان ... و با این وجود موضوع اسلحه در این کشور حل شدنی نیست .
پ.ن. باز هم عده ای ممکن است همان تحلیل ساده انگارانه ی "بخاطر لابی کمپانی های اسلحه" را بگویند. ولی مگر تا "مردم" جایی یک چیزی را نخواهند می شود که ساختاری برقرار بماند. تا جمهور مردم (مجوریتی) اردوغانی را نخواهند که اردوغان برسرکار نمی ماند. سلاح در دست مردم جزوی از هویت این کشور است. جزو مبانی کشور آمریکا.
تاتامی در ژاپن، اسلحه در آمریکا و...
تاتامی (tatami) کف پوشی حصیر مانند است که در منازل ژاپنی ، نه به عنوان زیرانداز ، که به عنوان پوشش سطح برخی از اتاق ها استفاده می شود. یعنی بجای استفاده از سرامیک یا چوب یا موکت، در بسیاری از خانه های ژاپنی یک یا دو اتاق، با کف پوش تاتامی وجود دارد. تاتامی به طور سنتی از کاه برنج ساخته میشود. ابعادِ تاتامی واحدی است که برخی از اندازهها و مفاهیم مربوطه را به همراه دارد. به عنوان مثال اتاق چهار تاتامی برای یک فرد مجرد و شش تاتامی برای یک زوج کافی میباشد. در ابتدای ورود به ژاپن زمانی که وارد یک ساختمان مدرن و مهندسی ساز می شوی و می بینی که کف برخی از اتاق ها بجای سرامیک و سنگ و موکت و... حصیر هست، بسیار احساس خوبی به همراه دارد؛ خصوصاً اینکه تاتامی بویِ خاص خود را هم به همراه دارد و باعث می شود که احساسِ حضور در طبیعت با تو همراه شود.
اما ماجرای تاتامی در منازل ژاپنی از کجاست؟ زندگی در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم به نحو چشمگیری تغییر می کند و در اصطلاح غربی تر می شود. ترکیبی از عناصر ژاپنی و غربی در زمینه های غذایی، پوشاک و مسکن در کشور رایج می شود. در مقطعی از زمان تلاش می شود تا مؤلفه هایی از زندگی سنتی و باستانی ژاپنی حفظ شود. در همین راستا در حوزه معماری ، خانه های ژاپنی به نحوی ساخته می شوند که آمیزه ای از قدیم و جدید را در بر داشته باشند. بیشتر منازل در ژاپنِ پیش از جنگ دارای ساختاری از چوب با بامهایی از پوشش سفال بود و تقریباً تمامی اتاق ها با پوششِ تاتامی، مفروش شده بود. در فصل تابستان در ژاپن هوا بسیار گرم و شرجی است. به همین دلیل در گذشته خانه ها را به گونه ای می ساختند که نسیم بتواند از داخل آنها عبور کند. اتاق ها معمولاً دارای درها و پنجره های کشویی بودند. با برداشتن این درها و پنجره ها می توان دو اتاق کوچک تر را به یک اتاق بزرگ تر تبدیل کرد. خانه های جدید بیشتر از فولاد، بتون و چوب ساخته می شوند. ساختمان های مسکونی امروزه عموماً اتاق هایی به سبک غربی با کف های چوبی دارند. لذا امروزه در یک خانه ژاپنی، کفِ کفش کن یا گنکان (genkan) ، راهروها و آشپزخانه چوبی است در حالی که برای پایبندی به سنت گذشته ها، عمدتاً کفِ سایر اتاقها (یا حداقل یک اتاق) با فرش های حصیری یا تاتامی مفروش می شود.
تا اینجایِ کار خیلی خوب است. تاتامی هم نمادی است از فرهنگِ گذشتۀ ژاپنی و هم همراه آور بویِ طبیعت و مزارعِ برنج. اما این تاتامی ها مایه ی دردسرهای بسیاری هم هستند. به دلیلِ رطوبتِ هوای ژاپن، بعضاً حشرات کوچکی در آنها تولید مثل می کنند که می تواند باعث بروز آلرژی جدی در برخی از افراد شود و رها شدن از دست آلرژی و این حشرات مستلزم تزریق پیوسته ی سمّ به درون تاتامی یا عوض کردن تاتامی پس از دوسه سال و خرید تاتامی های جدید می باشد. بعد از مدتی که ترکیب آلرژی با آسمِ ناشی از رطوبتِ هوا برایم باعث شرایط تنفسی وحشتناکی شده بود و کلافه از تنگی نفس به دکترها می گفتم، «با اینهمه دردسر هایش چرا همچنان تاتامی می کنند کف اتاق ها رو؟» عمدتا جواب می شنیدم که: تاتامی بخشی از فرهنگِ سنّتیِ ژاپنی است.
شبِ کریسمس امسال برای شام میهمان خانوادۀ مهربانی درشهر هُلت میشیگان بودیم. عروس ها، نوه ها، فرزندان و یکی از والدینِ زوجی که ما را دعوت کرده بودند بر گردِ میز ، حضور چهارنسل آمریکایی در کنارِیکدیگر در آستانۀ تعطیلاتِ سال جدید بود. حرفها به این سو و آن سو رفت تا اینکه بحث به سلاح و اسلحه در آمریکا رسید. ناگهان پدر خانواده که تا آن زمان با مهربانی و گرمی ازین در و آن در سخن میگفت با عصبانیت گفت: دیدید که نزدیک بود سیاستمداران کم فکر و بی مایه این بخش از هویت آمریکایی را از ما بستانند؟! نزدیک بود کار به حدی در این مملکت خراب شود که قوانین محدودیت سلاح هم وضع شود... و ازین دست صحبت ها. تعجب در چهره من را که دیدند پدر و پسر خانواده توضیح دادند که: سلاح در آمریکا از ابتدا قرار بوده که در دستِ مردمان باشد و این از اصول مترقی کشور آمریکاست. اسلحه یعنی «زور» و قدرت، و سلاح نباید فقط در دستِ دولت باشد، تا که بداند قدرت در دستِ مردم هم، هست و بداند که لازم اگر شد، مردم با زبانِ زوری که در دستشان هست دولت را ادب می کنند(!) و مثال زد که: مثلا فقط در ایالت میشیگان تعداد کسانی که مجوز قانونی شکار(در فصل شکار حیوانات) را دارند از تعدادِ کل پلیسهایِ ایالات متحده بیشتر است. سلاح باید در دست مردم پخش باشد تا که قدرت پخش باشد. این یعنی جلوگیری از تمرکزِ قدرت در دستِ ارتش یا پلیس.
در میانه ی این بحث ها و حرف ها بود که مادر خانواده (که از همکارانمان در دانشگاه است) گفت: مثلا ما فقط در این خانه یازده جور اسلحه ی مختلف داریم.
