انجمن همسفران سیمرغ
416 subscribers
271 photos
96 videos
28 files
78 links
شرح متون کهن ادبی عرفانی تاریخی
#میگوید
دکتر عاطفه باقری
Download Telegram
*قصه همه معلمها از زبان یک خانم معلم شمالی*

وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم و دانش اموزان تمام قد از جا بلند شدند و سلام دادند
دستها و پاهایم شروع به لرزیدن کرد ...

انچه  که در  دانشگاه خوانده بودم  و  انچه در واقعیت می دیدم  زمین تا اسمان با هم فرق داشت

و من  دخترک جوان و ناپخته ای که  دوست داشت هنوزم  شیطنت کند و با در و دیوار حرف بزند،  اما حالا معلم شده بود و معلم بودن کار اسانی نبود ...

وقتی  وارد کلاس شدم و سی جفت چشم کنجکاو  را دیدم که نصف  نگاهشان به سمت من و نصف دیگر بند به خیابان است از استرس  انقدر بی حال شدم که بچه ها برایم  اب قند اوردند و من با عذر خواهی از بچه ها سعی کردم خودم راجمع و جور کنم ...

من ناخدایی بودم که  نمی دانستم مقصد نهایی مسافرانم کجاست ...
چه باید می گفتم و چگونه رفتار می کردم با دخترکانی که شادی و غم همزمان در صورتهایشان موج می زد و احساسشان بلاتکلیف پشت نیمکت ها کشته میشد و تمام دلخوشیشان شیطنت کردن وسط کلاس بود ...
وداستان اینگونه اغاز شد

یک روز وسط تدریس متوجه شدم پیچ یکی از نیمکت های چوبی کلاس محکم نیست و هی صدا می دهد
سریع یک پیچ گوشتی و یک  چکش از خدمتگزار مدرسه گرفتم و به کلاس برگشتم ، بچه ها شوکه شده بودند و فکر می کردند ابزاری برای  تنبیه انان است 

سمت نیمکت رفتم و پیچش را محکم کردم و  چند چکش بر رویش کوبیدم ...
چه میدانستم  که معلم  باید نجاری هم بلد باشد  تا صدای  جیر جیر نیمکتی ، حواس دانش   اموزش  را پرت نکند

روز دیگر بچه ها در کلاس موشک کاغذی پرت می کردند و من هم با انها مسابقه گذاشتم تا کدامیک برنده خواهیم شد معلم یا بچه ها...

معاون سر اسیمه  و بدون در زدن وارد کلاس شد و  گفت ؛ شما اینجایید ..!!!
فکر کردم کلاس معلم ندارد

نمی دانم کجای قانون  جهان نوشته شده بود که کلاس داری  یعنی خفه کردن بچه ها و سکوت مطلق کلاس ...

ان روز به نظر مدیر و همکاران با تجربه ام،  من چه  دبیربی تجربه و بی درایتی بودم ...
در حالیکه  من  فقط می خواستم برای چند دقیقه ،  در بازی و شادی بچه ها  شریک شوم و به انها بیاموزم شاد بودن اولین حق انها در مدرسه هست...
اما معلمی که خود اجازه شادی نداشت چگونه می توانست بچه هایش را شاد کند ...!!!

در سفر معلمی روزهایی بود که  برای درس جغرافیا ، چکمه های بلند پلاستیکی می  پوشیدم و همراه با  بچه ها دل به جنگل و رودخانه می  زدم   ، با فریاد می گفتم ؛

بچه ها اگر روستا نباشد ،  خاک نباشد
جنگل نباشد ، اب و رودخانه نباشد ، زندگی هم نیست
بیایید امروز عهد ببیندیم  مراقب اب و خاکمان باشیم ... مازندران این دخترک سبزه پوش ساحل نشین ....

و ناگهان لابه لای حرف زدن ها اب را به طرف بچه ها می پاشیدم و انها هم مثل کندوی زنبوری که سر باز کند به من حمله ور میشدندو  تا می توانستند به طرف معلمشان اب می پاشیدند

نمی دانم چگونه توصیف کنم صدای شادی و فریاد بچه ها را وقتی مشت مشت اب به طرفم  می ریختند و هی می گفتند ؛ خانم معلم چه کیفی می دهد اب بازی کردن وسط رودخانه .....


گاهی هم  خسته میشدم و  وسط تدریس دلم می گرفت ، کتاب را می بستم و صدا می زدم یکی برایم یک ترانه بخواند ، دخترکی با لهجه شیرین شمالی شروع به خواندن می کرد و من همراهیش می کردم و بچه ها ارام ارام شروع می کردند به دست زدن  و چند دقیقه بعد دوباره درس شروع میشد ....

گاهی روی تخته کلاس می نوشتم  ؛
من اهل مهربانیم ...شما اهل کجایید
  گاهی عصبانی میشوم
و گاهی هم  ، خیلی بد اخلاق ...

