Sleswon Baless;
The Lake's Greatest Witch
او چهرهای مشهور است.
هم به خاطر زیبایی وسوسهانگیزش، هم به خاطر مهارتهای فراوانی که دارد.
هیچکس نمیداند چه زمانی متولد شده.
هیچکس نمیداند چه زمانی برای نخستین بار پا به این شهر گذاشته.
حتی کسی به یاد نمیآورد که زمانی او را نشناخته باشد.
همه فقط یک چیز را میدانند:
اسلسون از آن شخصیتهاییست که تقریباً همه، دستکم یک بار، با او ملاقات کردهاند.
The Lake's Greatest Witch
اسلسون بلس، جادوگر بزرگ دریاچه، در شهر کنار دریاچه ساکن است؛ جایی میان یک جادوگر، یک کدخدا، و چیزی که هیچکس دقیقاً نمیداند چیست.
او چهرهای مشهور است.
هم به خاطر زیبایی وسوسهانگیزش، هم به خاطر مهارتهای فراوانی که دارد.
هیچکس نمیداند چه زمانی متولد شده.
هیچکس نمیداند چه زمانی برای نخستین بار پا به این شهر گذاشته.
حتی کسی به یاد نمیآورد که زمانی او را نشناخته باشد.
همه فقط یک چیز را میدانند:
جادوگر همیشه بوده.
و همیشه خواهد بود.
اسلسون از آن شخصیتهاییست که تقریباً همه، دستکم یک بار، با او ملاقات کردهاند.
جادوگر دخترانی را نیز نزد خود میپذیرد؛ دخترانی که برای آموختن جادو و طلسم به کلبهی بزرگش میآیند. بعضی مدت کوتاهی میمانند و بعضی برای سالها. خانهی جادوگر همیشه پر از دخترانیست که در دورههای مختلف به آنجا آمدهاند؛
هرکدام با داستانی متفاوت، با شخصیتی متفاوت، و با سرنوشتی که قرار است روزی از خانهی جادوگر بیرون برود.
اسلسون دشمن کسی نیست.
او به دنبال تسخیر شهر، دریاچه یا هیچ سرزمین دیگری نیست. با همه مسالمتآمیز رفتار میکند و اغلب ترجیح میدهد میان آدمها میانجیگری کند تا اینکه طرف یکی را بگیرد.
البته همه از این خونسردی خوششان نمیآید.
بعضیها او را بیخیال میدانند.
بعضیها از اینکه هیچوقت واقعاً جانب کسی جز خودش را نمیگیرد بیزارند.
اما جادوگر عقیدهی دیگری دارد:
هرکدام با داستانی متفاوت، با شخصیتی متفاوت، و با سرنوشتی که قرار است روزی از خانهی جادوگر بیرون برود.
اسلسون دشمن کسی نیست.
او به دنبال تسخیر شهر، دریاچه یا هیچ سرزمین دیگری نیست. با همه مسالمتآمیز رفتار میکند و اغلب ترجیح میدهد میان آدمها میانجیگری کند تا اینکه طرف یکی را بگیرد.
البته همه از این خونسردی خوششان نمیآید.
بعضیها او را بیخیال میدانند.
بعضیها از اینکه هیچوقت واقعاً جانب کسی جز خودش را نمیگیرد بیزارند.
اما جادوگر عقیدهی دیگری دارد:
هرگز خودت را وابسته به یک شخصیت ندان،
وقتی هنوز شخصیتهای بسیاری از تو وجود دارند که کشف نشدهاند.
روزی روزگاری، تالابی وجود داشت ساکت و دلگرفته.
زمان در آنجا معنای خودش را از دست داده بود.
هیچکس پیر نمیشد.
هیچکس جوان نمیشد.
هیچکس بزرگتر یا کوچکتر نمیشد.
همهچیز در لحظهای ثابت مانده بود.
و تمام اینها کار جادوگر بود.
اسلسون نمیخواست هیچ بخشی از تالاب بدون حضور او تغییر کند.
مهمانان میتوانستند وارد شوند.
آدمهای تازه میتوانستند بیایند.
اما تغییر کردن، بدون اجازهی او، ممنوع بود.
جادوگر علاقه داشت همهچیز را زیر نظر داشته باشد.
نه از روی نفرت یا حتی کنجکاوی.
او میخواست ببیند اگر دست روی چیزی بگذارد، چه چیزی از آن بیرون خواهد آمد.
