رضا مارمولک؛
اینقدر گیر نده به این جوونا...
آخه بهشت که زورکی نمیشه عزیز برادر
اونقدر فشار میاری که از اونور جهنم
میزنه بیرون...!
🎬مارمولک 🍂
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
اینقدر گیر نده به این جوونا...
آخه بهشت که زورکی نمیشه عزیز برادر
اونقدر فشار میاری که از اونور جهنم
میزنه بیرون...!
🎬مارمولک 🍂
http://t.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
Che Begooyam
Salar Aghili
برگرد یا آن دل را برگردان یا بنشین یا این آتش را بنشان
آه ای جان آخر تا کی سرگردان ای زیبا ای رویا...
#محمد_مهدی_سیار 🍂 @siminsagh
آه ای جان آخر تا کی سرگردان ای زیبا ای رویا...
#محمد_مهدی_سیار 🍂 @siminsagh
تو را گم میكنم هرروز و پيدا میكنم هرشب
بدينسان خوابها را با تو زيبا میكنم هرشب
تبی اينگاه را چون كوه سنگين میكند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا میكنم هرشب
#محمد_علی_بهمنی 🌿
بدينسان خوابها را با تو زيبا میكنم هرشب
تبی اينگاه را چون كوه سنگين میكند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا میكنم هرشب
#محمد_علی_بهمنی 🌿
@siminsagh 🌿
سعدی! خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
#سعدی_جانم
#ازصبحکهبرخاستهامابریمامروز
سعدی! خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
#سعدی_جانم
#ازصبحکهبرخاستهامابریمامروز
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (شیوا رشیدی)
"دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم
صدا بزن!"
#عمران_صلاحی
#سالمرگ_شاعر
👉 @siminsagh 🌿
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم
صدا بزن!"
#عمران_صلاحی
#سالمرگ_شاعر
👉 @siminsagh 🌿
در چهل سالگى
شايد
به ياد نيارى كدام كافه ها را
رفته اى
يا كدام سفر بيشتر از هميشه
تو را غرق در آرامش كرد
و حتى شايد
خيلى از دوستانَت را فراموش
كرده باشى
فقط ..
يادت مى آيد
كسى بود
كه عميقاً دوستَت داشت..
علاقه اى كه در بيست سالگى
از دست داده اى..
#رضا_ناظمى 🍂
شايد
به ياد نيارى كدام كافه ها را
رفته اى
يا كدام سفر بيشتر از هميشه
تو را غرق در آرامش كرد
و حتى شايد
خيلى از دوستانَت را فراموش
كرده باشى
فقط ..
يادت مى آيد
كسى بود
كه عميقاً دوستَت داشت..
علاقه اى كه در بيست سالگى
از دست داده اى..
#رضا_ناظمى 🍂
@siminsagh
بخت آنم کو
که در صبحِ بیاضِ گردَنَش
از مَکیدن بِشکُفانم گُلشنِ نیلوفری!
#وحید_قزوینی 🌿
کاش خدا بودم و از رگ گردن به تو نزدیک تر
بخت آنم کو
که در صبحِ بیاضِ گردَنَش
از مَکیدن بِشکُفانم گُلشنِ نیلوفری!
#وحید_قزوینی 🌿
کاش خدا بودم و از رگ گردن به تو نزدیک تر
@siminsagh 🍂
به جهنم که نیستی!
مگر مغولها
یک قرن تمام حمله نکردند ؟
مگر نگذشت؟
نبودن تو هم
میگذرد . . . !
#مهدیه_لطیفی 🌿
به جهنم که نیستی!
مگر مغولها
یک قرن تمام حمله نکردند ؟
مگر نگذشت؟
نبودن تو هم
میگذرد . . . !
#مهدیه_لطیفی 🌿
پائیز که میشه دلم آشوب میشه
پاییز من بدجور دلگیرم همیشه
انقدر با تو زندگی کردم تو این فصل
حس میکنم پائیز میمیرم همیشه
#روزبه_بمانی 🍂
انتخاب خانم مهرو🙏
پاییز من بدجور دلگیرم همیشه
انقدر با تو زندگی کردم تو این فصل
حس میکنم پائیز میمیرم همیشه
#روزبه_بمانی 🍂
انتخاب خانم مهرو🙏
ز بس که تلخی دوران کشیدهام #صائب
دهان مار شود تلخ از گزیدن من! 🍂
دهان مار شود تلخ از گزیدن من! 🍂
باید کسی را
پیدا کنم دوستم داشته باشد!
آنقدر که یکی از این
شب های لعنتی
آغوشش را
برای من و یک دنیا خستگی
بگشاید!
هیچ نگوید ..
هیچ نپرسد ..
#نزار_قبانی 🍂 @siminsagh
پیدا کنم دوستم داشته باشد!
آنقدر که یکی از این
شب های لعنتی
آغوشش را
برای من و یک دنیا خستگی
بگشاید!
هیچ نگوید ..
هیچ نپرسد ..
#نزار_قبانی 🍂 @siminsagh
@siminsagh 🌿
عبدالله مبارك به حج رفته بود وقتي در خواب ديد كه فرشته اي به او گفت : از ششصد حاجي كسي حاجي نيست، مگر علي بن موفق، كفشگري در دمشق كه به حج نيامد . عبدالله به دمشق رفت و علي بن موفق را ديد كه پاره دوزي ميكند. پرسيد: چه كرده اي كه با اينكه امسال به حج نرفته اي از ميان همه حجاج فقط حج تو پذيرفته شد؟
گفت؛ سي سال بود كه مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم، عيالم حامله بود، از خانه همسايه بوي طعام مي آمد، مرا گفت: برو و پاره اي از طعام بستان . من رفتم و همسايه گفت : بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هيچ نخورده بودند ، امروز خري مرده ديدم. پاره اي از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.
چون اين بشنيدم آتشي در جانم بيفتاد . آن سيصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما اين است.
#تذکرهالاولیا
#عطار
عبدالله مبارك به حج رفته بود وقتي در خواب ديد كه فرشته اي به او گفت : از ششصد حاجي كسي حاجي نيست، مگر علي بن موفق، كفشگري در دمشق كه به حج نيامد . عبدالله به دمشق رفت و علي بن موفق را ديد كه پاره دوزي ميكند. پرسيد: چه كرده اي كه با اينكه امسال به حج نرفته اي از ميان همه حجاج فقط حج تو پذيرفته شد؟
گفت؛ سي سال بود كه مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم، عيالم حامله بود، از خانه همسايه بوي طعام مي آمد، مرا گفت: برو و پاره اي از طعام بستان . من رفتم و همسايه گفت : بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هيچ نخورده بودند ، امروز خري مرده ديدم. پاره اي از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.
چون اين بشنيدم آتشي در جانم بيفتاد . آن سيصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما اين است.
#تذکرهالاولیا
#عطار