بحث که به اینجا رسید به یاد تاتامی های ژاپن افتادم و اینکه گاه ملتی ، بخشی از هویتش را گره خورده به اخلاقی/رسمی/سنتی
تاتامی (tatami) کف پوشی حصیر مانند است که در منازل ژاپنی ، نه به عنوان زیرانداز ، که به عنوان پوشش سطح برخی از اتاق ها استفاده می شود. یعنی بجای استفاده از سرامیک یا چوب یا موکت، در بسیاری از خانه های ژاپنی یک یا دو اتاق، با کف پوش تاتامی وجود دارد. تاتامی به طور سنتی از کاه برنج ساخته میشود. ابعادِ تاتامی واحدی است که برخی از اندازهها و مفاهیم مربوطه را به همراه دارد. به عنوان مثال اتاق چهار تاتامی برای یک فرد مجرد و شش تاتامی برای یک زوج کافی میباشد. در ابتدای ورود به ژاپن زمانی که وارد یک ساختمان مدرن و مهندسی ساز می شوی و می بینی که کف برخی از اتاق ها بجای سرامیک و سنگ و موکت و... حصیر هست، بسیار احساس خوبی به همراه دارد؛ خصوصاً اینکه تاتامی بویِ خاص خود را هم به همراه دارد و باعث می شود که احساسِ حضور در طبیعت با تو همراه شود.
اما ماجرای تاتامی در منازل ژاپنی از کجاست؟ زندگی در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم به نحو چشمگیری تغییر می کند و در اصطلاح غربی تر می شود. ترکیبی از عناصر ژاپنی و غربی در زمینه های غذایی، پوشاک و مسکن در کشور رایج می شود. در مقطعی از زمان تلاش می شود تا مؤلفه هایی از زندگی سنتی و باستانی ژاپنی حفظ شود. در همین راستا در حوزه معماری ، خانه های ژاپنی به نحوی ساخته می شوند که آمیزه ای از قدیم و جدید را در بر داشته باشند. بیشتر منازل در ژاپنِ پیش از جنگ دارای ساختاری از چوب با بامهایی از پوشش سفال بود و تقریباً تمامی اتاق ها با پوششِ تاتامی، مفروش شده بود. در فصل تابستان در ژاپن هوا بسیار گرم و شرجی است. به همین دلیل در گذشته خانه ها را به گونه ای می ساختند که نسیم بتواند از داخل آنها عبور کند. اتاق ها معمولاً دارای درها و پنجره های کشویی بودند. با برداشتن این درها و پنجره ها می توان دو اتاق کوچک تر را به یک اتاق بزرگ تر تبدیل کرد. خانه های جدید بیشتر از فولاد، بتون و چوب ساخته می شوند. ساختمان های مسکونی امروزه عموماً اتاق هایی به سبک غربی با کف های چوبی دارند. لذا امروزه در یک خانه ژاپنی، کفِ کفش کن یا گنکان (genkan) ، راهروها و آشپزخانه چوبی است در حالی که برای پایبندی به سنت گذشته ها، عمدتاً کفِ سایر اتاقها (یا حداقل یک اتاق) با فرش های حصیری یا تاتامی مفروش می شود.
تا اینجایِ کار خیلی خوب است. تاتامی هم نمادی است از فرهنگِ گذشتۀ ژاپنی و هم همراه آور بویِ طبیعت و مزارعِ برنج. اما این تاتامی ها مایه ی دردسرهای بسیاری هم هستند. به دلیلِ رطوبتِ هوای ژاپن، بعضاً حشرات کوچکی در آنها تولید مثل می کنند که می تواند باعث بروز آلرژی جدی در برخی از افراد شود و رها شدن از دست آلرژی و این حشرات مستلزم تزریق پیوسته ی سمّ به درون تاتامی یا عوض کردن تاتامی پس از دوسه سال و خرید تاتامی های جدید می باشد. بعد از مدتی که ترکیب آلرژی با آسمِ ناشی از رطوبتِ هوا برایم باعث شرایط تنفسی وحشتناکی شده بود و کلافه از تنگی نفس به دکترها می گفتم، «با اینهمه دردسر هایش چرا همچنان تاتامی می کنند کف اتاق ها رو؟» عمدتا جواب می شنیدم که: تاتامی بخشی از فرهنگِ سنّتیِ ژاپنی است.
شبِ کریسمس امسال برای شام میهمان خانوادۀ مهربانی درشهر هُلت میشیگان بودیم. عروس ها، نوه ها، فرزندان و یکی از والدینِ زوجی که ما را دعوت کرده بودند بر گردِ میز ، حضور چهارنسل آمریکایی در کنارِیکدیگر در آستانۀ تعطیلاتِ سال جدید بود. حرفها به این سو و آن سو رفت تا اینکه بحث به سلاح و اسلحه در آمریکا رسید. ناگهان پدر خانواده که تا آن زمان با مهربانی و گرمی ازین در و آن در سخن میگفت با عصبانیت گفت: دیدید که نزدیک بود سیاستمداران کم فکر و بی مایه این بخش از هویت آمریکایی را از ما بستانند؟! نزدیک بود کار به حدی در این مملکت خراب شود که قوانین محدودیت سلاح هم وضع شود... و ازین دست صحبت ها. تعجب در چهره من را که دیدند پدر و پسر خانواده توضیح دادند که: سلاح در آمریکا از ابتدا قرار بوده که در دستِ مردمان باشد و این از اصول مترقی کشور آمریکاست. اسلحه یعنی «زور» و قدرت، و سلاح نباید فقط در دستِ دولت باشد، تا که بداند قدرت در دستِ مردم هم، هست و بداند که لازم اگر شد، مردم با زبانِ زوری که در دستشان هست دولت را ادب می کنند(!) و مثال زد که: مثلا فقط در ایالت میشیگان تعداد کسانی که مجوز قانونی شکار(در فصل شکار حیوانات) را دارند از تعدادِ کل پلیسهایِ ایالات متحده بیشتر است. سلاح باید در دست مردم پخش باشد تا که قدرت پخش باشد. این یعنی جلوگیری از تمرکزِ قدرت در دستِ ارتش یا پلیس.
در میانه ی این بحث ها و حرف ها بود که مادر خانواده (که از همکارانمان در دانشگاه است) گفت: مثلا ما فقط در این خانه یازده جور اسلحه ی مختلف داریم.
بحث که به اینجا رسید به یاد تاتامی های ژاپن افتادم و اینکه گاه ملتی ، بخشی از هویتش را گره خورده به اخلاقی/رسمی/سنتی
به اخلاقی/رسمی/سنتی یا مفهومی می پندارد. در آن شرایط کاری مگر می شود کرد؟!
