در درون تو سکون و محرابی است که هرگاه بخواهی میتوانی در آن خلوت بگزینی و خود باشی...
#هرمان هسه
بامداد آزاد انديشان نيكو.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
#هرمان هسه
بامداد آزاد انديشان نيكو.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
👌9👍1
🔥5❤2
الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِالله
و مگر میشود؛دلی باتوباشد وآرام نباشد؟✨
و مگر میشود؛دلی باتوباشد وآرام نباشد؟✨
❤8
#گرجیف:
نخستین مانع در راه تکامل خودآگاهی در انسان، اعتقاد او است به این که تا کنون دارای خودآگاهی بوده است یا به هر حال، میتواند آن را هر زمان که بخواهد، دارا شود. بسیار دشوار است انسانی را مجاب کنیم که آگاه نیست و نمیتواند، اگر بخواهد، آگاه شود.
پگاه نيكو انديشان روشنا به عشق و خرد و فرزانگی 🤍
#انجمن_همسفران_سیمرغ
نخستین مانع در راه تکامل خودآگاهی در انسان، اعتقاد او است به این که تا کنون دارای خودآگاهی بوده است یا به هر حال، میتواند آن را هر زمان که بخواهد، دارا شود. بسیار دشوار است انسانی را مجاب کنیم که آگاه نیست و نمیتواند، اگر بخواهد، آگاه شود.
پگاه نيكو انديشان روشنا به عشق و خرد و فرزانگی 🤍
#انجمن_همسفران_سیمرغ
👌8👍1
ای عشق که هستی به یقین معشوقم
تو خالق مطلقی و من مخلوقم
بر کوری منکران که بدخواهانند
بالا ببرم بلند تا عیوقم
#مولانای_جان
تو خالق مطلقی و من مخلوقم
بر کوری منکران که بدخواهانند
بالا ببرم بلند تا عیوقم
#مولانای_جان
❤12
*قصه همه معلمها از زبان یک خانم معلم شمالی*
وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم و دانش اموزان تمام قد از جا بلند شدند و سلام دادند
دستها و پاهایم شروع به لرزیدن کرد ...
انچه که در دانشگاه خوانده بودم و انچه در واقعیت می دیدم زمین تا اسمان با هم فرق داشت
و من دخترک جوان و ناپخته ای که دوست داشت هنوزم شیطنت کند و با در و دیوار حرف بزند، اما حالا معلم شده بود و معلم بودن کار اسانی نبود ...
وقتی وارد کلاس شدم و سی جفت چشم کنجکاو را دیدم که نصف نگاهشان به سمت من و نصف دیگر بند به خیابان است از استرس انقدر بی حال شدم که بچه ها برایم اب قند اوردند و من با عذر خواهی از بچه ها سعی کردم خودم راجمع و جور کنم ...
من ناخدایی بودم که نمی دانستم مقصد نهایی مسافرانم کجاست ...
چه باید می گفتم و چگونه رفتار می کردم با دخترکانی که شادی و غم همزمان در صورتهایشان موج می زد و احساسشان بلاتکلیف پشت نیمکت ها کشته میشد و تمام دلخوشیشان شیطنت کردن وسط کلاس بود ...
وداستان اینگونه اغاز شد
یک روز وسط تدریس متوجه شدم پیچ یکی از نیمکت های چوبی کلاس محکم نیست و هی صدا می دهد
سریع یک پیچ گوشتی و یک چکش از خدمتگزار مدرسه گرفتم و به کلاس برگشتم ، بچه ها شوکه شده بودند و فکر می کردند ابزاری برای تنبیه انان است
سمت نیمکت رفتم و پیچش را محکم کردم و چند چکش بر رویش کوبیدم ...
چه میدانستم که معلم باید نجاری هم بلد باشد تا صدای جیر جیر نیمکتی ، حواس دانش اموزش را پرت نکند
روز دیگر بچه ها در کلاس موشک کاغذی پرت می کردند و من هم با انها مسابقه گذاشتم تا کدامیک برنده خواهیم شد معلم یا بچه ها...
معاون سر اسیمه و بدون در زدن وارد کلاس شد و گفت ؛ شما اینجایید ..!!!
فکر کردم کلاس معلم ندارد
نمی دانم کجای قانون جهان نوشته شده بود که کلاس داری یعنی خفه کردن بچه ها و سکوت مطلق کلاس ...
ان روز به نظر مدیر و همکاران با تجربه ام، من چه دبیربی تجربه و بی درایتی بودم ...
در حالیکه من فقط می خواستم برای چند دقیقه ، در بازی و شادی بچه ها شریک شوم و به انها بیاموزم شاد بودن اولین حق انها در مدرسه هست...
اما معلمی که خود اجازه شادی نداشت چگونه می توانست بچه هایش را شاد کند ...!!!