شاید یک مخلوق عجیبب یا شاید چیزی زیبا.
و حتی شاید چیزی که حتی خودش هم انتظارش را نداشته باشد.
چرا که اسلسون فقط یک جادوگر نبود.
او یک سازنده بود.
باور داشت که اگر خالق به او موهبتی برای آفرینش بخشیده، پس او هم نیز میتواند آفریننده باشد.
و شاید به همین دلیل بود که هیچگاه از ساختن دست نکشید.
زمان در آنجا معنای خودش را از دست داده بود.
هیچکس پیر نمیشد.
هیچکس جوان نمیشد.
هیچکس بزرگتر یا کوچکتر نمیشد.
همهچیز در لحظهای ثابت مانده بود.
و تمام اینها کار جادوگر بود.
اسلسون نمیخواست هیچ بخشی از تالاب بدون حضور او تغییر کند.
مهمانان میتوانستند وارد شوند.
آدمهای تازه میتوانستند بیایند.
اما تغییر کردن، بدون اجازهی او، ممنوع بود.
جادوگر علاقه داشت همهچیز را زیر نظر داشته باشد.
نه از روی نفرت یا حتی کنجکاوی.
او میخواست ببیند اگر دست روی چیزی بگذارد، چه چیزی از آن بیرون خواهد آمد.
شاید یک مخلوق عجیبب یا شاید چیزی زیبا.
و حتی شاید چیزی که حتی خودش هم انتظارش را نداشته باشد.
چرا که اسلسون فقط یک جادوگر نبود.
او یک سازنده بود.
باور داشت که اگر خالق به او موهبتی برای آفرینش بخشیده، پس او هم نیز میتواند آفریننده باشد.
و شاید به همین دلیل بود که هیچگاه از ساختن دست نکشید.
The Candles
دختران بسیاری که دیگر خانهای یا جایی برای بازگشت نداشتند به خانهی جادوگر میآمدند. پیش از آنکه وارد خانه شوند، در دود غلیظ و سرخرنگی غرق میشدند؛ دودی که از چپق برنجی جادوگر بیرون میآمد، چپقی که سطحش با نقشهایی عجیب و غریب حکاکی شده بود. آنها برای شاگردی میآمدند.
و جادوگر، برخلاف چیزی که ممکن بود انتظار داشته باشند، با آنها بسیار نرم رفتار میکرد. به هرکدامشان نخ بافتهشدهای میداد.
جادوگر از آنها خواست:
برخی آن را دور مچ دستشان میبستند.
برخی به گردن.
و برخی آن را میان موهایشان پنهان میکردند.
سپس جادوگر سر جای خودش مینشست، فنجان بزرگی از چای در دست میگرفت و اجازه میداد دخترها به مطالعه بپردازند. اما این فقط مطالعه، مطالعهای متقابل بود.
جادوگر آنها را نگاه و مقایسه میکرد.
یکی تندروتر بود.
یکی خجالتیتر.
یکی پرجنبوجوش.
یکی آرام.
یکی زود عصبانی میشد.
یکی همیشه میخندید.
و دیگری تقریباً هیچوقت حرف نمیزد.
جادوگر با خود فکر میکرد:
این آدمها چقدر با هم فرق دارند؟
و سرانجام، گاهی یکی از نخها در چشمش برق میزد.
اگر جادوگر از یکی از دخترها خوشش میآمد، یک سر نخ را میگرفت و میکشید.
دختر، اغلب بدون اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، به دنبال نخ کشیده میشد.
و جادوگر به سمت کارگاه خودش میرفت.
در کارگاه، یک نخ حیاتی بود و مقدار زیادی موم.
دخترانی که جادوگر با خود به آنجا میبردند، آنچه را میدیدند دقیقاً همانطور که جادوگر میدید، نمیدیدند.
دود سرخ، چشمهایشان را فریب میداد.
آنها خیال میکردند در کارگاه چیز دیگری در جریان است.
اما جادوگر، همزمان با طلسمهایش، از آنها قالب میگرفت.
از چهره از حرکات از ترسها از عادتها..
از چیزهایی که دوست داشتند.
و از چیزهایی که خودشان حتی دربارهی خودشان نمیدانستند.
سپس جادوگر با موم، چیزی تازه میساخت.
یک جایگزین.