چه بسیار از این تاتامی ها و اخلاق ها و باور ها که در هر کشوری هست و باور عمومی بر این است که اگر از دست رفت ، هویت بر باد رفته . هر سال تعداد زیادی در آمریکا بخاطر قوانین سلاح کشته می شوند. امروز، تنها پنج روز پس از مراسم بزرگداشت کشتار دالاس، سه پلیس دیگر به ضرب گلوله در لوئیزیانا کشته شدند و مطمیناً همچنان بسیاری معتقدند که قانونِ سلاح نباید تغییر کند و "اسلحه باید در دست مردم فراهم باشد".
- - - - - - - - -
پ.ن. رادیو ان. پی. آر برنامه ای داشت در خصوص موضوع اسحله. مجری، شهر شیکاگو را مثال زد و می گفت اگر قرار باشد در نقشه شهر شیکاگو نقاطی را که سال گذشته در آن پلیس ناچار به شلیک گلوله شده ، مشخص کنیم باید بر روی نقشه شهر سه هزار نقطه را علامت بزنیم.
پ.ن.2 وب سایت های مختلف آمار و ارقام مختلفی از تعداد کشته های سالیانه ذکر می کنند. این ارقام از بین ده هزار کشته تا چهارده هزار کشته در سال ذکر می شود. رقمی حیرت آور. تقریبا برابر با کشته های حوادث جاده ای.
چه بسیار از این تاتامی ها و اخلاق ها و باور ها که در هر کشوری هست و باور عمومی بر این است که اگر از دست رفت ، هویت بر باد رفته . هر سال تعداد زیادی در آمریکا بخاطر قوانین سلاح کشته می شوند. امروز، تنها پنج روز پس از مراسم بزرگداشت کشتار دالاس، سه پلیس دیگر به ضرب گلوله در لوئیزیانا کشته شدند و مطمیناً همچنان بسیاری معتقدند که قانونِ سلاح نباید تغییر کند و "اسلحه باید در دست مردم فراهم باشد".
- - - - - - - - -
پ.ن. رادیو ان. پی. آر برنامه ای داشت در خصوص موضوع اسحله. مجری، شهر شیکاگو را مثال زد و می گفت اگر قرار باشد در نقشه شهر شیکاگو نقاطی را که سال گذشته در آن پلیس ناچار به شلیک گلوله شده ، مشخص کنیم باید بر روی نقشه شهر سه هزار نقطه را علامت بزنیم.
پ.ن.2 وب سایت های مختلف آمار و ارقام مختلفی از تعداد کشته های سالیانه ذکر می کنند. این ارقام از بین ده هزار کشته تا چهارده هزار کشته در سال ذکر می شود. رقمی حیرت آور. تقریبا برابر با کشته های حوادث جاده ای.
"نگیرد بهانه"
صوفیّ و کنجِ خلوت،
سعدیّ و طرفِ صحرا
صاحب هنر نگیرد،
بر بی هنر بهانه (!)
عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش ؟؟
هوشم بِبَر زمانی، تا کِی غمِ زمانه؟!
#غزلیات_سعدی
@solseghalam
صوفیّ و کنجِ خلوت،
سعدیّ و طرفِ صحرا
صاحب هنر نگیرد،
بر بی هنر بهانه (!)
عقلم بِدُزد لَختی، چند اختیارِ دانش ؟؟
هوشم بِبَر زمانی، تا کِی غمِ زمانه؟!
#غزلیات_سعدی
@solseghalam
No Country for Old Men
کشوری برای پیرمردها نیست؟
برای شرکت در مراسم افتتاح یک استادیوم ورزشی رفته بودم تا به این بهانه، از سازۀ فولادی سقف سالن و اتصالاتش به قدر امکان تصویر تهیه کنم برای استفاده در کلاسها و دوره های آموزشی. وارد که شدم زیبایی سالن و تمیزی کارهای تزئینات داخلی مرا گرفت. بیش از سازه به چشم می آمد. بر دومین ردیف صندلی از بالا نشستم تا سه پایه را مستقر کنم برای تصویربرداری. در حین کار صدای پیرزن و پیرمردی را از پشت سرم می شنیدم که می گفتند:
-عالی است . چقدر خوب کار کرده اند.
-ظاهرا پیمانکار زودتر از وقت مشخص هم کارش را تمام کرده.
- بروم خانه یک ریویو
(review)
در گوگل برایشان می گذارم (!). واقعا آفرین بهشون.
...
و ازین دست حرفها. برگشتم نگاهی کنم که به قول مهران غفوریان به سلام و علیک رسیدیم و آغاز گفتگو و صحبت . پرسیدند مگر تو هم طرفدار این تیم هستی که آمده ای؟ با ترس از اینکه به عقلم شک کنند گفتم برای عکس گرفتن ازین خرپای سقف آمده ام چون کارم عمران است و در این وادی. پیرزن گفت پس از آن اِلِمان هایی که بلندگوها را گرفته اند هم، عکس بگیر! ببین چه بلندگوهای عظیمی است. بیست سی متری باید باشند هرکدامشان.
طبق معمول بعد از مدتی صحبت پرسیدند که اهل کجایی؟ و صحبت ها به خاورمیانه رسید و پیرمرد گفت که با هم دوسال پیش به ترکیه رفته بوده اند و آن یکی از بهترین سفرهایِ عمرشان بوده.
گفتم چرا؟ گفت چه ساختمان ها و مساجد کهنی که دیدیم و چقدر مسجد سلطان احمد زیبا بود. مسحور شدیم.
غذا ها را نگو. چقدر خوشمزه بودند . بازهم می خواهیم برویم. گفتم اخبارِ اخیر ترکیه را می دانید؟ گفت بله ولی بازهم می رویم. پیرمرد گفت: "باجناقم هم سن من است. همه عمرش در همین ایالت های شمالی گذشته. گاهی که می نشینیم و از اخبار این روزهای کشورها و این همه کشت و کشتار و حادثه حرف می زنیم باجناقم می گوید: «ما خوب موقعی به دنیا آمدیم. چون حالا وقت خوبی برای مردن در این دنیاست» ."
سنّ ما سنِ مرگ است و این دنیایِ امروز، جایِ قشنگی هم برای ماندن نیست
It's a good time to die in this troubled world
یکباره یاد عنوان فیلم برنده اسکار سال 2007 افتادم.
No Country for Old Men
جایی برای پیرمردها نیست. یا ترجمه بهتر ؛
دیگر کشوری برای پیرمردها نیست.
به پیرمرد می گویم: آنها که امروز پنج شش ساله اند چه؟ می خندد.
عکس یادگاری ای می گیریم و خداحافظی می کنیم.