در سفر معلمی روزهایی بود که برای درس جغرافیا ، چکمه های بلند پلاستیکی می پوشیدم و همراه با بچه ها دل به جنگل و رودخانه می زدم ، با فریاد می گفتم ؛
بچه ها اگر روستا نباشد ، خاک نباشد
جنگل نباشد ، اب و رودخانه نباشد ، زندگی هم نیست
بیایید امروز عهد ببیندیم مراقب اب و خاکمان باشیم ... مازندران این دخترک سبزه پوش ساحل نشین ....
و ناگهان لابه لای حرف زدن ها اب را به طرف بچه ها می پاشیدم و انها هم مثل کندوی زنبوری که سر باز کند به من حمله ور میشدندو تا می توانستند به طرف معلمشان اب می پاشیدند
نمی دانم چگونه توصیف کنم صدای شادی و فریاد بچه ها را وقتی مشت مشت اب به طرفم می ریختند و هی می گفتند ؛ خانم معلم چه کیفی می دهد اب بازی کردن وسط رودخانه .....
گاهی هم خسته میشدم و وسط تدریس دلم می گرفت ، کتاب را می بستم و صدا می زدم یکی برایم یک ترانه بخواند ، دخترکی با لهجه شیرین شمالی شروع به خواندن می کرد و من همراهیش می کردم و بچه ها ارام ارام شروع می کردند به دست زدن و چند دقیقه بعد دوباره درس شروع میشد ....
گاهی روی تخته کلاس می نوشتم ؛
من اهل مهربانیم ...شما اهل کجایید
گاهی عصبانی میشوم
و گاهی هم ، خیلی بد اخلاق ...
اما شما مرا دوست داشته باشید و هر وقت عصبانی شدم فقط به طرفم بدوید و مرا در اغوش گیرید چون بوی فرزند مادر را ارام می کند ...
در سفر معلمی اموختم باید به صورت تک تک بچه ها خیره شوم و بدون هیچ سوالی کشف کنم ، کدامشان غم اب و نان دارد ؟
کدامشان گونه هایش بخاطر تب سرخ شده است ؟
کدامشان بخاطر طلاق پدرو مادر هر روز به یک سمت پرت میشود ؟
کدامشان از استرس زیاد ناخن هایش را تا ته می جود ؟
و کدامشان چند دانه رویا در جیب هایش گم کرده است ....؟
چقدر تصور همه اینها سخت است و چه توان و هنری می خواهد شغل معلمی ...
حال پایان سفر است ، من مانده ام با یک دنیا خاطره و یک کتاب حرف ....و یک ارزوی ساده ...!!!
اینکه یکی بگوید ؛ خدا قوت خانم معلم ...
و دل خوشم به یک داستان کوتاه و صداهایی اشنا درون کوی و برزن که می گویند ؛
سلام خانم معلم
من زمانی دانش اموز شما بوده ام
مرا نمی شناسید ...!!!
و من شاد و خوشحال از دیدنشان می گویم ؛
خدا را شکر که در این شهر فراموشیها ، هستند انهایی که هنوز مرا می شناسند ، هنوز مرا دوست میدارند ....
معلمی در شالیزار
وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم و دانش اموزان تمام قد از جا بلند شدند و سلام دادند
دستها و پاهایم شروع به لرزیدن کرد ...
انچه که در دانشگاه خوانده بودم و انچه در واقعیت می دیدم زمین تا اسمان با هم فرق داشت
و من دخترک جوان و ناپخته ای که دوست داشت هنوزم شیطنت کند و با در و دیوار حرف بزند، اما حالا معلم شده بود و معلم بودن کار اسانی نبود ...
وقتی وارد کلاس شدم و سی جفت چشم کنجکاو را دیدم که نصف نگاهشان به سمت من و نصف دیگر بند به خیابان است از استرس انقدر بی حال شدم که بچه ها برایم اب قند اوردند و من با عذر خواهی از بچه ها سعی کردم خودم راجمع و جور کنم ...
من ناخدایی بودم که نمی دانستم مقصد نهایی مسافرانم کجاست ...
چه باید می گفتم و چگونه رفتار می کردم با دخترکانی که شادی و غم همزمان در صورتهایشان موج می زد و احساسشان بلاتکلیف پشت نیمکت ها کشته میشد و تمام دلخوشیشان شیطنت کردن وسط کلاس بود ...
وداستان اینگونه اغاز شد
یک روز وسط تدریس متوجه شدم پیچ یکی از نیمکت های چوبی کلاس محکم نیست و هی صدا می دهد
سریع یک پیچ گوشتی و یک چکش از خدمتگزار مدرسه گرفتم و به کلاس برگشتم ، بچه ها شوکه شده بودند و فکر می کردند ابزاری برای تنبیه انان است
سمت نیمکت رفتم و پیچش را محکم کردم و چند چکش بر رویش کوبیدم ...