چیزی شبیه به خود دختر، اما نه کاملاً خودش.
شبیه به چیزی که جادوگر دوست داشت باشد. مثل یک آزمایش.
نسخهای که میتوانست بخشی از شخصیت جادوگر را در خود حمل کند و تأثیر او را بپذیرد.
شاید حتی آنقدر خوب ساخته شده باشد بتواند جای چیزی را بگیرد؟
پس از آن، دختری که از او شمع ساخته بود به طبقات بالاتر فرستاده میشد هیچ تغییر آشکاری در او ایجاد نمیشد. دختر هیچی نمیدانست و همان دختر باقی میماند.
تنها یک تغییر...
زنجیری نامرئی او را به خانهی جادوگر متصل میکرد و اجازه نمیداد خانه را ترک کند و او را وادار میکرد بماند.
و خدمت کند و چیزی نپرسد.
در همین حال، شمعی که جادوگر از او ساخته بود، به بیرون فرستاده میشد تا آزمایش شود.
جادوگر میخواست ببیند آیا نسخهای که ساخته، با ویژگیهای آن دختر، میتواند دوام بیاورد.
میخواست بداند آیا این جایگزین میتواند برایش سرگرمکننده باشد.
آیا میتواند بهتر شود و چیزی باشد که خودش نتوانسته باشد.
...
اما تأسف آوره...جادوگر خیلی زود از شمعهایش خسته میشد. گویی هیچکدام شمعها نمیتوانستند بهتر از خودش باشند.
حتی اگر ظاهری را که دوست داشت با دقت و ساعت ها آنها میساخت، باز هم مدتی بعد نگاه کردن به آن چهره برایش خستهکننده میشد.
هیچ شمعی برای همیشه جالب نبود.
پس وقتی دیگر دلش را نمیزد آنها را خراب میکرد.
موم را ذوب میکرد و به اعماق دریاچه میانداخت.
و وقتی شمعی میمرد، زنجیر دختر نیز میشکست.
دختر آزاد میشد.
حتی اگر در تمام این مدت دلباختهی جادوگر شده بود یا اگر تمام زندگیاش را صرف جلب توجه او کرده بود.
وقتی جادوگر دیگر به او علاقهای نداشت دیگر به دختر نگاه هم نمیکرد.
بیشتر دخترها، پس از آزادی، آموختههایشان را با خود برمیداشتند و شهردریاچه را ترک میکردند.
حتی آنهایی که هنوز دلباختهی جادوگر بودند، دیر یا زود سرنوشت خود را میپذیرفتند و به دنبال زندگی خود میرفتند.
خانهی جادوگر دوباره ساکت میشد.
و جادوگر، فنجان چای دیگری برای خودش میریخت.
و قطعا دختر دیگری از راه میرسید. زیرا که همهی دختران آن بیرون میتوانند یک جادوگر باشند.
اما از شمعهای خراب و ذوب شده در دریاچه چه خبر؟ آنها مردند و در سکوت ماندهاند.
اگرچه شمع ذوب شده با شمع شکسته فرق دارد...
There were many girls there, girls whose very core was made of candles.
The witch crafted them with great delicacy and meticulous care.
دختران بسیاری که دیگر خانهای یا جایی برای بازگشت نداشتند به خانهی جادوگر میآمدند. پیش از آنکه وارد خانه شوند، در دود غلیظ و سرخرنگی غرق میشدند؛ دودی که از چپق برنجی جادوگر بیرون میآمد، چپقی که سطحش با نقشهایی عجیب و غریب حکاکی شده بود. آنها برای شاگردی میآمدند.
و جادوگر، برخلاف چیزی که ممکن بود انتظار داشته باشند، با آنها بسیار نرم رفتار میکرد. به هرکدامشان نخ بافتهشدهای میداد.
جادوگر از آنها خواست:
"این نخ را گم نکن."
برخی آن را دور مچ دستشان میبستند.
برخی به گردن.
و برخی آن را میان موهایشان پنهان میکردند.
سپس جادوگر سر جای خودش مینشست، فنجان بزرگی از چای در دست میگرفت و اجازه میداد دخترها به مطالعه بپردازند. اما این فقط مطالعه، مطالعهای متقابل بود.
جادوگر آنها را نگاه و مقایسه میکرد.
یکی تندروتر بود.
یکی خجالتیتر.
یکی پرجنبوجوش.
یکی آرام.