- - - - - - - - - -
پ.ن. در آن فیلم که داستان یک قاتل حرفه ای است و ماجرای قتل هایی که مرتکب می شود، کلانتر پیری را نشان می دهد
(Tommy Lee Jones)
در یکی از شهرهای کوچک غرب تگزاس آمریکا، که به محض دیدن صحنه اولین قتل ، به همکارش هشدار می دهد که "اگر از این شهر رفته، اصلا دنبال این آدم را نباید گرفت". از صحنه، متوجه شدت قساوت قلب آن انسان مجهول الهویه می شود و بر سر همین ماجرا هم جانِ خودش و همکارش از کف می رود. انسانی که بجای کشتن با شلیک گلوله، مقتولانش را با شلیک از کپسول هواگاز در پیشانی می کشد. سکانس پایانی فیلم بسیار زیباست. لنگ لنگان قاتل زخمی ، به متنِ شهر می رود و در میان مردم گم می شود. کلانتر پیر از همان ابتدای داستان فهمید که جنس این جنایت نوع متفاوتی از خلاف ها و بدی هایی است که در طی این سالهای تا نزدیک بازنشستگی دیده . همان ابتدا هشدار داد که نوع تکامل یافته ای
(Evolution)
از قساوت قلب است. دیگر روزگاری نیست که کلانتر پیر، بعد از ظهر یک روز آفتابی به کافه ی محلّ شان برود و بعد از دیدار با رفقا ، کافه ای بزند و گپی. اِوُلوشِن وحشی گری و درنده خویی دیگر کشوری برای پیرمردها باقی نگذاشته است. دیروز پیرمرد استادیوم وقتی که گفت زمان خوبی برای مُردن ماست ، یکهو تمام این صحنه ها از جلو چشمانم رژه رفت.
پ.ن.2. آن روز که برادران کوئن این فیلم را می ساختند هنوز نه داعشی برخواسته بود و نه امثال پسرک هایی پانزده شانزدهه ساله که در جنوب تهران دختری شش ساله را پس از تجاوز در اسید بسوزانند و نه فاصله ی "تجلی های" جنونِ انسانی از کلوپ اورلاندو تا نیس فرانسه و آنسباخ آلمان به کمتر از «هفته» رسیده بود. همان وجود القاعده و طالبان و همان «اشغال» عراق و ... نوید می داد به گیرنده های حساس امثال مایکل مور و برادران کوئن ، دیدنِ این روزها را در دنیایِ امروز.
فاصله هر اتفاق تا بعدی، کمتر از یک هفته.
پ.ن. آخر. داشتم این متن را می نوشتم و به پیرمرد دیدار دیروز فکر می کردم که صدای اخبار در هدفون گوشم می گوید ، هشت دقیقه پیش از توکیو مخابره شده :
Japan Sagamihara knife attack: At least 15 dead, reports say.
شوکه ام. ژاپن؟ جوانی بیست و شش هفت ساله؟ کشتن پانزده نفر با چاقو؟
Japan, one of the least violent countries in the world...
کشوری برای پیرمردها نیست؟
برای شرکت در مراسم افتتاح یک استادیوم ورزشی رفته بودم تا به این بهانه، از سازۀ فولادی سقف سالن و اتصالاتش به قدر امکان تصویر تهیه کنم برای استفاده در کلاسها و دوره های آموزشی. وارد که شدم زیبایی سالن و تمیزی کارهای تزئینات داخلی مرا گرفت. بیش از سازه به چشم می آمد. بر دومین ردیف صندلی از بالا نشستم تا سه پایه را مستقر کنم برای تصویربرداری. در حین کار صدای پیرزن و پیرمردی را از پشت سرم می شنیدم که می گفتند:
-عالی است . چقدر خوب کار کرده اند.
-ظاهرا پیمانکار زودتر از وقت مشخص هم کارش را تمام کرده.
- بروم خانه یک ریویو
(review)
در گوگل برایشان می گذارم (!). واقعا آفرین بهشون.
...
و ازین دست حرفها. برگشتم نگاهی کنم که به قول مهران غفوریان به سلام و علیک رسیدیم و آغاز گفتگو و صحبت . پرسیدند مگر تو هم طرفدار این تیم هستی که آمده ای؟ با ترس از اینکه به عقلم شک کنند گفتم برای عکس گرفتن ازین خرپای سقف آمده ام چون کارم عمران است و در این وادی. پیرزن گفت پس از آن اِلِمان هایی که بلندگوها را گرفته اند هم، عکس بگیر! ببین چه بلندگوهای عظیمی است. بیست سی متری باید باشند هرکدامشان.
طبق معمول بعد از مدتی صحبت پرسیدند که اهل کجایی؟ و صحبت ها به خاورمیانه رسید و پیرمرد گفت که با هم دوسال پیش به ترکیه رفته بوده اند و آن یکی از بهترین سفرهایِ عمرشان بوده.
گفتم چرا؟ گفت چه ساختمان ها و مساجد کهنی که دیدیم و چقدر مسجد سلطان احمد زیبا بود. مسحور شدیم.
غذا ها را نگو. چقدر خوشمزه بودند . بازهم می خواهیم برویم. گفتم اخبارِ اخیر ترکیه را می دانید؟ گفت بله ولی بازهم می رویم. پیرمرد گفت: "باجناقم هم سن من است. همه عمرش در همین ایالت های شمالی گذشته. گاهی که می نشینیم و از اخبار این روزهای کشورها و این همه کشت و کشتار و حادثه حرف می زنیم باجناقم می گوید: «ما خوب موقعی به دنیا آمدیم. چون حالا وقت خوبی برای مردن در این دنیاست» ."
سنّ ما سنِ مرگ است و این دنیایِ امروز، جایِ قشنگی هم برای ماندن نیست
It's a good time to die in this troubled world
یکباره یاد عنوان فیلم برنده اسکار سال 2007 افتادم.
No Country for Old Men
جایی برای پیرمردها نیست. یا ترجمه بهتر ؛
دیگر کشوری برای پیرمردها نیست.
به پیرمرد می گویم: آنها که امروز پنج شش ساله اند چه؟ می خندد.
عکس یادگاری ای می گیریم و خداحافظی می کنیم.