چه میدانستم که معلم باید نجاری هم بلد باشد تا صدای جیر جیر نیمکتی ، حواس دانش اموزش را پرت نکند
روز دیگر بچه ها در کلاس موشک کاغذی پرت می کردند و من هم با انها مسابقه گذاشتم تا کدامیک برنده خواهیم شد معلم یا بچه ها...
معاون سر اسیمه و بدون در زدن وارد کلاس شد و گفت ؛ شما اینجایید ..!!!
فکر کردم کلاس معلم ندارد
نمی دانم کجای قانون جهان نوشته شده بود که کلاس داری یعنی خفه کردن بچه ها و سکوت مطلق کلاس ...
ان روز به نظر مدیر و همکاران با تجربه ام، من چه دبیربی تجربه و بی درایتی بودم ...
در حالیکه من فقط می خواستم برای چند دقیقه ، در بازی و شادی بچه ها شریک شوم و به انها بیاموزم شاد بودن اولین حق انها در مدرسه هست...
اما معلمی که خود اجازه شادی نداشت چگونه می توانست بچه هایش را شاد کند ...!!!
در سفر معلمی روزهایی بود که برای درس جغرافیا ، چکمه های بلند پلاستیکی می پوشیدم و همراه با بچه ها دل به جنگل و رودخانه می زدم ، با فریاد می گفتم ؛
بچه ها اگر روستا نباشد ، خاک نباشد
جنگل نباشد ، اب و رودخانه نباشد ، زندگی هم نیست
بیایید امروز عهد ببیندیم مراقب اب و خاکمان باشیم ... مازندران این دخترک سبزه پوش ساحل نشین ....
و ناگهان لابه لای حرف زدن ها اب را به طرف بچه ها می پاشیدم و انها هم مثل کندوی زنبوری که سر باز کند به من حمله ور میشدندو تا می توانستند به طرف معلمشان اب می پاشیدند
نمی دانم چگونه توصیف کنم صدای شادی و فریاد بچه ها را وقتی مشت مشت اب به طرفم می ریختند و هی می گفتند ؛ خانم معلم چه کیفی می دهد اب بازی کردن وسط رودخانه .....
گاهی هم خسته میشدم و وسط تدریس دلم می گرفت ، کتاب را می بستم و صدا می زدم یکی برایم یک ترانه بخواند ، دخترکی با لهجه شیرین شمالی شروع به خواندن می کرد و من همراهیش می کردم و بچه ها ارام ارام شروع می کردند به دست زدن و چند دقیقه بعد دوباره درس شروع میشد ....
گاهی روی تخته کلاس می نوشتم ؛
من اهل مهربانیم ...شما اهل کجایید
گاهی عصبانی میشوم
و گاهی هم ، خیلی بد اخلاق ...
اما شما مرا دوست داشته باشید و هر وقت عصبانی شدم فقط به طرفم بدوید و مرا در اغوش گیرید چون بوی فرزند مادر را ارام می کند ...
در سفر معلمی اموختم باید به صورت تک تک بچه ها خیره شوم و بدون هیچ سوالی کشف کنم ، کدامشان غم اب و نان دارد ؟
کدامشان گونه هایش بخاطر تب سرخ شده است ؟
کدامشان بخاطر طلاق پدرو مادر هر روز به یک سمت پرت میشود ؟
کدامشان از استرس زیاد ناخن هایش را تا ته می جود ؟
و کدامشان چند دانه رویا در جیب هایش گم کرده است ....؟
چقدر تصور همه اینها سخت است و چه توان و هنری می خواهد شغل معلمی ...
حال پایان سفر است ، من مانده ام با یک دنیا خاطره و یک کتاب حرف ....و یک ارزوی ساده ...!!!
اینکه یکی بگوید ؛ خدا قوت خانم معلم ...
و دل خوشم به یک داستان کوتاه و صداهایی اشنا درون کوی و برزن که می گویند ؛
سلام خانم معلم
من زمانی دانش اموز شما بوده ام
مرا نمی شناسید ...!!!
و من شاد و خوشحال از دیدنشان می گویم ؛
خدا را شکر که در این شهر فراموشیها ، هستند انهایی که هنوز مرا می شناسند ، هنوز مرا دوست میدارند ....
معلمی در شالیزار
❤12
مشورت ادراک و هوشیاری دهد
عقل ها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغمبر بکن ای رای زن
مشورت کلمستشار مؤتمن
دفتر اول مثنوی #مولانا
در باب مشورت و چرایی آن، این دو بیت کافیست که با مشورت، چند عقل خواهی داشت.
همانطور که امروزه در جلسات ایده پردازی می گویند؛
وقتی شما یک ایده را مطرح کنید، دیگر چند ایده خواهید داشت.
مشورت با صالحان و نیک خواهان، رزقِ تان باد
#انجمن_همسفران_سیمرغ
عقل ها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغمبر بکن ای رای زن
مشورت کلمستشار مؤتمن
دفتر اول مثنوی #مولانا
در باب مشورت و چرایی آن، این دو بیت کافیست که با مشورت، چند عقل خواهی داشت.
