چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت
چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
. خیام .
خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت
چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
. خیام .
💔8❤3
عمر چون بادِ بهاری دامنافشان میرود
در میانِ خار و خس چون گل نخندیدن چرا؟
. صائب تبریزی .
در میانِ خار و خس چون گل نخندیدن چرا؟
. صائب تبریزی .
❤10☃1💯1
آب شد پیکانِ او تا از دلِ گرمم گذشت
میگدازد نامهی من خامهی فولاد را
طوقِ قمری سروِ بستان را کمندِ وحدت است
نیست از زنجیر پروا مردمِ آزاد را
. صائب تبریزی .
میگدازد نامهی من خامهی فولاد را
طوقِ قمری سروِ بستان را کمندِ وحدت است
نیست از زنجیر پروا مردمِ آزاد را
. صائب تبریزی .
❤11
یک دست در جیب چپ
دست دیگر
در جیب راست
این اندوه برای شما نیز آشناست
بخواهید هم نمیتوانم شرحش دهم
خوب و بد زندگیاش میکنم
. تورگوت اویار .
دست دیگر
در جیب راست
این اندوه برای شما نیز آشناست
بخواهید هم نمیتوانم شرحش دهم
خوب و بد زندگیاش میکنم
. تورگوت اویار .
💔8❤2
آفتاب آرام آرام غروب کرد
و نشانی از ظهر نبود
برفراز ده به نظاره نشستم
نیمروز، خانه به خانه پیدا بود
غروب به آهستگی در تاریکی محو میشد
ردّی از شبنم بر چمنها نبود
تنها قطرهای بر پیشانیام فروافتاد
و بر صورتم غلتید
پاهایم، هنوزغرق خواب بودند
انگشتانم بیدار
اما جسمم
اینچنین کوچک چرا به نظر میآمد؟
پیشترها، روشنایی را خوب میشناختم
بهتر از این دم، که میدیدمش
این مرگ است که مرا در بر گرفته
اما دانستنش بیتابم نمیکند.
امیلی دیکنسون
و نشانی از ظهر نبود
برفراز ده به نظاره نشستم
نیمروز، خانه به خانه پیدا بود
غروب به آهستگی در تاریکی محو میشد
ردّی از شبنم بر چمنها نبود
تنها قطرهای بر پیشانیام فروافتاد
و بر صورتم غلتید
پاهایم، هنوزغرق خواب بودند
انگشتانم بیدار
اما جسمم
اینچنین کوچک چرا به نظر میآمد؟
پیشترها، روشنایی را خوب میشناختم
بهتر از این دم، که میدیدمش
این مرگ است که مرا در بر گرفته
اما دانستنش بیتابم نمیکند.
امیلی دیکنسون
❤🔥7❤3👌1
امسال کلاغان
سُفالهایند بر بام تابستان.
ترس، چون دستِ مردِ کور
به دنبال دستگیرهی در میگردد.
تو بر سنگ نشستهای
آرامی، چون خستهای
مهربانی، چون بسیار ترسیدهای
به سادگی فراموش میکنی چون که نمیخواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمیکنی.
یانیس ریتسوس
سُفالهایند بر بام تابستان.
ترس، چون دستِ مردِ کور
به دنبال دستگیرهی در میگردد.
تو بر سنگ نشستهای
آرامی، چون خستهای
مهربانی، چون بسیار ترسیدهای
به سادگی فراموش میکنی چون که نمیخواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمیکنی.
یانیس ریتسوس
❤10💔1
ما در درون خود لبخند میزنیم
ولی اکنون پنهان میکنیم همین لبخند را.
لبخندِ غیر قانونی
بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و
حقیقت نیز.
ما لبخند را نهان میکنیم، چنانکه تصویر معشوقهمان را در جیب
چنان که اندیشهی آزادی را در نهان جایِ قلبمان.
همهی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و
همین یک لبخند.
شاید فردا ما را بکُشند
اما نمیتوانند این لبخند و
این آسمان را از ما بگیرند.
میدانیم؛ سایههامان بر کشتزاران خواهد ماند
بر دیوار گِلی که کلبههامان را در بر گرفته
بر دیوار عمارتهای بزرگ فردا
بر پیشبند مادر که در سایهی ایوان
لوبیا سبز پاک میکند.
میدانیم، این همه را میدانیم.