- - - - - - - - - -
پ.ن. در آن فیلم که داستان یک قاتل حرفه ای است و ماجرای قتل هایی که مرتکب می شود، کلانتر پیری را نشان می دهد
(Tommy Lee Jones)
در یکی از شهرهای کوچک غرب تگزاس آمریکا، که به محض دیدن صحنه اولین قتل ، به همکارش هشدار می دهد که "اگر از این شهر رفته، اصلا دنبال این آدم را نباید گرفت". از صحنه، متوجه شدت قساوت قلب آن انسان مجهول الهویه می شود و بر سر همین ماجرا هم جانِ خودش و همکارش از کف می رود. انسانی که بجای کشتن با شلیک گلوله، مقتولانش را با شلیک از کپسول هواگاز در پیشانی می کشد. سکانس پایانی فیلم بسیار زیباست. لنگ لنگان قاتل زخمی ، به متنِ شهر می رود و در میان مردم گم می شود. کلانتر پیر از همان ابتدای داستان فهمید که جنس این جنایت نوع متفاوتی از خلاف ها و بدی هایی است که در طی این سالهای تا نزدیک بازنشستگی دیده . همان ابتدا هشدار داد که نوع تکامل یافته ای
(Evolution)
از قساوت قلب است. دیگر روزگاری نیست که کلانتر پیر، بعد از ظهر یک روز آفتابی به کافه ی محلّ شان برود و بعد از دیدار با رفقا ، کافه ای بزند و گپی. اِوُلوشِن وحشی گری و درنده خویی دیگر کشوری برای پیرمردها باقی نگذاشته است. دیروز پیرمرد استادیوم وقتی که گفت زمان خوبی برای مُردن ماست ، یکهو تمام این صحنه ها از جلو چشمانم رژه رفت.
پ.ن.2. آن روز که برادران کوئن این فیلم را می ساختند هنوز نه داعشی برخواسته بود و نه امثال پسرک هایی پانزده شانزدهه ساله که در جنوب تهران دختری شش ساله را پس از تجاوز در اسید بسوزانند و نه فاصله ی "تجلی های" جنونِ انسانی از کلوپ اورلاندو تا نیس فرانسه و آنسباخ آلمان به کمتر از «هفته» رسیده بود. همان وجود القاعده و طالبان و همان «اشغال» عراق و ... نوید می داد به گیرنده های حساس امثال مایکل مور و برادران کوئن ، دیدنِ این روزها را در دنیایِ امروز.
فاصله هر اتفاق تا بعدی، کمتر از یک هفته.
پ.ن. آخر. داشتم این متن را می نوشتم و به پیرمرد دیدار دیروز فکر می کردم که صدای اخبار در هدفون گوشم می گوید ، هشت دقیقه پیش از توکیو مخابره شده :
Japan Sagamihara knife attack: At least 15 dead, reports say.
شوکه ام. ژاپن؟ جوانی بیست و شش هفت ساله؟ کشتن پانزده نفر با چاقو؟
Japan, one of the least violent countries in the world...
👍2
"خالق بازمانده"
امروز سالگرد درگذشت سیف اله داد است. یادداشت زیر را در ژاپن هفت سال پیش در چنین روزی و پس از شنیدن خبردرگذشت خالق بازمانده نوشتم .
- - - - - -
سیفُ اله داد
۱- روحِ هنرمندِ سیف اله داد خالقِ "بازمانده" امروز از میان ما رفت . داد پس از مدّت طولانی جدال با درد و بستری بودن در بیمارستان با فرشته مرگ همراه شد و در میان هیاهو و شلوغی های این روزها ، خاموش و بی صدا رخت بربست . به رغم سخنان بسیاری که درخصوص ماجرای فلسطین و این غصبِ تاریخی زده شده اما تعداد آثار هنریِ فاخر در این خصوص بسیار ناچیز است .در حوزه قلم کارهای آل احمد و در حوزه سینما بازماندۀ سیف اله داد جزءآثار فاخر محسوب می شوند.
۲- بهار ۱۳۸۱ بود و هوا پر از طراوت فروردین ماه . صبح تا ظهر در کارخانه سدید به جلسات طولانی بحث ساخت سازۀ فولادی گذشته بود. عصر پس از پایان کار از کارگاه برج میلاد به خیابان حجاب رفتم ، مراسمی تحت عنوان " فردایی دیگر" جهت سالگرد شهادت سیّد مرتضی آوینی . سخنرانان عبارت بودند از بهروز افخمی ، سیف اله داد ، نادر طالب زاده و اکبر نبوی. از دیدن جمعیت حاضر در سالن حسابی تعجّب کردم. سالن بزرگ حجاب پر بود از جمعّیت جوان و به سختی می شد صندلی خالی پیدا کرد. از دیدن اینهمه علاقمند به سید مرتضی در میان نسل جوان خوشحال شدم .
محور صحبت های نادر طالب زاده راجع به سرمقالۀ دوروز قبل مجله نیوزویک بود .نیوزویک راجع به همسان سازیِ فرهنگی نوشته بود. افخمی از خاطراتش راجع به سید مرتضی می گفت و از نوشتار آوینی در تحسین ساخت فیلم "عروس" . اینکه عروس یک نوآوری در سینمای ایران بود و همه به آن تاختند امّا آوینی آن نوشته معروف را راجع به عروس نوشت. سیف اله داد راجع به شخصیت آوینی صحبت کرد و از اینکه وی با شناخت عمیقش نسبت به شرایط جامعه و متناسب با نیاز عمل می کرد . "داد" جمله ای بکار برد با این مضمون که " آوینی یک روشنفکر بود." پس از آن جلسه به پرسش و پاسخ اختصاص داشت . اما انگار پس از این صحبتِ داد محور گفتگوها دیگر نه شهید آوینی که نقد حرف سیف اله بود. به شدت بر او تاختند که این چه حرفی است می زنی؟ چرا کلمۀ روشنفکر را برای شهید آوینی بکار می بری؟ و ... و از این قسم صحبتها . داد جوابهای مختلفی داد تا نهایتاً استناد کرد به نوشته ای از امام خمینی در خصوص یکی از روحانیون بزرگ که در پیامی پس از مرگ آن عالم ، ایشان را روشنفکری بزرگ خطاب کرده بودند.
۳- بعد از مراسم تعدادی از جوانان پیرامون هر یک از سخنرانان حلقه زده بودند و مسلماً دور بهروز افخمی از همه شلوغ تر بود . افخمی طبق معمول مشغول تعریف کردن داستان فیلم شوکران و ماجراهای پس از آن بود. بعد هم راجع به خاطراتش از فیلم عروس و نوشته مرتضی آوینی راجع به عروس . به نزد "داد" آمدم . عده ای از جوانان پرشور مذهبی او را در حلقه گرفته بودند و هنوز به شدت به سخنان او انتقاد می کردند. همان که گفته بود " آوینی یک روشنفکر بود ". دوستان جوانمان با تیغ تند نقد به شدت بر او می تاختند و کاملاً واضح بود که آنچه بر داد می رفت و آنهایی که به او می گفتند نه به صِرف صحبتی بود که راجع به آوینی کرده بود . بل گناه او را معاونت وزارت ارشاد در مقطعی که به مدیریت آن وزاتخانه انتقاد وارد بود ، می دانستتند. آنها فقط به شدت او را نقد کرده و می کوبیدند.