همانطور که امروزه در جلسات ایده پردازی می گویند؛
وقتی شما یک ایده را مطرح کنید، دیگر چند ایده خواهید داشت.
مشورت با صالحان و نیک خواهان، رزقِ تان باد
#انجمن_همسفران_سیمرغ
👍9❤1
❤6👍1
«پناه بر حافظ»* (بهمناسبتِ زادروزِ اسماعیل فصیح)
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
حوادث رمانِ پناه بر حافظ در شیراز سال هفتصدوهشتادوهفت، یعنی حدوداً پنجسال پیش از درگذشتِ حافظ، روی میدهد. در این داستان شیرازِ روزگارِ حافظ در قالبِ زندگیِ کاتبی پریشانخاطر اما عاشقپیشه و البته درادامه درویشمسلک، بهتصویر کشیدهشدهاست. خطاطی (سیدخداداد زریننگار) از ابرکوه به شیراز میآید تا غزلهایی را که در استقبال از غزلیات حافظ سروده به خواجه پیشکشکند. او باخبر میشود حافظ به سفر رفتهاست. مولانا قوامالدین که از دوستان خواجه است پذیرای او میشود و درمییابد سیدخداداد زمانی از خطاطان و کاتبان دربار شاهشجاع بوده و بهسبب بدگویی بدخواهان به ابرکوه تبعیدشدهاست.
در ادامهٔ داستان سیدخداداد دچار تب و هذیان میشود و گوشههایی از زندگیاش را برملا میسازد. او درجوانی به بندر گامبرون (بندر عباس) میرود و درسایهٔ حمایت داییاش زندگی آرامی دارد تا اینکه به دختر (آنزلیکو بلّا) یکی از دوستانِ داییاش دلمیبندد. این دلدادگی بهسرعت به ازدواج میانجامد. اما شوربختانه این خوشیها دیری نمیپاید و همسرش هنگامِ وضعِ حمل ازدنیامیرود.
سیدخداداد برای فراموشکردنِ یادِ محبوب به شیراز بازمیگردد و خطّاطی پیشهمیکند. وی در ازدواجهای دوم و سوم روی خوشی از زندگی نمیبیند. پیشهاش را نیز در دربار شاهشجاع ازدستمیدهد و اگر پایمردیهای دوستانش نبود از عقوبتِ حکومت جانبهدرنمیبُرد.
اما دنبالهٔ ماجرای او با حافظ: حافظ از سفر بازمیگردد. سیدخداداد با شوقِ فراوان دستنویس غزلها را بهبیاض میرساند و به حضور خواجه میرود. در این غزلها او ابیاتی از خویش را در میانِ ابیاتِ حافظ گنجانده و با خطی خوش نگاشتهاست. حافظ که روشنمیشود ازپیش خطاط را میشناخته، بهگرمی پذیرای او میشود. اما دستِ اجل به خطاطِ درویشمسلکِ داستان مهلتنمیدهد. او درست در شامگاهِ نخستین روزِ دیدارِ خود با خواجهٔ شیراز، جان میسپارد.
میدانیم که در اغلب داستانهای فصیح گوشههای از زندگیِ نویسنده در قالبِ شخصیتِ جلال آریان و خانوادهاش بازتابمییابد. درست است که در این داستان بهسببِ فاصلهٔ تاریخی اثری از جلالِ آریان (که شخصیتی معاصر با ماست) نیست، اما نویسنده در این رمان نیز ردّپایی از زندگیِ خویش را در ماجرا برجا نهادهاست:
اسماعیل فصیح که برای تحصیل به آمریکا رفتهبود، در سانفرانسیسکو با دختری نروژی (آنابل کمپل) ازدواج کرد، اما همسر و نوزاد هنگام وضع حمل درگذشتند. او پس از این حادثه، ازشدتِ اندوه به ایران بازگشت.
در داستان «درد سیاوشِ» فصیح نیز همسر جلال آریان «سرِ زا میرود».
* پناه بر حافظ، نشر پیکان، ۱۳۸۷.
توضیح: این یادداشت تلخیصی است از مدخل «پناه بر حافظ» که پیشتر نوشتهام: دانشنامهٔ حافظ و حافظپژوهی، سرویراستار: استاد بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات نخستان پارسی، ۱۳۹۷، ج۱، صص۴۷۹_۴۷۸.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
🦋🦋
C᭄❁࿇༅═════┅─
┄┅✿░⃟
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
حوادث رمانِ پناه بر حافظ در شیراز سال هفتصدوهشتادوهفت، یعنی حدوداً پنجسال پیش از درگذشتِ حافظ، روی میدهد. در این داستان شیرازِ روزگارِ حافظ در قالبِ زندگیِ کاتبی پریشانخاطر اما عاشقپیشه و البته درادامه درویشمسلک، بهتصویر کشیدهشدهاست. خطاطی (سیدخداداد زریننگار) از ابرکوه به شیراز میآید تا غزلهایی را که در استقبال از غزلیات حافظ سروده به خواجه پیشکشکند. او باخبر میشود حافظ به سفر رفتهاست. مولانا قوامالدین که از دوستان خواجه است پذیرای او میشود و درمییابد سیدخداداد زمانی از خطاطان و کاتبان دربار شاهشجاع بوده و بهسبب بدگویی بدخواهان به ابرکوه تبعیدشدهاست.
