@siminsagh
تو را میخواهم برای همیشه ...
تا پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را میخواهم برای چای عصرانه
تلفنهایی که میزنند و جواب نمیدهیم
تو را میخواهم برای تنهایی
تو را میخواهم وقتی #باران است
برای راه رفتنهای آهستهی دوتایی
نیمکتهای سراسر پارکهای شهر
برای پنجرهی بسته
برای وقتی که سرما بیداد میکند
تو را میخواهم
برای پرسه زدنهای شب عيد
نشان كردن يک جفت ماهی قرمز
تو را میخواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب
برای همهی عمر ...
#نادر_ابراهیمی 🌿
تو را میخواهم برای همیشه ...
تا پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را میخواهم برای چای عصرانه
تلفنهایی که میزنند و جواب نمیدهیم
تو را میخواهم برای تنهایی
تو را میخواهم وقتی #باران است
برای راه رفتنهای آهستهی دوتایی
نیمکتهای سراسر پارکهای شهر
برای پنجرهی بسته
برای وقتی که سرما بیداد میکند
تو را میخواهم
برای پرسه زدنهای شب عيد
نشان كردن يک جفت ماهی قرمز
تو را میخواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب
برای همهی عمر ...
#نادر_ابراهیمی 🌿
با چشمهایت حرف دارم
میخواهم ناگفتههای بسیاری را برایت بگویم
از بهار
از بغضهای نبودنت
از نامههای چشمانم
که همیشه بیجواب ماند
باور نمیکنی ؟!
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت
رهایم نمیکند
به راستی
عشق بزرگترین آرامش جهان است..
#سیدعلی_صالحی 🌿
میخواهم ناگفتههای بسیاری را برایت بگویم
از بهار
از بغضهای نبودنت
از نامههای چشمانم
که همیشه بیجواب ماند
باور نمیکنی ؟!
تمام این روزها
با لبخندت آفتابی بود
اما
دلتنگی آغوشت
رهایم نمیکند
به راستی
عشق بزرگترین آرامش جهان است..
#سیدعلی_صالحی 🌿
مردها هم گاهی بی کس می شوند
وقتی جستجو می کنند نگاهِ آشنا را
و نمی یابند و از پا می افتند
دست می کشند از دلدادگی
روزمرگی ها را بیشتر به دورِ خود دیوار می کنند
آدمِ دیگری می شوند
گاهی ساکت گاهی پر صدا
گاهی جسور گاهی خودخواه
مردها وقتی نمی یابند گوشه ی آرامش را
میانِ آغوشِ نرم و امنِ یک زن
سنگ می شوند
مردها گاهی نصفه و نیمه می مانند
وقتی نیست دخترکی که برایشان دختر باشد !
می دانی چه می گویم ؟
شرور باشد
برایِ چشمانِ مردش بی پروا باشد
بگوید.. بخندد... ببوسد
خستگی هایش را بفهمد
سکوتش را بخواند
دستش را بگیرد شهر را نشانش دهد
رو به رویِ مغازه ها بایستد
برایش لباس انتخاب کند
و بفهمد و بفهمد و بفهمد
مرد ها
این سخت هایِ شکننده
گاهی
فهمیدن می خواهند
#عادل_دانتیسم 🌿 @siminsagh
#عادل_دانتیسم_یک_نویسنده_وطنی_ست
وقتی جستجو می کنند نگاهِ آشنا را
و نمی یابند و از پا می افتند
دست می کشند از دلدادگی
روزمرگی ها را بیشتر به دورِ خود دیوار می کنند
آدمِ دیگری می شوند
گاهی ساکت گاهی پر صدا
گاهی جسور گاهی خودخواه
مردها وقتی نمی یابند گوشه ی آرامش را
میانِ آغوشِ نرم و امنِ یک زن
سنگ می شوند
مردها گاهی نصفه و نیمه می مانند
وقتی نیست دخترکی که برایشان دختر باشد !
می دانی چه می گویم ؟
شرور باشد
برایِ چشمانِ مردش بی پروا باشد
بگوید.. بخندد... ببوسد
خستگی هایش را بفهمد
سکوتش را بخواند
دستش را بگیرد شهر را نشانش دهد
رو به رویِ مغازه ها بایستد
برایش لباس انتخاب کند
و بفهمد و بفهمد و بفهمد
مرد ها
این سخت هایِ شکننده
گاهی
فهمیدن می خواهند
#عادل_دانتیسم 🌿 @siminsagh
#عادل_دانتیسم_یک_نویسنده_وطنی_ست
@siminsagh
اگر کسی مرا خواست
بگویید: رفته بارانها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد
بگویید: برای دیدن طوفانها
رفته است..!
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید:
رفته است تا دیگر بازنگردد...
#بیژن_جلال 🌿
اگر کسی مرا خواست
بگویید: رفته بارانها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد
بگویید: برای دیدن طوفانها
رفته است..!
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید:
رفته است تا دیگر بازنگردد...
#بیژن_جلال 🌿
@siminsagh
عاشقی را گفتند: اگر مستجاب الدعوه بودی، چه میخواستی؟
گفت:
برابر شدن عشق میان من و محبوب
تا دلهای ما، به پنهانی و آشکارا یکی شود...
#کشکول_شیخبهایی 🌿
عاشقی را گفتند: اگر مستجاب الدعوه بودی، چه میخواستی؟
گفت:
برابر شدن عشق میان من و محبوب
تا دلهای ما، به پنهانی و آشکارا یکی شود...
#کشکول_شیخبهایی 🌿
در رفتن جان از بدن
گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود ...