اما شما مرا دوست داشته باشید و هر وقت عصبانی شدم فقط به طرفم بدوید و مرا در اغوش گیرید چون بوی  فرزند مادر را ارام می کند ...

در سفر معلمی اموختم  باید   به صورت تک تک بچه ها خیره شوم و  بدون هیچ سوالی کشف کنم ،  کدامشان غم اب و نان دارد ؟
کدامشان گونه هایش بخاطر تب سرخ شده است ؟
کدامشان بخاطر طلاق پدرو مادر هر روز به یک سمت پرت میشود ؟

کدامشان از استرس زیاد ناخن هایش را تا ته می جود ؟
و کدامشان چند دانه رویا در جیب هایش گم کرده است ....؟

چقدر تصور همه اینها سخت است و چه توان و هنری می خواهد شغل معلمی ...

حال  پایان سفر است ،  من مانده ام   با یک دنیا خاطره و یک کتاب حرف ....و یک ارزوی ساده ...!!!
اینکه یکی بگوید ؛  خدا قوت خانم معلم  ...

و  دل خوشم به یک داستان  کوتاه  و صداهایی اشنا درون کوی و برزن  که می گویند ؛

سلام خانم معلم
من  زمانی دانش اموز شما بوده ام
مرا نمی شناسید ...!!!
و من شاد و خوشحال از دیدنشان می گویم ؛
خدا را شکر که  در این شهر فراموشیها ، هستند انهایی  که هنوز مرا می شناسند ، هنوز مرا دوست میدارند ....



معلمی در شالیزار
👌63👍1
🌱
اعتبارِ ملّی ما


روشنفکرانِ ما ازین نکته غافل‌اند که سه عنصر از عناصرِ فرهنگِ ایران‌زمین، همواره، در طول تاریخْ میدانِ گسترشِ اعتبار و حیثیتِ ملّی ما در جهان بوده است:

۱) شعرِ فارسی
۲) موسیقیِ ایرانی
۳) عرفانِ ایرانی

ما امروز در پیِ شکار سایهٔ مدرنیسم به ویران کردنِ این سه بنیاد برخاسته‌ایم و خیال می‌کنیم که دنیا عاشق چشم و ابروی ماست و منتظر است که ما یک جیغِ بنفش بکشیم و تمام جوایزِ ادبی دنیا را به درِ خانهٔ ما روانه کنند با فرمایشاتی نبوغ‌آمیز ازین نوع:
من آرزوهایم را اتو می‌کنم
عشقم را لایِ شناسنامه‌ام می‌گذارم
و با جدولِ ضربِ آمیزشِ پارادایم‌های ناهمگون، پشت سر هم استعاره خلق کردن و آن را شَقُّ القمر پنداشتن.
محمدرضا شفیعی کدکنی
این کیمیای هستی، صفحهٔ ۲۹۶

#محمدرضا_لطفی


#انجمن_همسفران_سیمرغ
5
ور هیچ نباشد

             چو تو هستی

                           همه هست...


#سعدی

#انجمن_همسفران_سیمرغ
5
۱۵ اردی بهشت
روز شیراز گرامی باد.


خوشا شیراز و وضع بی مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
♥️

#انجمن_همسفران_سیمرغ
11
5👍1🔥1
Forwarded from fasleparvaanegii (Atefeh Bagheri)
پشت سر، کوه بود و تو
رو به رو، خورشیدِ نو؛

قول دادیم، خیابان ها را
زیر باران
قدم شمارِ لب هایمان کنیم
.
به فصلِ شکفتن
یک آغوش
یک آغوش
یک آغوش
.....بدهکاریم


#عاطفه_باقری
#دفتر_چهارم_عالیجناب_میپرسد
14🔥2
__
#شاهنامه_فردوسی

▪️برداشت فردوسی از تاریخ صورت حماسی دارد در شکل حماسهٔ یک ملت:
جهان پهنهٔ تاخت و تازِ دلبران و گردنکشانِ یک ملت است. این ملت در مرکز و قلبِ عالم جای دارد و اقوام و ملل دیگر در حاشیه و کنار آن قرار دارند. ایران، محسودِ اقوام و مللِ دیگر است و همه به آن به نظرِ احترام و بزرگی می‌نگرند. تاریخ اساساً با کیومرث که نخستین شاه ایران و همه جهان است آغاز می‌شود. شکوه و عظمت تاریخِ جهان همان شکوه و عظمت تاریخ ایران است و این تاریخ با همهٔ شکوه و عظمتِ آن، با افولِ عظمت ایران و برهم خوردن نظام شاهنشاهی در ایران افول می‌پذیرد و پایان می‌یابد.