در ادامهٔ داستان سیدخداداد دچار تب و هذیان میشود و گوشههایی از زندگیاش را برملا میسازد. او درجوانی به بندر گامبرون (بندر عباس) میرود و درسایهٔ حمایت داییاش زندگی آرامی دارد تا اینکه به دختر (آنزلیکو بلّا) یکی از دوستانِ داییاش دلمیبندد. این دلدادگی بهسرعت به ازدواج میانجامد. اما شوربختانه این خوشیها دیری نمیپاید و همسرش هنگامِ وضعِ حمل ازدنیامیرود.
سیدخداداد برای فراموشکردنِ یادِ محبوب به شیراز بازمیگردد و خطّاطی پیشهمیکند. وی در ازدواجهای دوم و سوم روی خوشی از زندگی نمیبیند. پیشهاش را نیز در دربار شاهشجاع ازدستمیدهد و اگر پایمردیهای دوستانش نبود از عقوبتِ حکومت جانبهدرنمیبُرد.
اما دنبالهٔ ماجرای او با حافظ: حافظ از سفر بازمیگردد. سیدخداداد با شوقِ فراوان دستنویس غزلها را بهبیاض میرساند و به حضور خواجه میرود. در این غزلها او ابیاتی از خویش را در میانِ ابیاتِ حافظ گنجانده و با خطی خوش نگاشتهاست. حافظ که روشنمیشود ازپیش خطاط را میشناخته، بهگرمی پذیرای او میشود. اما دستِ اجل به خطاطِ درویشمسلکِ داستان مهلتنمیدهد. او درست در شامگاهِ نخستین روزِ دیدارِ خود با خواجهٔ شیراز، جان میسپارد.
میدانیم که در اغلب داستانهای فصیح گوشههای از زندگیِ نویسنده در قالبِ شخصیتِ جلال آریان و خانوادهاش بازتابمییابد. درست است که در این داستان بهسببِ فاصلهٔ تاریخی اثری از جلالِ آریان (که شخصیتی معاصر با ماست) نیست، اما نویسنده در این رمان نیز ردّپایی از زندگیِ خویش را در ماجرا برجا نهادهاست:
اسماعیل فصیح که برای تحصیل به آمریکا رفتهبود، در سانفرانسیسکو با دختری نروژی (آنابل کمپل) ازدواج کرد، اما همسر و نوزاد هنگام وضع حمل درگذشتند. او پس از این حادثه، ازشدتِ اندوه به ایران بازگشت.
در داستان «درد سیاوشِ» فصیح نیز همسر جلال آریان «سرِ زا میرود».
* پناه بر حافظ، نشر پیکان، ۱۳۸۷.
توضیح: این یادداشت تلخیصی است از مدخل «پناه بر حافظ» که پیشتر نوشتهام: دانشنامهٔ حافظ و حافظپژوهی، سرویراستار: استاد بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات نخستان پارسی، ۱۳۹۷، ج۱، صص۴۷۹_۴۷۸.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
🦋🦋
C᭄❁࿇༅═════┅─
┄┅✿░⃟
❤7👍1
.اندک اندک آب ، بر آتش بزن
تا شود نار تو نور ، ای بوالحزن
#مولانای_جان
ای اندوهگین ، رفته رفته آب پاکیزه الطاف ربانی را بر پرده های آتشین قهر غالب بر دیدگانت بزن و آن را بر طرف کن
#انجمن_همسفران_سیمرغ
تا شود نار تو نور ، ای بوالحزن
#مولانای_جان
ای اندوهگین ، رفته رفته آب پاکیزه الطاف ربانی را بر پرده های آتشین قهر غالب بر دیدگانت بزن و آن را بر طرف کن
#انجمن_همسفران_سیمرغ
❤9👍1
صد میدان خواجه عبدالله انصاری
میدان هفتم_ صبر
از میدان قصد میدان صبر زاید. قوله تعالی: «و أن تصبروا خیر لکم». و صبر را سه رکنست: یکی بر بلاء «اصبروا» آنست، و دیگر از معصیت «صابروا» آنست، سیم بر طاعت «ورابطوا» آنست. صبر بر بلا بدوست داری توان و از سه چیز زاید: یکتائی دل، و علم باریک و نور فراست و صبر از معصیت بترس توان و از آن سه چیز زاید: الهام دلها، و قبول دعا، و نور عصمت. و صبر بر طاعت بامید توان و از آن سه چیز زاید: بازداشت بلا ها، و روزی ناببوشیده، و گراییدن با نیکان.