۴- بعد از رفتن دوستانِ جوان و پرشور و پر انتقاد ، در خصوص چند مورد با سیف اله صحبت می کردم . صحبت های بسیار عمیقی کرد . در حوزه سینما ، عرصه تولیدات فرهنگی و تنوّع و تکثّر آنها دیدگاههایش را گفت . گفتم اینها که شما می گویی مباحث ارزنده ای در حوزه مبانی نظریِ سینماست . چرا شما هم مثل دوستتان آوینی آنها را در قالب کتاب منتشر نمی کنی ؟ گفت من اینقدر خسته و دلگرفته هستم که نه رمقی برای این کارها دارم و نه رغبتی . در میان این بحث ها با "داد" بودم که خانمی چادری با دختر خانمش با سرعت آمدند . آن خانم به محض رسیدن با لحن معترض و ناراحتی شروع به صحبت کرد که : آقای داد ، چرا اینها با شما اینطور کردند ؟ مگر شما چه گفتید ؟ من همسر شهید آوینی هستم و فقط آمدم که از شما عذرخواهی کنم . من جدّاً متعجّبم از این برخوردها...
حسابی یکّه خوردم از این برخورد تحسین آمیز خانم امینی .سیف اله با کمال ادب و با همان خستگی در چهره، از ایشان سپاسگزاری کرد.
۵- حرفهایم با سیف اله به فیلم "بازمانده" رسید. گفت : زمانی که بازمانده را ساختم در دنیا بحث صلح اعراب و اسرائیل باب شده بود و اذهان عمومِ دنیا منتظر نتایجِ مذاکرات عرفات و اسرائیلی ها بودند. زمانی که برای نمایش فیلم به یکی از جشنواره های خارجی رفته بودم در فضای سنگین آن جشنواره به شدت مورد انتقاد قرار گرفتم که "همه دنیا راجع به صلحِ اینها حرف می زنند، شما ایرانی ها هنوز ول نمی کنید و می آئید و فیلم راجع به اشغال فلسطین می سازید؟" می گفت اینقدر جوّ
امروز سالگرد درگذشت سیف اله داد است. یادداشت زیر را در ژاپن هفت سال پیش در چنین روزی و پس از شنیدن خبردرگذشت خالق بازمانده نوشتم .
- - - - - -
سیفُ اله داد
۱- روحِ هنرمندِ سیف اله داد خالقِ "بازمانده" امروز از میان ما رفت . داد پس از مدّت طولانی جدال با درد و بستری بودن در بیمارستان با فرشته مرگ همراه شد و در میان هیاهو و شلوغی های این روزها ، خاموش و بی صدا رخت بربست . به رغم سخنان بسیاری که درخصوص ماجرای فلسطین و این غصبِ تاریخی زده شده اما تعداد آثار هنریِ فاخر در این خصوص بسیار ناچیز است .در حوزه قلم کارهای آل احمد و در حوزه سینما بازماندۀ سیف اله داد جزءآثار فاخر محسوب می شوند.
۲- بهار ۱۳۸۱ بود و هوا پر از طراوت فروردین ماه . صبح تا ظهر در کارخانه سدید به جلسات طولانی بحث ساخت سازۀ فولادی گذشته بود. عصر پس از پایان کار از کارگاه برج میلاد به خیابان حجاب رفتم ، مراسمی تحت عنوان " فردایی دیگر" جهت سالگرد شهادت سیّد مرتضی آوینی . سخنرانان عبارت بودند از بهروز افخمی ، سیف اله داد ، نادر طالب زاده و اکبر نبوی. از دیدن جمعیت حاضر در سالن حسابی تعجّب کردم. سالن بزرگ حجاب پر بود از جمعّیت جوان و به سختی می شد صندلی خالی پیدا کرد. از دیدن اینهمه علاقمند به سید مرتضی در میان نسل جوان خوشحال شدم .
محور صحبت های نادر طالب زاده راجع به سرمقالۀ دوروز قبل مجله نیوزویک بود .نیوزویک راجع به همسان سازیِ فرهنگی نوشته بود. افخمی از خاطراتش راجع به سید مرتضی می گفت و از نوشتار آوینی در تحسین ساخت فیلم "عروس" . اینکه عروس یک نوآوری در سینمای ایران بود و همه به آن تاختند امّا آوینی آن نوشته معروف را راجع به عروس نوشت. سیف اله داد راجع به شخصیت آوینی صحبت کرد و از اینکه وی با شناخت عمیقش نسبت به شرایط جامعه و متناسب با نیاز عمل می کرد . "داد" جمله ای بکار برد با این مضمون که " آوینی یک روشنفکر بود." پس از آن جلسه به پرسش و پاسخ اختصاص داشت . اما انگار پس از این صحبتِ داد محور گفتگوها دیگر نه شهید آوینی که نقد حرف سیف اله بود. به شدت بر او تاختند که این چه حرفی است می زنی؟ چرا کلمۀ روشنفکر را برای شهید آوینی بکار می بری؟ و ... و از این قسم صحبتها . داد جوابهای مختلفی داد تا نهایتاً استناد کرد به نوشته ای از امام خمینی در خصوص یکی از روحانیون بزرگ که در پیامی پس از مرگ آن عالم ، ایشان را روشنفکری بزرگ خطاب کرده بودند.
۳- بعد از مراسم تعدادی از جوانان پیرامون هر یک از سخنرانان حلقه زده بودند و مسلماً دور بهروز افخمی از همه شلوغ تر بود . افخمی طبق معمول مشغول تعریف کردن داستان فیلم شوکران و ماجراهای پس از آن بود. بعد هم راجع به خاطراتش از فیلم عروس و نوشته مرتضی آوینی راجع به عروس . به نزد "داد" آمدم . عده ای از جوانان پرشور مذهبی او را در حلقه گرفته بودند و هنوز به شدت به سخنان او انتقاد می کردند. همان که گفته بود " آوینی یک روشنفکر بود ". دوستان جوانمان با تیغ تند نقد به شدت بر او می تاختند و کاملاً واضح بود که آنچه بر داد می رفت و آنهایی که به او می گفتند نه به صِرف صحبتی بود که راجع به آوینی کرده بود . بل گناه او را معاونت وزارت ارشاد در مقطعی که به مدیریت آن وزاتخانه انتقاد وارد بود ، می دانستتند. آنها فقط به شدت او را نقد کرده و می کوبیدند.
۴- بعد از رفتن دوستانِ جوان و پرشور و پر انتقاد ، در خصوص چند مورد با سیف اله صحبت می کردم . صحبت های بسیار عمیقی کرد . در حوزه سینما ، عرصه تولیدات فرهنگی و تنوّع و تکثّر آنها دیدگاههایش را گفت . گفتم اینها که شما می گویی مباحث ارزنده ای در حوزه مبانی نظریِ سینماست . چرا شما هم مثل دوستتان آوینی آنها را در قالب کتاب منتشر نمی کنی ؟ گفت من اینقدر خسته و دلگرفته هستم که نه رمقی برای این کارها دارم و نه رغبتی . در میان این بحث ها با "داد" بودم که خانمی چادری با دختر خانمش با سرعت آمدند . آن خانم به محض رسیدن با لحن معترض و ناراحتی شروع به صحبت کرد که : آقای داد ، چرا اینها با شما اینطور کردند ؟ مگر شما چه گفتید ؟ من همسر شهید آوینی هستم و فقط آمدم که از شما عذرخواهی کنم . من جدّاً متعجّبم از این برخوردها...