#سعدی_جان 🌿
#دلار
👉🏼 @siminsagh
گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود ...
#سعدی_جان 🌿
#دلار
👉🏼 @siminsagh
@siminsagh
مغرور و زخم خورده و عصیان گر
باران گرفته سقف جهانش را
تاریخ را گرفته در آغوشش
با گریه میکشد چمدانش را
یک زن که دست میکشد از خانه
در جست و جوی یک نفس آرامش
دستان ترس پنجه کشیده اند
دیوارهای روح و روانش را...
اترک، ارس، کمان دو ابرویش
ده شهرکرد ریخته در رویش
دامن:خلیج فارس، خزر مویش
شیراز مست کرده لبانش را
نقش و نگاره های به جا مانده
از انقراض دوره ی عثمانی است
مشروطه خواه سرکش طغیان گر
تبریز می تپد ضربانش را
ایران من زنی است که می خواهد
آزادی اش برای خودش باشد
ایران من زنی است که می ترسد
بردارد از سرش خفقانش را
اطراف چشم گربه ای اش رد-
-دست هزار سیلی نامرد است
هربار بار لب گشود به ننگت باد
بستند با عریضه دهانش را....
ایران من زنی است که هر شب را
در عقد پادشاه جدیدش بود
هر تکه از تنش، وطنش، اما....
تاراج میشد و غم نانش را...
گفتند تا که زن هوسی باشد
هرشب در انحصار کسی باشد
چشم قبایل عربی خورده ست
تهران و مشهد و همدانش را.....
_از آخرین معاهده ات برگرد!
عاقد جهاز و مهریه ات را برد
قاضی دوباره حق حضانت را
سهم پدر نوشت که جانش را...
در مستی اش شکست و، شراب انداخت
امضای حکم مرگ امیرش را
یک زن، دوتا پیاله ی خون در دست
سر می برد زمین و زمانش را....
ایران!بگو چه شد که ورق برگشت....
آتش تن سیاوشمان را سوخت
رستم چه میکند پسرش را آه...
این بار اگر شناخت نشانش را...
ایران من دفاع مقدس بود
در فتنه ها هر آینه بی کس بود
مردانه زخم خورده اگر، اما
زن بودنش بریده امانش را
گریه دم اوین و رجایی شهر
دنبال کودکان کجا مانده!
در سینه اش، تلاطم تاریخ است
سلول میخورد سرطانش را...
ایران من زنی است کتک خورده...
با دست پاک میکند اشکش را
از انقلاب تا شب آزادی
با گریه میکشد چمدانش را...
#اهورا_فروزان 🌿
مغرور و زخم خورده و عصیان گر
باران گرفته سقف جهانش را
تاریخ را گرفته در آغوشش
با گریه میکشد چمدانش را
یک زن که دست میکشد از خانه
در جست و جوی یک نفس آرامش
دستان ترس پنجه کشیده اند
دیوارهای روح و روانش را...
اترک، ارس، کمان دو ابرویش
ده شهرکرد ریخته در رویش
دامن:خلیج فارس، خزر مویش
شیراز مست کرده لبانش را
نقش و نگاره های به جا مانده
از انقراض دوره ی عثمانی است
مشروطه خواه سرکش طغیان گر
تبریز می تپد ضربانش را
ایران من زنی است که می خواهد
آزادی اش برای خودش باشد
ایران من زنی است که می ترسد
بردارد از سرش خفقانش را
اطراف چشم گربه ای اش رد-
-دست هزار سیلی نامرد است
هربار بار لب گشود به ننگت باد
بستند با عریضه دهانش را....
ایران من زنی است که هر شب را
در عقد پادشاه جدیدش بود
هر تکه از تنش، وطنش، اما....
تاراج میشد و غم نانش را...
گفتند تا که زن هوسی باشد
هرشب در انحصار کسی باشد
چشم قبایل عربی خورده ست
تهران و مشهد و همدانش را.....
_از آخرین معاهده ات برگرد!
عاقد جهاز و مهریه ات را برد
قاضی دوباره حق حضانت را
سهم پدر نوشت که جانش را...
در مستی اش شکست و، شراب انداخت
امضای حکم مرگ امیرش را
یک زن، دوتا پیاله ی خون در دست
سر می برد زمین و زمانش را....
ایران!بگو چه شد که ورق برگشت....
آتش تن سیاوشمان را سوخت
رستم چه میکند پسرش را آه...
این بار اگر شناخت نشانش را...
ایران من دفاع مقدس بود
در فتنه ها هر آینه بی کس بود
مردانه زخم خورده اگر، اما
زن بودنش بریده امانش را
گریه دم اوین و رجایی شهر
دنبال کودکان کجا مانده!
در سینه اش، تلاطم تاریخ است
سلول میخورد سرطانش را...
ایران من زنی است کتک خورده...
با دست پاک میکند اشکش را
از انقلاب تا شب آزادی
با گریه میکشد چمدانش را...
#اهورا_فروزان 🌿
@siminsagh
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنابس است!
#صائب_تبريزى 🌿
📷 نگاه عاشقانه اثر ژوردان
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنابس است!
#صائب_تبريزى 🌿
📷 نگاه عاشقانه اثر ژوردان
@siminsagh 🌿
اگرچه نام من از نامه های تو افتاد
"اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد"
اگر چه دست تو هرگز نبود در دستم
"به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم"
#وحید_نجفی
*تضمین #حافظ #سعدی
اگرچه نام من از نامه های تو افتاد
"اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد"
اگر چه دست تو هرگز نبود در دستم
"به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم"
#وحید_نجفی
*تضمین #حافظ #سعدی