فرخنده باد تقدیر تلخمان
فرخنده باد همبستگیمان
و فرخنده باد، جهانِ فردا!
یانیس ریتسوس
ولی اکنون پنهان میکنیم همین لبخند را.
لبخندِ غیر قانونی
بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و
حقیقت نیز.
ما لبخند را نهان میکنیم، چنانکه تصویر معشوقهمان را در جیب
چنان که اندیشهی آزادی را در نهان جایِ قلبمان.
همهی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و
همین یک لبخند.
شاید فردا ما را بکُشند
اما نمیتوانند این لبخند و
این آسمان را از ما بگیرند.
میدانیم؛ سایههامان بر کشتزاران خواهد ماند
بر دیوار گِلی که کلبههامان را در بر گرفته
بر دیوار عمارتهای بزرگ فردا
بر پیشبند مادر که در سایهی ایوان
لوبیا سبز پاک میکند.
میدانیم، این همه را میدانیم.
فرخنده باد تقدیر تلخمان
فرخنده باد همبستگیمان
و فرخنده باد، جهانِ فردا!
یانیس ریتسوس
❤8💔3
دستت را تکان میدهی
مثلِ همیشه.
میخواهی ببینی ساعت چند است
ولی ساعتی به دستت نبستهای
ساعتت را بردهاند
مثلِ خیلی چیزهای دیگر
دستت را تکان میدهی
با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قراری با کسی نداری.
با اینکه کاری برای انجام دادن نداری.
ساعتهای تو را دزدیدهاند
زمانَت را دزدیدهاند
و تاریکی و ترس را برایت گذاشتهاند
میترسی سرِ وقت نرسی
به قلبت
به آرزویت
به کارت
به مرگَت
میترسی نرسی
میترسی زمان از دست برود…
یانیس ریتسوس
مثلِ همیشه.
میخواهی ببینی ساعت چند است
ولی ساعتی به دستت نبستهای
ساعتت را بردهاند
مثلِ خیلی چیزهای دیگر
دستت را تکان میدهی
با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قراری با کسی نداری.
با اینکه کاری برای انجام دادن نداری.
ساعتهای تو را دزدیدهاند
زمانَت را دزدیدهاند
و تاریکی و ترس را برایت گذاشتهاند
میترسی سرِ وقت نرسی
به قلبت
به آرزویت
به کارت
به مرگَت
میترسی نرسی
میترسی زمان از دست برود…
یانیس ریتسوس
💔7❤3
می خواست فریاد بزند.
دیگر نمی توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمیخواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش میترسید و آن را در خود فرو میخورد.
سکوتش منفجر میشد
تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آنها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان میگذاشت و فاصلهها را پر می کرد.
و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می یافت.
آنها را نیز جمع می کرد و بر پیکرش مرتب می نهاد.
مثل اینکه تکه های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.
یانیس ریتسوس
دیگر نمی توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمیخواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش میترسید و آن را در خود فرو میخورد.
سکوتش منفجر میشد
تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آنها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان میگذاشت و فاصلهها را پر می کرد.
و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می یافت.
آنها را نیز جمع می کرد و بر پیکرش مرتب می نهاد.
مثل اینکه تکه های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.
یانیس ریتسوس
💔8❤1
Khabhaye Talaei
Javad Maroufi
وقتی ساعتها بدون آنکه چیزی بگویم به سقف خیره شدم و حس کردم که زندگی چقدر برایمان گران است، سرم را که برگرداندم، جوانی غروب کرده بود..
❤7💔6😭3
درخت کاج سلام
چند روز دیگر به دیدنت میآیم و بعد به تو میگویم که چقدر همه چیز سخت گذشت، یک ماه تمام فقط یک آسمان را دیدم، یک سقف سفید را، به تو میگویم که امروز شنیدم یک بچهی ده ساله گفت زندان زندگیم! باورت میشود یک بچه این اندازه قلبش شکسته باشد؟ تو احتمالا چیزی نگویی و من دست به پشتت که بکشم ببینم دوباره زرد شدهای.. شاخههایت را تکان بدهم که هی به من نگاه کن، تو هیچ چیز نگویی، اما من میبینم که سایهات بلندتر میشود و خورشید نیامده به غروب رسیدهای.. نه درخت کاج طاقت بیاور، چند آفتاب دیگر.. به خانهی من بیا، روی سقف برایت آسمان میکشم و یک ابر.. بیا و در این فریب همدستم شو..