شاهنشاهی و جهانداری با تاج و تخت و دیهیم و گوهر و اختر کاویان و زرینه‌کفش است و چون این همه از میان برود و منبر جای تخت را بگیرد، تاریخ در حقیقت پایان یافته است و نشیبی دراز در پایان آن‌همه فراز پیدا می‌شود که دیگر تاریخ نیست و سزاوار گفتن و به سخن در آوردن و پیوستن و نظم نیست و به همین جهت است که فردوسی در همین‌جا زبان می‌بندد.

اگر مقصود فردوسی از تاریخ، حماسهٔ ملت ایران نبود و تاریخ در نظر او وسعت و دامنه‌ای را که در نظر طبری داشت دارا می‌بود، فردوسی تاریخ بعد از اسلام را نیز به نظم می‌کشید. اما برداشت او از تاریخ فقط حماسهٔ ملت ایران است و حماسه مانند تاریخ نمی‌تواند مستمر باشد.

فرهنگی در سرزمینی به نام ایران با بیدار شدن کیومرث و هوشنگ و طهمورث و جمشید آغاز می‌شود. این دوران کودکی آن است. پس از گذراندن يک سن دورهٔ بحرانی به مرحله نوجوانی می‌رسد و فریدون و ایرج و منوچهر ظاهر می‌شوند. پیلی از آن دوران جوانی و غرور و افتخار است که روزگار کاووس و کیخسرو و رستم است.
ظهور زرتشت و گشتاسب دورهٔ بلوغ عقلانی و کهولت و خردمندی فرا می‌رسد و این دوره در عصر ساسانیان و مخصوصاً دورهٔ انوشیروان به اوج خود می‌رسد و بعدِ دورهٔ خسرو پرویز دورهٔ ضعف و انحطاط و پیری به سرعت فرا می‌رسد و با جنگ قادسيه و مرگ یزدگرد این فرهنگ نیز می‌میرد.

پس شاهنامه نیز در حقیقت تاریخ نیست بلکه بیان سرنوشت و تقدیر است. اما پیش‌بینی این سرنوشت نه بر پایهٔ علمی است، بلکه از روی اطلاع از سرنوشت ازلی است که از روی حرکات افلاک و ستارگان به دست می‌آید و بر پایهٔ این عقیده است که همهٔ اعمال بشری یکباره در لوح محفوظ وحرکات پیچ در پیچ ثوابت و سیارات محفوظ و مضبوط است و تخلف از آن محال.
شطِّ شیرینِ پرشوکت
منتخبی از آثار زنده‌یاد استاد عباس زریاب خویی
به اهتمام دکتر میلاد عظیمی، صص ۴۳۵_۴۳۴



#انجمن_همسفران_سیمرغ
#عاطفه_باقری
6
___

از نکات قابل توجه در داستان های حماسی ایرانی که به آن برخوردم، نگاه عمیق فردوسی به زن و دادن میلِ پهلوانی به اوست، گرچه قهرمان بلامنازع شاهنامه،رستم است اما هم اوست که میوه ی عشق رودابه و زال است. شیوه ی برقراری رابطه ی این دو کاملا مدرن است، شبیه آن چیزی که درداستان خسرو و شیرین با آن مواجه می شویم.

نه خورشید خواهم نه از ماه جفت
مرا جفت او باید اندر نهفت
ببالای من پور سامست زال
ابا بازوی شیر و با کتف و یال
گرش پیر خوانی همی یا جوان
مرا او بجای تن است و روان

قسمتی از پاسخ رودابه با پدرش مهراب کابلی.

برخلاف آنچه در داستان «لیلی و مجنون» می خوانیم، زال به خواسته دلش می رسد و پدر نیز مجاب می شود. عشق ننگ نیست و تنها مانع نسبت داشتن با ضحاکیان است و بس و از طرف مقابل نسبت پهلوانی و مخالفت ابتدایی منوچهر. همه این موارد با درایت و بی خون و خونریزی حل می شود و معشوقه به کام.



#عاطفه_باقری

#شاهنامه_فردوسی #حکیم_ابوالقاسم_فردوسی
#شاهنامه_خوانی #فردوسی_خوانی #ادبیات_فارسی #زبان_و_ادبیات_فارسی #ادبیات_حماسی
7👍2
هر که در راه حق قدم نهد ، سه چيز وي را آفت بود :
يكى مريدان،
دیگری جمع مال
و دیگر نام و ثنا جستن.

#ابوالحسن_خرقانی


بامداد نيك انديشان روشنا به عشق و مهر و نور الهي…



#انجمن_همسفران_سیمرغ
💜
🥰54👍2
Gulzar_of_Iranian_literature_in_the_era_of_Safavid_sultans_tarikhema.PDF
1.5 MB
📙کتاب گلزار ادبیات ایران در عصر سلاطین صفوی / ادوارد براون

☑️ @pdf_tarikhema
5
در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

#خیام_نیشابوری
بیست و هشتم اردیبهشت روز بزرگداشت خیام نیشابوری گرامی باد

#انجمن_همسفران_سیمرغ
8