حسابی یکّه خوردم از این برخورد تحسین آمیز خانم امینی .سیف اله با کمال ادب و با همان خستگی در چهره، از ایشان سپاسگزاری کرد.
۵- حرفهایم با سیف اله به فیلم "بازمانده" رسید. گفت : زمانی که بازمانده را ساختم در دنیا بحث صلح اعراب و اسرائیل باب شده بود و اذهان عمومِ دنیا منتظر نتایجِ مذاکرات عرفات و اسرائیلی ها بودند. زمانی که برای نمایش فیلم به یکی از جشنواره های خارجی رفته بودم در فضای سنگین آن جشنواره به شدت مورد انتقاد قرار گرفتم که "همه دنیا راجع به صلحِ اینها حرف می زنند، شما ایرانی ها هنوز ول نمی کنید و می آئید و فیلم راجع به اشغال فلسطین می سازید؟" می گفت اینقدر جوّ
سنگین بود و اینقدر گفتند که من گفتم : اصلا من یک فیلم خانوادگی ساخته ام . حالا چه می گوئید؟
وقتی که به ایران برگشتم به قدری در مطبوعات به من توپیدند که چرا یک فیلم ارزشمند راجع به فلسطین را خانوادگی خطاب کرده ای؟ چقدر نوشته ها که علیه من به خاطر دفاع بد از فیلمی که خودم ساخته بودم(!) نوشته شد.
۶- سیف اله داد صحبت می کرد و من در ذهن به اواخر سال ۱۳۷۵ رفتم . در یک برنامۀ سخنرانی به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه از "مهدی نصیری" مدیر مسئول نشریه صبح دعوت شده بود . بعد از سخنرانی به اتفاق سیدمهدی طاهری با مهدی نصیری در دفتر انجمن گفتگوی طولانی داشتیم. مهدی نصیری به شدّت انتقاد می کرد از اینکه برخی متدینین جرأت دفاع از ارزشها را ندارند . "...یک کارگردان رفته یک فیلم خوب راجع به فلسطین ساخته ، بعد خودش در مصاحبه ای گفته من فیلم خانوادگی ساخته ام . اینطور می ترسند از دفاع از ارزشها"
برایم ارزشمند بود که بعد از اینهمه زمان پاسخ آن انتقاد مهدی نصیری را، از زبان خود سیف اله داد شنیدم.
۷- ایکاش هنرمندان را فارغ از فضاهای سیاسی و فراتر از آن ببینیم . "روح هنرمند" را باید گوهری حساس و آبگینه ای شفّاف اما آسیب پذیر دید . روحی که نباید طراوت و حسّاسیتش را در میان تندی های سیاست آلود آزُرد....من خود فیلم بازمانده را اواسط سال ۱۳۷۵ و در آمفی تاتر دانشگاه و در میان دوستان دانشجو دیدم . سالن پر بود از سکوت و پر از نگاههایی که روایت استادانه از یک اتفاق را می دیدند .اتفاقی که در تاریخ سینمای ایران دیگر کسی اینگونه با هنرِ فاخر ، شعرِ تلخِ آنرا نسروده .... هرگز هرگز از خاطرم نمی رود لحظات خروج از سالن را که رضا امیری دوست آذربایجانی ام با لهجه آذری و با حرارتش می گفت : " لحظۀ قرائت آیه الکرسی در انتهای فیلم گریه کردم " ... آری آیه الکرسیِ انتهایِ بازمانده قلب را در سینه می لرزاند ...
 نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۶ساعت ۱۹:۴۰ بعد از ظهر توسط محمدرضا اسلامی | آرشیو نظرات
وقتی که به ایران برگشتم به قدری در مطبوعات به من توپیدند که چرا یک فیلم ارزشمند راجع به فلسطین را خانوادگی خطاب کرده ای؟ چقدر نوشته ها که علیه من به خاطر دفاع بد از فیلمی که خودم ساخته بودم(!) نوشته شد.
۶- سیف اله داد صحبت می کرد و من در ذهن به اواخر سال ۱۳۷۵ رفتم . در یک برنامۀ سخنرانی به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه از "مهدی نصیری" مدیر مسئول نشریه صبح دعوت شده بود . بعد از سخنرانی به اتفاق سیدمهدی طاهری با مهدی نصیری در دفتر انجمن گفتگوی طولانی داشتیم. مهدی نصیری به شدّت انتقاد می کرد از اینکه برخی متدینین جرأت دفاع از ارزشها را ندارند . "...یک کارگردان رفته یک فیلم خوب راجع به فلسطین ساخته ، بعد خودش در مصاحبه ای گفته من فیلم خانوادگی ساخته ام . اینطور می ترسند از دفاع از ارزشها"
برایم ارزشمند بود که بعد از اینهمه زمان پاسخ آن انتقاد مهدی نصیری را، از زبان خود سیف اله داد شنیدم.
۷- ایکاش هنرمندان را فارغ از فضاهای سیاسی و فراتر از آن ببینیم . "روح هنرمند" را باید گوهری حساس و آبگینه ای شفّاف اما آسیب پذیر دید . روحی که نباید طراوت و حسّاسیتش را در میان تندی های سیاست آلود آزُرد....من خود فیلم بازمانده را اواسط سال ۱۳۷۵ و در آمفی تاتر دانشگاه و در میان دوستان دانشجو دیدم . سالن پر بود از سکوت و پر از نگاههایی که روایت استادانه از یک اتفاق را می دیدند .اتفاقی که در تاریخ سینمای ایران دیگر کسی اینگونه با هنرِ فاخر ، شعرِ تلخِ آنرا نسروده .... هرگز هرگز از خاطرم نمی رود لحظات خروج از سالن را که رضا امیری دوست آذربایجانی ام با لهجه آذری و با حرارتش می گفت : " لحظۀ قرائت آیه الکرسی در انتهای فیلم گریه کردم " ... آری آیه الکرسیِ انتهایِ بازمانده قلب را در سینه می لرزاند ...
 نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۶ساعت ۱۹:۴۰ بعد از ظهر توسط محمدرضا اسلامی | آرشیو نظرات
کدام گریت؟
O'Hare was the busiest airport in the world by number of takeoffs and landings in 2014, beating out Hartsfield-Jackson Atlanta International Airport (which had the title from 2005 to 2013); however, it lost the title back to Atlanta a year later. Until 1998, O'Hare was also the busiest airport in the world in number of passengers.As of 2015, O'Hare is the fourth busiest airport in the world by passenger traffic.