🌱 شرح کتاب صد میدان
پنج شنبه ها ساعت ۷ الی ۸ صبح
♦️ حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
#دکتر_عاطفه_باقری
https://t.me/simorghetus
میدان هفتم_ صبر
از میدان قصد میدان صبر زاید. قوله تعالی: «و أن تصبروا خیر لکم». و صبر را سه رکنست: یکی بر بلاء «اصبروا» آنست، و دیگر از معصیت «صابروا» آنست، سیم بر طاعت «ورابطوا» آنست. صبر بر بلا بدوست داری توان و از سه چیز زاید: یکتائی دل، و علم باریک و نور فراست و صبر از معصیت بترس توان و از آن سه چیز زاید: الهام دلها، و قبول دعا، و نور عصمت. و صبر بر طاعت بامید توان و از آن سه چیز زاید: بازداشت بلا ها، و روزی ناببوشیده، و گراییدن با نیکان.
🌱 شرح کتاب صد میدان
پنج شنبه ها ساعت ۷ الی ۸ صبح
♦️ حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
#انجمن_همسفران_سیمرغ
#دکتر_عاطفه_باقری
https://t.me/simorghetus
❤24👏24🔥17👍14🥰8
دنیا
زیر بار چشمهایم نمی رود
سیل برداشته شعر را
که نقطه نقطه
خیس است
هر جا بتو رسیدم....
#عاطفه_باقری
#دفتر_چهارم_عالیجناب_میپرسد
https://t.me/simorghetus
زیر بار چشمهایم نمی رود
سیل برداشته شعر را
که نقطه نقطه
خیس است
هر جا بتو رسیدم....
#عاطفه_باقری
#دفتر_چهارم_عالیجناب_میپرسد
https://t.me/simorghetus
Telegram
انجمن همسفران سیمرغ
شرح متون کهن ادبی عرفانی تاریخی
#میگوید
دکتر عاطفه باقری
#میگوید
دکتر عاطفه باقری
❤9👍1👏1
تنهایی واژه ی غریبی ست،
تن هایی که جمع هستند ولی باهم نه
#واژه_پارسی
#انجمن_همسفران_سیمرغ
#دکتر_عاطفه_باقری
تن هایی که جمع هستند ولی باهم نه
#واژه_پارسی
#انجمن_همسفران_سیمرغ
#دکتر_عاطفه_باقری
👍4❤3
افسون سخن_سالار عقیلی
@jarasmusic
❄️✨
«افسون سخن»
بازخوانی: #سالار_عقیلی
آهنگ: #نصرالله_زرین_پنجه
ترانه سرا: #نظام_فاطمی
#انجمن_همسفران_سیمرغ
«افسون سخن»
بازخوانی: #سالار_عقیلی
آهنگ: #نصرالله_زرین_پنجه
ترانه سرا: #نظام_فاطمی
#انجمن_همسفران_سیمرغ
❤5👍1
رادیو نوش-قسمت معرفی
Music Editor
پادکست رادیو نوش
برای همه ادبیاتی ها و علاقه مندان به نوشتن و خواندن است.
نوشِ گوش تان🤍🎧
#عاطفه_باقری
تمامی قسمت ها را از سایت شنوتو گوش کنید.
https://t.me/simorghetus
برای همه ادبیاتی ها و علاقه مندان به نوشتن و خواندن است.
نوشِ گوش تان🤍🎧
#عاطفه_باقری
تمامی قسمت ها را از سایت شنوتو گوش کنید.
https://t.me/simorghetus
❤6👍1
به مناسبت زاد روز مهدی اخوان ثالث
م، امید
رندی از تبار خیام
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم آزادیم ازاد
اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث با شیفتگی وشوق وتعهدحریر زیبای شعرمتعهدرا می بافت.
شعری با صلابت سبک خراسانی وحماسه ی ایرانی.
می گفت :شعر محصول بی تابی آدم است.
بهترین اشعار ش را در لحظات بی تابی می سرود.
اخوان ابتدا دل درگرو توران خانم داشت و شعرعاشقانه می سرود.
وچه زیبا سرگردانی های عاشقانه را نشان داده است.
به این بیت بنگرید.
ناگهان درکوچه دیدی بی وفای خویش را
بازگم کردم زشادی دست وپای خویش را
سپس در جریانات تحولات اجتماعی قرارگرفت وشعرش بیانگر حوادث وناامیدهای نسل سرگردان بعداز سقوط مصدق شد.
