سیموس
538 subscribers
1.29K photos
87 videos
5 files
274 links
سیموس به معنای کسی است که کوچ کرده تا خودش را پیدا کند.

اگه خواستین بهم پیام بدین اینجا میتونید پیدام کنید: @Simosdolli
Download Telegram
سنجاق سینه

اندازه‌ی سکه هستن و جنسشون سرامیکی هست.

هر کدوم رو خواستین بهم پیام بدین.
@simosdolli
.
.
.
@simosdoll
23👍1
شب به خیر آدم‌های زمینی عزیزم
34😍3
این روزها من خشم رو با شدت بالایی دارم زندگی میکنم، به این فکر کردم که احتمالا بیشتر شما هم اینطور باشین و براتون سخت باشه دربارش با کسی حرف بزنید.
چون خیلی وقت‌ها آدم میخواد کسی اون رو بشنوه بی اینکه قضاوت بشه یا کسی بشناستش.

پس من اینجا میشنومتون. کمترین کاری هست که میتونم انجام بدم و به ذهنم میرسه.

https://t.me/BiChatBot?start=sc-42441770f1
8💔2👍1
سوار آسانسور میشویم، پرستار می‌گوید که تا پشت در اتاق عمل میتوانم بروم، چندتا سوال میپرسند و بعد باید برود داخل، همه چیز یادم میرود، نمی‌بوسمش، خداحافظی نمیکنم و با یک جفت دمپایی به اتاق برمی‌گردم. برف می‌بارد‌ و هیچ چیز جلودارش نیست، لباسم را می‌پوشم و میگویم ببین به آرزویت رسیدی، دانه‌های خوشحالی، برو و هر چقدر میخواهی بردار، مشت مشت بریز توی جیب‌هایت و وقتی برگشتی سنگینی، یا از غصه یا خاطره‌ی برف.. آدم این را میداند و میرود. من هم رفتم و یک پل پیدا کردم که رویش بایستم و از نزدیک ابرها را ببینم که اولین شانه‌ی برفی باشم، اما یک زن حامله خودش را به من میرساند و میگوید که چقدر زمستان را دوست ندارد، انگار به من فحش میدهد اما میگویم: میخواهی دستت را بگیرم؟ قبول نمیکند، می‌داند و میرود. برف بیشتر میشود، مغازه‌ها یکی یکی تعطیل میشوند، همه به خانه‌هایشان برمیگردند و من و برف تنها می‌مانیم. چندتا خیابان راه می‌رویم، یک آدم برفی پیدا میکنم، برایش گوش درست میکنم و میخندم. برف هم میخندد.. اما آفتاب نیامده شادی منقضی میشود، خون جای برف را میگیرد، چک چک.. و جوانی که هر بار به تاخیر میفتد..

۲۹ دی ۱۴۰۴
💔196🔥21
افسوس که نامه‌ی جوانی طی شد،
وان تازه‌بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد، کی شد

. خیام .
💔93
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت
چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
. خیام .
💔83
عمر چون بادِ بهاری دامن‌افشان می‌رود
در میانِ خار و خس چون گل نخندیدن چرا؟
. صائب تبریزی .
101💯1
آب شد پیکانِ او تا از دلِ گرمم گذشت

می‌گدازد نامه‌ی من خامه‌ی فولاد را

طوقِ قمری سروِ بستان را کمندِ وحدت است

نیست از زنجیر پروا مردمِ آزاد را

. صائب تبریزی .
11
یک دست در جیب چپ
دست دیگر
در جیب راست
این اندوه برای شما نیز آشناست
بخواهید هم نمی‌توانم شرحش دهم
خوب و بد زندگی‌اش می‌کنم

. تورگوت اویار .
💔82
آفتاب آرام آرام غروب کرد 
و نشانی از ظهر نبود 
برفراز ده به نظاره نشستم 
نیمروز، خانه به خانه پیدا بود 
غروب به آهستگی در تاریکی محو می‌شد 
ردّی از شبنم بر چمن‌ها نبود 
تنها قطرهای بر پیشانی‌ام فروافتاد 
و بر صورتم غلتید 
پاهایم، هنوزغرق خواب بودند 
انگشتانم بیدار 
اما جسمم 
اینچنین کوچک چرا به نظر می‌آمد؟ 
پیشترها، روشنایی را خوب می‌شناختم 
بهتر از این دم، که می‌دیدمش 
این مرگ است که مرا در بر گرفته 
اما دانستنش بی‌تابم نمی‌کند. 