یکی زود عصبانی میشد.
یکی همیشه میخندید.
و دیگری تقریباً هیچوقت حرف نمیزد.
جادوگر با خود فکر میکرد:
این آدمها چقدر با هم فرق دارند؟
و سرانجام، گاهی یکی از نخها در چشمش برق میزد.
اگر جادوگر از یکی از دخترها خوشش میآمد، یک سر نخ را میگرفت و میکشید.
دختر، اغلب بدون اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، به دنبال نخ کشیده میشد.
و جادوگر به سمت کارگاه خودش میرفت.
در کارگاه، یک نخ حیاتی بود و مقدار زیادی موم.
دخترانی که جادوگر با خود به آنجا میبردند، آنچه را میدیدند دقیقاً همانطور که جادوگر میدید، نمیدیدند.
دود سرخ، چشمهایشان را فریب میداد.
آنها خیال میکردند در کارگاه چیز دیگری در جریان است.
اما جادوگر، همزمان با طلسمهایش، از آنها قالب میگرفت.
از چهره از حرکات از ترسها از عادتها..
از چیزهایی که دوست داشتند.
و از چیزهایی که خودشان حتی دربارهی خودشان نمیدانستند.
سپس جادوگر با موم، چیزی تازه میساخت.
یک جایگزین.
چیزی شبیه به خود دختر، اما نه کاملاً خودش.
شبیه به چیزی که جادوگر دوست داشت باشد. مثل یک آزمایش.
نسخهای که میتوانست بخشی از شخصیت جادوگر را در خود حمل کند و تأثیر او را بپذیرد.
شاید حتی آنقدر خوب ساخته شده باشد بتواند جای چیزی را بگیرد؟
پس از آن، دختری که از او شمع ساخته بود به طبقات بالاتر فرستاده میشد هیچ تغییر آشکاری در او ایجاد نمیشد. دختر هیچی نمیدانست و همان دختر باقی میماند.
تنها یک تغییر...
زنجیری نامرئی او را به خانهی جادوگر متصل میکرد و اجازه نمیداد خانه را ترک کند و او را وادار میکرد بماند.
و خدمت کند و چیزی نپرسد.
در همین حال، شمعی که جادوگر از او ساخته بود، به بیرون فرستاده میشد تا آزمایش شود.
جادوگر میخواست ببیند آیا نسخهای که ساخته، با ویژگیهای آن دختر، میتواند دوام بیاورد.
میخواست بداند آیا این جایگزین میتواند برایش سرگرمکننده باشد.
آیا میتواند بهتر شود و چیزی باشد که خودش نتوانسته باشد.
...
اما تأسف آوره...جادوگر خیلی زود از شمعهایش خسته میشد. گویی هیچکدام شمعها نمیتوانستند بهتر از خودش باشند.
حتی اگر ظاهری را که دوست داشت با دقت و ساعت ها آنها میساخت، باز هم مدتی بعد نگاه کردن به آن چهره برایش خستهکننده میشد.
هیچ شمعی برای همیشه جالب نبود.
پس وقتی دیگر دلش را نمیزد آنها را خراب میکرد.
موم را ذوب میکرد و به اعماق دریاچه میانداخت.
و وقتی شمعی میمرد، زنجیر دختر نیز میشکست.
دختر آزاد میشد.
حتی اگر در تمام این مدت دلباختهی جادوگر شده بود یا اگر تمام زندگیاش را صرف جلب توجه او کرده بود.
وقتی جادوگر دیگر به او علاقهای نداشت دیگر به دختر نگاه هم نمیکرد.
بیشتر دخترها، پس از آزادی، آموختههایشان را با خود برمیداشتند و شهردریاچه را ترک میکردند.
حتی آنهایی که هنوز دلباختهی جادوگر بودند، دیر یا زود سرنوشت خود را میپذیرفتند و به دنبال زندگی خود میرفتند.
خانهی جادوگر دوباره ساکت میشد.
و جادوگر، فنجان چای دیگری برای خودش میریخت.
و قطعا دختر دیگری از راه میرسید. زیرا که همهی دختران آن بیرون میتوانند یک جادوگر باشند.
اما از شمعهای خراب و ذوب شده در دریاچه چه خبر؟ آنها مردند و در سکوت ماندهاند.
اگرچه شمع ذوب شده با شمع شکسته فرق دارد...
Forwarded from Eversleeping town🎐