درشعر زمستان با زیباترین وجهی با استفاده از زبان سمبلیک اوضاع پرترس ،وخفقان بعداز کودتا ی ۱۳۳۲علیه مصدق را نشان می دهد.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:
هوا دلگیر ،درها بسته ،سرها درگریبان
دستهاپنهان،
نفسهاابر،دلها خسته وغمگین
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورددست از بغل بیرون
یا درجایی برای بهتر نشان دادن آن دوران می سراید..
قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده
به تابوت ستبرظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.
اخوان ،در شعر اخرشاهنامه همه تحولات تاریخی را محکوم به شکست می داند.
درشعر کتیبه ازناامیدی درراه رسیدن به رستگاری سخن می گوید .
.
این شعر یادآور این داستان کامو در افسانه سیزیف است
که خدایان عده ای را جریمه کرده اندکه سنگ بزرگی را به روی قله کوهی برسانند
ووقتی رساندنددوباره سنگ به عمق دره برمی گرددوحرکت وزحمت ازنوشروع می شود.
ازویژگیهای شعراخوان می توان سمبلیک بودن ،روایی وداستانی ، وزبان حماسی او نام برد.
اخوان از تکنیکهای زبانی مانند تتابع اضافات استفاده کرده است.
انس والفت اخوان با شعروادب گذشته ذهنش را به سوی افق تازه کشاند.
وسبب خلق زبانی مختص اوشد.
که هم شوکت وشکوه سبک خراسانی
را داشت وهم اززبان امروزین مایه
می گرفت.
استاد دکتر شفیعی درکتاب.حالات ومقامات م.امید که کتابی ارزنده درشناخت احوال واخلاق وسلوک اخوان
ثالت است
می نویسد.
(اخوان یک ادیب برجسته به تمام معنی عصرما بودکه تقریباتمام دانش ادبی خودرا از کتاب وازراه مطالعه شخصی به دست آورده بود.)
اخوان یک بارنوشته بود.من شاگردهمه ی کسانی هستم که استادند.
ولی درشعرمدرن خودرا تنهاشاگرد نیما می شمردوبهترین دفاع را از استادش کرده بود.
درکتابهای عطا ولقای نیما یوشیخ
وبدایع وبدعتهای نیما.
می توان گفت شعر اخوان پلی است میان سنت ومدرنیسم .
نگاه دردمندش رادرکتاب آخرشاهنامه ببینید.
بازما ماندیم وشهربی تپش
وآنچه کفتاراست وگرگ وروبه است
گاه می گویم فغانی برکشم
باز می بینم صدایم کوته است
اخوان همان گونه که زندگی می کرد می سرود .
استادشفیعی می نویسد( اگرمن اخوان را ندیده بودم تناقض وجودی خیام وحافظ را درک نمی کردم .)
واقعا نگهبان عزت ازادگی بود .
رندسکبالی بودکه ازهرچه رنگ تعلق پذیرد ازادبود.
به شعرسفر بنگرید که چگونه جدایی را به تصویر می کشد.
سفر
ما چون دودریچه روبروی هم
آگاه زهربگومگوی هم
هرروز سلام وپرسش وخنده
هرروز قرار روز اینده
دیگر دل من شکسته وخسته است
زیرا یکی ازدریچه هابسته ست
نه مهرفسون نه ماه جادوکرد
نفرین به سفر که هرچه کرد اوکرد
اخوان ثالث
اخوان ،شاملو،سهراب ،فروغ با سرودشان خلاقیت های شعری خود را نشان دادند..
امیداینکه نسل امروز دریچه های دیگری
به روی خلاقیت شعری بگشایند.
.ل. بهرامیان
منابع
۱-حالات ومقامات م.امید
محمدرضا شفیعی کدکنی
۲-زمستان واخرشاهنامه .م.امید
۳-صدای حیرت بیدار(گفتگو با اخوان ثالث)
#انجمن_همسفران_سیمرغ
م، امید
رندی از تبار خیام
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم آزادیم ازاد
اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث با شیفتگی وشوق وتعهدحریر زیبای شعرمتعهدرا می بافت.
شعری با صلابت سبک خراسانی وحماسه ی ایرانی.
می گفت :شعر محصول بی تابی آدم است.
بهترین اشعار ش را در لحظات بی تابی می سرود.
اخوان ابتدا دل درگرو توران خانم داشت و شعرعاشقانه می سرود.
وچه زیبا سرگردانی های عاشقانه را نشان داده است.
به این بیت بنگرید.
ناگهان درکوچه دیدی بی وفای خویش را
بازگم کردم زشادی دست وپای خویش را
سپس در جریانات تحولات اجتماعی قرارگرفت وشعرش بیانگر حوادث وناامیدهای نسل سرگردان بعداز سقوط مصدق شد.