امیلی دیکنسون
❤‍🔥73👌1
امسال کلاغان 
سُفال‌هایند بر بام تابستان. 
ترس، چون دستِ مردِ کور 
به دنبال دستگیره‌ی در می‌گردد. 
تو بر سنگ نشسته‌ای 
آرامی، چون خسته‌ای 
مهربانی، چون بسیار ترسیده‌ای 
به سادگی فراموش می‌کنی چون که نمی‌خواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمی‌کنی.

یانیس ریتسوس
10💔1
ما در درون خود لبخند می‌زنیم
ولی اکنون پنهان می‌کنیم همین لبخند را.
لبخندِ غیر قانونی
بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و
حقیقت نیز.
ما لبخند را نهان می‌کنیم، چنانکه تصویر معشوقه‌مان را در جیب
چنان که اندیشه‌ی آزادی را در نهان جایِ قلب‌مان.
همه‌ی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و
همین یک لبخند.
شاید فردا ما را بکُشند
اما نمی‌توانند این لبخند و
این آسمان را از ما بگیرند.
می‌دانیم؛ سایه‌هامان بر کشتزاران خواهد ماند
بر دیوار گِلی که کلبه‌هامان را در بر گرفته
بر دیوار عمارت‌های بزرگ فردا
بر پیشبند مادر که در سایه‌ی ایوان
لوبیا سبز پاک می‌کند.
می‌دانیم، این همه را می‌دانیم.
فرخنده باد تقدیر تلخمان
فرخنده باد همبستگی‌مان
و فرخنده باد، جهانِ فردا!

یانیس ریتسوس
8💔3
دستت را تکان می‌دهی
مثلِ همیشه.
می‌خواهی ببینی ساعت چند است
ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای
ساعتت را برده‌اند
مثلِ خیلی چیزهای دیگر
دستت را تکان می‌دهی
با این‌که ساعتی به دست نداری.
با این‌که قراری با کسی نداری.
با این‌که کاری برای انجام دادن نداری.
ساعت‌های تو را دزدیده‌اند
زمانَت را دزدیده‌اند
و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند
می‌ترسی سرِ وقت نرسی
به قلبت
به آرزویت
به کارت
به مرگَت
می‌ترسی نرسی
می‌ترسی زمان از دست برود…

یانیس ریتسوس
💔73
می خواست فریاد بزند.
دیگر نمی توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمی‌خواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آن را در خود فرو می‌خورد.
سکوتش منفجر می‌شد
تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آنها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می کرد.
و آنگاه که از سر تصادف
شقایقی یا زنبقی زرد می یافت.
آنها را نیز جمع می کرد و بر پیکرش مرتب می نهاد.
مثل اینکه تکه های خود او هستند چنین بیخته و شگفت شکفته.

یانیس ریتسوس
💔81
Khabhaye Talaei
Javad Maroufi
وقتی ساعت‌ها بدون آنکه چیزی بگویم به سقف خیره شدم و حس کردم که زندگی چقدر برایمان گران است، سرم را که برگرداندم، جوانی غروب کرده بود..
7💔6😭3
درخت کاج سلام
چند روز دیگر به دیدنت می‌آیم و بعد به تو میگویم که چقدر همه چیز سخت گذشت، یک ماه تمام فقط یک آسمان را دیدم، یک سقف سفید را، به تو میگویم که امروز شنیدم یک بچه‌ی ده ساله گفت زندان زندگیم! باورت میشود یک بچه این اندازه قلبش شکسته باشد؟ تو احتمالا چیزی نگویی و من دست به پشتت که بکشم ببینم دوباره زرد شده‌ای.. شاخه‌هایت را تکان بدهم که هی به من نگاه کن، تو هیچ چیز نگویی، اما من میبینم که سایه‌ات بلندتر می‌شود و خورشید نیامده به غروب رسیده‌ای.. نه درخت کاج طاقت بیاور، چند آفتاب دیگر.. به خانه‌ی من بیا، روی سقف برایت آسمان میکشم و یک ابر.. بیا و در این فریب همدستم شو..
12💔7
دیشب خواب سیب سرخ دیدم، سیب‌های سرخ همه جا بودن
💔107
بچه که بودم هر موقع دلم میخواست خونه‌ی مامان‌بزرگم باشم، چشمامو میبستم و تصور میکردم که فردا صبح اونجا بیدار میشم. انقدر این کار و میکردم تا اتفاق بیفته.
حالا چشمهامو می‌بندم و تصور میکنم صبح که بیدار شدم سایه‌ی دیکتاتور روی خونمون نباشه..
به امید اون صبح، اون صبح زیبا
32🎉10👍1👎1💯1
با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی
ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما؟
سعدی
11👍1💋1
میخواهم بخوابم، اما میترسم بیدار که شدم سقف همه‌ی ما آسمان باشد.
بعد از خودم میپرسم این خوشبختی است یا بدبختی؟

یازده اسفند
💔5