شیکاگو ، در مجاورت دریاچه بزرگ میشیگان به بادهای دائم و شدیدش شهره است. شیکاگو سومین شهر پرجمعیت در ایالات متحده است و پرجمعیت ترین شهر منطقه غرب میانه (Midwest) است. فرودگاه اوهیر در شمال غربی شیکاگو که هفتاد سال پیش و در میانه ی جنگ جهانی دوم ساخته شده ، یکی از شلوغترین فرودگاههای دنیا به لحاظ تعداد مسافر و پرواز است .
خب اینها که آمار و ارقام است. ولی در دیدار این مظاهر مدیریت و ثروت به شکل محسوسی انسان به این برداشت میرسد که "زمانی" این تمدن فاصله ی معناداری با بقیه کشورهای دنیا داشته . هفتاد سال پیش عظمتی بوده . درست. ولی الان ؟ ترامپ مقصودش از "گریت" کدام است؟
زمانی که در دهه پنجاه و شصت میلادی شیکاگو در اوج رونق اقتصادی و ثروت بوده بسیاری پایتخت های دنیا یک فرودگاه درست و حسابی هم نداشته اند. همان زمانی که مهرآباد تازه داشت متولد می شد. دبی و قطر و ابوظبی و امثالهم که بماند. آن "گریت" دهه ی شصت و هفتاد میلادی ، ناشی از تفاوت معنادار ثروت و تکنولوژی در آمریکای بعد جنگ با بسیاری از دیگر کشورها بوده. نه امروز که آنچه از مظاهر (یا حداقل ظواهر) مدرنیته در کشورهای سابقاً صحرانشین و بدوی می بینی در لُس آنجلس و شیکاگو دیده نمی شود.
شیکاگوی امروز کلاس درس خوبی است برای یک دانشجوی سازه یا متالوژی که بیاید و خوردگی و پوسیدگی را در پل ها و فراسازه ها مطالعه کند.
با رساله در باب رفتار سازه ها تحت اثر پوسیدگی رزوه پیچ و خوردگی جوش، فوق لیسانس و دکترا بگیرد.
- - - - -
پ.ن. مقصود ازین نوشتار پیوستن به جرگه آنها که می گویند تمدن آمریکایی رو به افول است و ال و بل نیست ؛ چه رؤیت چابکی و قابلیت در بسیاری لایه های این تمدن بسیار محسوس است. به تعریف ( Definition) بزرگ (Great) در هیچ یک از سخنرانی هایِ ترامپ اشاره ای نشده است ؛ اما رسیدن به یک درک روشن از مختصات آمریکای 2016 امری ضروری و لازم است. "آن فاصله" ی معنادار و آن گپ بزرگ بین آمریکا و کشورهایی مثل چین و ژاپن و کره و حتی هند و برزیل دیگر هرگز رخ نخواهد داد به آن مفهومی که ترامپ می گوید :
Lets make America great again
چرا که دانش و تکنولوژی توزیع شده است در میان جامعه جهانی. اما اینکه یک تمدّن بتواند به رغمِ کاهش فاصله اش با بقیه ، همچنان چابک و صدرنشین بماند، امری غیرممکن نیست.
O'Hare was the busiest airport in the world by number of takeoffs and landings in 2014, beating out Hartsfield-Jackson Atlanta International Airport (which had the title from 2005 to 2013); however, it lost the title back to Atlanta a year later. Until 1998, O'Hare was also the busiest airport in the world in number of passengers.As of 2015, O'Hare is the fourth busiest airport in the world by passenger traffic.
شیکاگو ، در مجاورت دریاچه بزرگ میشیگان به بادهای دائم و شدیدش شهره است. شیکاگو سومین شهر پرجمعیت در ایالات متحده است و پرجمعیت ترین شهر منطقه غرب میانه (Midwest) است. فرودگاه اوهیر در شمال غربی شیکاگو که هفتاد سال پیش و در میانه ی جنگ جهانی دوم ساخته شده ، یکی از شلوغترین فرودگاههای دنیا به لحاظ تعداد مسافر و پرواز است .
خب اینها که آمار و ارقام است. ولی در دیدار این مظاهر مدیریت و ثروت به شکل محسوسی انسان به این برداشت میرسد که "زمانی" این تمدن فاصله ی معناداری با بقیه کشورهای دنیا داشته . هفتاد سال پیش عظمتی بوده . درست. ولی الان ؟ ترامپ مقصودش از "گریت" کدام است؟
زمانی که در دهه پنجاه و شصت میلادی شیکاگو در اوج رونق اقتصادی و ثروت بوده بسیاری پایتخت های دنیا یک فرودگاه درست و حسابی هم نداشته اند. همان زمانی که مهرآباد تازه داشت متولد می شد. دبی و قطر و ابوظبی و امثالهم که بماند. آن "گریت" دهه ی شصت و هفتاد میلادی ، ناشی از تفاوت معنادار ثروت و تکنولوژی در آمریکای بعد جنگ با بسیاری از دیگر کشورها بوده. نه امروز که آنچه از مظاهر (یا حداقل ظواهر) مدرنیته در کشورهای سابقاً صحرانشین و بدوی می بینی در لُس آنجلس و شیکاگو دیده نمی شود.
شیکاگوی امروز کلاس درس خوبی است برای یک دانشجوی سازه یا متالوژی که بیاید و خوردگی و پوسیدگی را در پل ها و فراسازه ها مطالعه کند.
با رساله در باب رفتار سازه ها تحت اثر پوسیدگی رزوه پیچ و خوردگی جوش، فوق لیسانس و دکترا بگیرد.
- - - - -
پ.ن. مقصود ازین نوشتار پیوستن به جرگه آنها که می گویند تمدن آمریکایی رو به افول است و ال و بل نیست ؛ چه رؤیت چابکی و قابلیت در بسیاری لایه های این تمدن بسیار محسوس است. به تعریف ( Definition) بزرگ (Great) در هیچ یک از سخنرانی هایِ ترامپ اشاره ای نشده است ؛ اما رسیدن به یک درک روشن از مختصات آمریکای 2016 امری ضروری و لازم است. "آن فاصله" ی معنادار و آن گپ بزرگ بین آمریکا و کشورهایی مثل چین و ژاپن و کره و حتی هند و برزیل دیگر هرگز رخ نخواهد داد به آن مفهومی که ترامپ می گوید :
Lets make America great again
چرا که دانش و تکنولوژی توزیع شده است در میان جامعه جهانی. اما اینکه یک تمدّن بتواند به رغمِ کاهش فاصله اش با بقیه ، همچنان چابک و صدرنشین بماند، امری غیرممکن نیست.
❤1