درشعر زمستان با زیباترین وجهی با استفاده از زبان سمبلیک اوضاع پرترس ،وخفقان بعداز کودتا ی ۱۳۳۲علیه مصدق را نشان می دهد.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:
هوا دلگیر ،درها بسته ،سرها درگریبان
دستهاپنهان،
نفسهاابر،دلها خسته وغمگین
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورددست از بغل بیرون
یا درجایی برای بهتر نشان دادن آن دوران می سراید..
قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده
به تابوت ستبرظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.
اخوان ،در شعر اخرشاهنامه همه تحولات تاریخی را محکوم به شکست می داند.
درشعر کتیبه ازناامیدی درراه رسیدن به رستگاری سخن می گوید .
.
این شعر یادآور این داستان کامو در افسانه سیزیف است
که خدایان عده ای را جریمه کرده اندکه سنگ بزرگی را به روی قله کوهی برسانند
ووقتی رساندنددوباره سنگ به عمق دره برمی گرددوحرکت وزحمت ازنوشروع می شود.
ازویژگیهای شعراخوان می توان سمبلیک بودن ،روایی وداستانی ، وزبان حماسی او نام برد.
اخوان از تکنیکهای زبانی مانند تتابع اضافات استفاده کرده است.
انس والفت اخوان با شعروادب گذشته ذهنش را به سوی افق تازه کشاند.
وسبب خلق زبانی مختص اوشد.
که هم شوکت وشکوه سبک خراسانی
را داشت وهم اززبان امروزین مایه
می گرفت.
استاد دکتر شفیعی درکتاب.حالات ومقامات م.امید که کتابی ارزنده درشناخت احوال واخلاق وسلوک اخوان
ثالت است
می نویسد.
(اخوان یک ادیب برجسته به تمام معنی عصرما بودکه تقریباتمام دانش ادبی خودرا از کتاب وازراه مطالعه شخصی به دست آورده بود.)
اخوان یک بارنوشته بود.من شاگردهمه ی کسانی هستم که استادند.
ولی درشعرمدرن خودرا تنهاشاگرد نیما می شمردوبهترین دفاع را از استادش کرده بود.
درکتابهای عطا ولقای نیما یوشیخ
وبدایع وبدعتهای نیما.
می توان گفت شعر اخوان پلی است میان سنت ومدرنیسم .
نگاه دردمندش رادرکتاب آخرشاهنامه ببینید.
بازما ماندیم وشهربی تپش
وآنچه کفتاراست وگرگ وروبه است
گاه می گویم فغانی برکشم
باز می بینم صدایم کوته است
اخوان همان گونه که زندگی می کرد می سرود .
استادشفیعی می نویسد( اگرمن اخوان را ندیده بودم تناقض وجودی خیام وحافظ را درک نمی کردم .)
واقعا نگهبان عزت ازادگی بود .
رندسکبالی بودکه ازهرچه رنگ تعلق پذیرد ازادبود.
به شعرسفر بنگرید که چگونه جدایی را به تصویر می کشد.
سفر
ما چون دودریچه روبروی هم
آگاه زهربگومگوی هم
هرروز سلام وپرسش وخنده
هرروز قرار روز اینده
دیگر دل من شکسته وخسته است
زیرا یکی ازدریچه هابسته ست
نه مهرفسون نه ماه جادوکرد
نفرین به سفر که هرچه کرد اوکرد
اخوان ثالث
اخوان ،شاملو،سهراب ،فروغ با سرودشان خلاقیت های شعری خود را نشان دادند..
امیداینکه نسل امروز دریچه های دیگری
به روی خلاقیت شعری بگشایند.
.ل. بهرامیان
منابع
۱-حالات ومقامات م.امید
محمدرضا شفیعی کدکنی
۲-زمستان واخرشاهنامه .م.امید
۳-صدای حیرت بیدار(گفتگو با اخوان ثالث)
#انجمن_همسفران_سیمرغ
❤7👍1🔥1🤩1
Ghorbat
Rahim Shahryari
یئنی ماهنی
غربت آدلی
ایندیرین دینله یین پایلاشین
آهنگ جدید بنام غربت
دانلود کنید گوش بدین پخش کنین
کانال رسمی رحیم شهریاری
@araz_group
غربت آدلی
ایندیرین دینله یین پایلاشین
آهنگ جدید بنام غربت
دانلود کنید گوش بدین پخش کنین
کانال رسمی رحیم شهریاری
@araz_group
❤6👍1🤩1
«لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ»
میگه بر اون چیزی که از دست دادید غصه نخورید!!خُب شاید خدا صفحه ی بعدی زندگیمون یه چیز قشنگ برامون کنار گذاشته باشه ✨
#انجمن_همسفران_سیمرغ
میگه بر اون چیزی که از دست دادید غصه نخورید!!خُب شاید خدا صفحه ی بعدی زندگیمون یه چیز قشنگ برامون کنار گذاشته باشه ✨
#انجمن_همسفران_سیمرغ
❤7🔥5🥰5👏4👍1🙏1