چند روز دیگر به دیدنت میآیم و بعد به تو میگویم که چقدر همه چیز سخت گذشت، یک ماه تمام فقط یک آسمان را دیدم، یک سقف سفید را، به تو میگویم که امروز شنیدم یک بچهی ده ساله گفت زندان زندگیم! باورت میشود یک بچه این اندازه قلبش شکسته باشد؟ تو احتمالا چیزی نگویی و من دست به پشتت که بکشم ببینم دوباره زرد شدهای.. شاخههایت را تکان بدهم که هی به من نگاه کن، تو هیچ چیز نگویی، اما من میبینم که سایهات بلندتر میشود و خورشید نیامده به غروب رسیدهای.. نه درخت کاج طاقت بیاور، چند آفتاب دیگر.. به خانهی من بیا، روی سقف برایت آسمان میکشم و یک ابر.. بیا و در این فریب همدستم شو..
❤12💔7
بچه که بودم هر موقع دلم میخواست خونهی مامانبزرگم باشم، چشمامو میبستم و تصور میکردم که فردا صبح اونجا بیدار میشم. انقدر این کار و میکردم تا اتفاق بیفته.
حالا چشمهامو میبندم و تصور میکنم صبح که بیدار شدم سایهی دیکتاتور روی خونمون نباشه..
به امید اون صبح، اون صبح زیبا
حالا چشمهامو میبندم و تصور میکنم صبح که بیدار شدم سایهی دیکتاتور روی خونمون نباشه..
به امید اون صبح، اون صبح زیبا
❤32🎉10👍1👎1💯1
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما؟
سعدی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما؟
سعدی
❤11👍1💋1
میخواهم بخوابم، اما میترسم بیدار که شدم سقف همهی ما آسمان باشد.
بعد از خودم میپرسم این خوشبختی است یا بدبختی؟
یازده اسفند
بعد از خودم میپرسم این خوشبختی است یا بدبختی؟
یازده اسفند
💔5
امروز ادامهی فیلم the worse person in the world را دیدم و بعد رفتم آشپزخانه، لباسها را از لباسشویی در آوردم و پهن کردم، ظرفها را شستم و همه جا را دستمال کشیدم. هر کاری میکردم تا نخواهم به فیلم فکر کنم. اینکه چقدر شبیه هم بودیم. من هم نمیدانستم، من هم وقتی همه چیز سخت میشد فرار میکردم.
دست زیر چانه مانده بودم، گاهی وقتها آدم کلهاش را فقط اینطوری میتواند نگه دارد.
دست زیر چانه مانده بودم، گاهی وقتها آدم کلهاش را فقط اینطوری میتواند نگه دارد.
❤3
این چند روز انقدر آناتومی انسان را نگاه کردم و کشیدم که دیگر به هر کسی نگاه میکنم، اول ستون فقراتش را پیدا میکنم بعد قفسهی سینه، لگن و در نهایت میرسم به جمجمه.. اگر میخواستم به زندگی ادامه بدهم باید آدمها را همینطور میدیدم. اما چقدر سخت است آنقدر کلمه را از پوست و گوشت و خون جدا کنم.
❤10
پوستهی آشتی من با دنیا خیلی نازک بود، مثل پردهی انار، اما چه کسی حوصله میکرد بنشیند و طوری آن را جدا کند که حتی یک دانه هم در دلم نترکد؟
@simosdoll
@simosdoll
❤13😭5👌1
جمهوری اسلامی، همهی ما منتظر هستیم تا تو بروی، تو بروی تا ما دندانهایمان را درست کنیم، گوشیهایمان را عوض کنیم، سفر کنیم، همه ما منتظر هستیم تو بروی تا عاشق شویم، ازدواج کنیم و حتی بچهدار شویم و برایش لباسی بخریم که پاهای کوچکش عرقسوز نشود. تو که بروی ما دوباره به خیابان میرویم و اولین غریبه را چنان در آغوش میکشیم که گریههایمان تمام شود. یکی از دوستانم همین که تو بروی بالاخره شروع میکند به زبان خواندن، ما همهی قول و قرارهایمان را بعد از رفتن تو گذاشتهایم. جمهوری اسلامی ما منتظریم تو بروی تا کمی زندگی کنیم.
❤31💔5💩4🔥2😭1