سیمین ساق | شعر فارسی
18.6K subscribers
4.39K photos
366 videos
17 files
274 links
شعر نو
و
شعر کهن
همین
siminsagh.net
Download Telegram
@siminsagh 🌿

‏جلست أناجي سكون المساء
‏وأرمق لون الظلا‌م الحزين
‏وأرسل أغنيتي في الفضاء
‏وأبكي على كلّ قلب غبين

نشسته‌ام به نجوای آرامشِ شب
خیره در رنگ تاریکی غم‌‌آلودش
آوازم را در فضا می‌پراکنم
و برای هر دل ساده‌ای می‌گریم


#نازك_الملائكة
ترجمه: #هانیه_رجبی
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی؛ ظرف امروز، پر از بودن توست.

#سهراب_سپهری 🌿 @siminsagh
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (شیوا رشیدی)
@siminsagh

شعر دست مرا گرفته
و به دور دست ها می برد
بیچاره پدر
بیچاره مادر
بیچاره لیلا
من دیگر بر نخواهم گشت ...


#رسول_یونان 🌿
عکس از #محمد_آهنگری
شدی شراب و شدم مست بوسه ی تو شبی
کنون چه چاره کنم محنت خمار ترا؟

همان فریفته سیمین با وفای توأم
اگر چه باز نبینم به خود کنار ترا

سالمرگ بانوی شعر ایران #سیمین_بهبهانی 🌿 @siminsagh
تو
می‌روی
و دل
ز دست
می‌رود

شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست



می‌رود..

#هوشنگ_ابتهاج 🌿
من نباشم چه کسی جای مرا میگیرد؟
گاهی از تلخیِ این فکربه هم می ریزم..

#نرگس_صفاریان 🌿 @siminsagh
ما را مثل عقرب بار آورده اند؛ مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛ بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم، ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی میبینیم دیگری سر گرسنه زمین می ‌گذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی میبینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه ی خاطر جمعی ما است. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
نمی دانم؛ نمی دانم چرا اینجوری بار آمده ایم، ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می توانیم علاج کنیم، ما؛ آن هم با مرگ ذلیل تر از خودمان!

📚کلیدر
#محمود_دولت_آبادی 🌿 @siminsagh
گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات
بر دو جهان نمی دهم
یک سر تار موی تو

#حسین_منزوی 🌿
http://telegram.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

#سعدی 🌿

تک‌بیت‌های ناب در:
siminsagh.net
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (Sahar Karami)
اِمشَب که هیِچ حالِ دِلَم روبِه راه نِیست
مُطرب خَلافِ حالِ دِلم! شاد مِی زَنَد...
#سید_تقی_سیدی 🌿

به‌کانال‌سیمین‌ساق‌بپیوندید👇
http://telegram.me/joinchat/BAlNIjvMQc6yl3tU5zghEQ
سیمین ساق | شعر فارسی
#کیهان_کلهر 🌿 @siminsagh
بر کدام جنازه زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان می گرید
این سازِ بی زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ می موید این سیم و زِه
این پنجه ی نادان؟
بُگذار برخیزد مردمِ بی لبخند
بُگذار بر خیزد...!

#شاملو 🌿 @siminsagh
@siminsagh 🌿

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

#سعدی_جانم

خانم فروزان با شما موافقم، تنها چیزی که میتونه از این غزل سعدی بهتر باشه، یک غزل دیگه‌‌ی سعدیه ❤️
@siminsagh

اينش سزا نبود دلِ حق گزار من
كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد …

محروم اگر شدم ز سر كوى او چه شد؟
از گلشن زمانه، كه بوى وفا شنيد؟

#حافظ 🌿
من به چشمان خیال انگیزت
معتادم...

#حمید_مصدق 🌿
@siminsagh
@siminsagh

کاش
امروز
اتفاق قشنگی می‌افتاد...
مثلا
کمی نگرانم می‌شدی ...
یا اصلا
زنگ می‌زدی و می‌گفتی

"دوستت دارم"

#بهنام_محبی_فر 🌿
مامان من يك آرزو تو زندگيش داشت
فقط يه آرزو!
هيشكی اينو نمی دونه
حتی بابا هم نمی دونسته!
مامان از بچگی آرزو داشته كه
وقتی شوهر كرد،شوهرش براش گل بياره!اما بابام هيچ وقت اينو نفهميده...

📚#آخرین_نسل_برتر
✍🏼 #عباس_معروفی @siminsagh
Forwarded from سیمین ساق | شعر فارسی (شیوا رشیدی)
@siminsagh 🌿

در خاطرم روانه شد و شب بخیر گفت
گفتم که در نبود تو شبها بخیر نیست

#فرامرز_عرب_عامری
#دلتنگیهای_شبانه_را_جدی_بگیرید
چه
غریبانه
شبی است
شب تنهایی من...

#سهراب_سپهری 🌿
@siminsagh 🌿

خدا میخواست ابراهیم و آزمایش کنه سپس بهش دستور داد تا پسرش رو قربونی کنه ابراهیم هم اسماعیل رو به قربانگاه میبره.
اما هرچه او تلاش میکرد که پسرش رو بکشه چاقوش کند تر و کند تر میشد!
خدا از این کار ابراهیم خشنود میشه وبه جای پسرش یه گوسفند رو میفرسته که قربانی کنه ما هم یه همچین داستانی داریم...من از بچگی از این داستان میترسیدم یادمه بچه که بودم از بابام پرسیدم که اگه قرار بود منو قربونى کنه چیکار میکرد؟
_ پدرت چی جواب داد؟
اون جواب داد كه برای محافظت از من حتی با خدا هم در میوفته!

#ناشناس
#چهل_سالگی
#پدر
گریزی از تو ندارم
هر آنچه هست تویی..

#حسین_منزوی 🌿 @siminsagh